eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
630 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
وی‌آی‌پی عروس افغان رو به اتمامه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی هم اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530
عشق تو مرا مجنون عالم کرده است ای کاش بیایی و دیوانگی ام را خاتمه بخشی.... 🌱 صالحی
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت36 نگاهی به فاکتورهای پخش شده روی میز انداختم. فکرم رفت پیش مونا؛ دوست ه
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 لحنش محکم و جدی بود. حسام نیم نگاهی به من انداخت، صورتش رنگ شرمندگی گرفت ولی چیزی نگفت. بلند شد و سمت سرویس رفت. رفتم و کنار سفره نشستم. لبخند رضایت روی لبم بود. به زن عمو نگاه کردم. توی نگاهش یه جور شادی یا تشکر، یکم حرص و یه نفرت قدیمی بود. سرم رو پایین انداختم و مشغول شدم. بعد از چند دقیقه حسام هم اومد. زیرلب همچنان بد و بیراه می‌گفت؛ گاهی به خودش، گاهی هم به شخصی که نیما خطابش می‌کرد. گاهی خط و نشون می‌کشید و گاهی هم برنامه‌ریزی می‌کرد. ** به محتویات داخل یخچال نگاهی انداختم. چند تا هویج نظرم رو جلب کرد. هویج پلو! یعنی زن عمو دوست داشت. می‌دونستم که غذاهای شیرین رو خیلی دوست نداره. اصلاً معلوم نیست از صبح تا حالا کجا رفته! یه چاقو تیز پیدا کردم. پوست هویج‌ها رو با دقت گرفتم و ریز و یک دست مشغول خرد کردنشون شدم. من که غذای شیرین خیلی دوست داشم. اونم اگه دوست نداشته باشه مجبوره که بخوره. وضعیتم شده بود همونی که حسام می‌گفت. بشین توی خونه و نزار مامانم دست به سیاه و سفید بزنه. شدم کلفت بی‌جیره و مواجب. قرار بود حامد برام کار پیدا کنه. قرار بود بیاد و یه روز با هم به تهران بریم. یاد حامد بهم انرژی می‌داد. یاد محبت‌های زیر پوستیش، یاد چشمهای مهربونش، یادت کلام نافذ و یاد لبخند‌های همیشگیش، یاد اون موقعی که غیرتی شده بود. لبخند زدم و حرفش رو زمزمه کردم: - حق نداری پاشی بری این ور و اونور دنبال کار، اگه بفهمم ... کاش حرفش رو نمی‌خورد و می‌گفت چیکار می‌کنه. کاش می‌شد یه خبری ازش بگیرم! کاش شماره موبایلش رو داشتم! صدای زنگ آیفون من رو از افکارم خارج کرد. گوشی آیفون رو برداشتم که با صدای حسام خشکم زد. این موقع روز اینجا چیکار می‌کرد؟ چرا با کلید در رو باز نکرد؟ کلید آیفون و فشار دادم، نگاهی به خودم انداختم. دامن بلندی پوشیده بودم، ولی بلوزم آستین کوتاه بود و چیزی هم سرم نبود. چادر سفید زن عمو رو از کنار مبل برداشتم و روی سرم انداختم. حتما حسام به خاطر من با کلید در رو باز نکرده. شاید فکر کرده ممکنه وضعیت من مناسب نباشه که درست هم فکر کرده. زن عمو هر چی هم که باشه، توی تربیت پسرهاش در این زمینه کوتاهی نکرده. صدای بهار گفتن‌های حسام توی حیاط پیچید. به سمت حیاط دویدم. اعصاب درست و درمونی که نداشت، دیر می‌کردم یه چیزی بارم می‌کرد. سلام دادم و جواب گرفتم. نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت: -مامان کجاست؟ - نمی‌دونم. از صبح رفته بیرون. همونجا کنار ایوون ایستاد. مشمای سفیدی رو که توی دستش بود، به طرفم گرفت. جلو رفتم و مشما رو از دستش گرفتم. نگاهی به داخلش انداختم. کلی فاکتور و کاغذ توش بود. حسام گفت: -می‌خوام حساب و کتاب این فاکتورها رو در بیاری، مثل دیشب. با تعجب بهش نگاه کردم. از من چی می‌خواست؟ حرکاتش می‌گفت عجله داره و قراره که بره، پس گفتم: - چایی آماده است. -نه! باید برم. فقط اومدم اینها آماده باشه. سر تکون دادم. با چشمهام حسامی رو که با عجله به سمت در می‌رفت بدرقه کردم. لحظه آخر برگشت و گفت: -امشب نیام بگی کار داشتم، وقت نشدا. همین الان شروع کن. خیلی مهمه!
