حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_120
#محمد
یهو همون درد لعنتی شروع شد...
تو این موقعیت... نباید... الان وقتش نبود...
پهلوم بدجوری تیر کشید!
+ آخ...
از شدت درد لبم رو گاز گرفتم و چشمام رو روی هم فشار دادم.
دستم رو به میز تکیه دادم و همونجا روی زمین نشستم.
صدای نگران عطیه، تو گوشم پیچید.
- محمد... محمد چی شدی؟
چشمام رو باز کردم.
نفسم بالا نمیومد.
به زور گفتم: نگران... نباش... خوبم...
- محمد جون عطیه راستش رو بگو...
+ اهماهم(سرفه) عطیه... جون... خودت رو... قسم نده... خوبم...
- اگه خوبی چرا سرفه میکنی؟ چرا نفسنفس میزنی؟
+ الان... آب میخورم... درست میشه... شب هم میام خونه... که ببینی خوبم... خیالت راحت شه... خوبه؟
- خیلی خوب... من که الان هر چی بگم تو یه چیزی میگی... خیلی مراقب خودت باش... منتظرتم...
+ چشم... شما هم مراقب خودت و دخترمون باش... به عزیز هم سلام برسون... فعلا یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو قطع کردم.
آروم بلند شدم و نشستم رو صندلی...
انگار لباسم خیس شده بود.
اولش اهمیت ندادم.
اما هر چی میگذشت، بدتر میشد.
دستم رو کنار پهلومگذاشتم.
خیس شد و قرمز از خون...
شکه شدم. چرا اینجوری شد؟ خوب بودم که...
صدای در اومد.
بدون اینکه برگردم گفتم: بیا تو...
رسول سراسیمه اومد و کنارم زانو زد.
خوب براندازم کرد...
نگاهش رو پهلوم ثابت موند.
باترس و نگرانی گفت: یاحسین... آقا... آقا پهلوتون... خونریزی داره... سعید... داوود... بچهها...
+ هیس... یواشتر... چرا انقدر شلوغش میکنی؟ چیزی نیست که...
- بله از نظر شما که چیزی نیست.
+ الان بچهها میان نگران میشن.
انقدر گفت که بچهها هم اومدن...
+ من بیمارستان برو نیستم.
رسول: مگه دست خودتونه؟
بااخم نگاش کردم و گفتم: بله؟!
هول شد.
- چیز یعنی... آقا لطفا... تا الانم...
+ همین که گفتم... من بیمارستان نمیرم... یه زخم کوچیکه... الانم بهترم...
داوود: آقا یه کاری نکنین به زور متوسل شیم...
متعجب نگاش کردم و گفتم: جانمممم؟؟؟
لبخندی زد و گفت: جانتون سلامت...
بعد برگشت سمت امیر و گفت: داداش برو به آقایعبدی بگو بیان... اینجوری نمیشه...
امیر هم سرش رو تکون داد و رفت سمت در که صداش زدم.
+ امیر...
برگشت سمتم.
- جانم آقا؟
خواستم بلند شم که رسول دستاش رو گذاشت روی شونههام و کنار گوشم گفت: آقا لطفا... خواهشا با این وضعتون نشین...
ای خداااا... عجب گیری کردما...
انگشتم رو به حالت تهدید بالا آوردم و رو به امیر گفتم: امیر اگه بری دیگه نه من نه تو...
امیر: آقا جسارتا تهدید میکنین؟
+ صددرصد خیر... هشدار دادم... اگه دلت توبیخ میخواد برو.
امیر: آقا من توبیخ رو هر چی که باشه، با جون و دل پذیرا هستم. بااجازه...
زود از اتاق بیرون رفت.
صدام رو یکم بالا بردم و گفتم: امیر نرو... تو این کارو نمیکنی امیر...
اومدم بلند شم و برم دنبالش که باز رسول مانع شد.
رسول: آقا خواهش کردم.
کلافه دستی لای موهام کشیدم.
تحمل دردم از تحمل کردن این وضعیت برام آسونتره...😐
- محمد تو چرا انقدر لجباز و یهدندهای و به حرف هیچکس گوش نمیدی؟
باصدای آقایعبدی، سرم رو بالا آوردم.
تعجب کردم.
حتی تصور هم نمیکردم امیر با آقایعبدی برگرده.
+ عه... سلام آقا...
خواستم بلند شم که دستشون رو روی شونم گذاشتن و بااخم ریزی گفتن: بلند نمیشیا... چرا این کار رو با خودت میکنی؟ چرا یه ذره به فکر خودت نیستی محمد؟
برگشتم سمت بچهها و چشم غرهای بهشون رفتم.
بعد رو کردم به آقایعبدی و گفتم: آقا... خب...
+ دیگه خب نداره...
چرخیدن سمت رسول و سعید و گفتن: بچهها...
بعد با سر به من اشاره کردن.
اونا هم اومدن سمتم.
خدا میدونه میخوان چیکار کنن.
اگه... اگه بخوان...
وای... خدایا خودت رحم کن.
رسول نزدیکم شد...
دستش رو کرد تو جیبش و یه دستبند بیرون آورد...
چشمام چهار تا شد...
+ چیکار میخوای بکنی؟
بیتوجه به حرفم دستش رو جلو آورد.
همین که خواستم دستم رو کنار بکشم سعید مچ دستم رو گرفت...
آقایعبدی هم چون خودشون دستور داده بودن، دست به سینه فقط نگاه میکردن...
باعصبانیت به سعید گفتم: به نفعته دستم رو ول کنی سعید...
سعید: شرمنده آقا... ما ماموریم و معذور...
رسول هم رو کرد به سعید و در تایید حرفش گفت: بله دقیقا...
بامظلومیت به آقایعبدی نگاه کردم که گفتن: اگه معنی این نگاه اینه که... بزارم بری... باید بگم شده خودم دوتا دستت رو ببندم، میبندم... اما نمیزارم بری محمد...
+ آقا خب نیازی نیست دستم رو ببندید... فرار که نمیکنم...
آقایعبدی: بحث نکن محمدجان... اگه تویی، که فرار هم میکنی...
بااشاره آقایعبدی رسول دستبند رو جلو آورد و دست چپم رو به دستهی صندلی بست...
وای... یعنی فقط همینو کم داشتیم...
آقایعبدی تلفنشون زنگ خورد...
گوشیشون رو از جیبشون بیرون آوردن
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
و نگاهی بهش انداختن...
بعد هم رو کردن به بچهها.
به من اشاره کردن و گفتن: مراقبش باشین. یه حرکت خطا ازش دیدین، اون یکی دستشم میبندین... روشنه؟
بچهها که به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن که نخندن حرف آقایعبدی رو تایید کردن.
بعد از رفتن آقایعبدی، دستی به صورتم کشیدم.
نگاهی بهشون انداختم و باحرص گفتم: بالاخره که دست من باز میشه. دارم براتون.
هیچی نمیگفتن و فقط باخنده نگاه میکردن...
دردم هر لحظه بیشتر میشد.
دیگه واقعا غیرقابل تحمل بود.
اما به روی خودم نمیاوردم.
چند دقیقه بعد، آقایعبدی به همراه دکتر رجبی وارد اتاق شدن.
اَه... حتی نمیتونستم بایستم.
دستمم که اصلا نمیتونستم تکون بدم.
