eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
630 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت28 وضو گرفتم. زن‌عمو هم دل از حرف زدن با همسایه‌ها کند و به خونه برگشت.
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 لقمه نون و پنیر رو با ولع خوردم. متوجه نگاه خاص حامد شدم. لب زد: -باقالی پلوی دیشب خیلی خوشمزه بود. لبخند زدم: -دوست داشتی؟ نگاهش به دستهاش قفل شد وگفت: -دوست داشتم چون تو پخته بودی. به چشم‌های مهربونش خیره شدم. یه چیزی ته چشمهاش دلم رو جادو کرد. شرم زیر پوستم دوید و سرم رو پایین انداختم. -رنگ و روت وا شده، خوشگل شدی! با این حرفش به وضوح گل انداختن صورتم رو حس کردم. آروم گفتم: - یعنی نبودم؟ -چرا، تو همیشه برای من قشنگی‌ هر جور که باشی! داشت چه می‌کرد حامد با دل من! حس داغی،‌ حس سردی و چند تا حس ناشناخته دیگه بهم هجوم آوردند. ادامه داد: -فکر نمی‌کردم کسی برای تو هم لباس بیاره. برای همین دیروز رفتم، برات لباس خریدم. حامد برای من لباس خریده بود! لبخند عمیقی زدم ولی سرم رو بالا نیاوردم تا نگاهم به چشمهاش نیوفته، که دلم دوباره نلرزه . - کدوم یکی از فامیل‌های ما سلیقه به خرج داده و برای دخترعموی ما لباس به این قشنگی خریده؟ سربلند نکردم، چون از جادوی چشمهاش می‌ترسیدم. - سمانه و دوستش. -سمانه؟ در همون حال جواب دادم: -آره، خواهرشوهرِ خاله‌ات. چیزی نگفت. سر بلند کردم و آروم به چشمهاش نگاه کردم که ای کاش این کار رو نمی‌کردم. دوباره دلم لرزید. هوا برای نفس کشیدن کم آوردم. به سختی نگاهم رو از اون دو گوی قهوه‌ای مهربون گرفتم. تمام تنم گر گرفت. -مشمای لباس رو می‌زارم تو اتاقت. مامان نفهمه بهتره. مامان نفهمه؟ آره، نباید بفهمه. اینطوری بهتره. _راستی بهار! بدون اینکه نگاهش کنم، جواب دادم و اون گفت: -درباره حرف‌های دیروزت فکر کردم. تو راست می‌گی. به چند تا از دوستهای معتمدم سپردم که اگه جایی یه کار خوب پیدا شد بهم خبر بدن. مامان و حسام رو هم خودم راضی می‌کنم. کمی مکث کرد. لحنش جدی شد: -اینم بگم، فکرنکن حالا که حامد راضی شد می‌تونم پاشم برم این ور و اون ور دنبال کار. اگه بفهمم ... مکث کرد. ادامه جمله رو نداد و گفت: - دو سه هفته دیگه هم مرخصی می‌گیرم بریم تهران کارای دانشگاهت رو درست کن. از کنارم بلند شد و رفت. رفت و من رو با کلی حس ضد و نقیض تنها گذاشت. ** جمعه شد. جمعه‌ای که می‌دونستم بعد از اون تا مدتی تنها امیدم دیگه توی این خونه نخواهد بود. حس غربت بهم دست داده بود. یه بغض سنگین که مثل تخته سنگ روی دلت مونده. زن عمو توی سینی قرآن و آب گذاشته بود. لبخند می‌زد ولی می‌شد فهمید که اون هم از این رفتن خوشحال نیست. به حیاط رفتم. کنار در حیاط ایستادم. لباسی رو که حامد برام خریده بود پوشیده بودم؛ یه تونیک سبز بلند، با شلوار ستش. عمو همی‌شه می‌گفت، رنگ سبز خیلی بهت میاد. وقتی سبز می‌پوشی، تازه می‌شی مثل بهار. شال رو روی سرم مرتب کردم. جلوی چادر سفیدی که سرم بود رو باز کردم و بستم سمت باغچه رفتم و گل رُزی رو از شاخه جدا کردم. زن عمو سینی قرآن رو آماده کرده بود تا حامد از زیرش رد بشه. به طرفش رفتم و قبل از اینکه حامد رد بشه، گل رز رو روی سینی گذاشتم. نگاه حامد روی گلبرگ های رز خیره موند. لبخندی محو زد. به من نگاه نکرد و چقدر خوب که این کار رو نکرد. دست سمت گلبرگ های گل رز برد . گل رو پرپر کرد و توی آب ریخت. بی اراده نگاهم به چهره زن عمو افتاد. لبخند می‌زد، ولی لبخندی به سردی برف. برفی که در گرمای صبح مرداد، بر چهره بی‌روحش باریده بود. سرد بود و این سرما رو نمی‌شد توصیف کرد. این سرما از کجا بود؟ به خاطر رفتن پسرش یا شاخه گلی که من از باغچه جدا کرده بودم. حامد سر به زیر انداخت و رد شد، یک بار، دوبار و سه بار، و هر بار قلب من سنگین‌تر از قبل می‌زد. نباید گریه می‌کردم. حفظ آبرو اون لحظه برام از اوجب واجبات بود. لبخند می‌زدم و به چشمهاش نگاه نمی‌کردم. خداحافظی کرد. حسام گفت: - داداش! رسیدی عسلویه زنگ بزن. سفر بخیر. همدیگر رو در آغوش گرفتند؛ مردونه و محکم. حامد چیزی توی گوش حسام نجوا کرد. حسام سر تکون داد و لب زد: -خیالت تخت. زن عمو دست دراز کرد و گردن حامد رو پایین کشید، تا با پسر کوچیکش هم‌قد بشع. بوسه‌ای عمیق روی پیشونیش کاشت. -مواظب خودت باش. گرم در چشمان پسرش نگاه کرد. این تغییر فصل ناگهانی در رفتار زن‌‌عمو رو نمی‌تونستم درک کنم، لحظه‌ای سرد، لحظه‌ای گرم. یا درک می‌کردم و فکر کردن بهش اذیتم می‌کرد. حامد نگاه گرمی به من انداخت. _ خداحافظ، دخترعمو! حامد خداحافظی کرده بود ولی کلمات عادیش خنجری شده بود بر قلب من. به سختی جوابش رو دادم؛ با صدای زیر و پایین. و اون رفت. از پشت به قامت مردونه‌اش نگاه می‌کردم. آنقدر رفت تا از پیچ کوچه رد شد