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت37 لحنش محکم و جدی بود. حسام نیم نگاهی به من انداخت، صورتش رنگ شرمندگی گ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 باشه‌ای گفتم و حسام رفت. با رفتنش دستی رو که جلوی چادر رو محکم گرفته بود، شل کردم. نگاه دوباره‌ای به محتویات مشما انداختم. سر بلند کردم و چهره خودم رو که توی شیشه در ورودی راهرو افتاده بود، دیدم. کی نیشم اینقدر باز شده بود؟ جلوی حسام هم همینجوری بودم؟ یعنی حساب کردن چند تا فاکتور اینقدر برای من خوشحالی می‌آورد! آخه من چقدر بی آبروعم! همینطور که از دست خودم حرص می‌خوردم به سالن برگشتم. مشما رو یه گوشه‌ای گذاشتم و به آشپزخونه رفتم. دست از برشهای یک دست با چاقو برداشتم و سراغ رنده رفتم. نیم ساعتی توی آشپزخانه کارم طول کشید. ولی بالاخره هویج پلو رو بار گذاشتم. سراغ فاکتورها رفتم و شروع به حساب و کتاب کردم. کار سختی نبود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم کمک به مونا یک روز به دردم بخوره. البته ارقامی که مونا حساب می‌کرد کجا و این عددهای کوچیک کجا! حسابی سرگرم شده بودم. با صدای در سر بلند کردم. دیگه ظهر شده بود. حتماً زن عمو برگشته بود. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. نگاه خبیثی به هویج پلویی که خیلی هم شیرینش کرده بودم، انداختم. به صورت ناخواسته‌ای دو طرف لبم کش اومده بود. بهار خجالت بکش! تو که می‌دونستی اون غذای شیرین دوست نداره، پس این چه کاری بود که کردی! فکر کنم اثرات خونه موندنه. باید یه برنامه‌ای بریزم، برای از خونه بیرون رفتن، وگرنه روز به روز خبیث‌تر می‌شدم. سفره رو برداشتم و به سالن برگشتم. زن عمو کنار فاکتورها ایستاده بود و با اخم نگاهشون می‌کرد. سلام کردم. نگاهم کرد و به جای جواب سلامم سر تکون داد. منتظر توضیح درباره اون کاغذ بود. پس گفتم: _ اینها رو امروز صبح حسام آورد. گفت حساب کنم، مثل دیشب . سفره رو پهن کردم که گفت: -تو هم اومد؟ جواب دادم: -نه! جوری بهم نگاه می‌کرد که مفهومش رو نمی‌فهمیدم. خدایا! تو دل این زن چی می‌گذره؟ سر سفره نشست. بیچاره چند قاشق بیشتر از غذای من نخورد. الان باید چه حسی داشته باشم؟ خوشحال باشم که اذیتش کردم، یا نه! بهار خیلی بد شد.، این زن به تو پناه داده در صورتی که وظیفه‌اش نبود. امروز که گذشت، قول می‌دم که تکرار نشه. آروم لب زدم : -ببخشید! نگاهم کرد که ادامه دادم: -نمی‌دونستم هویج پلو دوست ندارید. دروغ می‌گفتم، می‌دونستم. جوری نگاهم کرد که حس کردم داره بهم می‌گه، خودتی. نزدیک‌های غروب بود که حسام اومد. یااله گویان وارد خونه شد. اولین چیزی که گفت این بود که حساب کردم. سلام دادم و گفتم: - بله. وسایلش رو گوشه سالن پرت کرد و گفت: - برو بیار ببینم. باشه‌ای گفتم و فاکتورا رو آوردم و مشغول توضیح شدم. زن عمو چایی آورد و کنارمون نشست. نیم ساعتی توضیحاتم طول کشید. حسام فاکتورها رو متفکر جابه‌جا می‌کرد. چهره‌اش راضی به نظر می‌رسید. بهترین موقع برای گفتن درخواستم بود. صدام رو مظلوم کردم و گفتم: -یه چیزی می‌خواستم بگم. نگاه از برگه‌ها نگرفت و گفت: -چی؟ -می‌خواستم برم عضو کتابخونه سر خیابون بشم. روزها تو خونه خیلی حوصلم سر می‌ره. حسام همونطور که کاغذها رو جابه جا می‌کرد، گفت: -لازم نکرده! با لب و لوچه وا رفته گفتم: -آخه چرا؟ کتابخونه که جای بدی نیست! فقط کتاب میگیرم و ...
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت38 باشه‌ای گفتم و حسام رفت. با رفتنش دستی رو که جلوی چادر رو محکم گرفته
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 حسام وسط حرفم پرید و کلافه گفت: -یعنی هرچی من می‌گم تو باید سرش بحث کنی دیگه! -من کی بحث کردم؟ فقط گفتم کتابخونه ... - کتابخونه بی کتابخونه! لب و لوچه‌ام آویزون شد. به زن‌عمویی نگاه کردم. با چهره‌ای پیروزمند به من خیره شده بود. -یعنی نمی‌زاری برم؟ کلافه‌تر از قبل لب زد: -مگه تو دنبال کار نمی‌گشتی؟ با تعجب نگاهش کردم و اون ادامه داد: -‌از فردا با من میای بوتیک. می‌خوام حساب اونجا دست تو باشه. اینجوری دیگه وقت کتاب خوندن پیدا نمی‌کنی. زن‌عمو نگاه تندی به حسام انداخت. حسام که متوجه نگاه مادرش شده بود، گفت: -می‌دونم می‌خوای چی بگی، اما هر کسی ازت پرسید، بگو بهار می‌ره به پسر عموش کمک کنه. من نمی‌تونم به هرکسی اعتماد کنم. نتیجه اعتمادم به غریبه‌ها این شده که کلی سرم کلاه رفته. زن‌عمو خواست چیزی بگه که حسام گفت: -مامان تو دیگه با من بحث نکن. به اندازه کافی صبح تا شب با این و اون سر و کله می‌زنم. زن‌عمو دیگه چیزی نگفت. توی دلم عروسی بود. دلیل این تغییر رفتار حسام چی می‌تونست باشه؟ ولش کن، هرچی که بود، خوب بود. اون شب زن عمو از شامی که خودش درست کرده بود، چند تا قاشق بیشتر نخورد و تا آخر شب حتی یک کلمه هم حرف نزد. بیچاره زن‌عمو، ظهر از غذای شیرین من نخورد و شب هم شام به کامش تلخ شد. از ذوق زیاد نمی‌تونستم بخوابم. کاش شماره حامد رو داشتم، کاش می‌شد بهش زنگ بزنم، کاش می‌شد بهش بگم که کارپیدا کردم. راستی حقوق و مزایاش چطوریه؟ زشته الان این موضوع رو مطرح کنم. همین که دیگه خونه نشین نیستم کافیه. **** از شیشه ماشین به اطراف نگاه کردم. فضای سیمانی و نیمه تاریک پارکینگ ترس به دلم می‌آورد. از این که فکر می‌کردم پنج طبقه بالای سرمه و من تقریباً زیرزمین هستم، دلشوره می‌گرفتم. آب دهنم رو به زور قورت دادم و پیاده شدم. هنوز تحت تاثیر ترس افتاده به دلم بودم که با صدای حسام به خودم اومدم. -نکنه منتظر فرش قرمزی! خدایا این پسر چرا اینجوریه؟ خب قشنگ بگو بیا، چرا اونجا وایسادی، اتفاقی افتاده. این همه کلمه که به بهترین شکل می‌شد ازش استفاده کرد. یعنی روزش بدون متلک انداختن نباید سپری بشه! به هر حال من زبونم کوتاه بود. پا تند کردم تا به حسام برسم که با دیدن آسانسور خشکم زد. در آسانسور باز بود و حسام هم خیلی عادی توش ایستاده بود. وقتی که دید من هیچ حرکتی نمی‌کنم، پوزخندی زد و با لحن مسخره‌ای گفت: -منتظر چیزی هستید بانوی بزرگ! نگاهی به قیافه حسام و فضای آسانسور انداختم. چشم