دکتر باتعجب گفت: چرا دستش رو بستین؟
آقایعبدی نگاهی به من انداختن و جواب دادن: برای احتیاط... بالاخره احتیاط شرط عقله دیگه...
دکتر خندید و گفت: بله... درست میفرمایین... خصوصا درباره آقامحمد...
بعد از این حرف دکتر، بچهها هم خندیدن که با نگاه جدیه من ساکت شدن.
دکتر کنارم زانو زد.
نگاهی بهم انداخت.
- الان درد داری؟
+ یکم...
اما در حقیقت فراتر از یکم بود.
دستش رو دراز کرد و گذاشت روی پهلوم...
از شدت درد، چشمام رو بستم.
صورتم جمع شد.
+ دکتر... یواشتر...
- آخ... ببخشید...
چند لحظه بعد گفت: محمد چیکار کردی با خودت؟ اصلا داروهات رو سروقت مصرف میکنی؟
+ بله... البته... راستش... امروز فراموش کردم...
- همینه دیگه... محمدجان... اوضاع زخمت اصلا خوب نیست. این داروهایی که تو مصرف میکنی، هم به بهبود زخمت کمک میکنه و هم از عفونت کردنش جلوگیری میکنه. زخم تو هم هنوز خیلی تازهست و طول میکشه تا کامل خوب بشه. حتما باید تا پایان دوره درمانت داروهات رو کامل و سروقت مصرف کنی. الان نصف بخیهها باز شده. برای همینم خونریزی کرده. دوباره باید بخیه بشه... بلند شو... بلند شو بریم باید با بچهها بری بیما...
پریدم وسط حرفش و گفتم: دکتر تلاش الکی نکن. من بیمارستان نمیرم.
آقایعبدی: محمد نکنه دلت میخواد بگم کتبسته ببرنت؟
+ آقا لطفا... من همین امروز صبح بیمارستان بودم. خب اگه یه بخیه سادهست که دیگه نیاز نیست باز برم بیمارستان. دکتر خودش میتونه اینجا بخیه بزنه.
دکتر: اینو راست میگه... من فکر کردم نرفته بیمارستان... گفتم اینجوری پزشکشم میبینتش... ولی حالا که رفته، نیازی نیست.
نفس راحتی کشیدم.
دکتر: پاشو بریم بهداری.
باسر به دستم اشاره کردم.
+ با این وضع میتونم بیام؟
دکتر خندید و به رسول اشاره کرد.
- زحمتشو بکش.
رسول برگشت سمت آقایعبدی و بعد بااشارشون اومد طرفم و دستم رو باز کرد...
مچ دستم رو ماساژ دادم.
آقایعبدی گفتن: رسول دوتا دستش رو از پشت ببند.
رسول اومد سمتم که رو کردم به آقایعبدی و گفتم: عه آقا...
خندیدن و گفتن: شوخی کردم.
همه خندیدم.
سعید کمکم کرد و آروم بلند شدم.
آقایعبدی: تا دم بهداری اسکورتش میکنین.. همونجا هم وایمیستین که یه وقت فرار نکنه... دکتر که کارش تموم شد، خودتون میرسونیدش خونه... از اونجا به بعد، آزاده...
+ آقا لطفاااااا...
خندهای کردن و گفتن: خیلی خوب...
بالبخند جلو اومدن...
دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: خیلی مراقب خودت باش محمد...
آروم کنار گوشم گفتن: احتمال اینکه آدمای الکساندر بیان سراغت و خدایی نکرده بخوان بلایی سرت بیارن، بالاست. اولش که وقتی الکساندر دستگیر شد اومدن بیمارستان و خواستن حذفت کنن... که خداروشکر نقششون نقش بر آب شد. بعدم که همین قضیهی چاقو خوردنت... که اگه رسول نمیرسید.....
بقیه حرفشون رو خوردن.
زدن رو شونم و گفتن: بازم میگم... خیلی مراقب خودت باش. مثل همیشه حواست رو جمع کن.
+ چشم آقا... خیالتون راحت...
آقایعبدی از اتاق بیرون رفتن.
رسول بازوم رو گرفت و گفت: آقا بزارین کمکتون کنم...
+ لازم نکرده... تو منو نبند... کمک کردن پیشکش...
- آقا خب معذرت میخوام... بزارین کمکتون کنم دیگه...
+ عذرت پذیرا نیست.
- آقا توروخدا...
سعید: آقا ببخشید دیگه... اشتباه کردیم.
+ اشتباه؟! عجججببب... کی بود مچ دستم رو گرفت؟ کی بود دست منو بست؟ فقط منتظر دستور آقایعبدی بودین که جفت دستامو از پشت ببندین.
رسول: آقا اصلا غلط کردیم... فقط لطفا الان بیاین بریم بهداری... بعد هر تنبیهی که باشه، ما میپذیریم.
بچهها با سر حرف رسول رو تایید کردن.
دکتر: محمدجان ببخشون دیگه...
+ هوووفففف... از دست شما...
برگشتم سمت رسول.
+ استاد متهم نمیبریا... یه ذره یواشتر... بازوم له شد...
- عه... ببخشید آقا...
دستش رو شل کرد...
+ نچنچنچ... بیچاره اونی که تو مامور انتقالش باشی.
دکتر و بچهها به من و رسول نگاه کردن و بعد همه خندیدیم.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: بسی طنز...😂✨
پ.ن2: بخندید که به زودی این خندهها تموم میشه...😄💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_121
#رسول
بعد از خداحافظی از سارا، گوشی رو قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم.
عینکم رو برداشتم و چشمام رو مالوندم.
خیلی میسوختن.
خسته بودم.
اگه میشد، همینجا میخوابیدم.
عینکم رو زدم.
کاغذا رو برداشتم و رفتم سمت میز سعید...
سرش روی میز بود.
خواب بود انگار...
آروم دستم رو روی شونش گذاشتم.
- سعیدجان... آقاسعید...
بدون هیچ حرکتی، باصدای آروم و خوابالویی گفت: رسول... بزار یکم... بخوابم... خستم...
وای... چه کنم آخه؟!
آهاااا...
فهمیدم...😁😈🔪
زود گفتم: سلام آقامحمد...
مثل برق از جاش پرید.
آخ که چقدر قیافش دیدنی و خندهدار شده بود.
باحرص گفت: رسووووللللل...
+ جااانننمممم؟
- کوفت...
+ عه... بیادب...
- باید با سارا یه صحبت مفصل بکنم.
+ آخ... فکر کنم بدموقع بیدارت کردم داری هزیون میگی... بشین داداش... بشین بخواب... میدم داوود بررسی کنه...
خواستم از کنار میزش رد شم و برم که دستم رو گرفت...
- رسول انقدر نمک نریز... حوصله ندارما...
+ وقت دنیا رو میگیری با این بیحوصلگیت...
- وااای... از دست تو... تو که منو بیدارم کردی... کارت رو بگو...
خندیدم و گفتم: خیلی خوب... بشین تا بگم...
نشست رو صندلیش...
برگهها رو روی میزش گذاشتم...
- چیه اینا؟
+ داداش مثل اینکه به سلامتی چشماتم تعطیل شد...
- رسووولللل...
+ خیلی خوب خیلی خوب... نمیخواد عصبی شی... ببین اینا رو منبعمون در mi6 فرستاده... احتمالاتی درباره حذف الکساندر...
- خب چرا ندادی آقا محمد؟
+ نابغه... اول باید خودمون بررسی کنیم بعد بدیم آقامحمد...
