مامیانعمرخودخیلیبرادردیدهایم
دروفاداریولیعباسچیزدیگریست:)
#نوازشروح
KHAMENEI.IRQuran-page-303.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سیصد و سه قرآن کریم، سوره مبارکه الكهف
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
السلامعلےالحسين
وعلےعلۍأبنالحسين
وعلےأولادالحسين
وعلےاصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
مرا در اغوش بگیر که از زمینی ها بریدهام
- عزیزِ عراقی من¹²⁸❤️🩹؛
#نوازشروح
Quran-page-304.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه سیصد و چهار قرآن کریم، سوره مبارکه الكهف
با صدای آقای شهریار پرهیزگار بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتهجدهم فلشبک↯ #راوی در زمان هواخوری، سرباز با نگاهی نامحسوس به اطراف،
﷽
" پینہ؎گناھ ! "
#قسمتنوزدهم
#محمد
خیلی استرس داشتم. اولینبار نبود دورشون میزدم، ولی اینبار فرق داشت. اینبار یکی از منابع مهمشون رو لو داده بودم!
انقدر توی افکارم غرق بودم که متوجهی فرد مقابلم نشدم و بهش تنه زدم.
بدون اینکه نگاهش کنم، زیر لب «ببخشید»ی گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت!
- کجا با این عجله آقاآرش؟
نفسم توی سینه گره خورد. چشمهام رو محکم روی هم فشردم. قبل از اینکه بخوام عکسالعملی از خودم نشون بدم، ضربهای به پشت سرم خورد و باعث شد بیفتم زمین...
لگدش اینبار توی شکمم نشست. چهرهام از درد جمع شد.
یقهام رو کشید سمت خودش و توی صورتم داد زد: نشنیدم بگی غلط کردم؟!
- بسشه دیگه، بیاریدش اتاق رئیس!
با این حرف نیما، بدون باز کردن دست یا حتی چشمهام بازوهام رو گرفتن و بلندم کردن.
بخاطر کتکهاشون نتونستم بیشتر از چند قدم راه برم و باقی مسیر رو کشوندنم روی زمین...
خیلی نگذشت که مجبورم کردن زانو بزنم و کیسهای که روی سرم کشیده بودن رو برداشتن.
سرم رو بالا گرفتم و چندبار پلک زدم تا واضحتر ببینم.
همهجا تاریک بود. تنها چیزی که تونستم ببینم یه میز بود و یه صندلی که یه نفر پشت به من روش نشسته بود. با فاصلهی تقریباً ده متری از من!
قبل از اینکه بخوام بیشتر بهش دقت کنم، ضربهی محکمی توی کمرم خورد که باعث شد خم بشم.
+ آخخخ!
دست زمختش پشت گردنم نشست و گردنم رو بیشتر به سمت پایین فشار داد.
صدای خونسرد نیما به گوشم رسید.
- قانون اینجا میگه آدمهای خطاکار، باید سرشون پایین باشه!
دستهای بستهام رو مشت کردم. حالم از همهشون بهم میخورد!
اینبار صدای خفه و گرفتهی یه مرد دیگه رو شنیدم.
~ با کی از قانون حرف میزنی؟ کسی که به قوانین کاریاش پشت پا زده؟
از روی صداش حدس زدم سنش از من و آدمهایی که گیرشون افتاده بودم بیشتر باشه.
ناخودآگاه سعی کردم بلند بشم که فشار دستهاشون روی شونههام بیشتر شد!
دستهام رو از پشت بسته بودن و حتی نمیتونستم زمین رو برای ایستادن تکیهگاه کنم.
بعد از کمی فکر کردن، آروم و متعجب لب زدم: تو... گادفادری؟
خندید. با همون صدای خفهای که انگار از ته چاه درمیومد!
~ خیلی باهوشی!
خندهاش زودتر از چیزی که فکر میکردم از بین رفت و لحنش جدی شد.
~ اما همونقدر که باهوشی، کلهشق هم هستی و رکب میزنی! و این نه به نفعه توعه، و نه به نفع خانواده و دوستانت...
چشمهام رو محکم روی هم فشردم.
+ اسم عزیزای منو... به اون زبون کثیفت نیار عوضی!
صدای خندهی دوبارهاش با مشتی که توی گیجگاهم فرود اومد ترکیب شد.
شدت ضربه اونقدر زیاد بود که تعادلم رو از دست دادم و با صورت خوردم زمین!
صدای قدم زدن اومد. از ریتم صدا متوجهی لنگ زدنش شدم.
یهو فشار زیادی به ستون مهرههام وارد شد!
احساس میکردم تکتک مهرههای کمرم در حال خورد شدن هستن.
با حرکت دادن پاش و کفشی که احتمالاً پوتین بود، درد زخم عمیق گلولهای که چند روز قبل توی عملیات دستگیری اون منبع لعنتی از کنار کتفم رد شده بود، شدیدتر شد.
با صدایی که خودمم به سختی شنیدم لب زدم: یاحسین!
صدای خفهاش نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که گرمای نفسهای کثیفش به صورتم میخورد.
~ اینبار ازت گذشتم. اما شک نکن دفعهی بعدیای که همدیگه رو میبینیم، روز مرگ تو و همهی عزیزانته آقاآرش!
فشار پاش رو بیشتر کرد. نفسم تنگتر شد...
- محمددد!
با صدای داوود از خواب پریدم.
همونطور که نفسنفس میزدم نیم خیز شدم که مضطرب گفت: چیزی نیست، کابوس میدیدی!
بیحرف پشت دستم رو به پیشونی خیس عرقم کشیدم.
لیوان آبی که مقابلم گرفته بود رو ازش گرفتم و چند جرعه خوردم.
قبل از اینکه بخواد سوالی بپرسه گفتم: چیزی شده؟
با نگاه مشکوکش جواب داد: نه، اومدم برای نماز بیدارت کنم.
سری به تأیید تکون دادم و آروم لب زدم: ممنون!
بعد از تجدید وضو، قامت بستم برای نماز...
نمازم که تموم شد، سر سجاده به این فکر کردم که شاید بتونم با رفتن به اون کافیشاپ همیشگی به نیما و بعد هم به گادفادر برسم!
اگه گادفادر دستگیر میشد، شبکهاش از هم پاشیده میشد و اینجوری یکی از بازوهای اجرایی مهم انگلیس توی ایران از بین میرفت.
حوالی غروب با رسول و حامد رفتیم به آدرسی که احمد ارسال کرده بود.
وقتی رسیدیم، احمد یه پیامک جدید فرستاد.
گفته بود مدارک رو به صورت فایل روی یه فلش ریخته و فلش رو زیر یه تابلو توی پارک پنهان کرده!
خوشبختانه تونستم پیداش کنم.
رسول فلش رو به تبلت همراهش وصل کرد و بعد از کمی بررسی خطاب به حامد گفت: چندتا فایل توشه، ولی رمزگذاری شدهان! باید بریم سایت که دسترسی داشته باشم و با علی روشون کار کنیم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
﷽ " پینہ؎گناھ ! " #قسمتنوزدهم #محمد خیلی استرس داشتم. اولینبار نبود دورشون میزدم، ولی اینبا
برگشتیم خونهی امن، خیلی نگذشت که آقایعبدی هم اومدن.
بعد از اینکه رسول و داوود رفتن سایت، آقایعبدی با نیم نگاهی به حامد رو به من گفتن: الان همه خیال میکنن تو کشته شدی. حالا برای اینکه بتونی باهاشون ارتباط بگیری، بدون اینکه شک کنن، ایدهای داری؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ خب راستش رو بهشون میگم. اینکه برای نجات جونم و حفظ اطلاعاتی که ازشون داشتم، گفتین که من کشته شدم تا اونا خیالشون راحت بشه که دیگه خطری از جانب من تهدیدشون نمیکنه!
اینبار حامد پرسید: چطور میخوای باهاشون ارتباط بگیری؟
دستی به موهام کشیدم.
+ من اولینبار توی ایران، از طریق یه کافهی کوچیک باهاشون ارتباط گرفتم و به نیما وصل شدم! قرار شد اگه یه زمانی خارج از وقت ملاقاتی که از پیش تعیین شده بود، یه موقعیت اضطراری به وجود اومد یا کار ضروریای داشتم، برم همون کافه!
آقایعبدی با اخمی که از روی کنجکاوی بین اَبروهاشون نشسته بود بهم نگاه کردن.
- خب، چطوری؟
نفس عمیقی کشیدم.
+ به جز مدیر کافه، دونفر دیگه توی اون کافه کار میکنن. یکیشون باریستاست و اون یکی گارسون! وقتی گارسون برای ثبت سفارش میاد، منی که میخوام نیما رو ببینم بعد از ثبت معمول سفارشم به گارسون میگم: " من یه سفارش خاص و ویژه دارم! " اینجوری گارسون متوجه میشه من کی هستم و درخواستم چیه! بعد با آوردن سفارشم، نتیجه رو بهم میگه. اگه جواب منفی باشه و شرایط برای ملاقات من و نیما مهیا نباشه میگه " متأسفم، سفارش ویژهتون موجود نیست. " و اگه جواب مثبت باشه و بتونیم همدیگه رو ببینیم میگه: " سفارش ویژهتون تا چند دقیقهی دیگه آماده میشه! "
نفسی گرفتم.
+ اگه جواب مثبت باشه و درواقع مانعی برای ملاقاتمون وجود نداشته باشه، چند دقیقه بعد از رفتن گارسون، بدون جلبتوجه میرم قسمتی از کافه که توی دید عموم نیست! اونجا گارسون بهم آدرس محل قرار رو میده و بعد من از طریق در زیرزمینی از کافه خارج میشم.
بیحرف و متفکر سری به تأیید تکون دادن.
- خیلیخب، پس فردا صبح میری کافه!
بعد با حامد از اتاق بیرون رفتن.
تقریباً تا صبح بیدار بودم. استرس نداشتم و برعکس این مدت آروم بودم، اما نگران بودم نکنه همهچیز خراب بشه!
بالاخره صبح شد. بعد از اینکه همهچیز رو چک کردیم با رسول و حامد و یه تیم پشتیبانی رفتیم سمت کافه و حدود چهل دقیقهی بعد رسیدیم.
رسول روی یکی از دکمههای کاپشنم دوربین و توی ساعت هوشمندم شنود کار گذاشته بود.
ردیاب هم داشتم.
بعد از اینکه رسول دوباره چکشون کرد خواستم پیاده بشم که حامد گفت: بازم تأکید میکنم، خیلی مراقب باش! اگه حس کردی شک کردن یا میخوان بهت آسیب بزنن، سریع بزن بیرون!
سری به تأیید تکون دادم.
یه لحظه نگاهم به نگاه نگران رسول خورد. لبخند کمرنگی زدم و با پلک زدن براش پیاده شدم.
دوتا خیابون رو پشت سر گذاشتم و بالاخره رسیدم جلوی در کافه، نفس عمیقی کشیدم و با «بسماللّٰه»ی زیر لب وارد شدم.
نگاهم رو به اطراف کافه چرخوندم. این وقت صبح تقریباً خلوت بود.
پشت یکی از میزها نشستم.
چند دقیقه که گذشت، گارسون اومد سمت میز و گفت: خوش اومدید. چی میل دارید؟
+ قهوه لطفاً!
سری به تأیید تکون داد و پرسید: امر دیگهای نیست؟
نگاهی به اطراف انداختم و تن صدام رو پایین آوردم.
+ من یه سفارش خاص و ویژه دارم! خیلی فوریه.
بدون اینکه تغییر خاصی توی حالتش بوجود بیاد، دوباره سری تکون داد و رفت.
ده دقیقهای گذشته بود و همچنان منتظر بودم که یه دختر جوون اومد سمت میز، آرایش غلیظش باعث شد ناخودآگاه سرم رو پایین بندازم.
با عشوه گفت: میتونم اینجا بشینم؟
اخم کردم.
+ خیر! کلی میز خالی اینجاست. بفرمایید یه جای دیگه بشینید.
برخلاف انتظارم بهش بر نخورد و با کمی تعجب خندید و جواب داد: ولی من دوست دارم اینجا بشینم.
سرم رو بلند کردم و اخمم رو غلیظتر...
+ ولی من دوست ندارم!
خوشبختانه اینبار بهش بر خورد که پشت چشمی نازک کرد و با گفتن «بیشعور»ی زیر لب از کنار میز رد شد و رفت.
با کلافگی دستی توی موهام کشیدم. داشتم از انتظار خسته میشدم.
یه ربع دیگه هم گذشت که بالاخره گارسون اومد سمت میز من!
فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و خیلی آروم گفت: سفارش ویژهتون تا چند دقیقهی دیگه آماده میشه!
بعد با اشاره به پشت سرش رفت.
نفس راحتی کشیدم.
جرعهای از قهوه خوردم و پنج دقیقه بعد، رفتم طرف پیشخوان، بعد از حساب کردن هزینه با اشارهی کنار چشم گارسون پشت سرش رفتم طبقهی پایین و زیر زمین کافه!
کسی اونجا نبود. گارسون کاغذی از جیبش درآورد و بهم داد. بعد بدون حرف، در زیرزمین رو که رو به خیابون بود باز کرد و اشاره کرد بیرون برم.
بعد از خروجم از کافه در رو بست.
آدرس یه پارک بود. اگه پیاده میرفتم میتونستم تا نیم ساعت دیگه برسم و نیما برای یکساعت دیگه قرار گذاشته بود!
به حامد خبر دادم و قرار شد محض احتیاط خودم تنها برم سر قرار و اونها پشتیبانی کنن.
دست به جیب رفتم سمت پیادهرو...