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت29 لقمه نون و پنیر رو با ولع خوردم. متوجه نگاه خاص حامد شدم. لب زد: -با
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 حامد رفته بود ولی من و زن عمو همچنان تو کوچه ایستاده بودیم. با صدای معترض حسام به خونه برگشتیم.. حس دلتنگی تو تمام بدنم رخنه کرده بود. به اتاقم رفتم. گوشه‌ای نشستم و به پروانه‌های پرده خیره شدم. زمان گذشت و نزدیک ظهر شد. باید غذا درست می‌کردم. این چند روزه به این کار عادت کرده بودم. برام شده بود یه سرگرمی. زن عمو هم راضی بود، از مسئولیتش کم می‌کرد. ناهار خوردیم. کارهای خونه رو انجام دادم. نزدیک ساعت پنج بود. حس خفگی هر لحظه بیشتر به سینه‌ام چنگ می‌زد. لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم .تصمیم گرفتم برم شاهچراغ. حتماً حال و هوای حرم آروم می‌کرد. بعد از طی مسیر به محض دیدن گنبد، قلبم آروم گرفت. چادر سفیدی که از خونه برداشته بودم رو روی سرم انداختم. وارد حرم شدم. نماز خوندم و دعا کردم. آروم شده بودم. توی این چهل و چند روز، این اولین بار بود که اینقدر آروم بودم. دلم نمی‌خواست به هیچ موضوعی فکر کنم. چشم‌هام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. لحظه‌ای دلشوره به دلم افتاد. به ساعت نگاه کردم، وای، دیر شده بود! باید سریع برمی‌گشتم. موبایلم رو از کیفم درـآوردم تا به زن‌عمو اطلاع بدم، ولی شارژ نداشت. بدون فوت وقت، باید برمی‌گشتم. از حرم بیرون اومدم. چادر رو بدون اینکه تا کنم، توی کیفم چپوندم. خداروشکر، کیفم بزرگ بود و میتونست این حجم از پارچه رو توی خودش جا بده. به سمت خیابون دویدم. بعد از چند دقیقه سوار ماشین شدم. ترافیک بود، ماشین ها تو هم قفل شده بودند. تصادف سختی شده بود. به ساعت نگاه کردم و به خورشید در حال غروب. بالاخره راه باز باشد. خدا رو شکر تابستان بود و روزها طولانی، ولی باز هم خیلی دیر شده بود و من از عواقبش توی خونه می‌ترسیدم. تمام طول کوچه رو دویدم. توضیحاتم رو توی ذهنم برای زن‌عمو آماده می‌کردم. توی کوچه کسی نبود و این خیلی خوب بود. پشت در ایستادم. چند تا نفس عمیق کشیدم. کلید انداختم و در رو باز کردم. باید برای زن عمو توضیح می‌دادم. باید ازش عذر میخواستم. نباید بدون اجازه و اطلاع جایی می‌رفتم. وارد حیاط خونه شدم و با صحنه‌ای که دیدم شوکه سر جام ایستادم. حسام روی پله‌های ایوون نشسته بود. پای راستش رو روی پله‌ی دوم و پای چپش رو روی پله سوم گذاشته بود و با آرنج دست راستش بهش تکیه کرده بود. عصبانی بود و این رو از گره ابروهاش می‌شد فهمید. با دیدن من ایستاد. در رو بستم. یکم ترسیده بودم. کمی از در فاصله گرفتم. با چند گام بلند خودش رو به من رسوند. نگاهم تو چشم‌هاش خیره مونده بود. به من که رسید دست راستش رو بلند کرد، هوا رو به شدت شکافت و روی سمت چپ صورت من فرود اومد. کیف از دستم افتاد. چادر مچاله شده از زیپ بازکیف بیرون زد. از شدت ضربه روی زمین پخش شدم. دستم رو روی صورتم گذاشتم و ناباور به حسام نگاه کردم. چشمم از اشک پر شد. از لای دندونهای کلید شده‌اش غرید: - کدوم قبرستونی بودی؟ زبونم بند اومده بود. جای دست حسام روی صورتم می‌سوخت. به سمتم خیز برداشت. ترسیدم. خودم رو جمع کردم. بازوم رو گرفت و بلندم کرد. من رو تا سالن کشید. بازوم درد گرفته بود. حق نداشت به من دست بزنه، من نامحرم بودم. ولی مگه جرات داشتم اون لحظه این رو بگم. زن عمو توی سالن بود. با وردمون به سمتمون اومد. -حسام، ولش کن. اما حسام انگار هیچی نمی‌شنید. من رو به سمت اتاق خودم برد. در رو باز کرد و وسط اتاق پرتم کرد. دستم رو به بازوم گرفتم. به طرفش برگشتم. سوالش رو دوباره تکرار کرد، اما این بار صداش بالاتر رفته بود: -کدوم گوری بودی؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت30 حامد رفته بود ولی من و زن عمو همچنان تو کوچه ایستاده بودیم. با صدای م
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 ترسیده بودم. لب هام به هم قفل شده بود. اما باید یه جوابی می‌دادم، وگرنه معلوم نبود چی بشه. آروم و با صدای مظلوم لب زدم: -شاهچراغ بودم. به طرفم خیز برداشت. - آخه شاهچراغ تا این وقت شب؟ قدمی به عقب برداشتم و خودم رو جمع کردم. زن عمو جلوش ایستاد و دستش رو روی سینه پسرش گذاشت و گفت: - آروم باش، چه خبرته! حسام با صدای بلند رو به مادرش گفت: -مامان تو دخالت نکن. دو دفعع کتک بخوره، می‌فهمه یه دختر نباید تا این وقت شب از خونه بیرون باشه. مادرش رو پس زد ولی زن‌عمو دوباره رو به‌ روش ایستاد. این بار با صدای هشدار گونه پسرش رو صدا زد. -حسام! حسام ایستاد. از روی شونه زن‌عمو انگشت اشاره‌اش رو به سمت من گرفت. -با خودت چی خیال کردی؟ فکر کردی آقا فرهاد مُرد، منم هر غلطی دلم خواست می‌تونم بکنم. هر وقت دلم خواست برم، هر وقت دلم خواست بیام. هیچ کسی هم نیست بهم چیزی بگه. سعی کرد زن عمو رو کنار بزنه ولی موفق نشد. شاید هم نمی‌خواست که موفق بشه. شاید هم احترام مادرش رو نگه می‌داشت. هر چی که بود، عصبانیتش تحت کنترل مادرش در اومده بود، زبونش اما آروم نمی‌گرفت. -نخیر خانم، تا وقتی اسم اعتمادی روت باشه، نمی‌زارم قدم از قدم برداری. نمی‌ذارم آبرویی که بابام ذره ذره جمع کرده، تو خروار خروار به حراج بذاری. رو به مادرش کرد و گفت: -مامان برو کنار. اما زن عمو کنار نرفت. به هر شکلی که بود حسام رو به بیرون از اتاق هدایت کرد و در رو بست. صدای حسام از پشت در شنیده می‌شد. پر حرص و عصبانیت بود. -چرا نذاشتی بپرسم کجا بوده و چه غلطی می‌کرده؟چرا نذاشتی بزنم لهش کنم؟ صدای زن عمو بود که در جواب می‌گفت: -آروم باش پسرم! اشتباه کرده. الان هم تو عصبانی هستی، اونم ترسیده. یه ساعت دیگه خودم می‌رم ازش می‌پرسم. -نمی‌خواد، باید به من جواب پس بده. -خیلی خب! تو ازش بپرس. فقط آروم باش. همه همسایه‌ها صدات رو شنیدند. حسام صداش رو کمی بالا برد. مخاطبش من بودم. -شنیدی خانوم؟ باید توضیح بدی. باید بگی کجا بودی. باید بگی آبروی خانواده اعتمادی رو کجا به حراج گذاشته بودی. شانس آوردی مامانم نذاشت وگرنه جنازه‌ات هم از این خونه بیرون نمی‌رفت. زن‌عمو گفت: -حسام آروم باش‌. این حرفها چیه؟ مات و مبهوت وسط اتاق مونده بودم. چند دقیقه بعد، با صدای کوبیده شدن در حیاط به خودم اومدم. احتمالاً حسام از خونه بیرون رفته بود. دستم رو به صورتم کشیدم. کی اینقدر گریه کرده بودم؟ خودم رو کنج دیوار کشیدم. تکیه دادم و زانوهام رو بغل کردم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم. فکر می‌کردم باید به زن عمو جواب پس بدم ،اما حالا با حسام عصبانی رو‌به‌رو بودم. اشتباه کرده بودم. قبول دارم، ولی آیا حقم سیلی به این محکمی بود و این حرفهای نیش دار! جای دست حسام روی صورتم حسابی می‌سوخت. صدای تیک در سرم رو به سمت در چرخوند. خودم رو جمع کردم. نور سالن توی اتاق تاریک پاشید. به در خیره موندم .نیم تنه زن عمو از لای در وارد اتاق شد. کیفم رو آورده بود. کیف رو همون جا کنار در گذاشت. نیم نگاهی به من انداخت و رفت. چرا چیزی نگفت؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت31 ترسیده بودم. لب هام به هم قفل شده بود. اما باید یه جوابی می‌دادم، وگ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 چرا نگفت باید به من اطلاع می‌دادی؟ شاید دلیلش این بود که خودش رو در مقابل من مسئول نمی‌دونست. اما حسام به هر حال همخونم بود. یعنی این عصبانیتش از روی غیرت بود، یا فقط می‌خواست حال من رو بگیره. زانوهام رو بغل گرفته بودم و فکر می‌کردم که با صدای در حیاط سرم رو سمت ساعت چرخوندم. تقریباً یک ساعت و چند دقیقه بود که توی اون حالت بودم. به صداهای زمزمه واری که از توی حیاط می اومد گوش دادم. زن‌عمو و حسام با هم صحبت می‌کردند. صدای بلند حسام توی گوشم پیچید. -بهار! یهو در باز شد و دوباره نور سالن توی اتاق تاریک پخش شد. قامت مردونه حسام توی چهارچوب در نمایان شد. به خاطر تضاد نور و تاریکی، چهره‌اش مشخص نبود. فقط و فقط یه سایه سیاه. سایه اومد و دقیقا رو به روی من ایستاد و به در کمد تکیه کرد. دست به سینه شد. به آرومی از جام بلند شدم. به دیوار تکیه دادم. ترسیده بودم. عصبانیت حسام رو زیاد دیده بودم ولی نچشیده بودم. پاهام می‌لرزید. به صورتش خیره شدم تا شاید بتونم توی اون تاریک و روشن اتاق چیزی ازش بفهمم. یعنی هنوز عصبانیه؟ چراغ روشن شد. زن‌عمو این کار رو کرد. چشم‌هام رو کمی جمع کردم. حالا چهره حسام به خوبی دیده می‌‌شد. عصبانی بود ولی سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه که البته خیلی هم موفق نبود. این رو هم از چهره و هم از لحن صداش می‌شد فهمید. حسم، حس مجرمی بود که بازجو سراغش اومده بود. -خب، کجا بودی؟ با صدایی که ترس توش به راحتی احساس می‌شد گفتم: - به خدا شاهچراغ بودم. مکث کرد. فکر کنم داشت خودش رو کنترل می‌کرد. -خیلی خب، رفته بودی شاهچراغ. چرا اینقدر دیر کردی؟ چشمهام رو پایین انداختم و با لکنت لب زدم: -توی حرم حواسم از ساعت پرت شد وقتی هم اومدم بیرون به خاطر تصادف ترافیک شده بود. با چشمهای ریز شده بهم خیره شد. راست و دروغ حرف‌هام رو داشت از صورتم کنکاش می‌کرد. با صدای بم شده‌ای پرسید: - چرا زنگ نزدی؟ -شارژ موبایلم تموم شده بود. یه قدم به طرفم برداشت. ترسم بیشتر شد. تا حالا کتک نخورده بودم و مجبور نبودم که به کسی اینجوری جواب پس بدم. آب دهنم رو قورت دادم. البته آبی توی دهنم نبود. خشک و برهوت بود. همون خشکی رو هم به سختی قورت دادم. تو چشمهاش خیره شدم. نفسش رو سنگین بیرون داد. هنوز سعی داشت خودش رو کنترل کنه. -خیلی خب، شارژ موبایلت تموم شده بود، ترافیک هم بود. چرا قبل از اینکه بری به کسی نگفتی داری کجا می‌ری؟ یه قدم دیگه به طرفم برداشت و از لای دندونهای کلید شده‌اش با حرص گفت: -چرا اجازه نگرفتی؟ چیزی نداشتم که بگم. لب به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. حالا نگاهم به جوراب‌های طوسی رنگش بود که قدم قدم به سمتم می‌اومد. توی یک قدمیم ایستاد.دستش رو بالا آورد. ناخودآگاه خودم رو جمع کردم. دستش رو روی دیوار کنار سرم گذاشت.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -اگر از راه اخلاقیش می‌خواستی بری، نباید م
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 به دریا نگاه کرد و آهسته گفت: - حرفها و حرکاتی که مال پسرای نرمال و سالم نیست،‌ تا همین حد می‌تونم بهت بگم. بعدم همونجوری دست بسته و چشم بسته برد پرتش کرد یه گوشه، گفت جرات داری یه فیلم دیگه از تو و اکیپت بیاد بیرون، اون وقته که ممکنه دورت پر از آدمای قلچماقی بشه که همه بخوان به یه بچه ژیگول دست بزنن و حالشو ببرن. شفیع می‌گفت وقتی پرتش کرده بیرون گفته حداقل بگو اسم خواهرت چیه... عوضی اسم خواهرشو می‌خواسته بدونه که مثلاً فقط مال اونو پخش نکنه و کاری به اون نداشته باشه. شفیعم نگفته... کار من هنوز با این میلاد تموم نشده، ولی فعلاً تا همین جا براش بسه، بزار تا آخر عید فکر کنه ببینه کار کی بود. بعدش براش دارم. خندید و گفت: - حالا اگر از نظرت اخلاقی هم نیست، اشکالی نداره، قرار نیست همیشه دنیا بر پایه اخلاقیات بچرخه، بد نیست بعضیا طعم بی‌اخلاقی رو بچشن. به دریا خیره شدم، حالا که فکر می‌کردم می‌دیدم که میلاد قصدش این بود که حسین رو هم توی اکیپ خودش جا بده. سالار قبل از عروسی سحر گفته بود که میلاد با حسین زیاد از حد دوست شده، حسین هم اعتراف کرده بود که میلاد موبایل بعضی از دخترها رو می‌دزدیده و بعد حسین رو مجبور می‌کرده که با گرفتن یه مبلغی موبایل رو بهشون پس بده. اینطوری همیشه دست حسین پول بود و کار میلاد هم راه می‌افتاد. نفسم رو پر صدا بیرون دادم. واقعا نمی‌دونستم کار درست چیه و کار غلط چیه! من از مهراب خواسته بودم و اون به روش خودش برام کاری رو انجام داده بود که از دست خودمون بر نمی‌اومد. -چرا روز قشنگ بهاریت رو داری با آوردن اسم این مرتیکه خراب می‌کنی؟ دوست نداری بری مثل بقیه کنار ساحلو تفریح کنی، حداقل اینجا به چیزای خوب فکر کن. - راستش تا قبل از اینکه شما بیاین داشتم به پیرنگ جدید داستانم فکر می‌کردم. با ذوق نگاهم کرد و گفت: - واقعاً؟ داری یه داستان جدید می‌نویسی؟ سرم به سمتش چرخید. - آره، یه چیزی به ذهنم رسیده، یعنی از بین حرف‌های شما ایده‌اش به ذهنم رسید. لبخند زد و به خودش اشاره کرد. -من چی گفتم که بهت ایده داده؟ -از اون دوستتون گفتین که توی زندان با هم هم‌بند بودید، گفتید عاشق شده و ازدواج کرده، ولی خب سر خانواده زنشو کلاه گذاشته. میشه یه داستان عاشقانه قشنگ ازش درآورد. قسمت‌های انتظارش برای دیدن همسرش توی زندان، جایی که مرخصی گرفته که بره و همسرشو ببینه، سختی‌های همسرش بیرون از زندان، اونم وقتی که همه یه جوری بهش نگاه می‌کردن و راضی به طلاق نمی‌شده. به نظرم داستان قشنگی از آب در بیاد.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت به دریا نگاه کرد و آهسته گفت: - حرفها و حرکاتی که مال پسرای نرمال و س
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 با حرکت سرش حرفم رو تایید کرد و گفت: -چیزی که تو بنویسی خوندن داره. لبخند زدم و گفتم: -فقط اینکه اگر ناراحت نمیشین ازتون یه چند تا سوال بپرسم. ابروهاش بالا پرید و گفت: - حتما،ً چرا که نه. چی بهتر از کمک کردن به تو. -می‌خوام حس و حال انتظار برای دیدن عزیزانتون رو بدونم. یه چیزی که بشه روش زوم کرد و داستان رو جلو برد. -عزیزانم؟ به ساحل خیره شد. وقتی مدت زمان سکوتش طولانی شد، نگاه من هم به سمت ساحل رفت. -عزیزان یه طرف، ولی بچه هم یه طرف. به نظرم حسرت دیدن قد کشیدنش بچه‌ات، از هر حسرتی توی زندان سخت‌تره. روزها میگذره ولی نه برای تو. لامصب یه سالش قد هزار ساله، یه روزش قد هزار روزه. توی کارگاه کار می‌کنی ولی برای هیچی، بیرون که باشی، کار می‌کنی برای بچه‌ات، برای خانواده‌ات، ولی توی زندان تویی و یه تخت دو طبقه و یه بند با شیش تا آدم دیگه که هیچکدومشون عزیزت نیستن که با یه بغل و بوس، خستگیت رو باهاش در کنی. نگاهش کردم. لبخند زد و گفت: -اینا حرفهای اون دوست هم‌بندم بود، عزیزای من این بیرون خیلی هم منتظرم نبودن، پس نمی‌تونم خیلی کمکت کنم. اینکه جلوی در از هزینه کردن برای عزیزانش می‌گفت، پس چرا الان... -نه، اینطوری نیست، زندایی مهدیه ... - مهدیه دو سه هفته یه بار بلند می‌شد راه می‌افتاد میومد ملاقات، تمام وقت ملاقاتم به گریه کردن اون می‌گذشت، که رفتیم رضایت ندادن که رفتیم محلمون نذاشتن، چرا خودتو انداختی تو هچل، چه مرگت بود، واسه چی به دختره دست زدی؟ باور نکرده بود من کاری نکردم، خواهرم باور نکرده بود... اونی که برای من رضایت گرفت از رضا و خانواده‌اش نرگس بود، مهدیه عملاً هیچ کاری نکرد، یکی دو بار رفته بود دم در خونه رضا اینا که اونام محلش نذاشته بودن و بیرونش کرده بودن و تمام. اونی که سمج شد، سرتق شد، ول نکرده تا لحظه آخر و رفت جلو، نرگس بود. اونی که به رضا ثابت کرد که قتل کار من نبوده نرگس بود. آه کشید. اخم کرد و گفت: - تو چرا همش می‌خوای یه جوری آدمو به سمت انرژی منفی ببری؟ بیا برو یکم خوشحالی کن مثل بقیه، وایساده اینجا یا منو یاد میلاد میندازه، یا منو یاد خاطرات وحشتناکم و بدبختیهام. - من؟ من که اینجا وایساده بودم شما خودت اومدی پیش من. نمی‌اومدید خب! - میگم فقط وقتی که پیش منی بلبل میشی و حرف می‌زنی، میگی نه. خب وقتی من میام پیشت حرف خوب بزن، حرف بهار، حرف طبیعت، بگو عیدی چی می‌خوای... چرا آدمو یاد قبرستون می‌ندازی! -این دیگه خیلی بی انصافیه به خدا، من حرف قبرستون زدم؟ -من اعدام می‌شدم، می‌شد حرف قبرستون دیگه! به سمت ساختمون ویلا رفت و گفت: -حالا که نمیری تفریح بیا این زغالا رو ببر بریز تو باربیکیو، یه کم بال مرغ گرفتم کباب کنیم. وارد سالن شد و بلند گفت: -بیا دیگه، وگرنه فردا که سری دوم مهمونام برسن، به هر کس یه نصفه بالم نمی‌رسه‌ها. سری دوم مهمونهاش؟ غیر از ما باز هم کسی رو دعوت کرده بود؟
وی‌آی‌پی عروس افغان رو به اتمامه شرایط عضویت در وی‌آی‌پی هم اینجاست https://eitaa.com/Baharstory/81530
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت32 چرا نگفت باید به من اطلاع می‌دادی؟ شاید دلیلش این بود که خودش رو در
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 روی صورتم خم شد. انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و گفت: -خوب گوش‌هات رو باز کن خانم اعتمادی! از این به بعد هر جا خواستی بری به من یا به مامان می‌گی و اجازه می‌گیری و مشخص می‌کنی چه ساعتی برمی‌گردی. نمی‌گم تنها نمی‌شه بری، چون بابام اینقدر بهت اعتماد داشت که توی شهر غریب تنهات گذاشت تا درس بخونی، منم بهت اعتماد می‌کنم. هر جایی هم که هستی ساعت شش خونه‌ای. شیش و یک دقیقه بشه من می‌دونم و تو. شارژ موبایلت هم از این به بعد نباید تموم بشه، مخصوصاً وقتی بیرون از خونه‌ای. فهمیدی؟ از ترس بود که جوابی ندادم. با صدای بلندتر گفت: -نشنیدم! فهمیدی؟ سر تکون دادم و با همون ترس گفتم: - فهمیدم. خوبه‌ای گفت و دستش رو از کنار سرم برداشت. پشت به من به طرف در رفت. زن عمو تمام مدت کنار در ایستاده بود. حسام برگشت و رو به من گفت: _دفعه بعد، اینقدر خونسرد نیستم. یعنی الان خونسرد بود؟ رفت و در و بست. همونجا کنار دیوار ولو شدم. حس کوفتگی داشتم. خسته بودم. اون شب با این که زن عمو دنبالم اومد تا برای خوردن شام برم، اما من با عذر خواهی نرفتم. ضعف داشتم ولی با سنگی که توی گلوم بود، بعید می‌دونستم بتونم چیزی بخورم. تازه، نمی‌خواستم دوباره با حسام رو به رو بشم. جای دستش روی صورتم درد می‌کرد و می‌سوخت. خوبه که زن عمو جلوش رو گرفت و گرنه یه کتک مفصل خورده بودم. با حس نوازش گرمای خورشید روی پوست صورتم بیدار شدم. به سرویس رفتم. زن عمو رو توی راهرو دیدم. سلام کردم. وقتی جوابی نداد متعجب شدم. به صورتم زل زده بود. کمی طول کشید ولی به خودش اومد. جوابم رو داد و از کنارم رد شد. چرا اینجوری نگاهم کرد؟ با تعجب به مسیر حرکتش چشم دوختم. شونه بالا دادم و وارد سرویس شدم. توی آینه به خودم نگاه کردم. خدای من! جای انگشتهای حسام روی صورتم به بنفشی می‌زد. کبود شده بود! من پوست حساسی نداشتم، ضربه دست اون خیلی سنگین بود. آروم روش رو لمس کردم. هنوز درد داشت. حرص چند ساله‌اش رو روی صورتم خالی کرده بود. صورتم رو شستم. دوباره بغض توی گلوم چنگ انداخته بود. روسری رو روی سرم درست کردم. گریه فایده‌ای نداشت. بغضم رو مهار کردم و از سرویس بیرون اومدم. نگاهم پایین بود. به یه چیزی برخورد کردم. سربلند کردم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت33 روی صورتم خم شد. انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و گفت: -خوب گوش‌هات
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 حسام مثل یک دیوار بتونی جلوم ایستاده بود. سرم تا سینه اش می‌رسید. قد من کوتاه نبود، اون خیلی بلند بود. با هم چشم تو چشم شدیم. ازش فاصله گرفتم. نگاهش روی کبودی صورتم بود. چند لحظه‌ای به هم خیره بودیم. سرم رو پایین انداختم و از کنارش رد شدم. چند قدمی که دور شدم، به طرفش سرچرخوندم. به دستش نگاه می‌کرد، همونی که روی صورت من فرود اومده بود. حس کردم یه غم کوچیک توی صورتش هست. به حرف خودم پوزخند زدم. چی داشتم می‌گفتم؟ غم! اونم حسام! برای کمک به زن عمو رفتم. سفره رو پهن کرده بود و وسایل سفره رو گذاشته بود. وارد آشپزخونه شدم. -زن‌عمو، شما بشین، بقیهاش رو من انجام می‌دم. زن‌عمو از پیشنهادم استقبال کرد. فنجونها رو توی سینی گذاشتم. سه تا چایی خوشرنگ ریختم و سینی رو برداشتم و به سالن رفتم. کنار سفره نشستم. حسام و زن‌عمو سر سفره بودند. نگاه حسام روی سفره بود. سعی داشت به من نگاه نکنه. وسط ابروهاش هم چین ریزی افتاده بود. جو سنگینی بود .نگاه من به لقمه های حسام بود. شاید دو یا سه لقمه، بیشتر نخورد. چاییش رو سر کشید و سریع بلند شد. اصرار زن‌عمو هم برای خوردنئ بیشتر فایده‌ای نداشت. حسام رفت. رفت و من و تو بهت رفتار خودش گذاشت. یعنی کبودی صورت من باعث ناراحتیش شده بود ؟ اون که همیشه دوست داشت، من رو اذیت کنه، پس الان باید خیلی خوشحال باشه. به لقمه توی دستم خیره بودم و توی افکارم غرق که چشمم به یه جفت پا افتاد که کنار سفره ایستاده بود. آروم سرم رو بالا آوردم. از شلوار گشادی عبور کردم و با رنگ سبز و زیبای بلوزی نوازش دیدم و به صورت بی حس زن عمو رسیدم. خیره به من نگاه می‌کرد. فکر کنم من رو مقصر صبحونه نخوردن پسرش می‌دونست. یعنی من مقصر بودم؟ من که کاری نکردم! زن‌عمو نشست و مشغول جمع کردن سفره شد. لقمه‌ی توی دستم رو توی دهنم گذاشتم و به زور قورتش دادم. زیر لب آروم حرف می‌زد: -بچه‌ام نه دیشب شام خورد نه الان صبونه! این رو داشت به من می‌گفت یا با خودش حرف می‌زد؟ صدای زنگ تلفن، نگاه هر دومون رو به خودش کشید. یعنی کی بود اول صبحی؟ مسلماً کسی با من کاری نداشت. زن عمو چهار دست و پا به سمت گوشی رفت. تلفن رو برداشت. - الو! تمام صورتش پر از شادی شد. -الهی من قربونت برم، عزیزم! چرا دیشب زنگ نزدی؟ حامد بود، حتماً حامد بود. از حالت چهره‌ی این زن و طرز حرف زدنش تشخیص مخاطب پشت گوشی سخت نبود. به مکالمه‌اش گوش می‌دادم. -چه ساعتی؟ - اون موقع بیرون بودیم. -کار داشتیم عزیز دلم! - نه اونم نبود. -ولش کن این حرفها رو. خوبی، راحت رسیدی؟ - همه خوبیم. مشغول جمع کردن بقیه‌ی سفره شدم. سعی کردم به باقی مکالمه شون گوش ندم. چه قدر دلم می‌خواست گوشی رو بگیرم و صدای مهربونش رو از کیلومترها اون طرف‌تر بشنوم. ولی افسوس! می‌دونستم که نمی‌شه. وارد آشپزخونه شدم. حسابی دمق بودم.
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت34 حسام مثل یک دیوار بتونی جلوم ایستاده بود. سرم تا سینه اش می‌رسید. قد
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 موهام رو دم اسبی بستم. توی آینه به خودم نگاه کردم. از کبودی چند روز پیش دیگه خبری نبود. شالی روی سرم انداختم. امروز حسام زودتر به خونه اومده بود. کتری روی گاز گذاشته بودم. حتماً تا الان جوش اومده بود. از اتاق بیرون رفتم. حسام روی مبل نشسته بود. جلوش پر بود از انواع کاغذ و فاکتور. یه ماشین حساب دستش بود و کلافه اعداد و ارقام رو روی اون تایپ می‌کرد. این سومین شبی بود که با این کاغذها سرگرم بود. خیلی دوست داشتم بهش کمک کنم، ولی تا اونجا که می‌شد فاصله‌ام رو باهاش حفظ می‌کردم. قهر نبودم، ولی صحبتی هم نمی‌کردم، در حد سلام و خداحافظ. اینجوری زن عمو هم خوشحال تر بود. به آشپزخونه رفتم. آب جوش اومده بود. چایی دم کردم. کمی هل توش ریختم. حامد چایی با عطر هل خیلی دوست داشت. دلم براش تنگ شده بود. کاش می‌شد حداقل صداش رو بشنوم .اما نمی‌شد، تقریباً تمام تماس‌ها رو زن عمو جواب می‌داد. سیم کارت موبایلم هم شارژ نداشت. پول هم نداشتم که بخرم. شماره حامد رو هم نداشتم، جرات هم نداشتم که از کسی بگیرم. تازه زنگ هم می‌زدم چی می‌گفتم. نمی‌شد، به غرورم برمی‌خورد. مطمئن بودم اونم نمی‌تونه به مادرش بگه، گوشی رو بدید بهار. ای کاش به موبایلم زنگ می‌زد .چرا این کار رو نمی کرد؟ لیوانی روی سینی گذاشتم. کمی نقل توی قندون ریختم. چای رو توی لیوان ریختم. بوی هل فضا رو پر کرد. سینی رو برداشتم و به سالن رفتم. حسام کلافه به کاغذ ها نگاه می‌کرد. به طرفش رفتم و سینی رو گوشه میز گذاشتم. می‌خواستم به اتاقم بر گردم تا با پروانه‌های پرده سرگرم باشم. توی این چند روزه. تنها سرگرمی من همین پروانه‌ها بودند. نگاهشون می‌کردم. باهاشون حرف می‌زدم. درد و دل می‌کردم. تنهاییم رو باهاشون پر می‌کردم. دستم رو به طرف دستگیره در بردم که با صدای حسام همونجا خشک شد. توی این چند روز، این اولین باری بود که صدام می‌زد. ضربان قلبم بالا رفت. برگشتم. نگاهش به کاغذها بود و روی صحبتش با من. - بیا اینجا یکم به من کمک کن. چی می‌شنیدم؟ از من کمک خواسته بود! به سمتش رفتم. با فاصله نسبتاً زیادی کنارش نشستم. زن‌عمو از اتاق بیرون اومد. نگاهش بین من و حسام چرخید. رنگ تعجب هر لحظه تو مردمک چشمش پررنگ تر می‌شد، ولی چیزی نگفت؛ مثل همیشه. چی تو سر این زن می‌گذشت؟ حسام بی توجه به حضور مادرش ماشین حساب رو دستم داد. -من می‌گم، تو بزن. دقت کن! باشه‌ای گفتم و مشغول شدم. اعداد و ارقام با صدای حسام و با انگشتهای من روی صفحه تایپ می‌شدند. گاهی سرکی روی صفحه ماشین حساب می‌کشید و گاهی چیزی می‌نوشت و هر لحظه کلافه‌تر می‌شد. خودکار رو روی میز پرت کرد. دستش رو لای موهاش برد و به پشتی مبل تکیه زد و گفت: -چرا درست از آب درنمیاد؟ تمام قدرتم رو روی لبهام جمع کردم و گفتم: - چی درست از آب درنمیاد؟ خدایا این چه سوالی بود که من پرسیدم؟ خودم نخ می‌دادم دستش که یه چیزی بهم بگه. خودم باعث ضایع شدن خودم می‌شدم. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و پشیمون از حرفیم به حسام خیره شدم. منتظر یه «به تو چه»‌ی محکم بودم که در کمال ناباوری من حسام جواب داد: -فاکتورهای فروش و خرید با هم جور نیست. باید طبق این اعداد سود کنم، اما دارم ضرر می‌دم. نمی‌دونم اشکال از کجاست؟ این رو گفت و لیوان چایی رو برداشت. بلند شد و به طرف حیاط رفت. با نگاهم رفتنش رو دنبال کردم. یه باره دیگه حسام من رو تو بُهت رفتارش گذاشت. چرا بهم نگفت به تو چه؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت35 موهام رو دم اسبی بستم. توی آینه به خودم نگاه کردم. از کبودی چند روز پ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 نگاهی به فاکتورهای پخش شده روی میز انداختم. فکرم رفت پیش مونا؛ دوست هم‌دانشگاهی و هم‌خوابگاهیم. گاهی فاکتورهای خرید و فروش شرکتی که توش کار می‌کرد رو با خودش به خوابگاه می‌آورد. تا صبح کمکش می‌کردیم تا درستشون کنه. سعی کردم یادم بیاد که چی کار می‌کردیم. باید به مونا زنگ می‌زدم و حالش رو می‌پرسیدم. دلتنگش بودم. فاکتورها بر اساسا خرید و فروش رو دسته بندی کردم. به ترتیب تاریخ روی هم گذاشتم. کاغذ سفیدی برداشتم و مشغول نوشتن شدم. زمان از دستم خارج شد. فاکتورها رو روی زمین چیدم و از هر کدوم چیزی نوشتم. صدای حسام باعث شد، سر بلند کنم. -چی کار داری می‌کنی؟ نگاهی به اطراف انداختم. وسط سالن نشسته بودم و دور تا دورم پر از کاغذ بود. حسام با لیوان خالی توی دستش با تعجب به من نگاه می‌کرد. خم شد تا کاغذ‌ها رو جمع کنه که با صدای جیغ من دوباره صاف شد. با صدای پر از تعجب و کمی حرص گفت: *به سرت زده! چرا جیغ می‌زنی؟ چرا این فاکتورها رو پخش و پلا کردی؟ دست‌هام رو تو هوا به معنی سکوت بالا گرفتم و سعی کردم با لحنی که آرامش داشته باشه، آرومش کنم. -صبر کن، همونجا بمون. دست به چیزی هم نزن. یه دقیقه اگه صبر کنی، بهت می‌گم اشکال از کجاست. رنگ تعجب تو چشم‌هاش پررنگ‌تر شد، ولی چیزی نگفت. همونجا چهار زانو روی زمین نشست و این یعنی تسلیم. فکر کنم ده دقیقه‌ای طول کشید تا کارم تموم شد و ده دقیقه حسام با تعجب نگاه سنگینش رو به من انداخته بود و من تلاش می‌کردم سنگینی نگاهش حواسم رو پرت نکنه. لبخندی از سر رضایت به برگه‌ی توی دستم زدم. اشکال کار رو پیدا کرده بودم. بلند شدم و تقریبا با پرش از روی کاغذها خودم رو به حسام رسوندم. کنارش نشستم و شروع به توضیح کردم. - ببین پسر عمو! اشکال از اعداد و ارقام آخر فاکتورها نیست، اشکال از متن فاکتوره. مثلا اینجا رو ببین. شما سفارش نُه جین از این شلوار رو دادی، ولی در واقع هفت جین و با قیمت نه تا بهت فروخته و سعی کرده تو فاکتور معلوم نباشه. تمام تلاشم رو کردم تا دونه دونه براش توضیح بدم. حسام به من نگاه نمی‌کرد، برگه‌ها رو زیر و رو می‌کرد و زیر لب حرف می‌زد. گاهی به کسی فحش می‌داد. سربلند کردم. زن‌عمو روی مبل نشسته بود و به فاصله کم بین من و حسام نگاه می‌کرد. نامحسوس کمی از حسام فاصله گرفتم. نگاهم به لب‌های حسام گره خورد. کم‌کم کارش از بد و بیراه به الفاظ رکیک کشیده شده بود و چشم‌های من با هر فحشی که می‌داد گردتر می‌شد. درسته که زن عمو با من مشکل داشت، ولی تو تربیت پسرهاش از چیزی دریغ نکرده بود. این الفاظ از حسام بعید بود. آروم از کنارش بلند شدم. زن عمو با اخم به حسام نگاه می‌کرد. به طرف حیاط رفتم. به ستاره های آسمون نگاهی کردم. احساس می‌کردم گونه هام گل انداختند. از خجالت حرف‌های حسام بود یا خوشحالی از کمک به مردی که می‌دونم به من به چشم یه آدم اضافه نگاه می‌کنه؟ نمی‌دونم، ولی ته دلم یه شادی حاکم شده بود. چون بعد از مدت‌ها کاری کرده بودم که مفید بود و این من رو راضی می‌کرد. حتی اگه این کار کمک به مردی باشه که چشم دیدن من رو نداشت. راضی از کار امشب خودم روی پله نشستم که با صدای حسام دوباره به سالن برگشتم. زن عمو نبود ولی صداهایی که از آشپزخونه شنیده می‌شد، حاکی از این بود که الان توی آشپزخونه است. حسام هنوز با فاکتورها سرگرم بود. با صدای من سر بلند کرد و با دست اشاره کرد که جلو برم. رفتم و رو به روش نشستم. حسام محکم و جدی گفت: -یه دفعه دیگه، قشنگ توضیح بده، می‌خوام ببینم مشکل دقیقا از کجاست. فاکتورها رو دوباره جمع کردم. مثل قبل طبقه بندی کردم و دوباره از اول توضیح دادم. صدای زن عمو گاهی رشته افکارم و پاره می‌کرد، ولی دوباره مشغول می‌شدم. سفره انداخته بود و گاهی ما رو دعوت می‌کرد برای صرف شام، اما ما همچنان مشغول بودیم. بالاخره توضیحاتم تموم شد. حسام با اخمی وحشتناک به برگه‌ها خیره بود، زیر لب گفت: -مردکِ ... از فحشی که حسام داده بود خجالت کشیدم. نتونستم تحمل کنم. خواستم اعتراض کنم که با صدای زن عمو حرفم رو قورت دادم. -حسام رعایت کن، یه دختر کنارت نشسته!