- خب چرا بررسی نمیکنی؟
+ حسابی شلوغم... وقت ندارم... زحمتش رو بکش...
- هوووففف... شما هم که همه کاراتون رو من باید انجام بدم... یعنی من نباشه، نصف کارای شما میمونه زمین...
بالحنی نسبتا جدی گفتم: بسه بسه... خوشمزگی نکن... کارت رو انجام بده...
خندید و گفت: خدایی جدی بودن اصصصلا بهت نمیاد رسول...
سرم رو از روی تاسف تکون دادم...
نگاهم رفت سمت اتاق آقامحمد...
ندیدمش...
یهو هوری دلم ریخت...
نکنه زبونملال حالش بد شده باشه؟
دویدم سمت اتاقش...
پلهها رو دوتایکی بالا رفتم...
در زدم...
بمیرم الهی...
بازم پهلوش...
خدایا... آخه تا کی قراره درد بکشه و به روی خودش نیاره؟
تا کی خدا؟ تا کی؟
آقایعبدی برگشتن سمت و من سعید و آروم لب زدن...
- دستبند...
کم مونده بود از تعجب شاخ دربیارم...
اصلا دلم نمیخواست این کار رو بکنم...
چون تصور اینکه بعدش آقامحمد چی کارم میکنه برام وحشتناک بود...😐😰
اما... خب... دستور آقایعبدی بود دیگه... نمیشد انجام ندم...
با اشارهی آقایعبدی دستبند رو جلو بردم و دستش رو به صندلی بستم...
خدایا خودم رو به خودم سپردم...
میدونی وقتی دستش باز بشه، کارم تمومه...
- وااای... رسول ول کن بازومو... دو قدم راهه دیگه... خودم میرم...
+ آقا شرمنده... ما به آقایعبدی قول دادیم تا وقتی برین خونه همراهتون باشیم...
داوود باخنده گفت: اسکورت رسولجان...
بانگاه آقامحمد خندش خشک شد و سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: ببخشید...
- هوووففف... بابا خب اینهمه آدم راه افتادین دنبال من... زشته خب... خودم میرم بهداری...
سعید: آقا ببخشیدا... جسارتا... ما... میترسیم که... فرار کنین...
ایستاد که باعث توقف ما هم شد...
نگاه جدیای به سعید انداخت که همه ترسیدیم و ساکت شدیم...
سرش رو بالا گرفت و با حالت مظلومانهای گفت: خدایا... صبر بده به من...
واقعا یه لحظه دلم براش سوخت...
من اگه یه نفر هِی بهم گیر بده، اعصابم خورد میشه و یه کاری دست طرف میدم...😊🔪
خدا میدونه آقامحمد که گیر ما چندتا افتاده چی میکشه...😐😂
دستم رو بردم سمتش تا دستش رو بگیرم که برگشت سمتم...
انگشتش رو به حالت تهدید بالا آورد و زود بالحن جدی و اخمی که داشت گفت: رسول دستت به من بخوره، خودمو از این پلهها پرت میکنم پایین... بسه دیگه شما هم... دیوونم کردین... اَه...
رفت...
ما هم خواستیم دنبالش بریم که برگشت سمتمون و گفت: دنبال من نمیاینها... میرین سرکاراتون... برگردم ببینم کسی دنبالمه، من میدونم و اون...
بعد از این حرفش، به طرف بهداری رفت...
انقدر جدی گفت، که هیچکدوم جرات نکردیم بریم دنبالش...
خب... شاید ما اشتباه کردیم و نباید انقدر گیر میدادیم...
داوود گفت: بچهها به نظرتون ناراحت شد؟
+ نه اصلا... تازه خوشحالم شد... واسه همینم خواست خودش رو از پلهها پرت کنه پایین... از شدت ذوق خواست دورازجونش خودکشی کنه...
داوود پوکرفیس نگام کرد و گفت: هارهارهار... رسول الان وقت نمک ریختنه...؟
+ خب چه سوالیه میپرسی برادر من؟ معلومه که ناراحت شد...
امیر نفس عمیقی کشید و گفت: خدایی منم باشم، ناراحت میشم...
سعید: فکر کنم یکم تند رفتیم.
+ فکر نکن... مطمئن باش... یکمم نه... زیاد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
داوود: حالا چیکار کنیم؟
امیر: باید یه جوری از دلش در بیاریم...
سعید: خب چه جوری؟
+ الان که عصبانیه... نزدیکش بشیم،
کارمون تمومه... بزارین یکم آروم شه... بعد...
بچهها هم حرفم رو تایید کردن و منتظر شدیم تا کار دکتر تموم شه...
#محمد
نمیدونم چرا یهو جدی شدم...
اما بچهها هم تند رفتن...
رسیدم جلو در بهداری...
تقهای به در زدم و بعد از شنیدن بفرمائید، وارد اتاق شدم و در رو بستم...
دکتر با دیدنم لبخند زد...
نگاه گذرایی بهم انداخت و همونطور که وسایل پانسمان رو آماده میکرد گفت: از بچهها دلخور نباش محمدجان... نگرانتن...
نفس عمیقی کشیدم...
+ بله، میدونم... ولی یکم تنبیه بشن بد نیست...
- اینو موافقم... بالاخره بستن دست فرمانده به صندلی، تو روز روشن و تو اتاق خودش، کم جرمی نیست...
+ دکتر تیکه انداختین دیگه؟
- خیر... مزاح کردم...
هر دو خندیدیم...
- خب... بیا اینجا دراز بکش که تا الانم خیلی دردشو تحمل کردی و چیزی نگفتی...
آروم روی تخت دراز کشیدم...
چشمام رو بستم...
باز هم همون درد همیشگی که انگار محکوم به تحملکردنش بودم...
- تموم شد...
چشمام رو باز کردم...
- خیلی میسوزه؟
+ نه... خوبه...
- خوبه؟
+ منظورم اینه که... عادت کردم به دردش... البته نسبت به قبل کمتر شده...
- خیلی خوب... محمد یادت نره از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی... تا یه مدت چیز سنگین بلند نکن... بهت فشار میاد... خدایی نکرده دوباره بخیههات باز میشن... داروهاتم حتما سروقت مصرف کن...
سرم رو تکون دادم و گفتم: حتما...
خواستم بشینم که درد بدی تو پهلوم پیچید...
آخِریزی گفتم...
از شدت درد، صورتم جمع شد...
چشمام رو بستم...
دکتر با نگرانی گفت: یاخدا... چی شد محمد؟
+ چیزی... نیست... گفتم که... عادت... کردم...
- ای خدا... من خودم تجربه کردم... دردش خیلی زیاده... آخه تو مگه چند سالته که باید به این درد عادت کنی و تحملش کنی؟
لبخند کمجونی زدم...
+ فدای سرِ... مهدیِفاطمه...
دکتر لبخند مهربونی زد...
دستم رو گرفت...
پیشونیم رو بوسید و گفت: خیلی مردی محمد... دمتگرم...
با همون لبخند گفتم: مردتر از منم... خیلیا هستن...
+ میشه... کمکم کنید بشینم؟
- حالا فعلا دراز بکش... یکم استراحت کن... حالت که بهتر شد، بعد برو...
+ آخه چیزیم نیست... خوبم...
- هوووف... چی بگم؟ مرغ تو که یه پا داره... هر چی بگم که گوش نمیکنی...
