eitaa logo
داستان شیعه 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
826 عکس
7 ویدیو
1 فایل
✨ ﷽ ✨ 📖 روایت‌هایی از زندگی معصومین علیهم السلام و داستان‌های تاریخیِ پندآموز 💢 کانال اصلی‌مون: @Hadis_Shia راه ارتباطی👇 https://6w9.ir/Harf_9436160
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌱 عنایت حضرت معصومه (س) به زوّارش آقای شیخ عبداللّه موسیانی از حضرت آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی نقل کرده است: شب زمستانی بود که من دچار بی خوابی شدم؛ خواستم حرم بروم، دیدم بی موقع است؛ آمدم خوابیدم و دست خود را زیر سرم گذاشتم که اگر خوابم برد، خواب نمانم؛ در عالم خواب دیدم خانمی وارد اطاق شد. قیافه او را به خوبی دیدم ولی آن را توصیف نمی کنم. او به من فرمود: «سید شهاب! بلند شو و به حرم برو، عده ای از زوار من پشت در حرم از سرما هلاک می شوند، آنها را نجات بده.» ایشان می فرماید: من به طرف حرم راه افتادم؛ دیدم پشت در شمالی حرم (طرف میدان آستانه) عده ای زوار اهل پاکستان یا هندوستان (با آن لباسهای مخصوص خودشان) در اثر سردی هوا پشت در حرم دارند به خود می لرزند؛ در را زدم، حاج آقا حبیب ـ که جزء خدام حرم بود ـ با اصرار من در را باز کرد؛ من از مقابل (جلو) و آنها هم پشت سر من وارد حرم شدند و در کنار ضریح آن حضرت به زیارت و عرض ادب پرداختند؛ من هم آب خواستم و برای نماز شب و تهجد وضو ساختم. 📔 فروغی از کوثر: ص۵۸ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌱 ادای دین و گشایش در زندگی حاج آقا تقی کمالی، از خدام آستانه مقدسه می گوید: در سال ۱۳۰۲ ه.ق در آستانه مقدسه متحصن شده و پناهنده به آن بانوی معظم بودم و در یکی از حجرات صحن نو منزل داشتم، روزگارم به تلخی و سختی سپری می شد و کاملاً تحت فشار بی پولی و نداری قرار گرفته بودم؛ زندگانی را با قرض از کسبه اطراف حرم می گذراندم، تا اینکه یک روز بعد از ادای فریضه صبح خدمت بی بی مشرف شدم و وضع خود را به عرض رساندم. در این حال دیدم کیسه پولی روی دامنم افتاد، مدتی صبر کردم، به خیال اینکه شاید این کیسه پول مال زوّار محترم باشد تا به صاحبش رد نمایم؛ دیدم خبری نشد، فهمیدم که مرحمتی خانم است؛ به حجره خود برگشتم؛ وقتی کیسه را باز کردم، مبلغ چهار تومان در آن بود؛ ابتدا بدهی هایم را پرداختم و به مدت چهارده ماه خرج کردم و تمام نمی شد؛ تا اینکه روزی حضرت حجة الاسلام حرم پناهی تشریف آوردند و از وضع زندگی من جویا شدند، من موضوع را اظهار نمودم. در همان ایّام به آن عطیه خاتمه داده شد.. 📔 بشارة المؤمنین: ص۵۲؛ فروغی از کوثر: ص۷۰ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🔸 جوان و خودداری از نگاه به نامحرم زمانی که یکی از دختران حضرت شعیب علیه‌السلام به حضرت موسی علیه‌السلام گفت: پدرم از تو دعوت می‌کند تا مزد آب دادن به گوسفندان را به تو بپردازد؛ حضرت موسی علیه السلام این دعوت را نپسندید و خواست آن را رد کند. با این حال، چون آن سرزمین گذرگاه جانوران درنده بود، چاره ای نیافت و در پی آن زن رفت. حضرت موسی علیه السلام که دورتر از وی گام برمی داشت، به دختر حضرت شعیب فرمود: ای کنیز خدا! از پشت سرم بیا و راه را با سخن گفتن به من نشان بده. هنگامی که حضرت موسی علیه السلام به خانه حضرت شعیب علیه السلام وارد شد، حضرت شعیب آماده خوردن شام بود. پس به حضرت موسی فرمود: ای جوان! بنشین و غذا بخور. حضرت موسی علیه السلام گفت: به خدا پناه می‌برم. حضرت شعیب علیه السلام فرمود: چرا چنین می‌گویی؛ مگر گرسنه نیستی؟ حضرت موسی علیه السلام گفت: آری، گرسنه ام، ولی می‌ترسم این غذا خوردن من در مقابل کمک به آن دو زن باشد، در حالی که من از خانواده و دودمانی هستم که کار خداپسندانه خود را با طلایی که تمام زمین را پر کرده باشد، معاوضه نمی کند. حضرت شعیب علیه السلام فرمود: ای جوان! به خدا سوگند، این گونه نیست که تو گمان می‌پنداری، بلکه عادت من و پدرانم این است که از مهمان پذیرایی کنیم. حضرت موسی علیه السلام از این پاسخ قانع شد، پس نشست و مشغول خوردن غذا شد. 📔 بحارالانوار: ج۱۳، ص۲۱ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ❌ اجازه نمی‌دهم... کسی نمی‌توانست از زیر دستش در برود، معلم مکتب با کسی شوخی نداشت، بچه‌های بازیگوش را درست و حسابی تنبیه می‌کرد. ما هم سر کلاس او می‌رفتیم، یک روز با صورت باد کرده به خانه آمدیم، پدر از دیدن این صحنه جا خورد. فردا به مکتب آمد تا با معلم صحبت کند. معلم شروع کرد به توجیه: «گاهی ضرورت دارد. بدون تنبیه بچه‌ها خود سر می‌شوند، به حرف معلم گوش نمی‌دهند!» پدر ساکت بود و چیزی نمی‌گفت. صحبت‌های معلم که تمام شد خیلی آرام گفت: «حتی اگر این حرف‌ها صحیح هم باشد، باز من اجازه نمی‌دهم کسی عصای خودش را روی سر فرزندم بلند کند!» معلم ساکت شد. پدر از سکوتش فهمید که هنوز از عقیده خودش کوتاه نیامده. به خانه که برگشت گفت: «دیگر لازم نیست بروید مکتب؛ خودم در خانه به شما درس می‌دهم.» 📔 استاد، صد روایت از زندگی آیت الله سید علی قاضی (ره)، ص۷۶ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جهت ترویج آموزه‌های شیعی دوسـتان خـودتان را بــه کانال «داستـان شـیعه» دعوت کنید 🔰 https://eitaa.com/joinchat/653525463C14e9be9afe .