ایتا با همه داغون بودنش، حداقلش فرقی بین نسخه وب و نسخه اندروید نداره
دقت کردید تو هیچ رمان مذهبیای، مخصوصا اونها که تو تهران میگذره، هیچ اثری از پاساژ مهستان نیست؟
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
«هر نویسندهای که میشناسم مشکلاتی با نوشتن دارد.» جوزف هلر
خود جوزف هلر، یک ویراستار داستانی داشته به اسم رابرت گاتلیب. سر فرصت دربارهش حرف میزنم. الان فعلا ذهنم مشغول مناسبات ویراستار داستانی و منتور است.
یک بار نشد من یک متن ساده و جمع و جور بنویسم و بعد تهش به یک متن طولانی چند قسمتی تبدیل نشود!
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
یک بار نشد من یک متن ساده و جمع و جور بنویسم و بعد تهش به یک متن طولانی چند قسمتی تبدیل نشود!
جنایت و مکافاتِ یک ویراستار
قسمت اول: وقتی من را منتور صدا میزنند
بخش اول
چند بار برایم پیش آمده که در حین کار با نویسندگان یا حتی در گفتوگو با ناشران، ناگهان متوجه شدهام طرف مقابل دارد با من مثل یک منتور حرف میزند. یعنی انتظار دارد مسیر کلی نویسندگیاش را برایش روشن کنم، نسخه بدهم، برنامه رشد بدهم، یا چیزی شبیه اینها.
معمولاً همان اول توضیح میدهم که کار من منتوری نیست؛ من ویراستار داستانیام. این دو نقش البته بیارتباط نیستند، حتی جاهایی به هم نزدیک میشوند، اما یکی هم نیستند.
پس تصمیم گرفتم متنی بنویسم درباره تفاوتهای #ویراستار_داستانی و منتور. تصورم این بود که این تفاوتها چندان پیچیده نیست و میشود خیلی روشن دربارهشان حرف زد. اما جلوتر که رفتم، یک سؤال دیگر ذهنم را گرفت. اصلاً چند نفر از مخاطبان من شباهتهای این دو نقش را میشناسند؟
برای همین تصمیم گرفتم یک قدم عقبتر بایستم. بهجای اینکه مستقیم سراغ تفاوتها بروم، اول درباره نقطههای مشترک این دو نقش حرف بزنم. در نوشتههای بعدی میشود دقیقتر به همان مرزها و تفاوتها پرداخت.
حالا چرا اصلا سراغ این موضوع آمدم. چون مدتها است به این نتیجه رسیدهام باید بیشتر درباره ویراستاری داستانی بنویسم. این نقش در فضای نشر ما هنوز آنقدر که باید شناخته نشده و خیلی وقتها با کارهای دیگری اشتباه گرفته میشود. یکی از همین اشتباههای رایج هم همین قاطی شدن ویراستار داستانی با منتور است.
اگر بخواهیم از شباهتها شروع کنیم، اولین نکته این است که هر دو نقش در شکلگیری و پختهشدن یک اثر داستانی حضور دارند. حضورشان هم صرفاً تشریفاتی نیست؛ تحلیلی و راهنمایانه است. یعنی هر دو متن را دقیق میخوانند، دربارهاش فکر میکنند و بعد در گفتوگو با نویسنده تلاش میکنند بفهمند مسئلههای اصلی اثر کجاست.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
جنایت و مکافاتِ یک ویراستار قسمت اول: وقتی من را منتور صدا میزنند بخش اول چند بار برایم پیش آمده
جنایت و مکافاتِ یک ویراستار
قسمت اول: وقتی من را منتور صدا میزنند
بخش دوم
در این مسیر، توجه به عناصر بنیادین داستان برای هر دو ضروری است. طرح داستان، شخصیتپردازی، زاویه دید، منطق کنشها، ریتم روایت، و انسجام کلی متن چیزهایی نیست که بتوان از کنارشان ساده رد شد. هم #ویراستار_داستانی و هم منتور معمولاً با طرح پرسشهای دقیق و گاهی با پیشنهادهای اصلاحی تلاش میکنند نویسنده را متوجه خلأهای روایت یا ابهامهای متن کنند. هدف هم این است که نویسنده در بازنویسی بعدی بتواند متنش را روشنتر، منسجمتر و اثرگذارتر کند.