دستم رو گرفت...
باکمک دکتر، آروم نشستم...
دردم بیشتر شد...
دست دیگش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: محمدجان مطمئنی خوبی؟ آخه رنگت پریده...
سرم رو تکون دادم و گفتم: خوبم خوبم...
آروم از تخت پایین اومدم...
رفتم سمت در...
دکتر هم همراهم اومد...
دستم رو بردم سمت دستگیرهی در...
قبل از اینکه در رو باز کنم گفت: محمد دیگه سفارش نکنما... خیییلی مواظب خودت باش...
برگشتم سمتش و گفتم: خیالتون راحت...
- یعنی وقتی میگی خیالتون راحتها، چهارستون بدنم میلرزه و مطمئن میشم مواظب خودت نیستی...
پوکرفیس نگاشون کردم که خندیدن و گفتم: والا...
+ عه... دکتر؟
بالبخند گفتن: حالا ناراحت نشو... شوخی کردم...
ریز خندیدم...
دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: اما جدای از شوخی، مراعات حالت رو بکن...
+ چشم...
- چشمت بیبلا...
از اتاق بیرون اومدم...
سرگیجم باز شروع شده بود...
دستم رو به دیوار گرفتم...
بچهها هنوز همونجا ایستاده بودن...
بادیدنم، به سمتم اومدن...
نگراتی تو چهرهی تکتکشون موج میزد...
رسول: آقا خوبین؟
داوود: نکنه باز سرگیجه دارین؟
سعید: آقا توروخدا بیاین بریم بیمارستان...
امیر: برم ماشین رو آماده کنم آقا؟
+ بچههاااا... خوبم... برین سرکاراتون...
رسول: آقا بزارین کمکتون کنم...
+ نمیخواد رسولجان... خوبم...
رسول: آقا ما میدونیم شما از دست ما ناراحتین... اصلا هرجور میخواین تنبیهمون کنین... اما... اما توروخدا باهامون قهر نکنین... بخدا این از هر تنبیهی بدتره...
بقیه هم هم حرف رسول رو تایید کردن...
فکری به سرم زد...😈🔪
+ پس یعنی هر تنبیهی باشه میپذیرین دیگه؟
همه با هم گفتن: بله آقا...
رسول: البته به جز قهر... آقا ما اصلا طاقت قهر شما رو نداریم...
داوود: بله آقا... دقیقا...
سعید و امیر هم تایید کردن...
با این نقشهی شیطانی، کلا دردم رو فراموش کردم...
+ خیلی خوب... دنبال من بیاین...
رسول: آقا بزارین کمکتون کنم... لطفا...
چون سرگیجم شدید شده بود قبول کردم...
+ فقط لطفا این دفعه فشار نده... ماشاالله زورت زیاده... میترسم تا برسم به اتاق، چیزی ازم نمونه...
رسول با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: چشم آقا...
همه خندیدیم...
بعد هم رسول آروم بازوم رو گرفت و رفتیم سمت اتاقم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: طولانی... و... شاید اندکی طنز...😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_122
#محمد
- چییییی؟؟؟
اخم کردم و گفتم: هیس آروم... چه خبرته رسول؟
بقیه هم که هاجوواج نگاه میکردن و هیچی نمیگفتن.
رسول باالتماس گفت: آقا دستم به دامنتون... اصلا غلط کردیم...
+ بله؟
- یعنی منظورم اینه که... اشتباه کردیم. شما ببخشین.
+ مگه نگفتین هر تنبیهی باشه میپذیرین؟
اینبار داوود گفت: نه در این حد آقا... آبرومون میره.
+ همین که گفتم... قبول نکنین میشه ۱ ساعت...
امیر: آقا یعنی راه دیگهای نداره؟
تکیم رو به میز دادم.
دستبهسینه و باجدیت نگاهش کردم و گفتم: صددرصد خیر... سوال بعدی؟
سرشون رو پایین انداختن.
یهو داوود سرش رو بالا آورد و گفت: آقا خب اینا کردن... من که باهاشون نبودم که...
امیر هم گفت: بله آقا... دقیقا... منم کارهای نبودم...
داوود رو به امیر گفت: داداش شما خودت رفتی آقایعبدی رو...
امیر نزاشت حرف داوود تموم شه و با آرنجش زد به پهلوی داوود و چشم غرهای بهش رفت.
داوود: آخ... چته تو؟
+ عه... این چه کاریه امیر؟
امیر رو کرد به داوود و آروم لب زد: دارم برات...
+ آقاامیر... تهدید نکن... حق با داووده...
داوود برگشت سمت امیر و پشت پلکی نازک کرد.
+ داوودجان، شما هم درسته با اینا همکاری نکردی... اما سکوت کردی و هیچی نگفتی.
حسابی پنچر شد.
+ پس شد نیم ساعت... پشت در اتاق... دوتا دست و یه پا بالا...
سعید: آقا لطفا... ما پشیمونیم...
بچهها هم سرشون رو تکون دادن و حرف سعید رو تایید کردن.
+ اون موقع که داشتین اون کارو با من میکردین، باید فکر اینجاشم میکردین. الان دیگه واسه پشیمونی دیره...
نگاهی به ساعتم انداختم و بعد رو کردم بهشون و گفتم: خب... نیم ساعت از همین لحظه شروع شد.
فقط نگاه میکردن.
+ برین دیگه... نکنه دلتون میخواد دوبرابرش کنم؟
تا اینو گفتم، به سرعت برق و باد از اتاق بیرون رفتن.
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم.
نشستم پشت میزم.
دستم رو زیر چونم گذاشتم و باهمون لبخند به بیرون اتاق و بچهها که مثل پسربچههای پنجساله با هم بحث میکردن خیره شدم.
نمیدونم اگه نبودن...
حتی نمیتونم بهش فکر کنم...
این بچهها یه تیکه از وجودمن...
اگه یه روز نباشن، منم نیستم...
خندههاشون قوت قلبمه و دلیل تحمل خستگیام و دردام...
۱۰ دقیقه گذشت.
به نظرم به اندازه کافی تنبیه شدن.
دلم بیشتر از این طاقت نیاورد.
رفتم سمت در اتاق و بازش کردیم که یهو...
#رسول
یعنی حاضر بودم بگه ۲ماه بدون استراحت کار کنین اما اون نیمساعت رو فاکتور بگیره...😐🤦🏻♂
بیرون اتاق همه به صف ایستادیم...
وای خدا... آبرومون رفت...😫
+ همش تقصیر توعه داوود...
- عههه... تقصیر من چیه...
سعید گفت: راست میگه دیگه.
امیر: لابد من گفتم داداش برو بگو آقایعبدی بیان.
داوود: امیر تو یکی هیچی نگوها... اصلا من بگم... تو باید بری؟
امیر سرش رو با تاسف تکون داد.
+ بسه دیگه شما هم... کاریه که شده... الانم انقدر تابلوبازی در نیارین... آقامحمد داره نگاهمون میکنه.
امیر: رسول تو لطفا سکوت کن.
+ بله؟
امیر: اگه دستبند نمیزدی، الان مجبور نبودیم یه لنگهپا اینجا وایسیم... دیگه دهن منو وا نکن داداش.
سعید با سر حرف امیر رو تایید کرد و گفت: اینو راست میگه ها.
+ سعید یه چیز بهت میگما... کی بود مچ آقامحمد رو گرفت که من بتونم دستبند بزنم؟
سعید: ببخشید شما؟
+ سعیددد...