چرخوندم و به پله‌های پارکینگ نگاه کردم. عملاً فضا برام مثل تونل وحشت شده بود. قیافه حسام جدی شد و جدی‌تر گفت: - بیا تو دیگه! چاره‌ای نداشتم. زیرلب بسم‌اله گفتم و پا به بزرگترین وحشت زندگیم گذاشتم. در آسانسور که بسته شد، انگار راه هوای من هم بسته شد. چشمهام رو بستم و سعی کردم به چیزهای دیگه فکر کنم. خدا رو شکر که موسیقی ملایمی توی آسانسور پخش می‌شد و حواسم رو پرت می‌کرد. با صدای ضعیف و ظریف زنی که طبقه دوم رو اعلام می‌کرد، چشم‌هام رو باز کردم. در آسانسور باز شد و من تقریباً خودم رو به بیرون پرتاب کردم. چند تا نفس عمیق و نامحسوس کشیدم و آروم پشت حسام راه افتادم که دوباره موضوع دستش ندم. چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت. نگاهی به من انداخت و بدون این که دندون‌هاش رو از هم باز کنه لب زد: - از اینکه با من هم قدم شی، کسر شانت می‌شه؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت39 حسام وسط حرفم پرید و کلافه گفت: -یعنی هرچی من می‌گم تو باید سرش بحث
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 -نه پسر عمو، این چه حرفیه! - پس بیا کنار من راه بیا که فکر نکنند بی‌صاحابی. کی ممکن بود اینطوری فکر کنه؟ اصلاً برای چی این موضوع باید برای حسام مهم باشه؟ کنارش ایستادم و معترض گفتم: -تو چرا اینقدر اول صبحی بد اخلاقی؟ تیز بهم نگاه کرد. دستش رو تا نیمه بالا آورد و گفت: -بزنم اون زبون ... حرفش رو کامل نزد و کلافه دست به کمر شد. صورتش رو نزدیک‌تر آورد و لب زد: - بخوای زبون درازی کنی، برت می‌گردونم خونه، بری بشینی هویج پلو درست کنیا. با حرفی که زد لال شدم. زن عمو قضیه هویج پلو رو بهش گفته بود. راه افتاد. باهاش هم قدم شدم. با گوشه‌ی چشم کمی قد و قامتش رو پویش کردم. شلوار لی و کت سورمه‌ای اسپرتش خیلی بهش می‌اومد، ولی ای کاش چین وسط پیشونیش رو می‌شد قیچی کرد. یه خورده هم شکر ریخت روی زبونش تا شاید یه کم شیرین بشه. قدم تا سر‌شونه‌اش شاید هم پایین تر بود. من با کفش پاشنه سه سانتی هنوز خیلی کوتاه تر از اون بودم. من خیلی کوتاه نبودم، اون خیلی بلندبود. با دیدن فروشگاه لباس رو به روم که اسم اعتمادی با شبرنگ روش حک شده بود، کامل از فکر و خیال بیرون اومدم. حسام در شیشه‌ای فروشگاه رو هول داد و در مقابل چشم های گشاد شده من وارد شد. پشت سرش وارد فروشگاه شدم. بوتیک حسام اینجا بود؟ سر چرخوندم، نگاهی به نوشته‌های شبرنگ که از داخل مغازه برعکس دیده می‌شد انداختم؛ فروشگاه لباس اعتمادی. یه مغازه‌ی خیلی بزرگ سه دهنه با دکور سفید و مشکی. دور تا دور لباس بود. وسط هم میله‌های گردون گذاشته شده بود. همه جور لباس هم بود؛ زنونه، مردونه، بچگونه. حتی کفش هم بود. خدای من! همیشه توی خونه حرف از یه بوتیک بود، اینکه فروشگاه لباس بود. باید حدس می‌زدم، اون همه فاکتور نمی‌تونست مال یه مغازه‌ی کوچیک باشه. با صدای دختری نگاهم رو از کاویدن فروشگاه گرفتم و به صاحب صدا که با عشوه‌ی تمام داشت به حسام صبح بخیر می‌گفت، دادم. آرایش نسبتا تندی کرده بود و مقنعه‌اش رو تا وسط سرش بالا برده بود. با چشم‌هایی که از سنگینی ریملِ رویِ مژه، به زور باز نگهشون داشته بود، به حسام لبخند می‌زد. حسام نگاه بی‌تفاوتی بهش انداخت و جواب سلامش رو داد. دختر نگاهی به من انداخت و لبخند تلخی زد و رو به حسام گفت: -آقای اعتمادی، معرفی نمی‌کنید؟ حسام بدون این که بهش نگاه کنه گفت: -همه اومدند؟ - تقریباً! - بگید جمع شند. در عرض چند دقیقه پنج تا دختر و شاید هم زن جلوی چشمهام صف کشیدند. لباس همه یه مدل بود. مانتوی سرمه‌ای تا زانو، با دکمه‌های طلایی، همراه با شلوار هم رنگش. مقنعه سیاهی با نوار تزیینی طلایی که به پایین مقنعه دوخته شده بود. حسام و این همه سلیقه! شاید مشاوری، چیزی داشته! محو تماشای مانتوهای خوش ترکیب دخترها بودم که با صدای حسام به خودم اومدم. ردی صحبتش با همون دختر پر عشوه بود - خانم سپهری هنوز نیومده؟ دختر که با کفشهای پاشنه شیش سانتی کمی از من بلندتر بود. با تمام نازی که تو صداش بود، جواب داد: - ایشون هیچ وقت به موقع نمیاد. یه لحظه چهره زن‌عمو جلوی چشم‌هام اومد. اگر اینجا بود و می‌دید که یه دختر با این سر و شکل، سعی داره قاپ پسرش رو بدزده ،چه حالی می‌شد. حس شیطنت دوباره سراغم اومد. باید از این صحنه فیلم می‌گرفتم و بهش نشون می‌دادم. لبخندم رو با جمع کردن لبم به داخل دهانم کنترل کردم. نگاهم رو از دخترک گرفتم. حسام رو به دخترها در حالی که دستش رو به سمت من گرفته بود، گفت: -_ایشون خانم بهار اعتمادی هستند. از این به بعد به عنوان حسابدار اینجا مشغول می‌شند. مسئولیت فاکتور نوشتن، پول گرفتن، کارت کشیدن و هر چیزی که مربوط به پول می‌شه، با ایشونه. رو به من کرد و در حالی که دستش سمت دخترها بود، شروع به معرفی دخترها کرد. لبخند می‌زدم و سر تکون می‌دادم و گاهی کلمه خوشبختم رو زیر لب می‌گفتم. بعد از معارفه، حسام گفت: - حالا به مرور زمان بیشتر با هم آشنا می‌شید. و بعد با دست اشاره کرد که همه برند سر کارشون. اون دختر پر عشوه، که حالا فهمیده بودم، اسمش پناهی هست، گفت: -ببخشید، من یه سوال داشتم. تشابه اسمی اتفاقیه یا نسبتی با هم دارید؟ حسام رو به من با لبخند گفت: -ایشون دختر عموی من هستند. و با دست به میز اشاره کرد و ادامه داد: -بهار جان، میز کارت اینه. بهار جان؟ لبخند؟ با چشمهای گشاد شده به حسام خیره بودم. خدای من، این پسر لبخند زد، اونم به من! چرا تا حالا فکر می‌کردم که خدا حسام رو از نعمت عصب خنده، محروم کرده؟ این پسوند جانی رو که به بهار چسبوند رو کجای دلم بزارم؟ با صدای دوباره حسام افکارم رو جمع کردم. -بهار، عزیزم، خانم اعتمادی! به چی خیره شدی؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت37 لحنش محکم و جدی بود. حسام نیم نگاهی به من انداخت، صورتش رنگ شرمندگی گ
پارتهای جدید رمان بهار👆👆👆 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇 https://eitaa.com/Baharstory/81629
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت به بازوش کوبیدم و گفتم: - پاشو دیگه! بلند نشد و گفت: - خب حرف نمی‌ز
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 خندیدم. این حسین اومده بود که به هر شکلی که شده وسط ریلکس کردن من پارازیت ول کنه. سوئیچ کرده بود رو آرامش من. از جام بلند شدم و گفتم: - پاشو زشتک خان، پاشو بریم. -زشتک هیکلته. خندیدم. -کوچیک که بودی، انقدر زشت بودی بهت می‌گفتیم زشتک خان، بزرگ که شدی عمه گفت بچه‌ام دلش می‌شکنه، دیگه بهت نگفتیم. اخم کرد و گفت: - عکسای تو کو؟ خندیدم: - گفتم که خونه. - تو هم زشت بودی، مطمئنم. -نبودم. - بودی. - نبودم. پاش رو به سمتم پرت کرد که بهم نخورد. - می‌کشمت. خندیدم و فرار کردم. حسین دنبالم دوید. از پشت بهم ماسه می‌پاشید. برای اینکه بیشتر لجش رو در بیارم بلند خندیدم و گفتم: - تو زشت بودی ولی من عروسک بودم. من رو گرفت. به سمتش برگشتم و گفتم: - شبا نگات نمی‌کردیم که خواب لولو نبینیم. دستش رو به سمت پهلوهام برد. قصدش قلقلک بود. زورش بیشتر از من بود، من اون رو می‌زدم و اون من رو قلقلک می‌داد. صدای ماشینی از جلوی در و بعد هم هشدار سالار من و حسین رو از هم جدا کرد. آخرین ضربه رو من زدم و از دست حسین فرار کردم. چند قدمی ازش فاصله گرفتم و به ماشینی که وارد حیاط می‌شد نگاه کردم. ماشین خارجی بود. حسین کنارم ایستاد. -مهموناشن فکر کنم. مهراب به استقبال مهمون‌هاش رفت. ماشین وسط حیاط ایستاد. یه زن از ماشین پیاده شد وچند ثانیه بعد هم راننده. به راننده آشنا نگاه کردم و گفتم: - اینکه امینه! حسین گفت: - می‌شناسیش؟ سر تکان دادم و برای سلام و احوالپرسی به سمت مهمون‌های تازه رسیده رفتم. به امین سلام کردم. امین ابرو بالا داد و جواب سلامم رو داد. به زنه همراهش که گویا همسرش بود اشاره کرد، چیزی نگفت ولی قصدش نشون دادن من بود. عمه و بابا و سالار هم که جلوی ویلا بودند به جمعمون اضافه شدند. امین با دیدن عمه کمی خم شد و سلامی خاص بهش داد. عمه تعجب کرده بود و خیره به امین زل زده بود. امین گفت: - نشناختی منو مصی خانوم؟ عمه با دقت به امین خیره شد و گفت:
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت خندیدم. این حسین اومده بود که به هر شکلی که شده وسط ریلکس کردن من پا
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 - تو پسر طیبه نیستی؟ امین لبخند زد و گفت: - غلامم. عمه دستش رو مشت کرد و جلوی دهنش گرفت. - وای مادر! خوبی؟ مامانت خوبه؟ -زنده باشید. به زن اشاره کرد و گفت: -همسرم، نازلی خانم. نازلی از همون دور به عمه سلام کردم امین جلو رفت و به بابا دست داد و گفت: - شما که منو شناختی؟ -نه والا، الان که به مصی گفت فهمیدم تو کی هستی. وگرنه با این دک و پز ... امین خندید و گفت: -لطف داری شما. با سالار و حسین هم دست داد و به دایی که رسید، هم دست داد و هم یه روبوسی خاص کرد. چاق سلامتیش هم با دایی ممد صمیمانه‌تر بود. دایی و زن دایی هر دو حال پدر و مادر و برادر امین رو پرسیدند. حواسم به احوالپرسی امین و دایی ممد بود که نازلی رو به روم ایستاد. زنی سفید رو، با صورتی گرد و پوستی صاف و صیقلی. - خوبی سپیده جان؟ سال نو مبارک! باهاش دست دادم و به اجبار روبوسی هم کردم. تشکر کردم و سال نو رو مثل خودش تبریک گفتم. - مشتاق دیدار بودم. مشتاق دیدار کی؟ من؟ حتماً امین از من براش گفته بود. نازلی بعد از من با بقیه هم از احوالپرسی کرد، ولی نه مثل من صمیمی و اینطور چسبیده. مهراب نگاهش به نازلی بود، متوجه نگاه‌های من که شد سریع نگاهش رو از نازلی گرفت و گفت: - بفرمایید، حالا اینجا ویلای عموی امین هست ولی میزبان منم، بفرمایید! بابا بلند گفت: - اینجا مال عموته؟ امیر سر تکون داد. - آره، مهراب می‌خواست ویلا کرایه کنه، گفتم بیا کلید بدم، مال عمومه برو استفاده کن. بابا گفت: -اون سالا یه بار خونه عموتو رنگ کردم، پول منو نداد. امین خندید. - به تلافیش کاغذ دیواریای اینجا رو بکن ببر واسه خودت. جمعیت خوش و بش‌کنان به سمت ساختمان ویلا راه افتادند. امین به سمت ماشین برگشت. یه چیزی از روی صندلی عقب برداشت. نازلی از دور گفت: - بپوشونش امین جان، سرما می‌خوره. لبخند زدم، بچه‌شون بود، یه نوزاد همراه خودشون آورده بودند. مهراب کنار امین‌ ایستاد. -بقیه کجان؟ - رفتن اصفهان، ولی کار اون رفیقت درست شد. مهراب لبخند زد و گفت: -آزاد شد؟ - آره، یه دو سه هفته‌ای هست آزاد شده، زنگ زد تشکر کنه، منم آدرس دادم بهش، حالا شاید اون بیاد، با زن و بچش. - خیلی خوشحال شدم، خدا رو شکر! نازلی هم قدم با من می‌اومد. گاهی نگاهم می‌کرد و دوباره به روبروش خیره می‌شد. حسم عجیب بود به نازلی. نگاهش مثل نگاه فروغ بود، وقتی برای خواستگاری از من برای نوید به خونه‌امون اومده بود.
هزینه ورود به وی‌آی‌پی سی هزار تومنه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی عروس افغان اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برای وی‌آی‌پی رمان بهار هم به آیدی زیر مراجعه کنید👇👇 @baharedmin57
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپی زیبا از رمان عاشقانه بهار❤️❤️
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت40 -نه پسر عمو، این چه حرفیه! - پس بیا کنار من راه بیا که فکر نکنند بی‌
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 خیره شده بودم؟ راست می‌گفت، به صورت کاملاً ضایعی به حسام زل زده بودم. هضم این کلمات از زبون حسام برای منی که تا حالا غیر از نیش و کنایه ازش چیزی نشنیده بودم، سخت بود. قدمی به سمتم برداشت. _خوبی؟ توی این جور مواقع باید منتظر جمله چرا خشکت زده، یا منتظر فرش قرمزی، یا یه چیزی شبیه اینا باشم، ولی فقط بهم گفت، خوبی! نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و خودم رو جمع و جور کردم. پناهی با لبخندی مصنوعی به من نگاه کرد. چرخید و رفت. رو به حسام لبخندی زدم و گفتم: - چیزی نیست، حقیقت انتظار فروشگاه لباس نداشتم. یه خورده هنوز تو شکم. حسام دیگه حرفی نزد. آروم به سمت میزی که حسام اشاره کرده بود، رفتم. نگاهی به میز و محتویات روش انداختم و خواستم روی صندلی بشینم که با صدای شبیه دویدن سر بلند کردم. دختری به صورت ناگهانی جلوی پای حسام ترمز کرد. صدای ناشی از کشیده شدن کفش‌هاش روی سرامیک دلم رو ریش کرد. اگه کفش‌هاش کتونی نبود، حتما نقش زمین شده بود. نفس نفس می‌زد و رنگش پریده بود. کمی خم شد و چند تا نفس عمیق کشید. بعد از چند ثانیه کمر راست کرد و به حسام نگاهی انداخت. با چهره‌ای که نمی‌شد بفهمی داره لبخند می‌زنه یا شرمنده است، گفت: _سلام. حسام نگاهی به ساعت مچی توی دستش انداخت و به دختر روبه روش گفت: - تاخیر داشتید خانم سپهری! نگاهی به سپهری انداختم. لاغر بود و با وجود پوشیدن کفش کتونی بی پاشنه، قدش از گردن حسام رد می شد و این یعنی اینکه قدش از من بلندتر بود. مثل بقیه دخترها مانتو و مقنعه فرم پوشیده بود، ولی شلوارش لی آبی بود. هیچ آرایشی نداشت، ساده‌ی ساده. سپهری همین‌طور که نفسش رو کنترل می‌کرد، جواب داد: -می‌دونید چی شد؟ اون جا... حسام وسط حرفش پرید و خیلی جدی گفت: - برام مهم نیست که بدونم چه اتفاقی افتاده، چیزی که برای من مهمه، اینه که باید راس ساعت نه اینجا باشید و شما تقریباً هر روز تأخیر دارید. سپهری که سعی می‌کرد خودش رو شرمنده نشون بده، جواب داد: - بله، شما درست می‌گید، معذرت می‌خوام. - امیدوارم که این قضیه تکرار نشه. سپهری با همون لحن شرمنده گفت: -سعی خودم رو می‌کنم. حسام سری تکون داد. چرخید و به سمت دری رفت که تقریباً ته فروشگاه تعبیه شده بود. به سپهری نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می‌کرد؛ البته با لبخند. - جدیدی؟ یه جورایی از چشمهاش شیطنت می‌بارید. ناخودآگاه به چهره خندونش لبخند زدم. _ تازه واردی! یکی نیست به این آقای اعتمادی بگه، آخه برادر من، اول صبحی کی میاد فروشگاه خرید، مگه کله پزیه؟ ساعت نه صبح؟ خدا وکیلی تو خودت ساعت نه میایی خرید؟ زن خونه دار ساعت نه صبح تازه از خواب بیدار می‌شه، تا بیاد به خودش بجنبه و بچه ها رو حاضر کنه، یازده و نیم به بعد ما باید منتظرش باشیم. به این آقای اعتمادی باشه، میگه ساعت شیش بیایید .خوش تیپ عصا قورت داده‌ی زورگو! همین طوری که حرف می‌زد، به سمت من می‌اومد. دیگه لب میز رسیده بود. دستش رو دراز کرد و با لبخند گفت: - من فریبا سپهری هستم. دستش رو گرفتم و جواب دادم: _ خوشبختم، منم بهار اعتمادی هستم. با شنیدن اسمم لبخندش کم شد، ولی از بین نرفت. - خاک بر سرم! تو با این حسام اعتمادی نسبتی داری؟ خنده‌ام گرفت و گفتم: _دخترعموشم. کمی خیره خیره به من نگاه کرد. آب دهنش رو نمایش وار قورت داد و گفت: -بدبخت شدم که!