با سلام و احترام
این پرسشنامه به منظور یک پروژه تحقیقاتی در دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد زیر نظر دکتر فیروزآبادی ارائه شده است.
پرسشنامه در زمینهی بررسی رفتار خرید در دو گروه مواد غذایی میباشد.
شرایط شرکت در پژوهش:
سن: ۱۵ سال به بالا
زمان پاسخگویی: ۵ تا ۱۰ دقیقه
مشخصات و اطلاعات شما به صورت کاملا محرمانه حفظ خواهد شد.
پیشاپیش از همکاری شما که منجر به توسعه علم خواهد شد سپاسگزاریم🙏
https://porsa.irandoc.ac.ir/s/TdmYjl
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت364 کنار در اتاق ایستادم. چند تا کاغذ رو دسته کرده بود و توی آینه به خو
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت365
( امروز رفته بودیم برای خواستگاری و بله برون. زیاد خونه عمه عطی و دایی احمد رفته بودم، ولی چرا اینقدر این سری معذب بودم. حالم خوب بود و خوشحال بودم، ولی همهاش عرق میکردم. مامان میخواست که تو انگشت پریا انگشتر بندازه، ولی پریا نذاشت و گفت که میخواد با من حرف بزنه. دایی احمد هم گفت که بریم تو تراس. پریا ازم پرسید که چرا دوستش دارم و چرا میخوام که باهاش ازدواج کنم. گفتم نمیدونم. پریا تعجب کرده بود و گفت، نمیشه، باید یه دلیلی بیاری، ولی من واقعا نمیدونستم. من بیهیچ دلیلی پریا رو دوست داشتم. اصلا مگه برای دوست داشتن دلیل احتیاج هست. بهم گفت چه طور میخوام خوشبختش کنم. بهش گفتم همه تلاشم رو میکنم که خوشحال نگهش دارم. پریا مطمئن نبود و میگفت اگه نتونی، ولی من مطمئن بودم که میتونم. باید بتونم. پریا باید همیشه خوشحال باشه.)
صفحه رو ورق زدم. از وقتی تو حالت مستی جمله دوست دارم مهیار، رفته بودم، دیگه از خوندن این خاطرات کمتر اذیت میشدم.
( قرار شده بود، آقا بزرگ صیغه محرمیت من و پریا رو بخونه. صیغه یه ساله پیشنهاد بابا بود، تا هم من هم پریا برای ازدواج آماده بشیم. بابا قول یه آپارتمان جدا رو داده بود. تا وقتی هم که درسم تموم بشه قرار شده بود از لحاظ مالی تامینمون کنه. همه چیز جور بود و قرار بود پریا مال من بشه. لحظهای که آقا بزرگ میخواست صیغه رو بخونه، پریا گفت که میخواد حق فسخ صیغه با اون باشه. من شوکه شده بودم، مامان خیلی راضی نبود، ولی بابا گفت این به من ربط داره. من هم رضایت دادم و به پریا وکالت دادم. آقا بزرگ صیغه محرمیت من و پریا رو خوند و به هم محرم شدیم. چقدر خوشحالم! )
بعد سه خط پشت سر هم، مثل مشق بچهها، نوشته بود، خوشحالم!
زیر همه این خوشحالمها، بزرگ نوشته بود: (پریا مال من شد.)
حوصله نداشتم از خوشحالیش چیزی بخونم. حرصم میگرفت، یا بهتره بگم بغضم میگرفت. وقتی یادم میاومد که چه جوری و تو چه شرایطی به مهیار محرم شدم، در حالی که خودش نبود و من هر لحظه منتظر یه ناجی بودم. دستم رو روی چشمم گذاشتم و کمی با انگشتهام ماساژش دادم. گرمی اشک رو حس کردم. خودم رو دلداری دادم، دیگه تموم شده، تو الان زنشی و مهم اینه که اون تو رو الان دوست داره. خودش همین نیم ساعت پیش گفت.
اشکهام رو کنترل کردم و چند صفحه به جلو رفتم؛ یه خورده از چند صفحه بیشتر.