از نظر مهارتی هم شباهتهای قابل توجهی میان این دو جایگاه وجود دارد. هر دو باید دانش نظری روایت داشته باشند، داستان زیاد خوانده باشند و بتوانند ساختار یک متن را تحلیل کنند. مهمتر از همه اینکه باید بتوانند مسئلههای واقعی متن را تشخیص بدهند، نه اینکه صرفاً سلیقه شخصی خودشان را تحمیل کنند. پیشنهادهایی که مطرح میکنند هم اگر قرار است مفید باشد، باید با جهان داستان و قصد نویسنده سازگار باشد.
از طرف دیگر، گفتوگو با نویسنده بخش مهمی از کار هر دو است. این گفتوگو فقط برای اصلاح چند جمله یا چند صحنه نیست. بیشتر برای این است که مسیر بازنویسی روشن شود و نویسنده بتواند مسئلههای متن خودش را دقیقتر ببیند. در واقع بخشی از کار آنها تقویت نگاه تحلیلی نویسنده نسبت به اثر خودش است.
اگر کمی از زاویه تاریخی نگاه کنیم، میبینیم این دو نقش در صنعت نشر مدرن بهتدریج شکل گرفتهاند. در سنتهای قدیمیتر ادبی، بسیاری از این کارکردها در رابطه استاد و شاگرد یا در نقدهای ادبی غیررسمی انجام میشد. اما با حرفهایتر شدن صنعت نشر در قرن بیستم، بخشی از این وظایف در قالب ویراستاری توسعهای تثبیت شد و بخشی دیگر در قالب آموزش و راهبری نویسندگی.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۱۴ ده نکته اولیه درباره ناداستان روایی ویژگی شماره 7️⃣ در ناداستان روایی، «نوشتن» از
نکته شماره ۲۱۵
ده نکته اولیه درباره ناداستان روایی
ویژگی شماره 8️⃣
در ناداستان روایی، صدای نویسنده حضور دارد، اما این حضور باید کنترلشده باشد. نویسنده قرار نیست کاملاً پنهان شود، چون بالاخره اوست که انتخاب میکند چه چیزی دیده شود، چه چیزی حذف شود و روایت از چه زاویهای گفته شود. اما اگر حضور نویسنده بیش از حد پررنگ شود، متن از موضوع اصلی دور میشود و به خودنمایی تبدیل میشود. خواننده برای شناختِ یک واقعیت یا تجربه آمده است، نه برای دیدنِ نمایشِ احساسات یا قضاوتهای نویسنده. بنابراین باید میان «حضور» و «غلبه» تفاوت گذاشت. حضور یعنی اینکه نگاه، لحن و انتخابهای نویسنده در متن حس میشود؛ اما غلبه یعنی اینکه نویسنده مدام توضیح میدهد، قضاوت میکند، نتیجهگیری میکند یا تلاش میکند احساسات خواننده را هدایت کند.
در ناداستان روایی بهتر است اجازه بدهیم واقعیت و صحنهها خودشان حرف بزنند. بهجای اینکه بگوییم «این اتفاق بسیار تکاندهنده بود»، صحنه را طوری روایت کنیم که خواننده خودش تکان بخورد. همچنین باید مراقب قضاوتهای سریع بود. وقتی نویسنده زودتر از روایت حکم صادر میکند، خواننده فرصتِ دیدن و فهمیدنِ پیچیدگی واقعیت را از دست میدهد. *صدای خوب در ناداستان روایی صدایی است که روشن، دقیق و قابل اعتماد باشد، اما خودش را جلوتر از موضوع قرار ندهد.*
*مثال:*
در «در کمال خونسردی»، ترومن کاپوتی تقریباً نامرئی عمل میکند. او بهجای قضاوت کردن درباره قاتلان یا قربانیان، صحنهها و گفتوگوها را طوری میچیند که خواننده خودش به درک و داوری برسد. همین کنترلِ صدا باعث میشود متن بیشتر شبیه تجربه مستقیم باشد تا تحلیل نویسنده.