همه خندیدیم.
وای خدا... چقدر سخته...
یه لنگه پا... اینجا... تو این وضعیت...
همه رد میشدن و باتعجب و خندهای که سعی در کنترل کردنش داشتن، نگاهمون میکردن و بعد میرفتن سرکاراشون...
تقریبا ۱۰ دقیقه گذشته بود، که در اتاق آقامحمد باز شد.
داوود که به در تیکه داده بود، پخش زمین شد.
نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و زدیم زیر خنده.
آقامحمد نگاهی جدی بهمون انداخت که خندمون خشک شد.
ما هنوز تو شوک بودیم.
آقامحمد نشست رو زانوهاش...
معلوم بود درد داره.
اما مثل همیشه سعی داشت بروز نده...
به داوود کمک کرد بشینه و بعد بانگرانی گفت: داوودجان خوبی؟
داوود همونطور که با دستش پیشونیش رو ماساژ میداد جواب داد: بله آقا...
آقامحمد: آخه برادر من... پشت در جای ایستادنه؟
+ همیشه بدجا وایمیستی داوود... دستت رو بده من...
داوود چشم غرهای رفت و بعد دستم رو گرفت و بلند شد.
لباسش رو براش مرتب کردم.
امیر: داداش بیشتر مراقب باش دیگه... پشت در واینستا برادر...
داوود با حرص گفت: چشششم... از این به بعد همیشه پشت سرم رو نگاه میکنم ببینم در هست یا نه...
سعید دستش رو به کمر داوود کشید و همونطور که سعی داشت باضربات آروم خاکهای لباسش رو پاک کنه باخنده گفت: خیلی خوب بابا... انقدر حرص نخور. پیر میشیا... مثلا کوچکترین عضو تیمی...
با نگاه عصبیه داوود، یه جورایی به اجبار حرفش رو ادامه داد...
سعید: امممم... کوچکترین و البته فرزترین...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
همگی خندیدیم.
آقامحمد گفت: آقایون اگه خندههاتون تموم شد اجازه میدین بنده حرف بزنم؟
وایِمن... اصلا حواسمون نبود آقامحمد اینجاست.
همه با گفتیم: بفرمایید آقا...
نفس عمیقی کشید و گفت: الان که شیفت نیستین... کار زیادی هم نیست... میتونین برین خونههاتون...
همه ذوقزده شدیم...
همیشه همینقدر مهربون بوده و هست...😄♥️
تنبیه نکرد هیچ، گفت میتونیم بریم خونه...🙂
داوود رو کرد به آقامحمد و گفت: آقا جسارتا شما چی؟
آقامحمد هم سوالی به داوود نگاه کرد و گفت: من چی؟
من در ادامه حرف داوود گفتم: ببخشید آقا... فضولی نباشه... شما نمیرین خونه؟
محمد: نه من یکم کار دارم...
یهو صدای آقایعبدی اومد...
~ کار بی کار محمد...
برگشتیم عقب...
محمد: آخه آقا...
~ آخه نداره... کاری نیست... اصلا همگی میرین خونههاتون... اگه کاری بود، خبرتون میکنم.
نمیشد روی حرف آقایعبدی حرف زد...
آقامحمد هم با کلی اصرار، داوود رو برد تا برسونتش...
هر چند که از نظر ما، با اون حالش صلاح نبود رانندگی کنه...
اما خب... هعی...
سعید سوار شد و رفتم سمت خونهشون تا برسونمش...
#داوود
رنگش پریده بود...
هرازگاهی از درد، خیلی نامحسوس لبش رو گاز میگرفت...
بمیرم براش...
هیچوقت درداشو به کسی نمیگه...🙂💔
خستگی تو چشماش پیدا بود...
+ آقا میگم... اگه اذیتین بزنین کنار... من رانندگی کنم...
نگاه گذرایی به من انداخت و بعد دوباره نگاهش رو به رو به رو داد و با همون لبخند مهربونش گفت: نه... خوبم...
بازم همون خوبمایی که از هزار تا بدم، بدتر بود...
+ آقا دستتون درد نکنه... زحمت کشیدین...
- خواهش میکنم... شما رحمتی آقاداوود...
+ بااجازه آقا...
کمربند رو باز کردم و خواستم پیاده شم که دستم رو توی دست گرمش گرفت و صدام زد...
- داوود؟
برگشتم سمتش...
+ جانم؟
با دلخوری گفت: چرا این کارو میکنی با خودت؟
+ چیکار آقا؟
- خودتو نزن به اون راه... زیرچشمات گود افتاده... رنگتم پریده... اینجوری بخوای پیش بری، خدایی نکرده از دست میریها...
+ چیزی نیست آقا... خوبم...
- پسر خوب... من تو رو بزرگت کردم... میدونم تو دلت چی میگذره و چه حالی داری...
آهی کشیدم...
سرم رو پایین انداختم...
باصدای گرفتهای گفتم: چی بگم آقا؟ دست خودم نیست...
+ داوود... لطفا انقدر خودت رو عذاب نده... نمیدونی وقتی تو این وضعیت میبینمت چه حالی میشم...
الهی فدای دل مهربونت بشم داداش...
لبخندی زدم و گفتم: ممنون که به فکرمین... ولی آقا... شما هم... عاشق شدین... میفهمین حالمو...
+ آره... میفهممت... اما تو باید قوی باشی... ممکنه سختتر از اینا رو پیش رو داشته باشی... اصلا هر آدم عاشقی باید قوی باشه، واسه رسیدن به عشقش تلاش کنه و هیچوقت هم ازش دست نکشه و ناامید نشه... به قول معروف، عشق تاوان داره...
سرم رو بالا آوردم و تو چشماش زل زدم...
+ تا چه اندازه تاوان داره؟ چقدر سختی؟ چقدر انتظار؟
نفس عمیقی کشید و همونطور که به روبهروش خیره شده بود گفت: الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها...
لبخند محوی زد و ادامه داد...
- که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...
برگشت طرفم...
دستش رو روی شونم گذاشت و بالبخند گفت: اگه معنی این شعر حافظ رو بدونی، میتونی درک کنی واسه رسیدن به معشوقت راه طولانی و پرفراز و نشیبی رو در پیش داری...
- بله آقا... میدونم... الان که فکر میکنم، میبینم حق با شماست...
+ خوبه... پس یادت نره... بههیچوجه ناامید نشو داوود... بجنگ و بجنگ و بجنگ تا پیروز شی...
سرم رو تکون دادم و گفتم: حتما...
- مزاحمت نمیشم... برو که اهل خونه منتظرتن...
- مزاحم چیه آقا؟ مراحمین... ببخشید انقدر گرم صحبت شدیم یادم رفت تعارف کنم بیاین تو...
+ ممنون... ان شاءالله یه دقت دیگه... به خانواده سلام برسون...
- همچنین... فعلا یاعلی...
+ علییارت...
از ماشین پیاده شدم که با صدای آقامحمد به عقب برگشتم...
- داوود...
+ جونم آقا؟
- قبل از اینکه خانواده ببیننت، یه آبی به دست و روت بزن... اگه اینجوری ببیننت، فکر میکنن دور از جونت مریض شدی...
+ چشم... ممنون که یادآوری کردین...
سرش رو تکون داد و گفت: دیگه سفارش نکنم... مراقب خودت باش...
+ شما هم همینطور...
- خداحافظ...
+ خدانگهدارتون...
با چشم، رفتنش رو دنبال کردن...
وقتی از کوچه خارج شد، رفتم سمت خونه...
#راضیه
بامتهران...
جایی که برای من حکم آرامش رو داشت...
قدم میزدم...
راهرفتن، تو چنین شرایطی میتونست یکم آرومم کنه...
حتی یه لحظه نمیتونم بهش فکر نکنم...
اصلا آروم و قرار ندارم...
همیشه از عاشق شدن میترسیدم...
از دل بستن و دل دادن...
از اینکه... به یه نفر... علاقمند و وابسته بشم میترسیدم... از اینکه... از دستش بدم، وحم داشتم.
از دست دادن عزیزام... کسایی که جونمم به جونشون بستهست، از بچگی تا الان یکی از بزرگترین ترسامه...
یه کابوس وحشتناک...
برای همینم از عاشق شدن میترسیدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
همگی خندیدیم. آقامحمد گفت: آقایون اگه خندههاتون تموم شد اجازه میدین بنده حرف بزنم؟ وایِمن... اصل
هنوزم میترسم...
از ۱۸ سالگی برام خواستگار میومد...
همین چند هفته پیش هم پسر همکار بابا صحبت کرده بود...
اما من به همشون جواب منفی دادم...
نه فقط به خاطر ترسم...
ترس فقط یکی از دلایلشه...
مهمترین دلیلش اینه که هیچحسی به هیچکدومشون نداشتم...
اما الان... با خواستگاری آقایرضایی، یه جوری شدم...
انگار... یه حس جدید درونمه...
انگار........ دلم لرزیده...
فقط خدا میدونه تو دلم چه غوغاییه...
امروز هوای تهران نسبت به بقیهی روزا پاکتره...
نفس عمیقی کشیدم...
+ خدایا... نمیدونم چه کنم... نمیدونم... سردرگمم... کمکم کن که بیشتر از هر وقت دیگهای به کمکت نیاز دارم... میدونم مثل همیشه تنهام نمیزاری و... کمکم میکنی... خیلی دوست دارم... خداجونم...
سوار ماشین شدم...
به مامانم پیام دادم که یکم دیرتر میام تا نگران نشه...
رفتم سمت حرم شاهعبدالعظیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: باز هم طولانی والبته... طنز و... احساسی...😄🌿
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_123
#محمد
یهو داوود پخش زمین شد...
وای خدا... من از دست اینا چیکار کنم؟
آخه یکی نیست بگه پشت در جای وایسادنه؟
نگرانش شدم.
بادرد زیاد نشستم روی زانوهام و کمکش کردم تا بشینه...
داوود رو رسوندم خونشون.
بمیرم الهی...
خیلی بهش سخت می گذره.
حالش رو میفهمم.
وقتی با عزیز رفتیم خواستگاری عطیه، یک هفته طول کشید تا جواب بده.
تو اون یک هفته، اصلا آروم و قرار نداشتم.
هر یک ساعتش برام به اندازه یکسال میگذشت.
همش دلشوره داشتم که نکنه به خاطر شغلم چواب منفی بده.
اما... دلش به عقلش فرمان داد...
مثل خودم...
یادش بخیر...
انقد غرق در افکارم بودم، که نفهمیدم کی رسیدم.
تا به خودم اومدم، دیدم جلوی در خونم.
از ماشین پیاده شدم.
کوچه خلوتتر از همیشه بود.
زنگ در رو زدم.
چند لحظه بعد، صدای عطیه رو شنیدم که آروم گفت: کیه؟
آرومتر از خودش گفتم: آقاتون تشریف آوردن.
در رو باز کرد.
لبخند به لب داشت.
همین لبخندش کافی بود تا مرحم همه دردا و خستگیام بشه.
باصدای آرامشبخشش، به خودم اومدم.
- محمد کجایی؟
+ ها؟ جانم؟
- دو ساعته دارم صدات میکنم.
بالبخند گفتم: ببخشید حواسم نبود.
- چرا انقدر دیر اومدی؟ نگرانت شدم.
ترجیح دادم از ماجرای امروز چیزی بهش نگم.
نمیخواستم بیشتر از این نگرانم بشه.
+ ببخشید... درگیر کار بودم. زمان از دستم در رفت.
بالحن مظلومانهای گفتم: حالا... اجازه هست بیام داخل؟
- خیر...
باتعجب گفتم: خیر؟
ریز خندید و گفت: محمد جدیدا خیلی مظلوم شدیا...
+ من مظلوم بودم.
- بله... درست میفرمایین.
هر دو خندیدیم.
از جلوی در کنار رفت.
- بیا تو سرده. خدایی نکرده سرما میخوری.
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: به روی چشم بانو...
وارد حیاط شدم و در رو بستم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: وقت نکردم بلندبالا بنویسم...
ان شاءالله اگه بشه و عمری باشه، بعد از امتحانات جبران میکنم...😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_124
#محمد
نیمخیز شدم و خرید ها رو گذاشتم زمین...
همین که خواستم صاف بایستم، درد بدی توی پهلوم پیچید...
از شدت درد، لبم رو گاز گرفتم...
دستم رو کنار زخم پهلوم گذاشتم...
نفسم بند اومد...
خداروشکر عطیه تو اتاق بود و ندید...
وگرنه خیلی نگران میشد...
روی صندلی نشستم...
صدای عطیه اومد...
- محمد...
خودم رو جمعوجور کردم و صدام رو صاف کردم...
+ جانم؟!
- یه لحظه بیا...
+ اومدم...
بلند شدم و رفتم تو اتاق...
نشسته بود پشت میز کارش و سخت مشغول کار بود...
+ جونم؟ چی شده؟
برگشت سمتم و با لبخند گفت: جونت سلامت... راستش یه متن فرانسه هست... گفتم تو که کاملا مسلطی یه کمکی بکنی که زودتر ترجمش کنم...
- باشه حتما... میتونم ببینمش؟
سرش رو تکون داد...
چند تا از کاغذ هایی که روی میزش بود رو برداشت و به سمتم گرفت...
- بفرما...
ازش گرفتم...
+ دست شما درد نکنه...
نگاهم رو به برگه ها دادم...
سرم رو بالا آوردم که تازه متوجه شدم عطیه داره بالبخند مهربون و قشنگش نگام میکنه...
لبخند کمرنگی زد...
+ چیزی شده؟
به خودش اومد...
- نه... چیزی نشده... چطور؟!
+ آخه... یه جور خاصی نگام میکنی...
با همون لبخند گفت: خب... وقتی غرق کارت میشی، اصلا متوجه اطرافت نمیشی و... این... خیلی برام جالبه. خیلی جذاب میشی!
خندیدم...
- وا... چرا میخندی؟!
با همون صدایی که رگههایی از خنده توش پیدا بود گفتم: تا حالا کسی بهم نگفته بود وقتی غرق کار میشم، جذاب میشم...
هر دو خندیدیم...
نمیدونم چی شد که خندش خیلی زود جاش رو به غم داد...
این رو از تغییر حالت خندونش به چهره غمگینش فهمیدم...
با نگرانی گفتم: چی شد عطیه؟ خوبی؟
سرش رو پایین انداخت...
با صدای لرزونش که ناشی از نگه داشتن بغضش بود گفت: محمد چرا درداتو از من پنهان میکنی؟
نمیدونستم چی بگم...
حرفی واسه گفتن نداشتم...
+ عطیه... من... خب...
- محمد... تو هر چقدر هم جلوی من بگی و بخندی، نمیتونی دردت رو ازم پنهان کنی... فکر نکن چون چیزی نمیگم، حواسم بهت نیست... من همسرتم... با یه نگاه میفهمم حالتو...
اشکی که روی گونش بود رو با پشت دستش پاک کرد...
نگاه غمانگیزم رو به صورتش دوختم...
+ عطیهجان نکن... ببخشید... اشتباه کردم... تو که میدونی من طاقت دیدن اشکت رو ندارم...
با صدای گرفتهش گفت: الان... درد داری؟
میدونستم حتی اگه بگم نه میفهمه...
برای همین گفتم: یکم... اما نگران نباش... زیاد نیست...
- دراز بکش روی تخت زخمتو ببینم...
اصلا دلم نمیخواست ببینه...
چون میدونستم اگه ببینه، دلش آشوبتر میشه...
برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: چی رو میخوای ببینی خانومَم؟! یه زخم کوچیکه... چند روز دیگه هم خوب میشه... انقدر نگران نباش...
- محمدددد... میخوام پانسمانش رو عوض کنم... اینجور زخما اگه بهش رسیدگی نشه، خدایی نکرده عفونت میکنه...
+ نمیخواد اذیت میشی...
- اوووو... همچین میگی اذیت میشی انگار میخوام چیکار کنم... نترس... اذیت نمیشم... برو دراز بکش... منم میرم وسایل پانسمان رو میارم...
خواست بلند شه که گفتم: تو بشین... خودم میارم...
- باشه...
آروم دراز کشیدم...
لباسم رو بالا زد...
نگاه غمگینی بهم انداخت و گفت: بمیرم الهی... خیلی عمیقه که...
+ خدا نکنه... دکتر گفت خیلی زود خوب میشه... نگران نباش...
لبخند کمرنگی زد و گفت: آره... خوب میشه... اما اگه استراحت کنی، مراقبت کنی...
+ چشم... هم استراحت میکنم، هم مراقبت...
نفس عمیقی کشید...
- امیدوارم...
+ امیدوار نه... مطمئن باش...
چند لحظه تو سکوت فقط نگاهم کرد و بعد هر دو آروم خندیدیم...
- خب... اینم از این... تموم شد...
+ دست شما درد نکنه...
خواستم بشینم که مانع شد...
- الان نه... یکم استراحت کن...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... هر چی شما بگی...
لبخند قشنگی زد...
و همین لبخندش، مرحم دردم بود...
#راضیه
شبکه های ضریح رو گرفتم و سرم رو بهش تکیه دادم...
از ته دلم گریه میکردم...
نمیدونم چم شده بود...
اما اینو میدونم که ناخواسته دلم خیلی گرفته بود...
اشکام صورتم رو خیس کرده بودن...
با خدا درد و دل میکردم...
نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره از ضریح دل کندم...
اشکام رو پاک کردم و بوسهای به ضریح زدم...
یه جای خلوت و دنج پیدا کردم و نشستم...
کیفم رو برداشتم...
کتاب دعام معمولا همیشه همراهم بود...
از توی کیف بیرونش آوردم و شروع به خوندن زیارت عاشورا کردم...
با کلمهبهکلمش اشک ریختم...
وقتی تموم شد، کتاب رو بوسیدم و توی کیفم گذاشتم...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و زانوهام رو بغل کردم...
رو به حرم گفتم: خستم... خیلی خستم... سردرگمم... نمیدونم چی درسته و چی غلط... خودت کمکم کن... نزار خطا برم... یه کاری کن تو راهی که قدم برداشتم و عاشقشم،
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
شهید شم و بهت برسم... نزار کم بیارم... مثل همیشه، قرار دل بیقرارم باش...
همون لحظه صدایی از گلدسته های حرم به گوشم خورد...
- یا من تحل بهی عقدالمکاره... و یا من.......
صدای آقایفانی بود...
دعای هفتم صحیفه سجادیه که از بچگی عاشقش بودم...
چادرم رو روی صورتم کشیدم...
همراه باهاش زمزمه میکردم و اشک میریختم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: شاید احساسی...🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_125
#راضیه
از شدت گریه، به هقهق افتاده بودم...
شونههام میلرزید...
تو حال و هوای خودم بودم که گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
هم تعجب کردم و هم ترسیدم...
سرم رو آروم بالا آوردم...
اشکام جلوی دیدم رو تار کرده بودن...
دستی به چشمام کشیدم...
واضحتر دیدم...
یه خانم میانسال بالای سرم ایستاده بودن و با لبخندِ مهربونی نگام میکردن...
باصدای گرفتهم سلام آرومی دادم و با همون مهربونی جوابم رو دادن...
خواستم بلند شم که دستشون رو روی
شونم گذاشتن و گفتن: بشین دخترم... راحت باش...
کنارم نشستن و گفتن: مزاحم خلوتت نیستم؟!
بالبخند گفتم: نه حاجخانم... این چه حرفیه؟ مراحمین...
همچنان بالبخند نگام میکردن...
حس میکردم گونههام از شدت خجالت سرخ شدن...
+ ببخشید... چیزی شده؟
به خودشون اومدن و با خندهی ریزی گفتن: نه عزیزم... فقط... راستش... برام عجیبه... دختری تو سن تو... چرا باید انقدر اشک بریزه؟!
لبخند تلخی زدم.
سرم رو پایین انداختم.
آهی کشیدم و گفتم: هر کس یه مشکلی داره مادر...
- بله درسته...
مکثی کردن و بعد گفتن: شما که انقدر دلت پاک و صافه، واسه پسر من هم دعا کن...
+ والا... من که دلم انقدرا هم که شما میگین پاک نیست... اما چشم... دعا میکنم...
دستشون رو روی پام گذاشتن و گفتن: قدر خودت و دلت رو بدون... توی این دور و زمونه کمتر کسی پیدا میشه که مثل تو، دلش پاک باشه، نجیب و باحیا باشه، خانم باشه... مراقب باش غبار گناه، روی دلت نشینه و آلودش نکنه...
+ چشم... ممنون از نصیحتتون...
- خواهش میکنم... دعا یادت نره ها...
آروم خندیدم و گفتم: چشم... حتما... محتاجیم به دعا...
بلند شدن...
منم به احترامشون ایستادم...
- من دیگه میرم... بازم میگم... مراقب خودت و دلت باش...
+ میخواین برسونمتون؟
- نه عزیزم... وسیله هست... پسرم میاد دنبالم...
+ هر طور راحتین...
- فقط اینکه... میتونم قبل از رفتن یه سوال ازت بپرسم؟!
+ بفرمایید...
بعد از یکم اینپا اونپا کردن گفتن: شما....... مجردی؟
نزدیک بود از شدت تعجب و خجالت پس بیفتم...
به زور گفتم: ب.... بله... چطور؟
- میخواستم اگه قابل بدونی، برای پسرم... ازت خواستگاری کنم...
انگار یه سطل آبیخ روم خالی کردن...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید حاجخانم... من... من نمیتونم... یعنی... شرایطش رو ندارم... واقعا معذرت میخوام...
چند لحظه سکوت کردن...
بعد با لبخند گفتن: چرا باید معذرت بخوای دخترم؟ زندگیه خودته... حق انتخاب هم با خودته...