( امروز جواب کنکور اومد. هم من، هم پریا، دل شوره داشتیم. پریا دوست داشت هنر قبول بشه، ولی من دوست نداشتم. اما به خاطر خوشحالی پریا چیزی نمیگفتم، کامپیوتر رو روشن کردیم و به نت وصل شدیم. پریا دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود و روی صندلی جا به جا میشد. من هم استرس داشتم. بالاخره اسمش رو پیدا کردیم. پریا نظری، نام پدر احمد. هر دومون تو شوک بودیم، ولی با جیغ پریا از حالت شوک خارج شدیم. پریا دستش رو دور گردن من انداخته بود و بالا و پایین میپرید. این اولین باری بود که پریا فاصلهاش رو به خواست خودش با من کم کرده بود. دستم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و با لذت نگاهش میکردم. یه دفعه ایستاد و خودش رو از من دور کرد. خجالت کشیده بود. چقدر این خجالت و حیاش رو دوست داشتم. چقدر لحظات نابی بود.)
به سختی از روی نوشتهها چشم برداشتم و با عصبانیت اون لحظه رو تصور کردم. نمیدونم چقدر و چند دقیقه، ولی همین طور گاهی به اطراف و گاهی به دفتر نگاه میکردم.
صفحه رو ورق زدم. از این صفحه متنفر بودم.
( امروز پریا برای گرفتن مدارکش به مدرسهاش رفته بود. بهش گفتم صبر کن با هم بریم، ولی گفت با دوستهاش می خواد بره، شاید چون مدرسه دخترونه است، دلش نمیخواد من باهاش برم.)
بقیه صفحه رو نخوندم و به صفحه بعد رفتم. حالا میخواد مراحل جمع آوری مدارک پریا رو دونه دونه توضیح بده.
( پریا باهام قهر کرده، امروز برای اولین بار سرش داد زدم. خیلی جدی و محکم باهاش حرف زدم و بهش گفتم میخوای تفریح کنی، مگه من مُردم. برای چی با دوستهات و دوست پسرهاشون رفتی بیرون. میگفت پسرها خودشون اومدند، قرار نبود که اونها باشند. گفتم وقتی که دیدی اونها هستند، چرا گردش رو ول نکردی، اصلا چرا با دخترهای این مدلی دوست میشی، چرا زنگ نزدی منم بیام که تنها نباشی. گریه کرد، دلم برای اشکهاش کباب شد. اما چند دقیقه گذاشتم که گریه کنه. عصبانی بودم. بالاخره نتونستم طاقت بیارم و رفتم سمتش. هولم داد عقب و گفت که دیگه نمیخواد من رو ببینه.)
تصور چهره عصبانی مهیار خیلی راحت بود. یه ساعت بعد از عقدمون با حرفی که زدم، عصبانیش کردم. واقعاً ترسناک شده بود.
#آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت365 ( امروز رفته بودیم برای خواستگاری و بله برون. زیاد خونه عمه عطی و د
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت363
دیگه دنبال این خاطره چیزی ننوشته بود. یکم پایین تر نوشته بود:
(پریا هنوز باهام قهره.)
با چند خط فاصله دوباره نوشته بود:
(پریا امروز هم جواب تلفنم رو نداد.)
چند خط بعد نوشته بود:
( امروز روز سومیه که پریا باهام قهر کرده.)
جهنم که قهر کرده! به درک که قهر کرده!
با اون دماغ عمل شدهاش!
دهنم رو کج کردم و گفتم:
-عروسک شده!
داشتم حرص میخوردم. این بی جنبه هم نشسته برای هر روز گزارش کار نوشته اینجا!
صفحه رو ورق زدم.