در «سال تفکر جادویی»، جوآن دیدیون حضور آشکارتری دارد، چون کتاب دربارهی تجربه شخصی اوست. با این حال او هم تلاش میکند احساساتش را با دقت و خویشتنداری بیان کند؛ بهجای اغراق یا شعار، لحظهها، فکرها و رفتارهای واقعی خود را ثبت میکند تا خواننده از دل همین جزئیات به عمق سوگ پی ببرد.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
قفسه کتابهایی که ویرایش کردم.
البته همهش اینجا نیست. چندتاش امانت است.
پ.ن: اون ته هم دوتا مست جنگه.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۱۵ ده نکته اولیه درباره ناداستان روایی ویژگی شماره 8️⃣ در ناداستان روایی، صدای نویسند
نکته شماره ۲۱۶
ده نکته اولیه درباره ناداستان روایی
ویژگی شماره 9️⃣
جزئیات در ناداستان روایی مثل نور در عکاسیاند: اگر درست انتخاب شوند، تصویر را زنده و عمیق میکنند؛ اگر بیهدف و زیاد باشند، تصویر را تار و خستهکننده میکنند. هر جزئیاتی ارزش ماندن در متن را ندارد. معیار اصلی این است: آیا این جزئیات به پیشبرد روایت کمک میکند؟ آیا شخصیت را روشنتر میکند؟ آیا تنش را بالا میبرد یا فضای موقعیت را دقیقتر میسازد؟ اگر پاسخ منفی است، حتی اگر آن جزئیات واقعی و جالب باشند، باید حذف شوند. خطای رایج این است که نویسنده چون زحمتِ تحقیق کشیده، دلش نمیآید چیزی را کنار بگذارد. اما *ناداستان روایی محل نمایشِ همه دانستهها نیست؛ محل انتخابِ هوشمندانه است.* جزئیات خوب معمولاً حسی و عینی هستند: یک شیء خاص، یک حرکت تکراری، یک جمله کوتاه، یک تغییر کوچک در رفتار. همینها میتوانند بدون توضیح مستقیم، معنا بسازند. در مقابل، جزئیات زائد معمولاً یا تکراریاند، یا هیچ ارتباطی با هسته روایت ندارند. نویسنده باید با نگاه انتقادی از خود بپرسد اگر این جمله حذف شود، چیزی از فهم یا اثرگذاری متن کم میشود؟ اگر نه، باید حذف شود. ایجازِ هوشمندانه به متن قدرت میدهد. ناداستان رواییِ قوی، انباشته از اطلاعات نیست؛ سرشار از جزئیاتِ معنادار است.
*مثال:*
در «در کمال خونسردی»، کاپوتی با انتخاب =جزئیات دقیق از خانه خانوادهی کلاتر یا رفتارهای خاص قاتلان، فضای اضطراب و شخصیتها را میسازد؛ او همه اطلاعات پرونده را نمیآورد، بلکه آنچه را به روایت نیرو میدهد انتخاب میکند.
در «سال تفکر جادویی»، دیدیون بارها به اشیای سادهای مثل کفشهای همسرش اشاره میکند؛ همین جزئیات کوچک، عمقِ سوگ و ناتوانی در پذیرش مرگ را نشان میدهد، بدون آنکه لازم باشد مستقیم دربارهی «شدت اندوه» توضیح بدهد.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
من چندتایی کتاب نظری درباره نوشتن دارم. یکی از آنها را مدتهاست که نمیدانم چه کردهام. حتی نمیدانم کی و کجا و چه کسی آن را برده است.
خلاصه که امروز رفتم دوباره یکی مثل آن را خریدم!😑😑😑
فوتبال سیاسی نیست؛ لطفاً شما هم باور کنید
بخش اول از چندم
این جمله «فوتبال از سیاست جداست»، از آن حرفهایی است که فقط به درد قاب کردن و زدن روی دیوارِ اتاق مدیران میخورد؛ همانقدر اتوکشیده، همانقدر بیمصرف. مناسب است برای مصاحبههای کلیشهایِ که بازیکن میخواهد از پاسخ به یک سؤالِ سیاسی سخت فرار کند. اما اگر کسی این گزاره را جدی بگیرد، احتمالاً همانقدر سادهدل است که خیال کند داور همیشه بیطرف است یا تکنولوژیِ VAR آمده تا عدالت مطلق را به زمین برگرداند.
واقعیتِ ماجرا اما در رختکن و روی سکوها چیز دیگری است. فوتبال و سیاست مثل دو همسایهی دیواربهدیوار هستند که هرچند در ظاهر وانمود میکنند کاری به کار هم ندارند، اما تمامِ جزئیاتِ زندگیِ هم را از پشت دیوار میشنوند. گاهی از سرِ مصلحت سکوت میکنند و گاهی هم، وقتی پای منافع وسط باشد، چنان سرک میکشند که مرز میانِ خانه و کوچه گم میشود.
طرفداران این «جداییِ فانتزی»، معمولاً وقتی پای لذتِ شخصی و پاسهای دقیق وسط است، ژستِ روشنفکری میگیرند که «ورزش را آلوده نکنید»؛ اما همین که نوبت به مسابقات ملی میرسد، ناگهان ردای تحلیلگرِ هویت ملی به تن میکنند. پرچم تکان میدهند، برای پیروزیها معنای استراتژیک میتراشند و اگر تیم ببازد، زمین و زمان را به توطئه متهم میکنند. عجیب نیست؟ میگویند فوتبال سیاسی نیست، اما خروجیاش میتواند یک بحران ملیِ تمامعیار بسازد یا دولتی را از لبه پرتگاه نجات دهد!
سیاستمداران هم که احمق نیستند؛ آنها فوتبال را نه به چشم یک بازی، که به چشم یک «ویتامینِ تودهساز» میبینند. چه کسی میتواند از این حجمِ عظیمِ نشاط و جمعیت، برای بالا بردن ضریبِ نفوذش بگذرد؟ وقتی بودجهها، مجوزها و حتی عزل و نصبِ مدیران و مربیان، در لایههای پنهانِ حکمرانی تعیین میشود، توقع داشتنِ یک فوتبالِ استریل و آزمایشگاهی، بیشتر به جوک شبیه است. مثل این است که چای را در قوریِ روی سماور دم کنیم، اما اصرار داشته باشیم که طعمِ قوری به خوردِ چای نرود.
پس بیاییم تکلیف را روشن کنیم: این جمله که «فوتبال از سیاست جداست»، نه گزارشِ واقعیت است و نه یک دستورالعملِ اجرایی. این فقط یک «آرزوی شاعرانه» است که با صدای بلند تکرار میشود تا شاید کمی از تلخیِ واقعیت کم کند. فوتبال، از همان لحظهای که به پدیدهای تودهای تبدیل شد، نافش را با قدرت و هویت بریدند.
این یادداشت، مقدمهای است بر مجموعهای از جستارها؛ قرار است اینجا نه فقط از فوتبال، که از نسبتِ آن با زندگی، سیاست و شاید ادبیات! (قول نمیدهم!) بنویسم!
مسئله برای من، دیگر «جدایی» نیست؛ مسئله، فهمِ این همسایگیِ ناگزیر است.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir