شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🌹🕊🌹🕊 🕊🌹🕊 🌹🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #تهرانی۷ #تهرانی_شهید_شد به همین راحتی!😇 همه ما ۳۰۰ نفر روی ارتفا
🌷🕊🌷🕊
🕊🌷🕊
🌷🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#عثمان_فرشته۱
برای پیروز شدن انقلاب خیلی زحمت کشید اما بعد از پیروزی، به عضویت #گروهک ها درآمد...😕
حتی نقل شده که سرکرده کُردهای #کومله ی مریوان شده...😨
یک روز #حاج_عباس_کریمی از مسئولان اطلاعات سپاه مریوان بدون سلاح به سراغ عثمان رفت و #خالصانه با او صحبت کرد.☺️
دَم مسیحایی عباس و #فطرت پاک عثمان باعث شد که عثمان و همه #تفنگدارانش به نیروهای انقلابی ملحق شوند.🤗
و عثمان به #پیشمرگان کُرد مسلمان، تحت امر #حاج_احمد_متوسلیان پیوست...
او در بسیاری از عملیات ها، فرشته نجات رزمندگان بود و توسط آنها لقب #فرشته گرفت😇
عثمان بدنی ورزیده داشت
قوی و شجاع بود
و در همه عملیات ها برای جانفشانی، پیشقدم بود...
به نیروهایش مےگفت:
"وضو بگیرید و آیه الکرسی بخوانید و بعد آماده عملیات شوید"
او وارد روستاها مےشد و برای مردم از اسلام و انقلاب حرف مےزد و #خیانت گروهک ها را برای مردم آشکار مےکرد🙃
به تدریج اطراف مریوان، پاکسازی مےشد و با درایت و فرماندهی عثمان فرشته، همه عملیات ها و ماموریت ها با پیروزی به اتمام مےرسید😊😉
عثمان همیشه مےگفت:
"دوست دارم در راه خدا #تکه_تکه شوم اما نمےخواهم به دست این نامردها (کومله ها) کشته شوم"...😒
تا اینکه فهمیدیم کومله ها ، همسر عثمان را #گروگان گرفته اند...
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
#کپی_بامنبع
@AHMADMASHLAB1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🌷🕊🌷🕊 🕊🌷🕊 🌷🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #عثمان_فرشته۱ برای پیروز شدن انقلاب خیلی زحمت کشید اما بعد از پیر
🌷🕊🌷🕊
🕊🌷🕊
🌷🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#عثمان_فرشته۲
ضد انقلاب مستقر در روستا #همسر عثمان را گروگان گرفته بودند و به روستا آوردند.😏
عثمان از این موضوع باخبر بود اما چیزی به رزمندگان سپاه نگفت!!!😔
رزمندگان، روی یڪ بلندی مشرف به روستا مستقر شدند...
تبحر و دقت تیراندازی عثمان با توپ ۱۰۶ ، ضد انقلاب را متوجه حضور او ڪرد...😏😒
با بلندگوی دستی اعلام ڪردند:
"عثمان!!! ما مےدانیم تویی تیراندازی مےڪنی😏 اگر تسلیم نشوی #همسرت_را_مےڪشیم"...!!!!😡😠😡
عثمان بدون توجه به تهدیدات آنها به تیراندازی خود ادامه داد.
فرماندهان در صدد بودند خانواده عثمان را نجات دهند اما عثمان به فڪر نابودی ضد انقلاب بود💪
گلوله را جا گذاشت
اما سلاح گیر ڪرد و گلوله شلیڪ نشد!!🙄😳
عثمان برای رفع عیب ، دریچه پشت توپ را باز ڪرد😨😰
ناگهان گلوله در داخل لوله توپ، ضربه خورد و عمل ڪرد!!!💥💣
صدای انفجار مهیبی آمد و توپ ۱۰۶ منفجر شد😰😰
و پیڪر عثمان، #تڪه_تڪه شد!!!😔😔
رزمندگان توانستند خانواده شهید #عثمان_فرشته را نجات دهند و پیڪر مطهرش را در روستای #دله_مرز مریوان به خاڪ سپردند...😔😔
تپه ای هم ڪه او بر رویش به شهادت رسید به نام عثمان متبرڪ شد...
#پایان_داستان_عثمان_فرشته
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@AHMADMASHLAB1995
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#مهمان_حضرت_زهرا(س)
اهل بابلسر بود.
با رفقایش مےرفتند لب ساحل، سراغ مسافران و آنها را #سرڪیسه مےڪردند😱😰
مےگفتند مرام داریم و از پول #باج به نیازمندان هم ڪمڪ مےڪردند😐
وقتی #انقلاب پیروز شد مسیر زندگی #قربانعلی و رفقایش هم تغییر ڪرد.🙃
عاشق و شیفته امام خمینی ره شد و در این راه، سختےهای زیادی ڪشید😣 اما دست از امام برنداشت...💪
جنگ ڪه شروع شد قربانعلی ڪریمی هم به طور مستمر در جبهه ها شرڪت مےڪرد... سال ۱۳۶۲ باز هم عازم جبهه بود
صبح بود... قبل از رفتن، پسر بزرگش را صدا ڪرد و گفت:
"از امروز مسئولیت این خانه و خواهر و برادر و مادرت با توست"..🙂
پدر ڪه تعجب پسرش را دید😳 ادامه داد:
"من امروز مےروم و دیگر برنمےگردم!
دیشب در عالم #رویا آقا اباعبدالله ع را دیدم ڪه #مرا_با_خود_بردند...
ایشان گوشه ای از یڪ بیابان را به من نشان دادند ڪه ظاهرا #قتلگاه من بود و من #نحوه_شهادتم را دیدم!
دیدم ڪه در محاصره عراقےها هستیم
من تشنه بودم اما فرصت نڪردم آب بخورم.
در حالی ڪه مجروح بودم یڪ نیروی بعث عراقی آمد و با #سرنیزه سر مرا جدا ڪرد و با خود برد!!!
مطمئن باش من دیگر برنمےگردم"...😇
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
#ڪپی_با_لینڪ
@AHMADMASHLAB1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🌹🕊🌹🕊 🕊🌹🕊 🌹🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #مهمان_حضرت_زهرا(س) اهل بابلسر بود. با رفقایش مےرفتند لب ساحل، سراغ
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#مهمان_حضرت_زهرا (س)۲
چند روز بعد از این خداحافظیِ عجیب، #عملیات_والفجر۶ در منطقه عملیاتی چیلات و دهلران آغاز و
قربانعلی در این عملیات، #مفقود شد...😔
مدتی بعد یڪی از همرزمان قربانعلی به خانه او رفته و از روز درگیری، خاطراتی برای خانواده اش مےگوید و اعلام مےڪند ڪه از سرنوشت او و چند نفر دیگر، ڪاملا بےاطلاع هستند...😥😔
〰〰〰
چند سال بعد ڪه #تبادل_اسرا صورت گرفت، خانواده ڪریمی هم منتظر برگشت مسافر بےنشان خود بودند اما... خبری نشد😔
پسر بزرگ قربانعلی مےگفت:
"بیشتر از همه خواهر ڪوچڪم ڪه در زمان پدر، ڪودڪ خردسال بود همیشه گریه مےڪرد و بهانه پدر را مےگرفت...😔😭😔
من زیاد خواب پدرم را مےدیدم اما یڪ شب #خواب_عجیبی دیدم...😳
پدرم در خواب به من گفتند:
(من #نمےخواستم برگردم!!!😔
ما در شیاری در منطقه چیلات بودیم و
هر روز #غروب، مادرمان #حضرت_زهرا(س) به دیدن ما مےآمد...😔
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
#ڪپی_با_لینڪ
@AHMADMASHLAB1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🌹🕊🌹🕊 🕊🌹🕊 🌹🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #مهمان_حضرت_زهرا (س)۲ چند روز بعد از این خداحافظیِ عجیب، #عملیات_وال
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#مهمان_حضرت_زهرا (٣)
پدرم در ادامه گفتند:
"حضرت زهرا (س) وقتی به داخل شیار مےآمدند، همه ما را به #نام صدا مےکردند و جویای احوال ما مےشدند...
حتی #چادر ایشان به #استخوان های ما کشیده مےشد"....☺️
پدرم گفتند:
"حضرت صدیقه (س) به من فرمودند ( #شمابایدبرگردی!!!
دختر کوچک شما چند روز است خدا را به حق #پهلوی_شکسته من قسمـ مےدهد....)😔
صبح از خواهر کوچکم در مورد توسل او سوال کردم البته چیزی از خوابم نگفتم.
او هم گفت:
"چند شب است قبل از خواب، زیارت عاشورا مےخوانم و خدا را به حق پهلوی شکسته مادر سادات قسم مےدهم...
#ازخدافقط_برگشتن_بابا_را_مےخوام"😭😔😭
〰〰〰
چـند روز بعد دوستان #تفحص تماس گرفتند و خبر بازگشت پیکر پدرم را دادند...
پدرم ،#سـر در بدن نداشت
و استخوان جمجمه ای اطراف پیکرش نبود
و پیکرش در یک شیار پیدا شده بود....
#پایان_داستان_مهمان_حضرت_زهرا (س)
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@AHMADMASHLAB1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🌹🕊🌹🕊 🕊🌹🕊 🌹🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #مهمان_حضرت_زهرا (٣) پدرم در ادامه گفتند: "حضرت زهرا (س) وقتی به دا
🌷🕊🌷🕊
🕊🌷🕊
🌷🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#عاقبت_بخیر۱
اخلاص عجیبی داشت .
خوش بیان بود و بسیار پر محبت..
فهمیدیم حدود ۷ڪیلومتر از یڪی از روستاهای اطراف شهریار به هیئت مےآید و در ڪارهای هیئت بسیار خالصانه زحمت مےڪشد .
یڪ روز ڪه عازم جبهه بودیم از ما خواست او را هم ببریم، ماهم یڪ پرونده الڪی برایش درست ڪردیم و گفتیم :
"هر ڪی ازت پرسید قبلا آموزش دیدی ؟ بگو اوایل جنگ آبادان بودم". و حرڪت ڪردیم برای دوڪوهه .
در طول مسیر ڪنار #هوشنگ نشسته بودم ڪه حرف از قبل از انقلاب پیش آمد .
هوشنگ گفت:
« من قبل از انقلاب دانشجوی رشته اقتصاد دانشگاه تهران بودم . اوایل دهه ۵۰ ... بعد از مدتی به گروهڪ مارڪسیستی #پیڪار پیوستم و همان اوایل به خاطر فعالیت های سیاسی از دانشگاه اخراج شدم .
من برای پیروزی این انقلاب خیلی زحمت ڪشیدم اما به همان شیوه خودم با همان نگرش #مارڪسیستی .
وقتی انقلاب پیروز شد اعلامیه مےنوشتم و در جمع مردم مےخواندم:
«به نام خلق ایران ڪه شجاعانه پیڪار ڪرد و دژخیم را از ڪشور بیرون نمود »...
اما مےدیدم مردم به این گونه حرف زدن ، توجهی ندارند .
مردم به دنبال امام و #رهبر_مذهبی بودند و ما حرف از انقلاب توده ها مےزدیم .
بعد از انقلاب باز هم باز هم برای ثبت نام رفتم دانشگاه، ثبت نام ڪنم. اما باز هم به جرم حمایت از گروهڪ ها اجازه تحصیل نداشتم .
من به خدا و مذهب اعتقادی نداشتم و پدر و مادر و فامیل به خاطر همین عقاید ، مرا طرد ڪرده بودند .
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@AhmadMashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🌷🕊🌷🕊 🕊🌷🕊 🌷🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #عاقبت_بخیر۱ اخلاص عجیبی داشت . خوش بیان بود و بسیار پر محبت.. فه
🕊🌷🕊🌷
🌷🕊🌷
🕊🌷
🌷
#لات_های_بهشتی
#عاقبت_بخیر۲
وقتی خانواده طردم ڪردند...
به روستای پدرےام در شهریار برگشتم و مشغول ڪشاورزی شدم .
یڪ روز نگاهم به خورشید افتاد . نشستم و به فڪر فرو رفتم .
- چه ڪسی این خورشید را این قدر منظم آفریده ؟
-چه ڪسی آن را این قدر دقیق بالا و پائین می برد؟
با خود گفتم :
« خدا به همه مردم نور خورشید را مےبخشد و هیچ ڪس را به خاطر نافرمانےاش ، از آفتاب منع نمےڪند .»
تا غروب به این موضوعات فڪر مےڪردم .
من چه ڪاره ام ؟
این دنیا برای چیست؟
ما ڪجا هستیم ؟
چه خواهد شد ؟
در میان فامیلی ڪه همه مرا طرد ڪرده بودند فقط پسر عمویم احمد، مرا تحویل مےگرفت.
هرچه سوال داشتم از او پرسیدم و او جواب داد .
در آخر گفت:
« هوشنگ! دوران مارڪسیست تمام شده ! این عقاید دیگه هیچ جایی نداره!
بیا یڪ سفر برو مشهد و از اما رضا (ع) بخواه بهت ڪمڪ ڪنه و از نو، شروع ڪن »
در مشهد خیلی به امام رضا (ع) اصرار ڪردم دستم را بگیرد و راه را نشانم دهد .
داخل حرم وقتی مشغول نماز بودم یڪ باره احساس ڪردم سقف حرم باز شد و من ڪاملا حس ڪردم یڪ نور به سمت من آمد و از همان لحظه، آرامش خاصی پیدا ڪردم .
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@AHMADMASHLABI995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🕊🌷🕊🌷 🌷🕊🌷 🕊🌷 🌷 #لات_های_بهشتی #عاقبت_بخیر۲ وقتی خانواده طردم ڪردند... به روستای پدرےام در شهریار ب
🌷🕊🌷🕊
🕊🌷🕊
🌷🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#عاقبت_بخیر۳
بعد از سفر، با پسر عمویم بیشتر رفت و آمد کردم و او به سوالاتم جواب مےداد، بعد هم پایم را به هیئت باز کرد . و بدترین اتفاق برایم، #شهادت احمد بود . ...
دوکوهه خیلی رفتار هوشنگ را زیر نظر داشتم . همیشه حتی در آن گرمای تابستان سربند را از سرش جدا نمےکرد .
مےگفت:
"نمےدانید چقدر از ذکر #یاحسین و #یازهرا که روی این پارچه نقش بسته، آرامشمےگیرم"!!!
همیشه با وضو بود.
مےگفتیم:
" الان که وقت نماز نیست، وضو مےگیری"!!!
مےگفت:
"مگر امام خمینی نفرمود”عالم محضر خداست“، اگر اینجا محضر خداست پس باید با ادب و باوضو در این محضر باشیم"...
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@AHMADMASHLAB1995
🕊🌷🕊🌷
🌷🕊🌷
🕊🌷
🌷
#لات_های_بهشتی
#عاقبت_بخیر۴
ما مےنشستیم و خیر الله(هوشنگ) برایمان از دین مےگفت .
او مثل ماهی جدا شده از آب ، قدر دین را بیشتر از ما فهمیده بود ... و حالا لذت ارتباط با خدا و دین را مےچشید .
یڪ روز بچه ها از او خواستند برای رزمندگان گردان حمزه از لشڪر حضرت رسول(ص) صحبت ڪند ...
وقتی در مقابل بچه ها قرار گرفت یڪ دفعه زد زیر گریه و گفت:
«من ڪی هستم ڪه بخوام برای شما انسان های وارسته حرف بزنم؟!
من روز اول گفتم ڪه در آبادان بودم حالا از خدا و شما مےخواهم مرا عفو ڪنید من قبل از این اصلا جبهه را ندیده بودم».
همین طور مےگفت و اشڪ مےریخت .
روز بعد حین نماز در حسینیه حاج همت، بےهوش شد و افتاد!!!
وقتی به هوش آمد رفتم سراغش، حرف نمےزد اما وقتی اصرار مرا دید گفت:
"همان حالتی ڪه در حرم امام رضا ع ایجاد شد دوباره برایم پیدا شد و از حال رفتم"...
عملیات #والفجر۸، اولین و آخرین عملیات #خیرالله_افشار بود... او رفت و اولین شهید #گردان_حمزه لقب گرفت...
#پایان_داستان_عاقبت_بخیر
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@Ahmadmashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🕊🌷🕊🌷 🌷🕊🌷 🕊🌷 🌷 #لات_های_بهشتی #عاقبت_بخیر۴ ما مےنشستیم و خیر الله(هوشنگ) برایمان از دین مےگفت .
🕊✨🕊✨🕊
✨🕊✨🕊
🕊✨🕊
✨🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#رفاقت_با_شهید_ابراهیم_هادی۱
یڪی از ڪسانی ڪه ابراهیم هادی با او رفیق شد تا او را جذب دین و خدا ڪند، خیلی خاص بود!!!
خیلی راحت از خوردن #مشروب و ڪارهای خلاف حرف مےزد و اصلا چیزی از دین نمےدانست...
خودش مےگفت ڪه تا حالا حتی یڪ بار هم مسجد و هیئت نرفته!!!
یڪ بار به ابراهیم گفتم:
"آقا ابرام! اینا ڪےان دنبال خودت راه انداختی"؟؟؟
با تعجب پرسید: چطور؟
گفتم:
"دیشب ڪه با این پسر اومدی هیئت، اومد ڪنار من نشست... وقتی حاج آقا داشت از مظلومیت امام حسین ع و ڪارهای یزید را مےگفت، این پسر هم با عصبانیت گوش مےڪرد!!!
وقتی چراغها خاموش شد، جای گریه ڪردن، فحش های ناجور به یزید مےداد"....
ابراهیم زد زیر خنده و گفت:
"عیبی نداره... این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نڪرده، مطمئن باش وقتی با امام حسین ع رفیق بشه آدم درستی میشه"...
دوستی ابراهیم با این پسر به آنجا رسید ڪه همه ڪارهای خلاف را ڪنار گذاشت و یڪی از بچه های خوب ورزشڪار شد.
اما #سیدجواد از او بدتر بود...
#ادامه_دارد
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@Ahmadmashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
🕊✨🕊✨🕊 ✨🕊✨🕊 🕊✨🕊 ✨🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #رفاقت_با_شهید_ابراهیم_هادی۱ یڪی از ڪسانی ڪه ابراهیم هادی با
✨🕊✨🕊
🕊✨🕊
✨🕊
🕊
#لات_های_بهشتی
#رفاقت_با_شهید_ابراهیم_هادی۲
سید جواد حوالی میدون خراسون ساکن بود و یک محله از دستش عاصی بودند!!!
مےگفتند:
"بعضی شبها مست مےکرد و توی کوچه ها راه مےرفت و نعرھ مےکشید!!! و با لگد به درب خانه ها مےزد.
هیچکسی از دستش امنیت نداشت تا اینکه....
با #ابراهیم_هادی آشنا شد...
ابراهیم او را به زورخانه حاج حسن برد و سید جواد، عاشق ورزش باستانی شد.
کم کم بقیه اهل زورخانه هم به خاطر ابراهیم، با سید رفیق شدند.
وقتی سید جواد حسابی به ورزش علاقمند شد ابراهیم به او گفت:
"محیط ورزش باستانی، حرمت داره! اگه مےخای ورزش رو ادامه بدی باید کارای قبلت رو ترک کنی"!!!
و سید اینقدر از داش ابرام محبت و مردونگی دیده بود که به خاطر گل روی او به حرفش گوش کرد...
ابراهیم تا جایی پیش رفت و برای سید جواد وقت گذاشت که همه گذشته او را پاک کرد... و بعد پای سید را به مسجد باز کرد...
#ادامه_دارد...
#لاتهای_بهشتی_ادامه_دارد
@Ahmadmashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
✨🕊✨🕊 🕊✨🕊 ✨🕊 🕊 #لات_های_بهشتی #رفاقت_با_شهید_ابراهیم_هادی۲ سید جواد حوالی میدون خراسون ساکن بود
🕊✨🕊✨
✨🕊✨
🕊✨
✨
#لات_های_بهشتی
#رفاقت_با_شهید_ابراهیم_هادی۳
در دوران انقلاب، سید جواد از نیروهای انقلابیِ میدون خراسون شد و با شروع جنگ، همراه #ابراهیم_هادی به منطقه رفت....
در جبهه وقتی ڪاری نداشت، نماز #قضا مےخواند.
وقتی به مرخصی آمد، درِ تڪ تڪ خانه های ڪوچه را زد و از همه همسایه ها حلالیت طلبید و پس از ادای #حق_الناس، بار دیگر به جبهه رفت.
یڪ روز همراهِ ابراهیم در یڪ ماموریت به پشت مواضع دشمن رفت و در جاده دشمن، مین ڪار گذاشتند...
آن روز آخرین روز حیات زمینی #سیدجواد بود...
ساعتی بعد، تانڪ دشمن با همان مین، منهدم شد
و سید جواد هم بر اثر اصابت گلوله دشمن به #شهـــادتـــــــ رسید...
#پایان_داستان_رفاقت_با_ابراهیم_هادی
@AhmadMashlab1995