( امروز، دایی زنگ زد و گفت که برم خونشون. یه دسته گل خریدم و رفتم. دلم برای پریا تنگ شده؛ برای صداش، برای غر زدن هاش، برای شکل نگاهش. دایی ازم پرسید، چرا چند روزه که نرفتم دیدن پریا. اول چیزی نگفتم، اما انگار دایی یه چیزهایی فهمیده بود. به خاطر همین گفتم که با هم بحثمون شده. پرسید سر چی. چیزی نگفتم. میدونستم اگه بگم، پریا رو دعوا میکنه، پس چیزی نگفتم، دایی هم اصراری نکرد. فقط گفت از فردا وقت بذارم با پریا بریم برای ثبت نام دانشگاه. پریا تمام مدتی که من با دایی حرف می زدم از اتاق بیرون نیومد. به خاطر همین من رفتم پیشش، با هام حرف نمیزد و روش رو بر میگردوند. حق با من بود، ولی طاقت ناراحتیش رو نداشتم، کلی نازش رو کشیدم، تا دوباره باهام آشتی کرد. قول دادم دیگه سرش داد نزنم.)
سرم رو بالا گرفتم. پویا رو نگاه کردم. بالش تختش رو هم به کوسنهای مبل اضافه کرده بود و کوهنوردی میکرد.
اگه یه روزی من هم باهاش قهر کنم، مهیار میاد منت کشی؟ خوب یه دفعه که اومد، ولی من که قهر نبودم، فقط ناراحت شده بودم.
نفس سنگینی کشیدم و دوباره به دفتر نگاه کردم.
( امروز باید برم دنبال پریا، تا برای ثبت نامش بریم. حسابی به خودم رسیدم و دنبالش رفتم، وقتی رسیدم خونشون، نبود. عمه گفت که پریا یه ساعتی میشه که رفته از خونه بیرون و به اون گفته که با من یه جایی قرار گذاشته. خیلی عصبانیم! چرا پریا دروغ گفته؟ چرا من رو گذاشته سرکار؟ پریا اگه دستم بهت برسه!)
اگر عمو توی خونه بهم میگفت همین جا بمون، من قدمی جا به جا نمیشدم. چقدر این دختر جرات داشته!
( دایی بهم زنگ زد و گفت سریع برم پیشش، گفت کارم داره. آدرس یه بیمارستان رو بهم داد. یه کم ترسیدم، سریع خودم رو رسوندم. دلشوره داشتم. حسابی عصبانی بود. من رو برد یه گوشه و گفت مگه بهت نگفتم پریا رو برای ثبت نام ببری، اینطوری میخوای مواظبش باشی. من هم همه چیز رو گفتم، بالاخره باید یه جا جلوی کارهای خودسرانه پریا گرفته میشد. شوکه شده بود. گفت که پریا گفته که تو بهش گفتی خودت برو، من کلاس دارم. من هم خشکم زده بود. دایی گفت پریا وقتی داشته بر میگشته خونه با یه موتوری تصادف کرده و مچ پاش در رفته.)
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#بهار
#رمان
دنبال «ویآیپی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه.
شماره کارت👇👇
6277601241538188
به نام آسیه علیکرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید.
@baharedmin57
(این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارتگذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف ویآیپی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆
⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمیپذیره.
⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمیشه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇جواب سوالات پر تکرار👇
📌رمان بهار در ویایپی تموم شده؟ بله
📌چند پارته؟۷۲۷ پارت
📌هزینهاش چقدره؟ سی تومن
📌پیدیافه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمیکنم و حلال نمیکنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه)
📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همهاش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم.
📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری میشه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیتهای دیگه همین رمان ادامه بدم.
📌 رمان جدید، که نام #پارازیت براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، ویآیپی هم جدا براش گذاشته میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت چشمهام رو بستم و به خاطراتم با نوید فکر کردم. هوا گرم بود. توی پارک ب
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
داشت جلو میاومد، روبروم ایستاد.
لبخندش توجهم رو به خودش داد.
-سلام، خوبی، این ورا؟
این ورا؟ این ورا!
چونهام لرزید، اشک تو چشمهام حلقه زد.
زنده بود، واقعا زنده بود.
-چرا ... چرا ... چر ا... چرا ...
تکرار چراها و حال خرابم لبخند رو به لبش خشک کرد.
-چی شده؟
تازه میپرسید چی شده!
دندونهام رو با حرص بهم سابیدم و گفتم:
-چرا گوشیت خاموشه؟
فریاد زدم:
- چرا؟
مثل آدمهای از همه جا بی خبر دستهاش رو از هم باز کرد.
میخواست حرفی بزنه که طاقت نیاوردم و دو دستی به سینهاش کوبیدم.
-چرا خاموشش کردی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
با هر چرا یکی به سینهاش کوبیدم.
عقب رفت.
با تعجب نگاهم میکرد.
-مینویسی رفتم و بعدم خاموش میکنی؟ میخوای منو بکشی؟ آره؟
نگفتی سپیده جون به سر میشه؟ نگفتی من نوشتم رفتم و بعدم اون هواپیمای کوفتی میوفته و سپیده دلش هزار راه میره؟
انگار تازه دو زاریش افتاده بود که جلو اومد.
-ماشینو دزد برد، موبایل توش بود...
نمیفهمیدم چی میگه، منطقم میون اشکهام گم شده بود که با کیفم بهش کوبیدن و بلند گفتم:
-ازت متنفرم، متنفرم ازت نوید، متنفرم...
دستم رو گرفت. به ضرب دستم رو کشیدم و به قهر به سمت در خروجی باغ راه افتادم.
نفس نفس میزدم، پرده اشک مسیرم رو تار کرده بود.
صدای نوید رو از پشت سرم میشنیدم.
جلوی در دستم رو از پشت کشید.
-سپیده... وایسا.
دستم رو به ضرب کشیدم و به سمتش برگشتم.
-ولم کن، گفتم ازت متنفرم. برو گوشیتو خاموش کن، برو سپیده رو جون به سر کن.
بازومهام رو گرفت. نتونستم تقلا کنم که همونجا وا رفتم.
روی زمین نشستم، بازوهام هنوز نو دست نوید بود.
تو چشمهام نگاه کرد و گفت:
-ماشینو دزد برد، موبایل و مدارکم همه توی ماشین بود. وقت نکردم برم سیم کارتو باطل کنم.
تقلای کمی کردم و اون رهام نکرد.
-به خدا نمیدونستم اینطوری میشی، گفتم...
-گفتی چی؟ ها؟ گفتی سپیده به جهنم، بزار فکر کنه من مردم؟ میدونی من از دیشب چه حالیم؟ پلک رو هم نزاشتم، دستم از همه جا کوتاه بود...میفهمی؟
بی جون به سینهاش کوبیدم.
-مگه قرار نبود بری؟ مگه ننوشتی رفتم؟
-نتونستم، بی تو نتونستم برم. بعدم این چه فکرایی بود که کردی! من حتما بهت زنگ میزدم اگر رفتنم قطعی بود.
-خب قهر بودی، نبودی؟
اشکم رو پاک کرد و گفت:
-من فکر کردم تو قهری.
زانوهاش رو به خاک چسبوند.
-گریه نکن دیگه، ببخشید، ناخواسته بود.
لبخند زد.
ته دلم خدا رو شکر میکردم که بود، که میتونستم عاشقش باشم.
-بایدم بخندی، منو به این روز انداختی بایدم بخندی.
-گفتی ازم متنفری، همین الان گفتی. خواستم بگم من این تنفر تو رو با هزار دوست دارم عوض نمیکنم.
لبخندش پاک شد و لبهاش رو داخل دهنش کشید.
سرم رو تو آغوشش کشید. چشمهام رو بستم، خدا رو شکر که زنده بود.
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت داشت جلو میاومد، روبروم ایستاد. لبخندش توجهم رو به خودش داد. -سلام،
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
روی کنده پت و پهنی دو نفری نشسته بودیم.
از پهلو بهش تکیه داده بودم و سرم رو جایی میون شونه و سینهاش گذاشته بودم.
انگشتهام رو بین انگشتهاش گرفته بود.
هیچ وقت اینقدر بهش نزدیک نمیشدم، فاصله میگرفتم که اگر وصلتی سر نگرفت کمتر اذیت بشیم.
ولی حالا اصلا به جدایی فکر نمیکردم، هر چی هم میخواست بشه، بشه.
هنوز کرخت بودم، با اینکه یه لیوان آب قند به خوردم داده بودند و کلی هم باهام حرف زده بودند، هنوز جون به دست و پاهام نیومده بود.
مهراب و پدر نوید ازمون فاصله گرفته بودند.
کارگرها هم در حال رفت و آمد بودند و هر کدوم کاری انجام میدادند.
-خوبی؟
انگشتهام رو کمی جمع کردم و لب زدم:
-نه.
-حالا که خوب نیستی، میشه یه بار دیگه بگی ازم متنفری؟
خودم رو بی جون بهش کوبیدم.
خندید.
بدجنس شده بود و هر از چند گاهی این جمله رو میگفت.
-داری کیف میکنی از این حالم؟
-دارم کیف میکنم دختری که دوستش دارم، ازم تا این حد ازم متنفره. اینقدر که من هر بار بهش فکر میکنم قلبم تند تند میزنه. نمیدونی چه حسیه یکی اینطوری ازت متنفر باشه.
تکیهام رو ازش برداشتم.
انگشتش رو جلو آورد و با قیافهای مضحک و ملتمس گفت:
-میشه بازم بگی ازم متنفری؟
فقط نگاهش کردم.
انگشتش رو جمع کرد و گفت:
-آخه دختر خوب، تو فکر کن من طوریم شده باشه و مامانم خیلی با کلاس، لباس سیاه بپوشه و از پارکینگ خونه عموم ریز ریز گریه کنه و بیاد بیرون!
اخم کردم.
-اون لحظه من به این چیزا فکر نمیکردم، فکر میکردم چقدر بدبختم که...
بغض اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم.
لبهام رو داخل دهنم کشیدم.
دست روی صورتم گذاشت.
-بسه دیگه، الان که هستم، صحیح و سالم.
جوابی ندادم، چون جواب دادن مساوی بود با اشک ریختن.
ویایپی عروس افغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀
حدود صد و چهل پنجاه تا از پارتهای عروس افغان باقی مونده که میشه حدود دو تا سه ماه پارت گزاری کانال عمومی یعنی اینجا.
میتونید با پرداخت سی هزار تومن همه پارتها رو یک جا مطالعه کنید
واریز کنید به شماره حساب خانم آسیه علیکرم
6277601241538188
و عکس فیش ارسال بشه به این ایدی
@baharedmin57
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی باهات خوب رفتار میکنه
حس میکنی کل دنیا دوست داره
وقتیم کمی کم توجهی میبینی ازش
حس میکنی کل دنیا باهات قهره
چیز عجیبیه این دلبستگی . .
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت363 دیگه دنبال این خاطره چیزی ننوشته بود. یکم پایین تر نوشته بود: (پر
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت364
(دایی گفت رضایت داده موتوری بره. با دایی رفتیم تا پریا رو ببینم. از دایی خواستم تا خودم با پریا حرف بزنم. اونم قبول کرد. پریا وقتی من رو دید طوری برخورد کرد، انگار اتفاقی نیوفتاده. این وسط عمه هم شاکی بود. دایی عمه رو با خودش برد.کلی خودم رو کنترل کردم و علت کارش رو پرسیدم. گفت خوشم نمیاد دائم دنبالم باشی. گفت که دوست داره آزاد باشه و من محدودش میکنم. به من میگه تو من رو محدود میکنی! خودم تنها راحت ترم. از حرفهاش اعصابم خراب شده بود. بهش گفتم شانس آورده قلم پاش رو موتوری شکسته، وگرنه خودم خوردش میکردم. گفت تو چه کارهای، یادت رفته هر وقت بخوام محرمیتمون تمومه. بهم گفت روی اون محرمیت موقت خیلی هم حساب نکنم. از حرفهاش ماتم برده بود. عصبانی از بیمارستان بیرون اومدم.)
آخه من نمیدونم، این که کاملا معلومه که مهیار رو دوست نداره، پس چرا مهیار ولش نمیکنه؟ یا چرا پریا قبول کرد نامزدش بشه؟
( یه هفته گذشته و من به پریا زنگ نزدم. از دستش خیلی عصبانیم. حتی حوصله نوشتن خاطراتم رو هم ندارم. میدونم چون پاش شکسته، فعلاً از خونه نمیتونه بیرون بیاد، ولی باید باهاش اتمام حجت کنم. با این روحیه هنجار شکنی که پریا داره، نمیتونم کنترلش کنم.)
صفحه رو ورق زدم.
( امروز، بالاخره پریا بعد از هشت روز زنگ زد. تلفن رو برداشتم و کنار گوشم گذاشتم، ولی چیزی نگفتم. کلی خودش رو لوس کرد و معذرت خواهی کرد. بهم گفت دوستم داره و برام میمیره، گفت که اشتباه کرده. گفت دلش برام تنگ شده. گفت من که با این پام نمیتونم بیام دیدنت. قسمم داد به جون خودش که من به دیدنش برم. حرف نزدم، اما دلم براش ضعف رفت.)
نفس سنگینی کشیدم و کمی چشمهام رو به هم فشار دادم.
کاش هیچ وقت این دفتر رو پیدا نمیکردم. نه میتونم کنار بذارمش، نه طاقت دارم که ادامه بدم. دوباره به نوشتهها نگاه کردم.
( یه شاخه گل خریدم و با کلی میوه و شیرینی به دیدن پریا رفتم. عمه با دیدنم کلی غر زد که تا حالا کجا بودم. میدونستم دایی چیزی بهش نگفته. پریا با دیدنم خوشحال شد. کنارش نشستم. من رو بوسید و حالم رو پرسید.)
بوسید؟
سرم رو از دفتر بلند کردم، پریا ازت متنفرم!
دفتر رو بستم و به پویا نگاه کردم که حالا عروسکهای پولیشی و نرمش رو هم به جمع کوسنیها اضافه کرده بود و کوهش رو بزرگ تر، و همچنان تلاش میکرد برای فتح قلهای که خودش ساخته بود.
چرا از مادر تو اینقدر بدم نمیاد؟
باید دفتر رو پنهان میکردم و به کارهام میرسیدم. به اندازه کافی امروز حرص خورده بودم. بهترین جا برای پنهان کردن دفتر، همون زیرزمین بود، رفتم و دفتر رو همونجا گذاشتم.
فرچهای رو که مهیار خواسته بود پیدا کردم و برگشتم.
دوش گرفتم و عرق ورزش صبح رو شستم.
شام گذاشتم و کمی با پویا بازی کردم و یه کم به خودم رسیدم؛ نه مثل دیشب، ولی یه کم آرایش کردم و یکی دیگه از لباسهایی رو که با مهگل خریده بودیم، پوشیدم.
روی مبل نشستم و به ساعت نگاه کردم. نزدیک اومدن مهیار بود. به چیزهایی که توی دفتر خاطرات خونده بودم، فکر میکردم.
این سوال تو مغزم رژه میرفت، چرا اینقدر از پریا بدم میاومد، ولی از کتایون اینقدر متنفر نیستم؟
شاید چون پریا گفته که مهیار هنوز اون رو دوست داره و یه جوری تهدیدم کرده که نمیتونم تو زندگی مهیار بمونم.
اگر نتونم تو زندگی مهیار باشم، پس کجا باشم؟
چشم هام رو رو به بالا دادم.
خدایا، خودم رو، زندگیم رو، آرامش رو دست تو میسپارم. من کسی رو غیر از تو ندارم.
#آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت364 (دایی گفت رضایت داده موتوری بره. با دایی رفتیم تا پریا رو ببینم. از
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت365
طبق هر شب مهیار سر وقت اومد. با دیدن من لبخند زد. دو تا چایی ریختم و ظرف میوهای رو که آماده کرده بودم، براش بردم و کنارش نشستم.
یه کم شبکههای تلویزیون رو بالا و پایین کرد و یه فیلم گذاشت تا با هم ببینیم.
به تلویزیون نگاه نمیکردم و حواسم به پوست میوهای بود که با چاقو بی رحمانه از تن میوه جداش میکردم.
صدای مهیار کنار گوشم نشست.
- فیلم رو دوست نداری؟
-من عادت ندارم به فیلم و سریالهای تلویزیونی خیلی دقت کنم.
- امکان نداره! تو و مهستان هم سنید. مهسان یه دونه سریال و فیلم رو ندیده نمیزاره، با همه اعضای خونه در میوفته، ولی میبینه.
- خب، ناز مهسان تو اون خونه خریدار داره، ولی تو خونهای که من بودم کسی کنترل تلویزیون دست من نمیداد.
سر بلند کردم و با چشمهای متعجب و سوالی مهیار مواجه شدم. لبخند تلخی زدم و گفتم:
- زن عموم برای اینکه من نتونم توی سالن کنارشون بشینم و سریال مورد علاقهام رو ببینم، حاضر بود دو ساعت تموم مستندهای بی سر و ته تلویزیون رو نگاه کنه. من هم متوجه شده بودم، سعی میکردم به سریال یا فیلمی دل نبندم که اذیت بشم. بیشتر وقتم رو توی اتاقم، یا توی حیاط میگذروندم، بیشتر کتاب میخوندم.
عمیق و متاسف نگاهم کرد. یه کم بینمون به سکوت گذشت و بالاخره مهیار سکوت رو شکست.
- چرا زن عموت از تو خوشش نمیاومد؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخند تلخ تری زدم.
- یه دفعه که گفتم، چون مامانم، زن شوهرش شد. اون هم تلافیش رو سر من درآورد.
- چرا مادرت این کار رو کرد؟
لب زدم:
- از بی کسی.
دوباره بغض مثل قلوه سنگی تو گلوم گیر کرد.
سرم رو پایین انداختم تا اشک احتمالیم رو ازش مخفی کنم.
نزدیکم شد و انگشت اشارهاش رو انداخت زیر چونه ام و صورتم رو بالا آورد. توی چشمهای اشکیم نگاه کرد و گفت:
- بهار، تو الان بی کس نیستی، پس اینجوری بغض نکن.
با کنترل بغض توی گلوم، لب زدم:
-تو هیچ وقت معنی بی کسی رو نمیفهمی. من هم نمیفهمیدم، ولی وقتی عموم مرد، تازه فهمیدم یعنی چی! دو ماه ... دو ماه ... دو ...
تمام حرصی که از صبح از دست پریا خورده بودم و شاید احساس نیاز به محبت مهیار، اشک شد و غلطید و پایین افتاد.
نتونستم حرف بزنم. سرم رو توی آغوشش کشید.
تا حالا هیچ کس اینطوری نازم رو نخریده بود. حرفهام رو گوش میداد، قضاوتم نمیکرد، به صبر و تحمل دعوتم نمیکرد.
دوباره من بودم و زندان و حصار آغوشش و من این انفرادی رو فقط برای خودم میخواستم. شراکتش با هیچ کس برام مفهومی نداشت.
چند دقیقهای همینطوری توی بغلش بودم. کنترل اشکهام دست خودم نبود. احتیاج داشتم به وجودش، به محبتش. دوست داشتم یه کم خودم رو لوس کنم.
سرم رو به سینهاش چسبونده بودم و میخواستم مطمئن باشم از حضورش. صداش کنار گوشم نشست.
- نمی دونم چی بهت گذشته، ولی تا من هستم تو بی کس نیستی. اما هر وقت تونستی از اون روزها برام بگی، باید مو به مو برام تعریف کنی.
سرم رو از سینهاش جدا کردم و توی چشمهاش نگاه کردم. میخواستم از چشمهاش به قلبش نفوذ کنم. دلم میخواست بدونم حرف زبونش با دلش یکیه، اما هیچی از اون سیاه چاله ها نفهمیدم.
پیشونیم رو بوسید و حلقه اشک رو از دور چشمم پاک کرد و نوک دماغم رو گرفت و با لبخند گفت:
- چند تا قطره اشک ریختیا، چرا اینقدر دماغت باد کرده؟
#آسیه_علیکرم
#بهار
#رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
انقدر حرص حرف و حدیث هایی
که پشت سرتون میزنن رو نخورید
به قول جناب مولانا؛
"او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود"