eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" - چییییی؟؟؟ اخم کردم و گفتم: هیس آروم... چه خبرته رسول؟ بقیه هم که هاج‌و‌واج نگاه می‌کردن و هیچی نمی‌گفتن. رسول باالتماس گفت: آقا دستم به دامنتون... اصلا غلط کردیم... + بله؟ - یعنی منظورم اینه که... اشتباه کردیم. شما ببخشین. + مگه نگفتین هر تنبیهی باشه می‌پذیرین؟ اینبار داوود گفت: نه در این حد آقا... آبرومون میره. + همین که گفتم... قبول نکنین میشه ۱ ساعت... امیر: آقا یعنی راه دیگه‌ای نداره؟ تکیم رو به میز دادم. دست‌به‌سینه و باجدیت نگاهش کردم و گفتم: صددرصد خیر... سوال بعدی؟ سرشون رو پایین انداختن. یهو داوود سرش رو بالا آورد و گفت: آقا خب اینا کردن... من که باهاشون نبودم که... امیر هم گفت: بله آقا... دقیقا... منم کاره‌ای نبودم... داوود رو به امیر گفت: داداش شما خودت رفتی آقای‌عبدی رو... امیر نزاشت حرف داوود تموم شه و با آرنجش زد به پهلوی داوود و چشم غره‌ای بهش رفت. داوود: آخ... چته تو؟ + عه... این چه کاریه امیر؟ امیر رو کرد به داوود و آروم لب زد: دارم برات... + آقاامیر... تهدید نکن... حق با داووده... داوود برگشت سمت امیر و پشت پلکی نازک کرد. + داوودجان، شما هم درسته با اینا همکاری نکردی... اما سکوت کردی و هیچی نگفتی. حسابی پنچر شد. + پس شد نیم ساعت... پشت در اتاق... دوتا دست و یه پا بالا... سعید: آقا لطفا... ما پشیمونیم... بچه‌ها هم سرشون رو تکون دادن و حرف سعید رو تایید کردن. + اون موقع که داشتین اون کارو با من می‌کردین، باید فکر اینجاشم می‌کردین. الان دیگه واسه پشیمونی دیره... نگاهی به ساعتم انداختم و بعد رو کردم بهشون و گفتم: خب... نیم ساعت از همین لحظه شروع شد. فقط نگاه می‌کردن. + برین دیگه... نکنه دلتون می‌خواد دوبرابرش کنم؟ تا اینو گفتم، به سرعت برق و باد از اتاق بیرون رفتن. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم. نشستم پشت میزم. دستم رو زیر چونم گذاشتم و باهمون لبخند به بیرون اتاق و بچه‌ها که مثل پسربچه‌های پنج‌ساله با هم بحث می‌کردن خیره شدم. نمی‌دونم اگه نبودن... حتی نمی‌تونم بهش فکر کنم... این بچه‌ها یه تیکه از وجودمن... اگه یه روز نباشن، منم نیستم... خنده‌هاشون قوت قلبمه و دلیل تحمل خستگیام و دردام... ۱۰ دقیقه گذشت. به نظرم به اندازه کافی تنبیه شدن. دلم بیشتر از این طاقت نیاورد. رفتم سمت در اتاق و بازش کردیم که یهو... یعنی حاضر بودم بگه ۲ماه بدون استراحت کار کنین اما اون نیم‌ساعت رو فاکتور بگیره...😐🤦🏻‍♂ بیرون اتاق همه به صف ایستادیم... وای خدا... آبرومون رفت...😫 + همش تقصیر توعه داوود... - عههه... تقصیر من چیه... سعید گفت: راست میگه دیگه. امیر: لابد من گفتم داداش برو بگو آقای‌عبدی بیان. داوود: امیر تو یکی هیچی نگوها... اصلا من بگم... تو باید بری؟ امیر سرش رو با تاسف تکون داد. + بسه دیگه شما هم... کاریه که شده... الانم انقدر تابلوبازی در نیارین... آقا‌محمد داره نگاهمون می‌کنه. امیر: رسول تو لطفا سکوت کن. + بله؟ امیر: اگه دستبند نمی‌زدی، الان مجبور نبودیم یه لنگه‌پا اینجا وایسیم... دیگه دهن منو وا نکن داداش. سعید با سر حرف امیر رو تایید کرد و گفت: اینو راست میگه ها. + سعید یه چیز بهت میگما... کی بود مچ آقا‌محمد رو گرفت که من بتونم دستبند بزنم؟ سعید: ببخشید شما؟ + سعیددد... همه خندیدیم. وای خدا... چقدر سخته... یه لنگه پا... اینجا... تو این وضعیت... همه رد می‌شدن و باتعجب و خنده‌ای که سعی در کنترل کردنش داشتن، نگاهمون می‌کردن و بعد می‌رفتن سرکاراشون... تقریبا ۱۰ دقیقه گذشته بود، که در اتاق آقا‌محمد باز شد. داوود که به در تیکه داده بود، پخش زمین شد. نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و زدیم زیر خنده. آقامحمد نگاهی جدی بهمون انداخت که خندمون خشک شد. ما هنوز تو شوک بودیم. آقا‌محمد نشست رو زانوهاش... معلوم بود درد داره. اما مثل همیشه سعی داشت بروز نده... به داوود کمک کرد بشینه و بعد بانگرانی گفت: داوودجان خوبی؟ داوود همون‌طور که با دستش پیشونیش رو ماساژ می‌داد جواب داد: بله آقا... آقا‌محمد: آخه برادر من... پشت در جای ایستادنه؟ + همیشه بدجا وایمیستی داوود... دستت رو بده من... داوود چشم غره‌ای رفت و بعد دستم رو گرفت و بلند شد. لباسش رو براش مرتب کردم. امیر: داداش بیشتر مراقب باش دیگه... پشت در واینستا برادر... داوود با حرص گفت: چشششم... از این به بعد همیشه پشت سرم رو نگاه می‌کنم ببینم در هست یا نه... سعید دستش رو به کمر داوود کشید و همون‌طور که سعی داشت باضربات آروم خاک‌های لباسش رو پاک کنه باخنده گفت: خیلی خوب بابا... انقدر حرص نخور. پیر میشیا... مثلا کوچکترین عضو تیمی... با نگاه عصبیه داوود، یه جورایی به اجبار حرفش رو ادامه داد... سعید: امممم... کوچکترین و البته فرز‌ترین...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
همگی خندیدیم. آقا‌محمد گفت: آقایون اگه خنده‌هاتون تموم شد اجازه میدین بنده حرف بزنم؟ وایِ‌من... اصلا حواسمون نبود آقا‌محمد اینجاست. همه با گفتیم: بفرمایید آقا... نفس عمیقی کشید و گفت: الان که شیفت نیستین... کار زیادی هم نیست... می‌تونین برین خونه‌هاتون... همه ذوق‌زده شدیم... همیشه همین‌قدر مهربون بوده و هست...😄♥️ تنبیه نکرد هیچ، گفت می‌تونیم بریم خونه...🙂 داوود رو کرد به آقا‌محمد و گفت: آقا جسارتا شما چی؟ آقا‌محمد هم سوالی به داوود نگاه کرد و گفت: من چی؟ من در ادامه حرف داوود گفتم: ببخشید آقا... فضولی نباشه... شما نمیرین خونه؟ محمد: نه من یکم کار دارم... یهو صدای آقای‌عبدی اومد... ~ کار بی کار محمد... برگشتیم عقب... محمد: آخه آقا... ~ آخه نداره... کاری نیست... اصلا همگی میرین خونه‌هاتون... اگه کاری بود، خبرتون می‌کنم. نمی‌شد روی حرف آقای‌عبدی حرف زد... آقا‌محمد هم با کلی اصرار، داوود رو برد تا برسونتش... هر چند که از نظر ما، با اون حالش صلاح نبود رانندگی کنه... اما خب... هعی... سعید سوار شد و رفتم سمت خونه‌شون تا برسونمش... رنگش پریده بود... هرازگاهی از درد، خیلی نامحسوس لبش رو گاز می‌گرفت... بمیرم براش... هیچ‌وقت درداشو به کسی نمیگه...🙂💔 خستگی تو چشماش پیدا بود... + آقا میگم... اگه اذیتین بزنین کنار... من رانندگی کنم... نگاه گذرایی به من انداخت و بعد دوباره نگاهش رو به رو به رو داد و با همون لبخند مهربونش گفت: نه... خوبم... بازم همون خوبمایی که از هزار تا بدم، بدتر بود... + آقا دستتون درد نکنه... زحمت کشیدین... - خواهش می‌کنم... شما رحمتی آقا‌داوود... + بااجازه آقا... کمربند رو باز کردم و خواستم پیاده شم که دستم رو توی دست گرمش گرفت و صدام زد... - داوود؟ برگشتم سمتش... + جانم؟ با دلخوری گفت: چرا این کارو می‌کنی با خودت؟ + چیکار آقا؟ - خودتو نزن به اون راه... زیرچشمات گود افتاده... رنگتم پریده... این‌جوری بخوای پیش بری، خدایی نکرده از دست میری‌ها... + چیزی نیست آقا... خوبم... - پسر خوب... من تو رو بزرگت کردم... می‌دونم تو دلت چی می‌گذره و چه حالی داری... آهی کشیدم... سرم رو پایین انداختم... با‌صدای گرفته‌ای گفتم: چی بگم آقا؟ دست خودم نیست... + داوود... لطفا انقدر خودت رو عذاب نده... نمی‌دونی وقتی تو این وضعیت می‌بینمت چه حالی میشم... الهی فدای دل مهربونت بشم داداش... لبخندی زدم و گفتم: ممنون که به فکرمین... ولی آقا... شما هم... عاشق شدین... می‌فهمین حالمو... + آره... می‌فهممت... اما تو باید قوی باشی... ممکنه سخت‌تر از اینا رو پیش رو داشته باشی... اصلا هر آدم عاشقی باید قوی باشه، واسه رسیدن به عشقش تلاش کنه و هیچ‌وقت هم ازش دست نکشه و ناامید نشه... به قول معروف، عشق تاوان داره... سرم رو بالا آوردم و تو چشماش زل زدم... + تا چه اندازه تاوان داره؟ چقدر سختی؟ چقدر انتظار؟ نفس عمیقی کشید و همون‌طور که به رو‌به‌روش خیره شده بود گفت: الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها... لبخند محوی زد و ادامه داد... - که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها... برگشت طرفم... دستش رو روی شونم گذاشت و بالبخند گفت: اگه معنی این شعر حافظ رو بدونی، می‌تونی درک کنی واسه رسیدن به معشوقت راه طولانی و پرفراز و نشیبی رو در پیش داری... - بله آقا... می‌دونم... الان که فکر می‌کنم، می‌بینم حق با شماست... + خوبه... پس یادت نره... به‌هیچ‌وجه ناامید نشو داوود... بجنگ و بجنگ و بجنگ تا پیروز شی... سرم رو تکون دادم و گفتم: حتما... - مزاحمت نمیشم... برو که اهل خونه منتظرتن... - مزاحم چیه آقا؟ مراحمین... ببخشید انقدر گرم صحبت شدیم یادم رفت تعارف کنم بیاین تو... + ممنون... ان شاءالله یه دقت دیگه... به خانواده سلام برسون... - همچنین... فعلا یا‌علی... + علی‌یارت... از ماشین پیاده شدم که با صدای آقا‌محمد به عقب برگشتم... - داوود... + جونم آقا؟ - قبل از اینکه خانواده ببیننت، یه آبی به دست و روت بزن... اگه اینجوری ببیننت، فکر می‌کنن دور از جونت مریض شدی... + چشم... ممنون که یادآوری کردین... سرش رو تکون داد و گفت: دیگه سفارش نکنم... مراقب خودت باش... + شما هم همین‌طور... - خداحافظ... + خدانگهدارتون... با چشم، رفتنش رو دنبال کردن... وقتی از کوچه خارج شد، رفتم سمت خونه... بام‌تهران... جایی که برای من حکم آرامش رو داشت... قدم می‌زدم... راه‌رفتن، تو چنین شرایطی می‌تونست یکم آرومم کنه... حتی یه لحظه نمی‌تونم بهش فکر نکنم... اصلا آروم و قرار ندارم... همیشه از عاشق شدن می‌ترسیدم... از دل بستن و دل دادن... از اینکه... به یه نفر... علاقمند و وابسته بشم می‌ترسیدم... از اینکه... از دستش بدم، وحم داشتم. از دست دادن عزیزام... کسایی که جونمم به جونشون بسته‌ست، از بچگی تا الان یکی از بزرگترین ترسامه... یه کابوس وحشتناک... برای همینم از عاشق شدن می‌ترسیدم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
همگی خندیدیم. آقا‌محمد گفت: آقایون اگه خنده‌هاتون تموم شد اجازه میدین بنده حرف بزنم؟ وایِ‌من... اصل
هنوزم می‌ترسم... از ۱۸ سالگی برام خواستگار میومد... همین چند هفته پیش هم پسر همکار بابا صحبت کرده بود... اما من به همشون جواب منفی دادم... نه فقط به خاطر ترسم... ترس فقط یکی از دلایلشه... مهم‌ترین دلیلش اینه که هیچ‌حسی به هیچ‌کدومشون نداشتم... اما الان... با خواستگاری آقای‌رضایی، یه جوری شدم... انگار... یه حس جدید درونمه... انگار........ دلم لرزیده... فقط خدا می‌دونه تو دلم چه غوغاییه... امروز هوای تهران نسبت به بقیه‌ی روزا پاک‌تره... نفس عمیقی کشیدم... + خدایا... نمی‌دونم چه کنم... نمی‌دونم... سردرگمم... کمکم کن که بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به کمکت نیاز دارم... می‌دونم مثل همیشه تنهام نمی‌زاری و... کمکم می‌کنی... خیلی دوست دارم... خداجونم... سوار ماشین شدم... به مامانم پیام دادم که یکم دیرتر میام تا نگران نشه... رفتم سمت حرم شاه‌عبدالعظیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: باز هم طولانی والبته... طنز و... احساسی...😄🌿 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" یهو داوود پخش زمین شد... وای خدا... من از دست اینا چیکار کنم؟ آخه یکی نیست بگه پشت در جای وایسادنه؟ نگرانش شدم. بادرد زیاد نشستم روی زانو‌هام و کمکش کردم تا بشینه... داوود رو رسوندم خونشون. بمیرم الهی... خیلی بهش سخت می گذره. حالش رو می‌فهمم. وقتی با عزیز رفتیم خواستگاری عطیه، یک هفته طول کشید تا جواب بده. تو اون یک هفته، اصلا آروم و قرار نداشتم. هر یک ساعتش برام به اندازه یک‌سال می‌گذشت. همش دلشوره داشتم که نکنه به خاطر شغلم چواب منفی بده. اما... دلش به عقلش فرمان داد... مثل خودم... یادش بخیر... انقد غرق در افکارم بودم، که نفهمیدم کی رسیدم. تا به خودم اومدم، دیدم جلوی در خونم. از ماشین پیاده شدم. کوچه خلوت‌تر از همیشه بود. زنگ در رو زدم. چند لحظه بعد، صدای عطیه رو شنیدم که آروم گفت: کیه؟ آروم‌تر از خودش گفتم: آقاتون تشریف آوردن. در رو باز کرد. لبخند به لب داشت. همین لبخندش کافی بود تا مرحم همه دردا و خستگیام بشه. باصدای آرامش‌بخشش، به خودم اومدم. - محمد کجایی؟ + ها؟ جانم؟ - دو ساعته دارم صدات می‌کنم. با‌لبخند گفتم: ببخشید حواسم نبود. - چرا انقدر دیر اومدی؟ نگرانت شدم. ترجیح دادم از ماجرای امروز چیزی بهش نگم. نمی‌خواستم بیشتر از این نگرانم بشه. + ببخشید... درگیر کار بودم. زمان از دستم در رفت. بالحن مظلومانه‌ای گفتم: حالا... اجازه هست بیام داخل؟ - خیر... با‌تعجب گفتم: خیر؟ ریز خندید و گفت: محمد جدیدا خیلی مظلوم شدیا... + من مظلوم بودم. - بله... درست می‌فرمایین. هر دو خندیدیم. از جلوی در کنار رفت. - بیا تو سرده. خدایی نکرده سرما می‌خوری. دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: به روی چشم بانو... وارد حیاط شدم و در رو بستم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: وقت نکردم بلندبالا بنویسم... ان شاءالله اگه بشه و عمری باشه، بعد از امتحانات جبران می‌کنم...😄✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" نیم‌خیز شدم و خرید ها رو گذاشتم زمین... همین که خواستم صاف بایستم، درد بدی توی پهلوم پیچید... از شدت درد، لبم رو گاز گرفتم... دستم رو کنار زخم پهلوم گذاشتم... نفسم بند اومد... خداروشکر عطیه تو اتاق بود و ندید... وگرنه خیلی نگران می‌شد... روی صندلی نشستم... صدای عطیه اومد... - محمد... خودم رو جمع‌وجور کردم و صدام رو صاف کردم... + جانم؟! - یه لحظه بیا... + اومدم... بلند شدم و رفتم تو اتاق... نشسته بود پشت میز کارش و سخت مشغول کار بود... + جونم؟ چی شده؟ برگشت سمتم و با لبخند گفت: جونت سلامت... راستش یه متن فرانسه هست... گفتم تو که کاملا مسلطی یه کمکی بکنی که زودتر ترجمش کنم... - باشه حتما... می‌تونم ببینمش؟ سرش رو تکون داد... چند تا از کاغذ هایی که روی میزش بود رو برداشت و به سمتم گرفت... - بفرما... ازش گرفتم... + دست شما درد نکنه... نگاهم رو به برگه ها دادم... سرم رو بالا آوردم که تازه متوجه شدم عطیه داره بالبخند مهربون و قشنگش نگام می‌کنه... لبخند کم‌رنگی زد... + چیزی شده؟ به خودش اومد... - نه... چیزی نشده... چطور؟! + آخه... یه جور خاصی نگام می‌کنی... با همون لبخند گفت: خب... وقتی غرق کارت میشی، اصلا متوجه اطرافت نمیشی و... این... خیلی برام جالبه. خیلی جذاب میشی! خندیدم... - وا... چرا می‌خندی؟! با همون صدایی که رگه‌هایی از خنده توش پیدا بود گفتم: تا حالا کسی بهم نگفته بود وقتی غرق کار میشم، جذاب میشم... هر دو خندیدیم... نمی‌دونم چی شد که خندش خیلی زود جاش رو به غم داد... این رو از تغییر حالت خندونش به چهره غمگینش فهمیدم... با نگرانی گفتم: چی شد عطیه؟ خوبی؟ سرش رو پایین انداخت... با صدای لرزونش که ناشی از نگه داشتن بغضش بود گفت: محمد چرا درداتو از من پنهان می‌کنی؟ نمی‌دونستم چی بگم... حرفی واسه گفتن نداشتم... + عطیه... من... خب... - محمد... تو هر چقدر هم جلوی من بگی و بخندی، نمی‌تونی دردت رو ازم پنهان کنی... فکر نکن چون چیزی نمیگم، حواسم بهت نیست... من همسرتم... با یه نگاه می‌فهمم حالتو... اشکی که روی گونش بود رو با پشت دستش پاک کرد... نگاه غم‌انگیزم رو به صورتش دوختم... + عطیه‌جان نکن... ببخشید... اشتباه کردم... تو که می‌دونی من طاقت دیدن اشکت رو ندارم... با صدای گرفته‌ش گفت: الان... درد داری؟ می‌دونستم حتی اگه بگم نه می‌فهمه... برای همین گفتم: یکم... اما نگران نباش... زیاد نیست... - دراز بکش روی تخت زخمتو ببینم... اصلا دلم نمی‌خواست ببینه... چون می‌دونستم اگه ببینه، دلش آشوب‌تر میشه... برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: چی رو می‌خوای ببینی خانومَم؟! یه زخم کوچیکه... چند روز دیگه هم خوب میشه... انقدر نگران نباش... - محمدددد... می‌خوام پانسمانش رو عوض کنم... اینجور زخما اگه بهش رسیدگی نشه، خدایی نکرده عفونت می‌کنه... + نمی‌خواد اذیت میشی... - اوووو... همچین میگی اذیت میشی انگار می‌خوام چیکار کنم... نترس... اذیت نمیشم... برو دراز بکش... منم میرم وسایل پانسمان رو میارم... خواست بلند شه که گفتم: تو بشین... خودم میارم... - باشه... آروم دراز کشیدم... لباسم رو بالا زد... نگاه غمگینی بهم انداخت و گفت: بمیرم الهی... خیلی عمیقه که... + خدا نکنه... دکتر گفت خیلی زود خوب میشه... نگران نباش... لبخند کم‌رنگی زد و گفت: آره... خوب میشه... اما اگه استراحت کنی، مراقبت کنی... + چشم... هم استراحت می‌کنم، هم مراقبت... نفس عمیقی کشید... - امیدوارم... + امیدوار نه... مطمئن باش... چند لحظه تو سکوت فقط نگاهم کرد و بعد هر دو آروم خندیدیم... - خب... اینم از این... تموم شد... + دست شما درد نکنه... خواستم بشینم که مانع شد... - الان نه... یکم استراحت کن... دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... هر چی شما بگی... لبخند قشنگی زد... و همین لبخندش، مرحم دردم بود... شبکه های ضریح رو گرفتم و سرم رو بهش تکیه دادم... از ته دلم گریه می‌کردم... نمی‌دونم چم شده بود... اما اینو می‌دونم که ناخواسته دلم خیلی گرفته بود... اشکام صورتم رو خیس کرده بودن... با خدا درد و دل می‌کردم... نمی‌دونم چقدر گذشت که بالاخره از ضریح دل کندم... اشکام رو پاک کردم و بوسه‌ای به ضریح زدم... یه جای خلوت و دنج پیدا کردم و نشستم... کیفم رو برداشتم... کتاب دعام معمولا همیشه همراهم بود... از توی کیف بیرونش آوردم و شروع به خوندن زیارت عاشورا کردم... با کلمه‌به‌کلمش اشک ریختم... وقتی تموم شد، کتاب رو بوسیدم و توی کیفم گذاشتم... سرم رو به دیوار تکیه دادم و زانو‌هام رو بغل کردم... رو به حرم گفتم: خستم... خیلی خستم... سردرگمم... نمی‌دونم چی درسته و چی غلط... خودت کمکم کن... نزار خطا برم... یه کاری کن تو راهی که قدم برداشتم و عاشقشم،
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
شهید شم و بهت برسم... نزار کم بیارم... مثل همیشه، قرار دل بی‌قرارم باش... همون لحظه صدایی از گلدسته های حرم به گوشم خورد... - یا من تحل بهی عقدالمکاره... و یا من....... صدای آقای‌فانی بود... دعای هفتم صحیفه سجادیه که از بچگی عاشقش بودم... چادرم رو روی صورتم کشیدم... همراه باهاش زمزمه می‌کردم و اشک می‌ریختم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: شاید احساسی...🙃✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" از شدت گریه، به هق‌هق افتاده بودم... شونه‌هام می‌لرزید... تو حال و هوای خودم بودم که گرمی دستی رو روی شونم حس کردم... هم تعجب کردم و هم ترسیدم... سرم رو آروم بالا آوردم... اشکام جلوی دیدم رو تار کرده بودن... دستی به چشمام کشیدم... واضح‌تر دیدم... یه خانم میانسال بالای سرم ایستاده بودن و با لبخندِ مهربونی نگام می‌کردن... باصدای گرفته‌م سلام آرومی دادم و با همون مهربونی جوابم رو دادن... خواستم بلند شم که دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: بشین دخترم... راحت باش... کنارم نشستن و گفتن: مزاحم خلوتت نیستم؟! بالبخند گفتم: نه حاج‌خانم... این چه حرفیه؟ مراحمین... همچنان بالبخند نگام می‌کردن... حس می‌کردم گونه‌هام از شدت خجالت سرخ شدن... + ببخشید... چیزی شده؟ به خودشون اومدن و با خنده‌ی ریزی گفتن: نه عزیزم... فقط... راستش... برام عجیبه... دختری تو سن تو... چرا باید انقدر اشک بریزه؟! لبخند تلخی زدم. سرم رو پایین انداختم. آهی کشیدم و گفتم: هر کس یه مشکلی داره مادر... - بله درسته... مکثی کردن و بعد گفتن: شما که انقدر دلت پاک و صافه، واسه پسر من هم دعا کن... + والا... من که دلم انقدرا هم که شما میگین پاک نیست... اما چشم... دعا می‌کنم... دستشون رو روی پام گذاشتن و گفتن: قدر خودت و دلت رو بدون... توی این دور و زمونه کمتر کسی پیدا میشه که مثل تو، دلش پاک باشه، نجیب و باحیا باشه، خانم باشه... مراقب باش غبار گناه، روی دلت نشینه و آلودش نکنه... + چشم... ممنون از نصیحتتون... - خواهش می‌کنم... دعا یادت نره ها... آروم خندیدم و گفتم: چشم... حتما... محتاجیم به دعا... بلند شدن... منم به احترامشون ایستادم... - من دیگه میرم... بازم میگم... مراقب خودت و دلت باش... + می‌خواین برسونمتون؟ - نه عزیزم... وسیله هست... پسرم میاد دنبالم... + هر طور راحتین... - فقط اینکه... می‌تونم قبل از رفتن یه سوال ازت بپرسم؟! + بفرمایید... بعد از یکم این‌پا اون‌پا کردن گفتن: شما....... مجردی؟ نزدیک بود از شدت تعجب و خجالت پس بیفتم... به زور گفتم: ب.... بله... چطور؟ - می‌خواستم اگه قابل بدونی، برای پسرم... ازت خواستگاری کنم... انگار یه سطل آب‌یخ روم خالی کردن... سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید حاج‌خانم... من... من نمی‌تونم... یعنی... شرایطش رو ندارم... واقعا معذرت می‌خوام... چند لحظه سکوت کردن... بعد با لبخند گفتن: چرا باید معذرت بخوای دخترم؟ زندگیه خودته... حق انتخاب هم با خودته... آهی کشیدن و ادامه دادن... - حتما قسمت نیست... دستشون رو گرفتم و با لبخند گفتم: ان شاءالله یه عروس خوب نصیبتون بشه... - ان شاءالله... بعد از چند دقیقه صحبت، خداحافظی کردیم... سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه... جلوی در خونه‌ی سعید ایستادم... - دست شما درد نکنه استاد... + خواهش می‌کنم جناب مهندس... وظیفه بود... پوکرفیس نگام کرد و گفت: وااای... من یه اشتباهی کردم... سر پرونده‌ی گاندو چندبار کراوات زدم... شما هنوز فراموش نکردین؟! + صددرصد خیر... راستی خوب شد گفتیا... داشت یادم می‌رفت... آخرش نگفتی... چشماش رو ریز کرد و گفت: چیو؟ + اینکه کراواته یه گره‌ای بود یا دو گره... زدم زیر خنده... - نچ‌نچ... بیچاره خواهرم... اینو که گفت خندم رو خوردم و گفتم: هارهارهار... خندید و گفت: حتما باید با سارا صحبت کنم... - خیلی بی‌جنبه ای سعید... با همون صدایی که خنده توش موج می‌زد گفت: خیییییلی... + وقت دنیاااا رو می‌گیری با این بی‌جنبه‌بازیات... هر دو خندیدیم... - بیا تو یه استراحتی بکن... بعد برو خونه... + ممنون... باید برم... سارا منتظرمه... - خیلی خوب... سلام برسون... + قربونت... تو هم سلام برسون... - فعلا... سرم رو تکون دادم و گفتم: به سلامت... از ماشین پیاده شد، گازش رو گرفتم و رفتم سمت خونه... هوووفففف... باز خوردم به ترافیک... اَه... گوشیم زنگ خورد... با دیدن اسم "شوهرخواهر😂" ناخودآگاه خندیدم و تماس رو وصل کردم... + سلااااااام... آقای شوهرخواهر... - و علیکم السلام... جناب برادرزن... داداش من هنوز تو گوشیت شوهرخواهر سیوم؟! + بله... خودت این بازی رو شروع کردی... - خب حالا میگم اشتباه کردم... عوضش کن... + نچ... دیگه واسه پشیمونی دیره... خیلی دیره... - مثل تو فیلما حرف نزن... + تابلو بود دیالوگ فیلمه؟! - خیییلی... همراه با فرشید خندیدم... بعد از اینکه خنده‌هامون تموم شد گفتم: چه خبر؟ کاری داشتی زنگ زدی؟ - آره... میگم که..... تو الان سایتی؟ - نه... آقای‌عبدی هممون رو فرستادن خونه... - حتی آقا‌محمد رو؟ + حتی آقا‌محمد رو... - عجب... + چرا پرسیدی؟ نفس عمیقی کشید و گفت: می‌خواستم بیام سایت ببینمتون... حیف شد... - تو خیلی بیخود... چیز یعنی... خیلی اشتباه می‌کنی بیای سایت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
- مگه دکتر نگفت باید استراحت کنی؟ + اوووو... حالا انگار دو روزه سرپام... بابا خب به اندازه کافی استراحت کردم دیگه... دلم براتون تنگ شده بود... گفتم بیام همدیگرو ببینیم... - نگران نباش... اگه به آقا‌محمده، که فردا راس ساعت ۸ میاد سایت... در اون صورت ما هم میریم... تو هم بیا... خوش می‌گذره... خندید و گفت: وقت دنیا رو می‌گیری رسول... خنده‌ی ریزی کردم... - امشب خونه‌ای دیگه؟! + آره... - پس مزاحم میشیم... + مزاحم چیه داداش؟ مراحمین... - قربانت... کاری نداری؟ صدای بوق ماشینای پشت سرم کلافم کرده بود... برای همین گفتم: نه... عرضی نیست... مراقب خودت و ریحانه باش... + توهم مراقب خودت و ساراخانم باش... اسم منم درست کن تو گوشیت... واسه خودت زشته... یکی می‌بینه فکرای ناجور می‌کنه... اگه درست کنی، منم درستش می‌کنم... تک‌خنده‌ای کردم و گفتم: باشه بابا... باشه... مثل خودم خندید و گفت: فعلا یاعلی... - علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم و حرکت کردم... از ماشین پیاده شدم... داشتم از عطر خوش فسنجون دیوونه می‌شدم... در رو باز کردم و بلند و پرانرژی گفتم: سلاااااام بر خانوم‌خانه... سارا از آشپزخونه بیرون اومد... معلوم بود خیلی از دیدنم خوشحال شده... باذوق گفت: سلااااام بر آقای‌خانه... خسته نباشی... خرید هایی که کرده بودم رو روی اُپن گذاشتم... برگشتم سمتش و با لبخند گفتم: ممنون... چطوری؟ - خوبم شکر... تو چطوری؟ + اصلا مگه میشه شما خوب باشی، من بد باشم؟! خندید و گفت: خیر... + پس نتیجه می‌گیریم که منم خوبم... - بله‌بله... + اووووم... به‌به... چه بویی راه انداختی... عطر فسنجونت تا سر کوچه میومدا... - ما اینیم دیگه😌 + بر منکرش لعنت😁 رفتم توی آشپزخونه... در قابلمه رو برداشتم... وای خدا... دلم ضعف رفت از این همه زیبایی فسنجون😍😂 - خانمت رو می‌بینی دلت ضعف نمیره... فسنجون می‌بینی ضعف میره؟!🙄🤨😐 اوه‌اوه... من باز بلند فکر کردم... + شما رو که همون روز اولی که دیدمت ضعف رفتم... لپاش گل انداخت... جفتمون داشتیم از خجالت آب می‌شدیم... برای اینکه فضا یکم‌عوض شه گفتم: امممم... من یه تست بکنم... قاشق رو برداشتم و خواستم بخورم که سارا گفت: ناخونک نزن آقا‌رسول... + چشم😐💔 - بی‌بلا😉😊 قاشق رو گذاشتم سر جاش... + خب... چه خبر؟! - خبر کههههه... اول برو دست و روتو بشور تا منم غذا رو بکشم... بعد بهت میگم چه خبره... + آهاااا... پس یعنی خبریه...! - شاید... خندیدم و سرم رو تکون دادم... رفتم سمت سرویس... کلید انداختم و در رو باز کردم... نرگس رو ندیدم... صداش زدم... + نرگس‌جان... کجایی؟ صداش از اتاق اومد که گفت: الان میام... چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و با لبخند گفت: سلام... مثل خودش لبخند زدم و گفتم: سلااام... خانم‌دکتر... - عه... سعید... + جانم؟ - من چندبار بگم تو خونه به من نگو خانم‌دکتر؟ الان خوبه منم به تو بگم آقای‌پلیس؟ خنده‌ای کردم و گفتم: خب من که پلیس نیستم که... با حرص و کشدار گفت: سعیییدددد... + باشه باشه... تمومش می‌کنم... + حالا بگو ناهار چی داریم که حسابی گشنمه... با خنده گفت: از دست تو... کتلت درست کردم... + به‌به... دست شما دردنکنه... پس من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم... بعدم بیام که سفره رو بچینیم... سرش رو تکون داد... کتم رو آویزون کردم و رفتم تو حیاط... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: شاید عاشقانه...😄♥️ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بعد از نماز شب، یکم قرآن خوندم و بعد هم خوابیدم... با صدای اذان گوشیم، چشمام رو باز کردم... نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم... خداروشکر دردم نسبت به قبل کمتر شده بود... عطیه رو بیدار کردم و با هم نمازمون رو خوندیم... - محمد‌جان... بیا صبحونه... + الان میام عطیه‌جان... لپتاپم رو خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم... وارد آشپزخونه شدم... عطیه یه صبحانه‌ی مفصل درست کرده بود... صندلی رو عقب کشیدم و نشستم پشت میز... با لبخند گفتم: به‌به‌به... چه کردی... چقدر مفصل... لبخند مهربونی زد و همون‌طور که چای می‌ریخت گفت: دیدم نرفتی سرکار... گفتم یه صبحونه‌ی مفصل با هم بخوریم... + عالی‌عالی... خندید و گفت: محمد عاشق این تیکه کلامتم... لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم: مخلصیم... منم عاشق این خنده‌هاتم... خنده‌ی ریزی کرد... فنجون چای رو مقابلم گذاشت... + دست شما درد نکنه... روبه‌روم نشست و گفت: خواهش می‌کنم... یکم از چاییم رو خوردم و گفتم: عزیز کو؟ - نیم ساعت پیش رفت خرید... + آها... + امممم... قند نداریم؟ انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: چرا داریم... یادم رفت بیارم... خواست بلند شه که گفتم: شما بشین... من میارم... لبخندی زد... - تو کابینته پایینیه... نشستم روی زانو‌هام... باز هم همون درد همیشگی... اهمیتی ندادم... قندون رو برداشتم و نشستم سرجام... مشغول خوردن شدیم... بعد از صبحانه، با عطیه، ظرف ها رو شستیم و خونه رو مرتب کردیم... وقتی کارا تموم شد، عزیز هم اومد... + خب عطیه‌خانم... من امروز کامل در خدمت شمام... ابروهاش رو بالا داد و با ذوق گفت: واقعا؟! + بله، واقعا... - یعنی... می‌تونیم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ وقت داری؟ + صددرصد... و البته با کمال میل بانو... با خوشحالی گفت: پس بعدازظهر بریم... + هر طور شما صلاح بدونی... ساعت حدودای ۵ بعدازظهر بود که حاضر شدیم تا بریم بیرون... عزیز هم اومد؛ اما با کلی اصرار، رفت خونه ی فاطمه... می‌دونستم برای اینکه ما راحت‌تر باشیم، همراهمون نیومد... + خب... کجا بریم؟! - اممم... بریم بام‌تهران؟ نگاهی بهش انداختم و بعد با تعجب گفتم: بام‌تهران؟ قبل از اینکه جواب بده، نگاهم رو به رو‌به‌رو دادم... با خنده گفت: آره خب... بام‌تهران... چرا انقدر تعجب کردی؟ + آخه... یکم از ارتفاع می‌ترسی... - خب... الان ترسم کمتر شده... از طرفی، خیلی جای قشنگیه... ارزشش رو داره... حتی اگه بترسم... مکثی کوتاهی کرد و بعد ادامه داد... - البته اینم بگما... وقتی تو کنارمی، از هیچی نمی‌ترسم... دلم قنج رفت واسه حرف آخرش... بالبخند نگاه گذرایی بهش انداختم و همون‌طور که دنده رو عوض می‌کردم گفتم: باشه... پس پیش به سوی بام‌تهران... یه ماشین داشت تعقیبمون می‌کرد... سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم... اما مثل همیشه عطیه فهمید و گفت: چیزی شده؟ + نه... چطور؟ - آخه... یهو رنگت پرید... پریشون شدی... + اینا رو همه رو تو یه نگاه بهم فهمیدی؟ - بله😌😁 + عجب... یعنی خوشم میاد از خودم بیشتر می‌شناسیم😶 هر دو خندیدیم... دوباره حواسم رفت سمت ماشینه... هنوز دنبالمون بود... پیچیدم تو یه خیابون... عطیه انگار خواست چیزی بگه که پشیمون شد... به هزاربدبختی ضد زدم... ماشین رو پارک کردم... خورشید داشت غروب می‌کرد... + بفرمایید... اینم بام‌تهران... با ذوق گفت: وای خدا... خیلی وقت بود نیومده بودم... هنوز همون‌قدر قشنگه... حتی شاید بیشتر از قبل... + آره... حالا نظرت چیه بریم یکم قدم بزنیم و غروب خورشید رو ببینیم؟! - موافقم... از ماشین پیاده شدیم... نزدیک ارتفاع قدم می‌زدیم... غروب خورشید خیلی قشنگ بود... هوا سردتر از همیشه بود... دستام رو کردم تو جیبم... رو کردم به عطیه و گفتم: سردت نیست؟! اگه سردته برگردیم... همون‌طور که جلوش رو نگاه می‌کرد با لبخند گفت: نه... خوبه... + عطیه... - جانم؟! + میگم... تو چرا هیچ‌وقت چیزی از من نمی‌خوای؟! تعجب کرد... - منظورت چیه؟! خوب می‌دونست منظورم چیه... از بزرگواریش بود که به روی خودش نمیاورد... سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم: چون می‌دونی نمی‌تونم انجام بدم... چون می‌دونی شرمندت میشم... دستم رو گرفت و گفت: محمد‌جان این حرف رو نزن... هیچی ازت نمی‌خوام... چون همین‌جوریش باهات خوشبختم... خیلی هم خوشبختم... روزی هزاربار خداروشکر می‌کنم که همسر خوب و با وفایی مثل تو دارم... یه مرد واقعی و با ایمان... کسی که نماز شَبِش فراموش نمیشه... طاقت دیدن غم هم‌نوعش رو نداره... مردی که جونش رو گرفته کف دستش... واسه امنیت و آرامش کشور و مردمش... قهرمانی که گمنامه و به این گمنامی افتخار می‌کنه... یه مدافع... مدافع عـ♥️ـشق...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حرفاش قشنگ بود و... بوی عشق می‌داد... عشق واقعی... که دو طرفه بود... لبخند پر رنگی زدم و گفتم: از همون روز اولی که دیدمت، عاشقت شدم... عاشق حجب و حیات... عاشق مهربونیت... عاشق صورت ماهت... عطیه خیلی دوست دارم... خیلی... با همون لبخند قشنگش گفت: منم دوست دارم... چند لحظه فقط همدیگرو نگاه می‌کردیم... یهو عطیه گفت: بسه دیگه... خیلی رمانتیک شد😐 پوکرفیس نگاش کردم و بعد آروم خندیدیم... نشستیم روی نمیکت... گوشیم زنگ خورد... از جیبم بیرون آوردم... با دیدن اسم "فاطمه♥️" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم... + سلاااااام بر فاطمه‌بانو... خواهر گرامی... - سلاااام بر آقا‌محمد... برادر بی‌وفا... + دست شما درد نکنه فاطمه‌خانم... حالا دیگه ما شدیم بی‌وفا؟! - بله خان‌داداش... یه تلفن که به ما نمی‌زنی... خونمونم که نمیای... منم هر وقت میام خونتون یا نیستی، یا داری میری... زنگ هم می‌زنم معمولا جواب نمیدی... بی‌وفایی دیگه... دستم رو به حالت تسلیم بالا آوردم و با تعجب گفتم: خیلی خوب... ببخشید... عطیه با لبخندی که ناشی از نگه داشتن خندش بود نگام می‌کرد... خنده‌ی ریزی کردم و سرم رو تکون دادم... + حالا این خواهر ما نمی‌خواد بگه چرا به برادر بی‌وفاش زنگ زده؟! - حالا من یه چیزی گفتم... دلیل نمیشه تو بی‌وفا باشی... هر دو خندیدیم... - زنگ زدم بگم واسه شام بیاین اینجا... عزیز هم هست... دور همیم... خوش می‌گذره... دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... - منتظرما... دیر نکنید... + بازم چشم... - مراقب خودت و عطیه و عشق عمه هم باش... خندیدم و گفتم: چشم چشم... تک‌خنده‌ای کرد و بعد گفت: سلام برسون... + تو هم همین‌طور... - فعلا یا‌علی... + علی‌یارت... گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت عطیه که با دیدن صحنه روبه‌روم خشکم زد... زبونم بند اومده بود... انگار قلبم دیگه نمی‌زد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن1: حرفای قشنگشون🙂♥️ پ.ن2: مدافع عـ♥️ـشق...🙃 پ.ن3: شاید خماری😊✨ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌) لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" عطیه خم شده بود... از زور درد... ناله‌های آرومش داغونم کرد... + یا‌حسین... عطیه چی شدی؟ جواب نداد... دستش رو گرفتم و با التماس و نگرانی گفتم: منو نگاه کن... بدون اینکه تکونی بخوره گفت: خو... بم... هنوز حرفش تموم نشده بود که باز نالش بلند شد... - آییییییی... تقریبا داد زدم... + یازهرا... کسی دور و برمون نبود... بازوش رو گرفتم و آروم بلندش کردم... رفتیم سمت ماشین... در رو براش باز کردم. وقتی نشست، در رو بستم و سریع نشستم پشت فرمون... ماشین رو روشن کردم و پام رو تا آخر روی پدال‌گاز فشار دادم... مدام بوق می‌زدم تا شاید ماشینایِ‌جلویی یه تکونی بخورن... + اَهههه... برو دیگه... خداروشکر راه تقریبا باز شد... عطیه از درد به خودش می‌پیچید... بمیرم... دلم کباب شد براش... نیم نگاهی بهش انداختم و بعد با صدای لرزونم گفتم: عطیه‌جانم... خانمی... طاقت بیار... الان می‌رسیم... نمی‌تونست حتی جوابم رو بده... یه دستش رو به داشبورد تکیه داده بود و دست دیگش هم روی دلش بود... معلوم بود خیلی درد داره... اما سعی داشت بروز نده... چشماش رو بسته بود... زیر لب چیزایی می‌گفت... فهمیدم داره آیت‌الکرسی می‌خونه... منم که مثل همیشه توی دلم صلوات می‌فرستادم و از خدا کمک می‌خواستم... درد خودم هم کلافم کرده بود... اما الان عطیه واسم از هر چیز و هر کسی مهم‌تر بود... بالاخره رسیدیم... برگشتم سمت عطیه و گفتم: صبر کن برم یه ویلچر بیارم. - نـ... نمی... خواد... خودم... می‌تونم... بیام... + آخه... - محمدددد... - آخخخ... هول شدم و گفتم: خیلی‌خب... حرص نخور... پیاده شدم و در رو براش باز کردم... کمک کردم پیاده شه... همین که وارد سالن بیمارستان شدیم، یه پرستار اومد سمتمون و رو به من گفت: چی شده؟ به عطیه اشاره کردم... با دیدن حال و روزش آروم گفت: بارداره؟ سرم رو تکون دادم... یه نفر رو صدا زد... یه خانم تقریبا سی ساله که روپوش پرستاری تنش بود اومد... پرستاره به خانمی که تازه اومده بود گفت: ایشون رو ببرید اتاق ۲۳۰ که دکتر بیان معاینشون کنن... پرستار به کمک عطیه اومد... خواستم باهاشون برم که پرستار اول گفت: آقا شما لطفا با من بیاین پذیرش... مشخصات بیمارتون رو بگین... به ناچار همراهش رفتم... بعد از پر کردن فرم، رفتم سمت اتاقی که عطیه بود... خداروشکر دکتر عطیه بیمارستان بود... به دیوار تکیه داده بودم... پرده تقریبا تا آخر کشیده شده بود... اما می‌تونستم صورت عطیه رو که رو به دکتر بود ببینم. خداروشکر به خاطر مسکنی که دکتر داد، یکم بهتر شد. اما هنوزم رنگش پریده بود. یه لحظه برگشت سمتم... لبخند کم‌رنگی زدم و چشمام رو روی هم فشار دادم. لبخند کم‌جونی زد و دوباره چرخید سمت دکتر و گفت: خانم‌دکتر... بچم... خوبه؟! نمی‌تونستم چهره‌ی دکتر رو ببینم... اما می‌تونستم صداش رو بشنوم... چند لحظه بعد از سوال عطیه گفت: خوب که...... بله خوبه... اما می‌تونه بهتر هم باشه... نگران شدم... بیشتر واسه عطیه... صدای عطیه هم رنگ نگرانی گرفت... عطیه: چیزیش که نشده؟ دکتر: نه عزیزم... نگران نباش... گفتم که... خداروشکر خوبه... اما شما و همسرتون باید خیییلی بیشتر از اینا مراقب باشین... الان شما توی وضعیتی هستی که اصصصلا نباید استرس داشته باشی... چون نه واسه خودت خوبه... نه واسه دختر کوچولوت... نفس عمیقی کشیدم. دکتر: واسه اطمینان بیشتر، امشب رو مهمون ما هستی. بعد من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت: شما هم برین کارای بستریشون رو انجام بدین... پرده رو تا آخر کشیدم تا راحت باشیم. روی صندلی کنار تختش نشستم. + بهتری؟! - سرش رو تکون داد. لبخند محوی زدم. + خداروشکر... - ببخشید... خیلی اذیت شدی. اخم ریزی کردم و گفتم: این چه حرفیه می‌زنی؟! اگه قرار به اذیت شدنه، تو خیلی بیشتر از من اذیت شدی. - چقدر شکسته شدی توی همین چند ساعت... راست می‌گفت... توی همین چند ساعت... تا ترافیک باز شد... تا رسیدیم... تا دردش آروم شد... پیر شدم... بالبخند گفتم: فدای سرت... آهی کشیدم و گفتم: ببخشید... - وا... چرا؟! + عطیه من که می‌دونم تمام نگرانیت منم... توروخدا... جان محمد انقدر نگرانم نباش... شنیدی که... دکتر هم گفت نگرانی برات خوب نیست... باور کن من مراقب خودم هستم. - بخدا دست خودم نیست... اما چشم... همه سعی خودم رو می‌کنم که دستور فرمانده رو عملی کنم. خندیدم و سرم رو تکون دادم. + میگم... اذیتت که نمی‌کنه؟! - نه... خداروشکر مثل باباش آرومه... + باباشم الان آرومه... خندید و گفت: جدا؟! + بله عطیه‌خانم... منو اینجوری نبین... بچه که بودم، کلی شیطنت می‌کردم... - بله می‌دونم... عزیز یه سری از شیطنت‌هات رو برام تعریف کرده!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ اوه‌اوه... پس آبروم رفته... خنده‌ی ریزی کرد. + البته همون‌طور که می‌بینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 - بر منکرش لعنت😁✨ هر دو خندیدیم... خوشحال بودم که الان خوبه و می‌خنده... + ولی حالا جدای از شوخی، از نظر آروم بودن، به هردومون میره... چون مامانشم ماشاالله هزار ماشاالله آرومه... فقط خدا نکنه عصبانی شه... - عههه... محمدددد... + نگفتم؟ - خیلی بدجنسی😐 + خیلی👌🏻😊😂 نمی‌دونم چی شد که یهو..... تند تند داشتم غذامو می‌خوردم که سارا با خنده گفت: رسووول! لقمه توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: جانم؟ - همه‌ش برای خودته آرومتر بخور... منم خندیدم و گفتم: اینطوری می‌چسبه... + راستی تو چرا نمی‌خوری؟ تا اومد جواب بده، گوشیم زنگ خورد، با دیدن اسم سعید سایلنتش کردم که بعداً بهش زنگ بزنم. - کی بود رسول؟ خیلی خونسرد و عادی گفتم: داداشِ به درد نخورت... کارد روی میز رو گرفت سمتم و با تعجب گفت: داداشِ من به درد نخوره؟😐🔪 آب دهنم رو قورت دادم و دستام رو به حالت تسلیم بالا آوردم. + حالا من یه چیزی گفتم... شما اونو غلاف کن. لبخند کم‌رنگی زد و کارد رو روی میز گذاشت... اخم ریزی کرد و گفت: با سعید دعوات شده؟ با خنده گفتم: نه بابا چه دعوایی؟ - آخه سابقه نداره تو تلفن سعید رو رد کنی. + خواستم با آرامش فسنجونم رو بخورم و از دیدن خانم‌خوشگلم لذت ببرم😕😄 ولی خدایی به درد نخور نیست؟!😶 + رسسسوولللل😐🔪 + خیلی‌خوب‌خیلی‌خوب😂 + الان بهش زنگ می‌زنم😊 موبایلم رو برداشتم و جلوی چشمای رضایت‌مند سارا با سعید تماس گرفتم که زود جواب داد... - چطوری رسول؟ + سلام خوبی؟ - سلام، خوبم شکر... چرا جواب نمی‌دی؟ + داشتم غذا می‌خوردم، جانم؟ - اممم... راستش... داوود از بیمارستان زنگ زد... دلشوره گرفتم... + خوب؟ - خوب یه خبر داد بهمون... با کلافگی و نگرانی گفتم: سعید چرا جون به لب می‌کنی آدمو؟ درست بگو حرفتو... آقامحمد طوریش شده؟ - نه بابا آروم باش بی‌جنبه... خدا نکنه... داشتم اذیتت می‌کردم! + خیلی مسخره‌ای... خنده‌ی ریزی کرد و گفت: شما بیشتر، حالا بگذریم... آقای عبدی گفتن حال محمد که بهتر شد مرخصی رد می‌کنن با محمد بریم مشهد... با ذوق گفتم: واقعا سعید؟ - اره بخدا... خیلی خوشحال شدم... بالاخره آقا طلبیدمون... + خیلی خبر خوبی بود، فقط پرونده چی؟ - فعلاً که اونا مارو زیر نظر دارن... آقای عبدی برامون تامین گذاشته... ولی اگه بریم سفر فکر می‌کنن خیلی روی پرونده جدی نیستیم، اون‌موقع از غفلتشون استفاده می‌کنیم و همه چیز به سمت ما برمی‌گرده. + خوب این عا... یهو دیدم حال سارا به هم خورد و دوید طرف سرویس! با نگرانی گفتم‌: سارا چی شدی؟ سعید: رسول چیزی شده؟ + سارا؟ گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و گفتم: سعید بهت زنگ می‌زنم... گوشی رو پرت کردم روی میز و رفتم پیش سارا... معده‌ش خالی بود... دستپاچه گفتم: سارا بیا فقط یه چادر بپوش بریم دکتر... یه مشت آب زد به صورتش و گفت: نمی‌خواد دکتر رو توی زحمت بندازیم... طبیعیه... هنگ کردم... + ها؟ از سرویس بیرون اومد و رفت و نشست روی صندلی... + گفتم طبیعیه... من هنوز با تعجب نگاش می‌کردم... مکثی کرد و بعد با خنده گفت: خیلی بانمک شدی بابا رسول... کم مونده بود پس بیفتم... - چ.... چی؟ + قیافت خیلی بانمک شده... خداکنه اینم به باباش بره و تحت هر شرایطی نمکِ‌جمع باشه... تو شوک بودم... به خودم اومدم و داد زدم... + اییییییوووولللللل - وااای رسول... تو جور دیگه‌ای بلد نیستی ذوق کنی؟! + جون رسول جدیه؟ - نه الکیه... لبام آویزون شد... لبخند پر رنگی زد و با خنده گفت: خب معلومه که جدیه... داشتم ذوق‌مرگ می‌شدم... + آخ جووووونننن... وای خدایا... خدایا شکرتتتت... عاششششقتم خداااا... - هیس آروم... همه دنیا فهمیدن... + بزار بفهمن... وای‌وای‌وای... باورم نمیشه... بالاخره منم دارم بابا میشم... یهو گوشی سارا زنگ خورد... جواب داد... + جانم نرگس؟ - ... خنده‌ی‌ریزی کرد و گفت: پس می‌خواستی کی باشه؟ - ... + آره خوبم... فقط یه ذره حالم بد شد... - ... + آره خداروشکر... - ... + خدا نکنه عزیزم... - ... + منتظریم... خداحافظ... گوشی رو قطع کرد و گفت: نرگس بود... گفت امشب میان اینجا... + خوش اومدن... چند ماهشه؟ خنده‌ای کرد و سرش رو تکون داد... بعد گفت: دو ماه... + الهی فدای خودش و مامانش بشم من... - خدانکنه... دوباره گوشیش زنگ خورد... لبخندی زد و تماس رو وصل کرد... - سلام دایی‌سعید... از گفتن دایی‌سعید، جفتمون خندیدیم... + وای سارا... دارم لحظه‌شماری می‌کنم واسه اومدنش... لبخند کم‌رنگی زد و گفت: منم همین‌طور... + سالمه دیگه؟! - بله... + خب خداروشکر... دختره یا پسر؟ - هنوز که مشخص نشده... چند ماه دیگه معلوم میشه... + وای من چجوری تا چندماه دیگه صبر کنم...! تک‌خنده‌ای کرد و گفت: چاره‌ای جز صبر کردن نداری... پس باید تحمل کنی... آهی کشیدم... + خیلی سخته... شما پدر نیستی... حال منو