eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
630 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -اگر از راه اخلاقیش می‌خواستی بری، نباید م
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 به دریا نگاه کرد و آهسته گفت: - حرفها و حرکاتی که مال پسرای نرمال و سالم نیست،‌ تا همین حد می‌تونم بهت بگم. بعدم همونجوری دست بسته و چشم بسته برد پرتش کرد یه گوشه، گفت جرات داری یه فیلم دیگه از تو و اکیپت بیاد بیرون، اون وقته که ممکنه دورت پر از آدمای قلچماقی بشه که همه بخوان به یه بچه ژیگول دست بزنن و حالشو ببرن. شفیع می‌گفت وقتی پرتش کرده بیرون گفته حداقل بگو اسم خواهرت چیه... عوضی اسم خواهرشو می‌خواسته بدونه که مثلاً فقط مال اونو پخش نکنه و کاری به اون نداشته باشه. شفیعم نگفته... کار من هنوز با این میلاد تموم نشده، ولی فعلاً تا همین جا براش بسه، بزار تا آخر عید فکر کنه ببینه کار کی بود. بعدش براش دارم. خندید و گفت: - حالا اگر از نظرت اخلاقی هم نیست، اشکالی نداره، قرار نیست همیشه دنیا بر پایه اخلاقیات بچرخه، بد نیست بعضیا طعم بی‌اخلاقی رو بچشن. به دریا خیره شدم، حالا که فکر می‌کردم می‌دیدم که میلاد قصدش این بود که حسین رو هم توی اکیپ خودش جا بده. سالار قبل از عروسی سحر گفته بود که میلاد با حسین زیاد از حد دوست شده، حسین هم اعتراف کرده بود که میلاد موبایل بعضی از دخترها رو می‌دزدیده و بعد حسین رو مجبور می‌کرده که با گرفتن یه مبلغی موبایل رو بهشون پس بده. اینطوری همیشه دست حسین پول بود و کار میلاد هم راه می‌افتاد. نفسم رو پر صدا بیرون دادم. واقعا نمی‌دونستم کار درست چیه و کار غلط چیه! من از مهراب خواسته بودم و اون به روش خودش برام کاری رو انجام داده بود که از دست خودمون بر نمی‌اومد. -چرا روز قشنگ بهاریت رو داری با آوردن اسم این مرتیکه خراب می‌کنی؟ دوست نداری بری مثل بقیه کنار ساحلو تفریح کنی، حداقل اینجا به چیزای خوب فکر کن. - راستش تا قبل از اینکه شما بیاین داشتم به پیرنگ جدید داستانم فکر می‌کردم. با ذوق نگاهم کرد و گفت: - واقعاً؟ داری یه داستان جدید می‌نویسی؟ سرم به سمتش چرخید. - آره، یه چیزی به ذهنم رسیده، یعنی از بین حرف‌های شما ایده‌اش به ذهنم رسید. لبخند زد و به خودش اشاره کرد. -من چی گفتم که بهت ایده داده؟ -از اون دوستتون گفتین که توی زندان با هم هم‌بند بودید، گفتید عاشق شده و ازدواج کرده، ولی خب سر خانواده زنشو کلاه گذاشته. میشه یه داستان عاشقانه قشنگ ازش درآورد. قسمت‌های انتظارش برای دیدن همسرش توی زندان، جایی که مرخصی گرفته که بره و همسرشو ببینه، سختی‌های همسرش بیرون از زندان، اونم وقتی که همه یه جوری بهش نگاه می‌کردن و راضی به طلاق نمی‌شده. به نظرم داستان قشنگی از آب در بیاد.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت به دریا نگاه کرد و آهسته گفت: - حرفها و حرکاتی که مال پسرای نرمال و س
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 با حرکت سرش حرفم رو تایید کرد و گفت: -چیزی که تو بنویسی خوندن داره. لبخند زدم و گفتم: -فقط اینکه اگر ناراحت نمیشین ازتون یه چند تا سوال بپرسم. ابروهاش بالا پرید و گفت: - حتما،ً چرا که نه. چی بهتر از کمک کردن به تو. -می‌خوام حس و حال انتظار برای دیدن عزیزانتون رو بدونم. یه چیزی که بشه روش زوم کرد و داستان رو جلو برد. -عزیزانم؟ به ساحل خیره شد. وقتی مدت زمان سکوتش طولانی شد، نگاه من هم به سمت ساحل رفت. -عزیزان یه طرف، ولی بچه هم یه طرف. به نظرم حسرت دیدن قد کشیدنش بچه‌ات، از هر حسرتی توی زندان سخت‌تره. روزها میگذره ولی نه برای تو. لامصب یه سالش قد هزار ساله، یه روزش قد هزار روزه. توی کارگاه کار می‌کنی ولی برای هیچی، بیرون که باشی، کار می‌کنی برای بچه‌ات، برای خانواده‌ات، ولی توی زندان تویی و یه تخت دو طبقه و یه بند با شیش تا آدم دیگه که هیچکدومشون عزیزت نیستن که با یه بغل و بوس، خستگیت رو باهاش در کنی. نگاهش کردم. لبخند زد و گفت: -اینا حرفهای اون دوست هم‌بندم بود، عزیزای من این بیرون خیلی هم منتظرم نبودن، پس نمی‌تونم خیلی کمکت کنم. اینکه جلوی در از هزینه کردن برای عزیزانش می‌گفت، پس چرا الان... -نه، اینطوری نیست، زندایی مهدیه ... - مهدیه دو سه هفته یه بار بلند می‌شد راه می‌افتاد میومد ملاقات، تمام وقت ملاقاتم به گریه کردن اون می‌گذشت، که رفتیم رضایت ندادن که رفتیم محلمون نذاشتن، چرا خودتو انداختی تو هچل، چه مرگت بود، واسه چی به دختره دست زدی؟ باور نکرده بود من کاری نکردم، خواهرم باور نکرده بود... اونی که برای من رضایت گرفت از رضا و خانواده‌اش نرگس بود، مهدیه عملاً هیچ کاری نکرد، یکی دو بار رفته بود دم در خونه رضا اینا که اونام محلش نذاشته بودن و بیرونش کرده بودن و تمام. اونی که سمج شد، سرتق شد، ول نکرده تا لحظه آخر و رفت جلو، نرگس بود. اونی که به رضا ثابت کرد که قتل کار من نبوده نرگس بود. آه کشید. اخم کرد و گفت: - تو چرا همش می‌خوای یه جوری آدمو به سمت انرژی منفی ببری؟ بیا برو یکم خوشحالی کن مثل بقیه، وایساده اینجا یا منو یاد میلاد میندازه، یا منو یاد خاطرات وحشتناکم و بدبختیهام. - من؟ من که اینجا وایساده بودم شما خودت اومدی پیش من. نمی‌اومدید خب! - میگم فقط وقتی که پیش منی بلبل میشی و حرف می‌زنی، میگی نه. خب وقتی من میام پیشت حرف خوب بزن، حرف بهار، حرف طبیعت، بگو عیدی چی می‌خوای... چرا آدمو یاد قبرستون می‌ندازی! -این دیگه خیلی بی انصافیه به خدا، من حرف قبرستون زدم؟ -من اعدام می‌شدم، می‌شد حرف قبرستون دیگه! به سمت ساختمون ویلا رفت و گفت: -حالا که نمیری تفریح بیا این زغالا رو ببر بریز تو باربیکیو، یه کم بال مرغ گرفتم کباب کنیم. وارد سالن شد و بلند گفت: -بیا دیگه، وگرنه فردا که سری دوم مهمونام برسن، به هر کس یه نصفه بالم نمی‌رسه‌ها. سری دوم مهمونهاش؟ غیر از ما باز هم کسی رو دعوت کرده بود؟
وی‌آی‌پی عروس افغان رو به اتمامه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی هم اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت32 چرا نگفت باید به من اطلاع می‌دادی؟ شاید دلیلش این بود که خودش رو در
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 روی صورتم خم شد. انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و گفت: -خوب گوش‌هات رو باز کن خانم اعتمادی! از این به بعد هر جا خواستی بری به من یا به مامان می‌گی و اجازه می‌گیری و مشخص می‌کنی چه ساعتی برمی‌گردی. نمی‌گم تنها نمی‌شه بری، چون بابام اینقدر بهت اعتماد داشت که توی شهر غریب تنهات گذاشت تا درس بخونی، منم بهت اعتماد می‌کنم. هر جایی هم که هستی ساعت شش خونه‌ای. شیش و یک دقیقه بشه من می‌دونم و تو. شارژ موبایلت هم از این به بعد نباید تموم بشه، مخصوصاً وقتی بیرون از خونه‌ای. فهمیدی؟ از ترس بود که جوابی ندادم. با صدای بلندتر گفت: -نشنیدم! فهمیدی؟ سر تکون دادم و با همون ترس گفتم: - فهمیدم. خوبه‌ای گفت و دستش رو از کنار سرم برداشت. پشت به من به طرف در رفت. زن عمو تمام مدت کنار در ایستاده بود. حسام برگشت و رو به من گفت: _دفعه بعد، اینقدر خونسرد نیستم. یعنی الان خونسرد بود؟ رفت و در و بست. همونجا کنار دیوار ولو شدم. حس کوفتگی داشتم. خسته بودم. اون شب با این که زن عمو دنبالم اومد تا برای خوردن شام برم، اما من با عذر خواهی نرفتم. ضعف داشتم ولی با سنگی که توی گلوم بود، بعید می‌دونستم بتونم چیزی بخورم. تازه، نمی‌خواستم دوباره با حسام رو به رو بشم. جای دستش روی صورتم درد می‌کرد و می‌سوخت. خوبه که زن عمو جلوش رو گرفت و گرنه یه کتک مفصل خورده بودم. با حس نوازش گرمای خورشید روی پوست صورتم بیدار شدم. به سرویس رفتم. زن عمو رو توی راهرو دیدم. سلام کردم. وقتی جوابی نداد متعجب شدم. به صورتم زل زده بود. کمی طول کشید ولی به خودش اومد. جوابم رو داد و از کنارم رد شد. چرا اینجوری نگاهم کرد؟ با تعجب به مسیر حرکتش چشم دوختم. شونه بالا دادم و وارد سرویس شدم. توی آینه به خودم نگاه کردم. خدای من! جای انگشتهای حسام روی صورتم به بنفشی می‌زد. کبود شده بود! من پوست حساسی نداشتم، ضربه دست اون خیلی سنگین بود. آروم روش رو لمس کردم. هنوز درد داشت. حرص چند ساله‌اش رو روی صورتم خالی کرده بود. صورتم رو شستم. دوباره بغض توی گلوم چنگ انداخته بود. روسری رو روی سرم درست کردم. گریه فایده‌ای نداشت. بغضم رو مهار کردم و از سرویس بیرون اومدم. نگاهم پایین بود. به یه چیزی برخورد کردم. سربلند کردم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت33 روی صورتم خم شد. انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و گفت: -خوب گوش‌هات
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 حسام مثل یک دیوار بتونی جلوم ایستاده بود. سرم تا سینه اش می‌رسید. قد من کوتاه نبود، اون خیلی بلند بود. با هم چشم تو چشم شدیم. ازش فاصله گرفتم. نگاهش روی کبودی صورتم بود. چند لحظه‌ای به هم خیره بودیم. سرم رو پایین انداختم و از کنارش رد شدم. چند قدمی که دور شدم، به طرفش سرچرخوندم. به دستش نگاه می‌کرد، همونی که روی صورت من فرود اومده بود. حس کردم یه غم کوچیک توی صورتش هست. به حرف خودم پوزخند زدم. چی داشتم می‌گفتم؟ غم! اونم حسام! برای کمک به زن عمو رفتم. سفره رو پهن کرده بود و وسایل سفره رو گذاشته بود. وارد آشپزخونه شدم. -زن‌عمو، شما بشین، بقیهاش رو من انجام می‌دم. زن‌عمو از پیشنهادم استقبال کرد. فنجونها رو توی سینی گذاشتم. سه تا چایی خوشرنگ ریختم و سینی رو برداشتم و به سالن رفتم. کنار سفره نشستم. حسام و زن‌عمو سر سفره بودند. نگاه حسام روی سفره بود. سعی داشت به من نگاه نکنه. وسط ابروهاش هم چین ریزی افتاده بود. جو سنگینی بود .نگاه من به لقمه های حسام بود. شاید دو یا سه لقمه، بیشتر نخورد. چاییش رو سر کشید و سریع بلند شد. اصرار زن‌عمو هم برای خوردنئ بیشتر فایده‌ای نداشت. حسام رفت. رفت و من و تو بهت رفتار خودش گذاشت. یعنی کبودی صورت من باعث ناراحتیش شده بود ؟ اون که همیشه دوست داشت، من رو اذیت کنه، پس الان باید خیلی خوشحال باشه. به لقمه توی دستم خیره بودم و توی افکارم غرق که چشمم به یه جفت پا افتاد که کنار سفره ایستاده بود. آروم سرم رو بالا آوردم. از شلوار گشادی عبور کردم و با رنگ سبز و زیبای بلوزی نوازش دیدم و به صورت بی حس زن عمو رسیدم. خیره به من نگاه می‌کرد. فکر کنم من رو مقصر صبحونه نخوردن پسرش می‌دونست. یعنی من مقصر بودم؟ من که کاری نکردم! زن‌عمو نشست و مشغول جمع کردن سفره شد. لقمه‌ی توی دستم رو توی دهنم گذاشتم و به زور قورتش دادم. زیر لب آروم حرف می‌زد: -بچه‌ام نه دیشب شام خورد نه الان صبونه! این رو داشت به من می‌گفت یا با خودش حرف می‌زد؟ صدای زنگ تلفن، نگاه هر دومون رو به خودش کشید. یعنی کی بود اول صبحی؟ مسلماً کسی با من کاری نداشت. زن عمو چهار دست و پا به سمت گوشی رفت. تلفن رو برداشت. - الو! تمام صورتش پر از شادی شد. -الهی من قربونت برم، عزیزم! چرا دیشب زنگ نزدی؟ حامد بود، حتماً حامد بود. از حالت چهره‌ی این زن و طرز حرف زدنش تشخیص مخاطب پشت گوشی سخت نبود. به مکالمه‌اش گوش می‌دادم. -چه ساعتی؟ - اون موقع بیرون بودیم. -کار داشتیم عزیز دلم! - نه اونم نبود. -ولش کن این حرفها رو. خوبی، راحت رسیدی؟ - همه خوبیم. مشغول جمع کردن بقیه‌ی سفره شدم. سعی کردم به باقی مکالمه شون گوش ندم. چه قدر دلم می‌خواست گوشی رو بگیرم و صدای مهربونش رو از کیلومترها اون طرف‌تر بشنوم. ولی افسوس! می‌دونستم که نمی‌شه. وارد آشپزخونه شدم. حسابی دمق بودم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت34 حسام مثل یک دیوار بتونی جلوم ایستاده بود. سرم تا سینه اش می‌رسید. قد
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 موهام رو دم اسبی بستم. توی آینه به خودم نگاه کردم. از کبودی چند روز پیش دیگه خبری نبود. شالی روی سرم انداختم. امروز حسام زودتر به خونه اومده بود. کتری روی گاز گذاشته بودم. حتماً تا الان جوش اومده بود. از اتاق بیرون رفتم. حسام روی مبل نشسته بود. جلوش پر بود از انواع کاغذ و فاکتور. یه ماشین حساب دستش بود و کلافه اعداد و ارقام رو روی اون تایپ می‌کرد. این سومین شبی بود که با این کاغذها سرگرم بود. خیلی دوست داشتم بهش کمک کنم، ولی تا اونجا که می‌شد فاصله‌ام رو باهاش حفظ می‌کردم. قهر نبودم، ولی صحبتی هم نمی‌کردم، در حد سلام و خداحافظ. اینجوری زن عمو هم خوشحال تر بود. به آشپزخونه رفتم. آب جوش اومده بود. چایی دم کردم. کمی هل توش ریختم. حامد چایی با عطر هل خیلی دوست داشت. دلم براش تنگ شده بود. کاش می‌شد حداقل صداش رو بشنوم .اما نمی‌شد، تقریباً تمام تماس‌ها رو زن عمو جواب می‌داد. سیم کارت موبایلم هم شارژ نداشت. پول هم نداشتم که بخرم. شماره حامد رو هم نداشتم، جرات هم نداشتم که از کسی بگیرم. تازه زنگ هم می‌زدم چی می‌گفتم. نمی‌شد، به غرورم برمی‌خورد. مطمئن بودم اونم نمی‌تونه به مادرش بگه، گوشی رو بدید بهار. ای کاش به موبایلم زنگ می‌زد .چرا این کار رو نمی کرد؟ لیوانی روی سینی گذاشتم. کمی نقل توی قندون ریختم. چای رو توی لیوان ریختم. بوی هل فضا رو پر کرد. سینی رو برداشتم و به سالن رفتم. حسام کلافه به کاغذ ها نگاه می‌کرد. به طرفش رفتم و سینی رو گوشه میز گذاشتم. می‌خواستم به اتاقم بر گردم تا با پروانه‌های پرده سرگرم باشم. توی این چند روزه. تنها سرگرمی من همین پروانه‌ها بودند. نگاهشون می‌کردم. باهاشون حرف می‌زدم. درد و دل می‌کردم. تنهاییم رو باهاشون پر می‌کردم. دستم رو به طرف دستگیره در بردم که با صدای حسام همونجا خشک شد. توی این چند روز، این اولین باری بود که صدام می‌زد. ضربان قلبم بالا رفت. برگشتم. نگاهش به کاغذها بود و روی صحبتش با من. - بیا اینجا یکم به من کمک کن. چی می‌شنیدم؟ از من کمک خواسته بود! به سمتش رفتم. با فاصله نسبتاً زیادی کنارش نشستم. زن‌عمو از اتاق بیرون اومد. نگاهش بین من و حسام چرخید. رنگ تعجب هر لحظه تو مردمک چشمش پررنگ تر می‌شد، ولی چیزی نگفت؛ مثل همیشه. چی تو سر این زن می‌گذشت؟ حسام بی توجه به حضور مادرش ماشین حساب رو دستم داد. -من می‌گم، تو بزن. دقت کن! باشه‌ای گفتم و مشغول شدم. اعداد و ارقام با صدای حسام و با انگشتهای من روی صفحه تایپ می‌شدند. گاهی سرکی روی صفحه ماشین حساب می‌کشید و گاهی چیزی می‌نوشت و هر لحظه کلافه‌تر می‌شد. خودکار رو روی میز پرت کرد. دستش رو لای موهاش برد و به پشتی مبل تکیه زد و گفت: -چرا درست از آب درنمیاد؟ تمام قدرتم رو روی لبهام جمع کردم و گفتم: - چی درست از آب درنمیاد؟ خدایا این چه سوالی بود که من پرسیدم؟ خودم نخ می‌دادم دستش که یه چیزی بهم بگه. خودم باعث ضایع شدن خودم می‌شدم. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و پشیمون از حرفیم به حسام خیره شدم. منتظر یه «به تو چه»‌ی محکم بودم که در کمال ناباوری من حسام جواب داد: -فاکتورهای فروش و خرید با هم جور نیست. باید طبق این اعداد سود کنم، اما دارم ضرر می‌دم. نمی‌دونم اشکال از کجاست؟ این رو گفت و لیوان چایی رو برداشت. بلند شد و به طرف حیاط رفت. با نگاهم رفتنش رو دنبال کردم. یه باره دیگه حسام من رو تو بُهت رفتارش گذاشت. چرا بهم نگفت به تو چه؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت35 موهام رو دم اسبی بستم. توی آینه به خودم نگاه کردم. از کبودی چند روز پ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 نگاهی به فاکتورهای پخش شده روی میز انداختم. فکرم رفت پیش مونا؛ دوست هم‌دانشگاهی و هم‌خوابگاهیم. گاهی فاکتورهای خرید و فروش شرکتی که توش کار می‌کرد رو با خودش به خوابگاه می‌آورد. تا صبح کمکش می‌کردیم تا درستشون کنه. سعی کردم یادم بیاد که چی کار می‌کردیم. باید به مونا زنگ می‌زدم و حالش رو می‌پرسیدم. دلتنگش بودم. فاکتورها بر اساسا خرید و فروش رو دسته بندی کردم. به ترتیب تاریخ روی هم گذاشتم. کاغذ سفیدی برداشتم و مشغول نوشتن شدم. زمان از دستم خارج شد. فاکتورها رو روی زمین چیدم و از هر کدوم چیزی نوشتم. صدای حسام باعث شد، سر بلند کنم. -چی کار داری می‌کنی؟ نگاهی به اطراف انداختم. وسط سالن نشسته بودم و دور تا دورم پر از کاغذ بود. حسام با لیوان خالی توی دستش با تعجب به من نگاه می‌کرد. خم شد تا کاغذ‌ها رو جمع کنه که با صدای جیغ من دوباره صاف شد. با صدای پر از تعجب و کمی حرص گفت: *به سرت زده! چرا جیغ می‌زنی؟ چرا این فاکتورها رو پخش و پلا کردی؟ دست‌هام رو تو هوا به معنی سکوت بالا گرفتم و سعی کردم با لحنی که آرامش داشته باشه، آرومش کنم. -صبر کن، همونجا بمون. دست به چیزی هم نزن. یه دقیقه اگه صبر کنی، بهت می‌گم اشکال از کجاست. رنگ تعجب تو چشم‌هاش پررنگ‌تر شد، ولی چیزی نگفت. همونجا چهار زانو روی زمین نشست و این یعنی تسلیم. فکر کنم ده دقیقه‌ای طول کشید تا کارم تموم شد و ده دقیقه حسام با تعجب نگاه سنگینش رو به من انداخته بود و من تلاش می‌کردم سنگینی نگاهش حواسم رو پرت نکنه. لبخندی از سر رضایت به برگه‌ی توی دستم زدم. اشکال کار رو پیدا کرده بودم. بلند شدم و تقریبا با پرش از روی کاغذها خودم رو به حسام رسوندم. کنارش نشستم و شروع به توضیح کردم. - ببین پسر عمو! اشکال از اعداد و ارقام آخر فاکتورها نیست، اشکال از متن فاکتوره. مثلا اینجا رو ببین. شما سفارش نُه جین از این شلوار رو دادی، ولی در واقع هفت جین و با قیمت نه تا بهت فروخته و سعی کرده تو فاکتور معلوم نباشه. تمام تلاشم رو کردم تا دونه دونه براش توضیح بدم. حسام به من نگاه نمی‌کرد، برگه‌ها رو زیر و رو می‌کرد و زیر لب حرف می‌زد. گاهی به کسی فحش می‌داد. سربلند کردم. زن‌عمو روی مبل نشسته بود و به فاصله کم بین من و حسام نگاه می‌کرد. نامحسوس کمی از حسام فاصله گرفتم. نگاهم به لب‌های حسام گره خورد. کم‌کم کارش از بد و بیراه به الفاظ رکیک کشیده شده بود و چشم‌های من با هر فحشی که می‌داد گردتر می‌شد. درسته که زن عمو با من مشکل داشت، ولی تو تربیت پسرهاش از چیزی دریغ نکرده بود. این الفاظ از حسام بعید بود. آروم از کنارش بلند شدم. زن عمو با اخم به حسام نگاه می‌کرد. به طرف حیاط رفتم. به ستاره های آسمون نگاهی کردم. احساس می‌کردم گونه هام گل انداختند. از خجالت حرف‌های حسام بود یا خوشحالی از کمک به مردی که می‌دونم به من به چشم یه آدم اضافه نگاه می‌کنه؟ نمی‌دونم، ولی ته دلم یه شادی حاکم شده بود. چون بعد از مدت‌ها کاری کرده بودم که مفید بود و این من رو راضی می‌کرد. حتی اگه این کار کمک به مردی باشه که چشم دیدن من رو نداشت. راضی از کار امشب خودم روی پله نشستم که با صدای حسام دوباره به سالن برگشتم. زن عمو نبود ولی صداهایی که از آشپزخونه شنیده می‌شد، حاکی از این بود که الان توی آشپزخونه است. حسام هنوز با فاکتورها سرگرم بود. با صدای من سر بلند کرد و با دست اشاره کرد که جلو برم. رفتم و رو به روش نشستم. حسام محکم و جدی گفت: -یه دفعه دیگه، قشنگ توضیح بده، می‌خوام ببینم مشکل دقیقا از کجاست. فاکتورها رو دوباره جمع کردم. مثل قبل طبقه بندی کردم و دوباره از اول توضیح دادم. صدای زن عمو گاهی رشته افکارم و پاره می‌کرد، ولی دوباره مشغول می‌شدم. سفره انداخته بود و گاهی ما رو دعوت می‌کرد برای صرف شام، اما ما همچنان مشغول بودیم. بالاخره توضیحاتم تموم شد. حسام با اخمی وحشتناک به برگه‌ها خیره بود، زیر لب گفت: -مردکِ ... از فحشی که حسام داده بود خجالت کشیدم. نتونستم تحمل کنم. خواستم اعتراض کنم که با صدای زن عمو حرفم رو قورت دادم. -حسام رعایت کن، یه دختر کنارت نشسته!
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت33 روی صورتم خم شد. انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و گفت: -خوب گوش‌هات
پارتهای جدید رمان بهار ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شروع رمان عاشقانه بهار👇👇 https://eitaa.com/Baharstory/81629
خداوندا دقیق یادم نیست آخرین بار چه زمانی خود را پیدا کردم... اما خوب یادم است هرگاه که گم شدم دستم در دست تو نبود... ‌‌‌‌ 🌼 @baharstory
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت با حرکت سرش حرفم رو تایید کرد و گفت: -چیزی که تو بنویسی خوندن داره.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 روی نیمکتی که با کُنده‌ی درخت و یه تیکه تخته ساخته شده بود و جلوش یه میز شبیه همون نیمکت تعبیه شده بود نشسته بودم و به دریا نگاه می‌کردم. دریای آرومی که تو این وقت روز، خورشید مستقیم بهش می‌تابید. با وجود خورشید و آسمون بدون ابر، باز هم هوا سرد بود. کلاه روی سرم گذاشته بودم و دست‌هام رو توی جیب پالتو فرو کرده بودم. آرامش اینجا رو با وجود هوای سرد دوست داشتم. چشم‌هام رو بستم و هوای نمناک شمال رو توی ریه‌هام فرستادم. امروز اولین روز سال هزار و سیصد و نود و هشت بود و من تو بیستمین بهار زندگیم یه عید متفاوت رو داشتم تجربه می‌کردم. با نشستن یکی روی نیمکت چشم‌هام باز شد، یکی که اومده بود تا آرامش من رو به هم بریزه و قطعاً هدف دیگه‌ای نداشت. حسین. نگاهش رو از روم برداشت و به عیدی خاص مهراب که توی دستش بود اشاره کرد. - اینو ببین. به سر بی‌کلاهش اشاره کردم و گفتم: - تو چرا هیچی سرت نذاشتی؟ خوشت میاد سرما بخوری؟ کلاه کاموایی رو از روی سرم برداشتم و روی سرش گذاشتم. جلوی کلاه رو از جلوی چشم‌هاش کنار زد و گفت: - این عکس‌ها رو ببین تو. به کله‌ام چی کار داری. - دست از سر این عکس‌ها هنوز تو برنداشتی؟ عکس رویی رو به سمتم گرفت و گفت: - خداوکیلی این منم؟ به بچه توی عکس نگاه کردم. یه بچه با دماغی پهن و پوست سبزه، صورتی کشیده، چشم‌هایی که چون ژشت گریه گرفته بود مشخص نبود و لب و لوچه‌ای که به طرزی عجیب به شکل مستطیل در اومده بود. ژست حسین، قدرت عکاس رو تو شکار لحظه‌ها نشون می‌داد. لبخند زدم و گفتم: - شک داری؟ حالا من بچه بودم میگن یادت نیست، ولی سالار و عمو و بابا که دیگه دروغ نمیگن. مهرابم که گفت خودش ازت عکس گرفته. عکس رو جلوی چشمهاش گرفت و گفت: - یعنی من انقدر زشت بودم؟ خندیدم و گفتم: - بچه بودی دیگه، مهم الانه، بچه تا بیاد بزرگ شه هزار دست قیافه عوض می‌کنه. یه عکس دیگه از دسته‌ی عکس‌ها بیرون کشید و گفت: - اینجا باز بهتر شدم. عکس رو برگردوند. - نوشته حسین امیری، سه ساله... سه سالم بوده اینجا. یکم به عکس نگاه کرد و گفت: -تو سه سالگیم بهتر شده بودم باز. همون عکس رو به طرفم گرفت و گفت: - اینجا کجاست؟ - خونه قدیمی دایی ممد. به گوشه عکس اشاره کردم و گفتم: - عیده، ببین. اینم گوشه سفره عیدشونه. با همین دکور از منم عکس گرفته. - عکس‌های تو کجاست؟ -خونه، چند روز قبل از عید مال منو داد. یه نگاه کلی به عکس‌های توی دستش انداخت و گفت: - خوبه حداقل به عقل این رسید چهار تا عکس از ما بگیره وگرنه که من حتی یه عکسم از بچگیم نداشتم. همش فکر می‌کردم بچه سر راهیم که دلتون سوخته، از سه چهار سالگی منو آوردین پیش خودتون، به خاطر همین من از قبلش عکس ندارم. محکم به بازوش کوبیدم و گفتم: - دهنتو ببندا، بچه سر راهی کجا بود؟ قیافه و قد و هیکل تو با بابام مو نمی‌زنه. بعدم شرایط اون موقع ما اینجوری بود که اگر برای کسی دلمون می‌سوخت باید همونجا تو خیابون رهاش می‌کردیم، چون اگه برش می‌داشتیم می‌آوردیمش خونه، اوضاعش خیلی وحشتناک‌تر از تو خیابون می‌شد. خندید، بلند و قاه قاه. اگر به بدبختی‌هامون نمی‌خندیدم که نمی‌شد ادامه بدیم. عکس‌ها رو دسته کرد و گفت: - آخه بابا هیچ وقت دلش واسه من شور نزده، به خاطر اون گفتم، یادته بازداشت بودم، سر شاهرخ که به خودش چاقو زده بود؟ وقتی که اومدم خونه، اصلاً انگار نه انگار، از بغلم رد شد و گفت کجا بودی بابا. نه بغلی، نه بوسی، یه دلشوره‌ای، دلهره‌ای، هیچی. پشت پلک نازک کردم و گفتم: - حتماً خمار بوده. - آخه سالارم انگار من کیسه بوکسشم. - کم اذیت نمی‌کنی چون که! بعدم اگه می‌خوای از این حرفا بزنی پاشو برو، اومدم اینجا ریلکس کنم، عملاً اومدی مزاحم شدی.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت روی نیمکتی که با کُنده‌ی درخت و یه تیکه تخته ساخته شده بود و جلوش یه می
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 به بازوش کوبیدم و گفتم: - پاشو دیگه! بلند نشد و گفت: - خب حرف نمی‌زنم. دست به سینه شد. نگاه از من گرفت و به دریا خیره شد. مطمئن بودم نمی‌تونه ساکت بمونه، همین هم شد. حدود چند ثانیه از سکوتش گذشته بود که گفت: - سپیده، دایی ممد‌ اینا، قبلاً تو محل ما بودن؟ آخه دیشب سر سفره هفت سین همش از هم محلی بودن و همسایه بودن و همسایه‌های قدیمی و اینا می‌گفتن. من از اون موقع که یادمه، دایی محمد اینا همین جا بودن که هستن، قبلش که یه طبقه بود، سه چهار سال پیش دو طبقه شد. سرم رو تکون دادم و گفتم: - آره؛ دایی‌اینا یه محله بالاتر از ما بودن، اون موقع به اونجا می‌گفتن نورآباد، الان شده خیابون بهشتی، همه محلیا و قدیمیام از اون خیابون رفتن. - تو یادته اونجا رو؟ خونه دایی رو میگما. - خیلی زیاد نه، منم سنی نداشتم اون موقع. یکی دو سال بعد از فوت مامان الهام فروختن و اومدن اینجایی که الان هستند. یکم فکر کردم گفتم: - آره، همون دو سال پیش از فوت مامان میشه، چون ده سالم بود اونموقع، کلاس چهارم بودم. دایی می‌فرستاد دنبال من که منو ببره خونه‌اشون، همین خونه جدیده. به بابا و عمه گفته بود که بزارید سپیده با ما زندگی کنه، من خودم حواسم بهش هست، که من قبول نکرده بودم و زده بودم زیر گریه و برگشته بودم. تا یه مدتم می‌ترسیدم برم خونشون، فکر می‌کردم می‌خواد منو اونجا نگه داره. -من فکر می‌کردم این خونه‌هه مال زن دایی مهدیه و مهرابه. - خوب به اسم زن داییه دیگه! دایی ممد خونه داشت تو همون نورآباد و فروخت، زن دایی هم خونه ارثی‌شو که اونم تو نورآباد بودو فروخت و اونجا رو خریدن. خونه زن دایی‌ ‌اینا هم بزرگتر بود، هم چند طبقه. وقتی هر دو تا خونه رو فروختن تونستن اون خونه رو که الان ما توش هستیم و بخرن. دایی هم خونه رو زد به نام زن دایی، چون ارثیه مهرابم قاطی اون خونه شد، سه دونگش شد مال مهراب که بعداً طبقه بالا رو برای برادرش ساخت، وقتی که از زندان آزاد شد. - پس اینجوری قبلاً همه به هم نزدیک بودن و همسایه. - آره، اینجور که شنیدم بعد از اینکه اون قتل می‌افته گردن مهراب، همسایه‌ها و هم‌محلیا رفتارشون تغییر می‌کنه. سرم رو به سمت حسین چرخوندم و گفتم: - مثل همین بابا یوسف خودمون دیگه، یکی یه کاری می‌کنه بقیه چطوری میشن. سرش رو تکون داد و من ادامه دادم: - دیگه اونام فروختن و رفتن اینجا که الان هستند... آقا مهراب میگه بعد از آزادیم دیگه هیچ وقت نتونستم برم محله قدیمیمون. دیشبم قبل از سال تحویل دیدی که، رفت سالارو بغل کرد و حلالیت خواست ازش. گفت اون روز که تو گاراژ باهاش دست به یقه شده، یکی دو تا از آشناها رو تو محل دیده، انگار یه چیزی بهش گفته بودن که اعصابشو ریخته بودن به هم، اون جی‌پی‌اس هم که دیده توی ماشینش، یهو به هم ریخته و با سالار دعواش شده، بعدش که جداشون کردن، پشیمون شده ولی دیگه روش نشده برای عذرخواهی بره. سرش رو تکون داد که یعنی فهمیده. به اطرافش نگاه کرد و گفت: - مهراب چطوری یهو بعد از اینکه از زندان آزاد شد ، انقدر وضعش توپ شد؟ به نظرت اینجا رو چند کرایه کرده؟ ویلای چسبیده به دریا و ساختمون خونه به اون شیکی! نگاهم کرد و گفت: - مال خودش نیست الکی میگه کرایه کردم چشم نخوره یا مثلاً کسی به مالش چشم نداشته باشه؟ شونه بالا دادم و گفتم: -چی می‌دونم! چه فکرایی می‌کنی. برای اینکه بیخیال مهراب بشه گفتم: - نیومدن این مهموناش، گفتن ظهر می‌رسن. - نه، بیان که می‌بینی. عکس‌ها رو دوباره برداشت. نوچی کرد و گفت: - آخه بچه‌ام انقدر زشت!