eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مامیان‌عمرخودخیلی‌برادردیده‌ایم دروفاداری‌ولی‌عباس‌چیزدیگری‌ست:)
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه سیصد و سه قرآن کریم سوره مبارکه الكهف ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
KHAMENEI.IRQuran-page-303.mp3
زمان: حجم: 2.6M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه سیصد و سه قرآن کریم، سوره مبارکه الكهف با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علےالحسين وعلےعلۍأبن‌الحسين وعلےأولادالحسين وعلےاصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرا در اغوش بگیر که از زمینی ها بریده‌ام‌ - عزیزِ عراقی من¹²⁸❤️‍🩹؛
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹 امروز؛ صفحه سیصد و چهار قرآن کریم سوره مبارکه الكهف ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
Quran-page-304.mp3
زمان: حجم: 2.7M
📢 هر روز بخوانیم 🔹 صفحه سیصد و چهار قرآن کریم، سوره مبارکه الكهف با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ‌؎گناھ ! " #قسمت‌هجدهم فلش‌بک↯ #راوی در زمان هواخوری، سرباز با نگاهی نامحسوس به اطراف،
" پینہ‌؎گناھ ! " خیلی استرس داشتم. اولین‌بار نبود دورشون می‌زدم، ولی این‌بار فرق داشت. این‌بار یکی از منابع مهم‌شون رو لو داده بودم! انقدر توی افکارم غرق بودم که متوجه‌ی فرد مقابلم نشدم و بهش تنه زدم. بدون اینکه نگاهش کنم، زیر لب «ببخشید»ی گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت! - کجا با این عجله آقاآرش؟ نفسم توی سینه گره خورد. چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم. قبل از اینکه بخوام عکس‌العملی از خودم نشون بدم، ضربه‌ای به پشت سرم خورد و باعث شد بیفتم زمین... لگدش این‌بار توی شکمم نشست. چهره‌ام از درد جمع شد. یقه‌ام رو کشید سمت خودش و توی صورتم داد زد: نشنیدم بگی غلط کردم؟! - بسشه دیگه، بیاریدش اتاق رئیس! با این حرف نیما، بدون باز کردن دست یا حتی چشم‌هام بازوهام رو گرفتن و بلندم کردن. بخاطر کتک‌هاشون نتونستم بیشتر از چند قدم راه برم و باقی مسیر رو کشوندنم روی زمین... خیلی نگذشت که مجبورم کردن زانو بزنم و کیسه‌ای که روی سرم کشیده بودن رو برداشتن. سرم رو بالا گرفتم و چندبار پلک زدم تا واضح‌تر ببینم. همه‌جا تاریک بود. تنها چیزی که تونستم ببینم یه میز بود و یه صندلی که یه نفر پشت به من روش نشسته بود. با فاصله‌ی تقریباً ده متری از من! قبل از اینکه بخوام بیشتر بهش دقت کنم، ضربه‌ی محکمی توی کمرم خورد که باعث شد خم بشم. + آخخخ! دست زمختش پشت گردنم نشست و گردنم رو بیشتر به سمت پایین فشار داد. صدای خونسرد نیما به گوشم رسید. - قانون اینجا میگه آدم‌های خطاکار، باید سرشون پایین باشه! دست‌های بسته‌ام رو مشت کردم. حالم از همه‌شون بهم می‌خورد! این‌بار صدای خفه و گرفته‌ی یه مرد دیگه رو شنیدم. ~ با کی از قانون حرف می‌زنی؟ کسی که به قوانین کاری‌اش پشت پا زده؟ از روی صداش حدس زدم سنش از من و آدم‌هایی که گیرشون افتاده بودم بیشتر باشه. ناخودآگاه سعی کردم بلند بشم که فشار دست‌هاشون روی شونه‌هام بیشتر شد! دست‌هام رو از پشت بسته بودن و حتی نمی‌تونستم زمین رو برای ایستادن تکیه‌گاه کنم. بعد از کمی فکر کردن، آروم و متعجب لب زدم: تو... گادفادری؟ خندید. با همون صدای خفه‌ای که انگار از ته چاه درمیومد! ~ خیلی باهوشی! خنده‌اش زودتر از چیزی که فکر می‌کردم از بین رفت و لحنش جدی شد. ~ اما همون‌قدر که باهوشی، کله‌شق هم هستی و رکب می‌زنی! و این نه به نفعه توعه، و نه به نفع خانواده و دوستانت... چشم‌هام رو محکم روی هم فشردم. + اسم عزیزای منو... به اون زبون کثیفت نیار عوضی! صدای خنده‌ی دوباره‌اش با مشتی که توی گیجگاهم فرود اومد ترکیب شد. شدت ضربه اون‌قدر زیاد بود که تعادلم رو از دست دادم و با صورت خوردم زمین! صدای قدم زدن اومد. از ریتم صدا متوجه‌ی لنگ زدنش شدم. یهو فشار زیادی به ستون مهره‌هام وارد شد! احساس می‌کردم تک‌تک مهره‌های کمرم در حال خورد شدن هستن. با حرکت دادن پاش و کفشی که احتمالاً پوتین بود، درد زخم عمیق گلوله‌ای که چند روز قبل توی عملیات دستگیری اون منبع لعنتی از کنار کتفم رد شده بود، شدیدتر شد. با صدایی که خودمم به سختی شنیدم لب زدم: یاحسین! صدای خفه‌اش نزدیک‌تر شد. اون‌قدر نزدیک که گرمای نفس‌های کثیفش به صورتم می‌خورد. ~ این‌بار ازت گذشتم. اما شک نکن دفعه‌ی بعدی‌ای که همدیگه رو می‌بینیم، روز مرگ تو و همه‌ی عزیزانته آقاآرش! فشار پاش رو بیشتر کرد. نفسم تنگ‌تر شد... - محمددد! با صدای داوود از خواب پریدم. همون‌طور که نفس‌نفس می‌زدم نیم خیز شدم که مضطرب گفت: چیزی نیست، کابوس می‌دیدی! بی‌حرف پشت دستم رو به پیشونی خیس عرقم کشیدم. لیوان آبی که مقابلم گرفته بود رو ازش گرفتم و چند جرعه خوردم. قبل از اینکه بخواد سوالی بپرسه گفتم: چیزی شده؟ با نگاه مشکوکش جواب داد: نه، اومدم برای نماز بیدارت کنم. سری به تأیید تکون دادم و آروم لب زدم: ممنون! بعد از تجدید وضو، قامت بستم برای نماز... نمازم که تموم شد، سر سجاده به این فکر کردم که شاید بتونم با رفتن به اون کافی‌شاپ همیشگی به نیما و بعد هم به گادفادر برسم! اگه گادفادر دستگیر می‌شد، شبکه‌اش از هم پاشیده می‌شد و این‌جوری یکی از بازوهای اجرایی مهم انگلیس توی ایران از بین می‌رفت. حوالی غروب با رسول و حامد رفتیم به آدرسی که احمد ارسال کرده بود. وقتی رسیدیم، احمد یه پیامک جدید فرستاد. گفته بود مدارک رو به صورت فایل روی یه فلش ریخته و فلش رو زیر یه تابلو توی پارک پنهان کرده! خوشبختانه تونستم پیداش کنم. رسول فلش رو به تبلت همراهش وصل کرد و بعد از کمی بررسی خطاب به حامد گفت: چندتا فایل توشه، ولی رمزگذاری شده‌ان! باید بریم سایت که دسترسی داشته باشم و با علی روشون کار کنیم.