آهی کشیدن و ادامه دادن...
- حتما قسمت نیست...
دستشون رو گرفتم و با لبخند گفتم: ان شاءالله یه عروس خوب نصیبتون بشه...
- ان شاءالله...
بعد از چند دقیقه صحبت، خداحافظی کردیم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...
#رسول
جلوی در خونهی سعید ایستادم...
- دست شما درد نکنه استاد...
+ خواهش میکنم جناب مهندس... وظیفه بود...
پوکرفیس نگام کرد و گفت: وااای... من یه اشتباهی کردم... سر پروندهی گاندو چندبار کراوات زدم... شما هنوز فراموش نکردین؟!
+ صددرصد خیر... راستی خوب شد گفتیا... داشت یادم میرفت... آخرش نگفتی...
چشماش رو ریز کرد و گفت: چیو؟
+ اینکه کراواته یه گرهای بود یا دو گره...
زدم زیر خنده...
- نچنچ... بیچاره خواهرم...
اینو که گفت خندم رو خوردم و گفتم: هارهارهار...
خندید و گفت: حتما باید با سارا صحبت کنم...
- خیلی بیجنبه ای سعید...
با همون صدایی که خنده توش موج میزد گفت: خیییییلی...
+ وقت دنیاااا رو میگیری با این بیجنبهبازیات...
هر دو خندیدیم...
- بیا تو یه استراحتی بکن... بعد برو خونه...
+ ممنون... باید برم... سارا منتظرمه...
- خیلی خوب... سلام برسون...
+ قربونت... تو هم سلام برسون...
- فعلا...
سرم رو تکون دادم و گفتم: به سلامت...
از ماشین پیاده شد، گازش رو گرفتم و رفتم سمت خونه...
هوووفففف...
باز خوردم به ترافیک...
اَه...
گوشیم زنگ خورد...
با دیدن اسم "شوهرخواهر😂" ناخودآگاه خندیدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلااااااام... آقای شوهرخواهر...
- و علیکم السلام... جناب برادرزن... داداش من هنوز تو گوشیت شوهرخواهر سیوم؟!
+ بله... خودت این بازی رو شروع کردی...
- خب حالا میگم اشتباه کردم... عوضش کن...
+ نچ... دیگه واسه پشیمونی دیره... خیلی دیره...
- مثل تو فیلما حرف نزن...
+ تابلو بود دیالوگ فیلمه؟!
- خیییلی...
همراه با فرشید خندیدم...
بعد از اینکه خندههامون تموم شد گفتم: چه خبر؟ کاری داشتی زنگ زدی؟
- آره... میگم که..... تو الان سایتی؟
- نه... آقایعبدی هممون رو فرستادن خونه...
- حتی آقامحمد رو؟
+ حتی آقامحمد رو...
- عجب...
+ چرا پرسیدی؟
نفس عمیقی کشید و گفت: میخواستم بیام سایت ببینمتون... حیف شد...
- تو خیلی بیخود... چیز یعنی... خیلی اشتباه میکنی بیای سایت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
- مگه دکتر نگفت باید استراحت کنی؟
+ اوووو... حالا انگار دو روزه سرپام... بابا خب به اندازه کافی استراحت کردم دیگه... دلم براتون تنگ شده بود... گفتم بیام همدیگرو ببینیم...
- نگران نباش... اگه به آقامحمده، که فردا راس ساعت ۸ میاد سایت... در اون صورت ما هم میریم... تو هم بیا... خوش میگذره...
خندید و گفت: وقت دنیا رو میگیری رسول...
خندهی ریزی کردم...
- امشب خونهای دیگه؟!
+ آره...
- پس مزاحم میشیم...
+ مزاحم چیه داداش؟ مراحمین...
- قربانت... کاری نداری؟
صدای بوق ماشینای پشت سرم کلافم کرده بود...
برای همین گفتم: نه... عرضی نیست... مراقب خودت و ریحانه باش...
+ توهم مراقب خودت و ساراخانم باش... اسم منم درست کن تو گوشیت... واسه خودت زشته... یکی میبینه فکرای ناجور میکنه... اگه درست کنی، منم درستش میکنم...
تکخندهای کردم و گفتم: باشه بابا... باشه...
مثل خودم خندید و گفت: فعلا یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو قطع کردم و حرکت کردم...
از ماشین پیاده شدم...
داشتم از عطر خوش فسنجون دیوونه میشدم...
در رو باز کردم و بلند و پرانرژی گفتم: سلاااااام بر خانومخانه...
سارا از آشپزخونه بیرون اومد...
معلوم بود خیلی از دیدنم خوشحال شده...
باذوق گفت: سلااااام بر آقایخانه... خسته نباشی...
خرید هایی که کرده بودم رو روی اُپن گذاشتم...
برگشتم سمتش و با لبخند گفتم: ممنون... چطوری؟
- خوبم شکر... تو چطوری؟
+ اصلا مگه میشه شما خوب باشی، من بد باشم؟!
خندید و گفت: خیر...
+ پس نتیجه میگیریم که منم خوبم...
- بلهبله...
+ اووووم... بهبه... چه بویی راه انداختی... عطر فسنجونت تا سر کوچه میومدا...
- ما اینیم دیگه😌
+ بر منکرش لعنت😁
رفتم توی آشپزخونه...
در قابلمه رو برداشتم...
وای خدا...
دلم ضعف رفت از این همه زیبایی فسنجون😍😂
- خانمت رو میبینی دلت ضعف نمیره... فسنجون میبینی ضعف میره؟!🙄🤨😐
اوهاوه...
من باز بلند فکر کردم...
+ شما رو که همون روز اولی که دیدمت ضعف رفتم...
لپاش گل انداخت...
جفتمون داشتیم از خجالت آب میشدیم...
برای اینکه فضا یکمعوض شه گفتم: امممم... من یه تست بکنم...
قاشق رو برداشتم و خواستم بخورم که سارا گفت: ناخونک نزن آقارسول...
+ چشم😐💔
- بیبلا😉😊
قاشق رو گذاشتم سر جاش...
+ خب... چه خبر؟!
- خبر کههههه... اول برو دست و روتو بشور تا منم غذا رو بکشم... بعد بهت میگم چه خبره...
+ آهاااا... پس یعنی خبریه...!
- شاید...
خندیدم و سرم رو تکون دادم...
رفتم سمت سرویس...
#سعید
کلید انداختم و در رو باز کردم...
نرگس رو ندیدم...
صداش زدم...
+ نرگسجان... کجایی؟
صداش از اتاق اومد که گفت: الان میام...
چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و با لبخند گفت: سلام...
مثل خودش لبخند زدم و گفتم: سلااام... خانمدکتر...
- عه... سعید...
+ جانم؟
- من چندبار بگم تو خونه به من نگو خانمدکتر؟ الان خوبه منم به تو بگم آقایپلیس؟
خندهای کردم و گفتم: خب من که پلیس نیستم که...
با حرص و کشدار گفت: سعیییدددد...
+ باشه باشه... تمومش میکنم...
+ حالا بگو ناهار چی داریم که حسابی گشنمه...
با خنده گفت: از دست تو... کتلت درست کردم...
+ بهبه... دست شما دردنکنه... پس من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم... بعدم بیام که سفره رو بچینیم...
سرش رو تکون داد...
کتم رو آویزون کردم و رفتم تو حیاط...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: شاید عاشقانه...😄♥️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy