حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
همگی خندیدیم. آقامحمد گفت: آقایون اگه خندههاتون تموم شد اجازه میدین بنده حرف بزنم؟ وایِمن... اصل
هنوزم میترسم...
از ۱۸ سالگی برام خواستگار میومد...
همین چند هفته پیش هم پسر همکار بابا صحبت کرده بود...
اما من به همشون جواب منفی دادم...
نه فقط به خاطر ترسم...
ترس فقط یکی از دلایلشه...
مهمترین دلیلش اینه که هیچحسی به هیچکدومشون نداشتم...
اما الان... با خواستگاری آقایرضایی، یه جوری شدم...
انگار... یه حس جدید درونمه...
انگار........ دلم لرزیده...
فقط خدا میدونه تو دلم چه غوغاییه...
امروز هوای تهران نسبت به بقیهی روزا پاکتره...
نفس عمیقی کشیدم...
+ خدایا... نمیدونم چه کنم... نمیدونم... سردرگمم... کمکم کن که بیشتر از هر وقت دیگهای به کمکت نیاز دارم... میدونم مثل همیشه تنهام نمیزاری و... کمکم میکنی... خیلی دوست دارم... خداجونم...
سوار ماشین شدم...
به مامانم پیام دادم که یکم دیرتر میام تا نگران نشه...
رفتم سمت حرم شاهعبدالعظیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: باز هم طولانی والبته... طنز و... احساسی...😄🌿
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_123
#محمد
یهو داوود پخش زمین شد...
وای خدا... من از دست اینا چیکار کنم؟
آخه یکی نیست بگه پشت در جای وایسادنه؟
نگرانش شدم.
بادرد زیاد نشستم روی زانوهام و کمکش کردم تا بشینه...
داوود رو رسوندم خونشون.
بمیرم الهی...
خیلی بهش سخت می گذره.
حالش رو میفهمم.
وقتی با عزیز رفتیم خواستگاری عطیه، یک هفته طول کشید تا جواب بده.
تو اون یک هفته، اصلا آروم و قرار نداشتم.
هر یک ساعتش برام به اندازه یکسال میگذشت.
همش دلشوره داشتم که نکنه به خاطر شغلم چواب منفی بده.
اما... دلش به عقلش فرمان داد...
مثل خودم...
یادش بخیر...
انقد غرق در افکارم بودم، که نفهمیدم کی رسیدم.
تا به خودم اومدم، دیدم جلوی در خونم.
از ماشین پیاده شدم.
کوچه خلوتتر از همیشه بود.
زنگ در رو زدم.
چند لحظه بعد، صدای عطیه رو شنیدم که آروم گفت: کیه؟
آرومتر از خودش گفتم: آقاتون تشریف آوردن.
در رو باز کرد.
لبخند به لب داشت.
همین لبخندش کافی بود تا مرحم همه دردا و خستگیام بشه.
باصدای آرامشبخشش، به خودم اومدم.
- محمد کجایی؟
+ ها؟ جانم؟
- دو ساعته دارم صدات میکنم.
بالبخند گفتم: ببخشید حواسم نبود.
- چرا انقدر دیر اومدی؟ نگرانت شدم.
ترجیح دادم از ماجرای امروز چیزی بهش نگم.
نمیخواستم بیشتر از این نگرانم بشه.
+ ببخشید... درگیر کار بودم. زمان از دستم در رفت.
بالحن مظلومانهای گفتم: حالا... اجازه هست بیام داخل؟
- خیر...
باتعجب گفتم: خیر؟
ریز خندید و گفت: محمد جدیدا خیلی مظلوم شدیا...
+ من مظلوم بودم.
- بله... درست میفرمایین.
هر دو خندیدیم.
از جلوی در کنار رفت.
- بیا تو سرده. خدایی نکرده سرما میخوری.
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: به روی چشم بانو...
وارد حیاط شدم و در رو بستم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: وقت نکردم بلندبالا بنویسم...
ان شاءالله اگه بشه و عمری باشه، بعد از امتحانات جبران میکنم...😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_124
#محمد
نیمخیز شدم و خرید ها رو گذاشتم زمین...
همین که خواستم صاف بایستم، درد بدی توی پهلوم پیچید...
از شدت درد، لبم رو گاز گرفتم...
دستم رو کنار زخم پهلوم گذاشتم...
نفسم بند اومد...
خداروشکر عطیه تو اتاق بود و ندید...
وگرنه خیلی نگران میشد...
روی صندلی نشستم...
صدای عطیه اومد...
- محمد...
خودم رو جمعوجور کردم و صدام رو صاف کردم...
+ جانم؟!
- یه لحظه بیا...
+ اومدم...
بلند شدم و رفتم تو اتاق...
نشسته بود پشت میز کارش و سخت مشغول کار بود...
+ جونم؟ چی شده؟
برگشت سمتم و با لبخند گفت: جونت سلامت... راستش یه متن فرانسه هست... گفتم تو که کاملا مسلطی یه کمکی بکنی که زودتر ترجمش کنم...
- باشه حتما... میتونم ببینمش؟
سرش رو تکون داد...
چند تا از کاغذ هایی که روی میزش بود رو برداشت و به سمتم گرفت...
- بفرما...
ازش گرفتم...
+ دست شما درد نکنه...
نگاهم رو به برگه ها دادم...
سرم رو بالا آوردم که تازه متوجه شدم عطیه داره بالبخند مهربون و قشنگش نگام میکنه...
لبخند کمرنگی زد...
+ چیزی شده؟
به خودش اومد...
- نه... چیزی نشده... چطور؟!
+ آخه... یه جور خاصی نگام میکنی...
با همون لبخند گفت: خب... وقتی غرق کارت میشی، اصلا متوجه اطرافت نمیشی و... این... خیلی برام جالبه. خیلی جذاب میشی!
خندیدم...
- وا... چرا میخندی؟!
با همون صدایی که رگههایی از خنده توش پیدا بود گفتم: تا حالا کسی بهم نگفته بود وقتی غرق کار میشم، جذاب میشم...
هر دو خندیدیم...
نمیدونم چی شد که خندش خیلی زود جاش رو به غم داد...
این رو از تغییر حالت خندونش به چهره غمگینش فهمیدم...
با نگرانی گفتم: چی شد عطیه؟ خوبی؟
سرش رو پایین انداخت...
با صدای لرزونش که ناشی از نگه داشتن بغضش بود گفت: محمد چرا درداتو از من پنهان میکنی؟
نمیدونستم چی بگم...
حرفی واسه گفتن نداشتم...
+ عطیه... من... خب...
- محمد... تو هر چقدر هم جلوی من بگی و بخندی، نمیتونی دردت رو ازم پنهان کنی... فکر نکن چون چیزی نمیگم، حواسم بهت نیست... من همسرتم... با یه نگاه میفهمم حالتو...
اشکی که روی گونش بود رو با پشت دستش پاک کرد...
نگاه غمانگیزم رو به صورتش دوختم...
+ عطیهجان نکن... ببخشید... اشتباه کردم... تو که میدونی من طاقت دیدن اشکت رو ندارم...
با صدای گرفتهش گفت: الان... درد داری؟
میدونستم حتی اگه بگم نه میفهمه...
برای همین گفتم: یکم... اما نگران نباش... زیاد نیست...
- دراز بکش روی تخت زخمتو ببینم...
اصلا دلم نمیخواست ببینه...
چون میدونستم اگه ببینه، دلش آشوبتر میشه...
برای همین لبخند محوی زدم و گفتم: چی رو میخوای ببینی خانومَم؟! یه زخم کوچیکه... چند روز دیگه هم خوب میشه... انقدر نگران نباش...
- محمدددد... میخوام پانسمانش رو عوض کنم... اینجور زخما اگه بهش رسیدگی نشه، خدایی نکرده عفونت میکنه...
+ نمیخواد اذیت میشی...
- اوووو... همچین میگی اذیت میشی انگار میخوام چیکار کنم... نترس... اذیت نمیشم... برو دراز بکش... منم میرم وسایل پانسمان رو میارم...
خواست بلند شه که گفتم: تو بشین... خودم میارم...
- باشه...
آروم دراز کشیدم...
لباسم رو بالا زد...
نگاه غمگینی بهم انداخت و گفت: بمیرم الهی... خیلی عمیقه که...
+ خدا نکنه... دکتر گفت خیلی زود خوب میشه... نگران نباش...
لبخند کمرنگی زد و گفت: آره... خوب میشه... اما اگه استراحت کنی، مراقبت کنی...
+ چشم... هم استراحت میکنم، هم مراقبت...
نفس عمیقی کشید...
- امیدوارم...
+ امیدوار نه... مطمئن باش...
چند لحظه تو سکوت فقط نگاهم کرد و بعد هر دو آروم خندیدیم...
- خب... اینم از این... تموم شد...
+ دست شما درد نکنه...
خواستم بشینم که مانع شد...
- الان نه... یکم استراحت کن...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم... هر چی شما بگی...
لبخند قشنگی زد...
و همین لبخندش، مرحم دردم بود...
#راضیه
شبکه های ضریح رو گرفتم و سرم رو بهش تکیه دادم...
از ته دلم گریه میکردم...
نمیدونم چم شده بود...
اما اینو میدونم که ناخواسته دلم خیلی گرفته بود...
اشکام صورتم رو خیس کرده بودن...
با خدا درد و دل میکردم...
نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره از ضریح دل کندم...
اشکام رو پاک کردم و بوسهای به ضریح زدم...
یه جای خلوت و دنج پیدا کردم و نشستم...
کیفم رو برداشتم...
کتاب دعام معمولا همیشه همراهم بود...
از توی کیف بیرونش آوردم و شروع به خوندن زیارت عاشورا کردم...
با کلمهبهکلمش اشک ریختم...
وقتی تموم شد، کتاب رو بوسیدم و توی کیفم گذاشتم...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و زانوهام رو بغل کردم...
رو به حرم گفتم: خستم... خیلی خستم... سردرگمم... نمیدونم چی درسته و چی غلط... خودت کمکم کن... نزار خطا برم... یه کاری کن تو راهی که قدم برداشتم و عاشقشم،
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
شهید شم و بهت برسم... نزار کم بیارم... مثل همیشه، قرار دل بیقرارم باش...
همون لحظه صدایی از گلدسته های حرم به گوشم خورد...
- یا من تحل بهی عقدالمکاره... و یا من.......
صدای آقایفانی بود...
دعای هفتم صحیفه سجادیه که از بچگی عاشقش بودم...
چادرم رو روی صورتم کشیدم...
همراه باهاش زمزمه میکردم و اشک میریختم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: شاید احساسی...🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_125
#راضیه
از شدت گریه، به هقهق افتاده بودم...
شونههام میلرزید...
تو حال و هوای خودم بودم که گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
هم تعجب کردم و هم ترسیدم...
سرم رو آروم بالا آوردم...
اشکام جلوی دیدم رو تار کرده بودن...
دستی به چشمام کشیدم...
واضحتر دیدم...
یه خانم میانسال بالای سرم ایستاده بودن و با لبخندِ مهربونی نگام میکردن...
باصدای گرفتهم سلام آرومی دادم و با همون مهربونی جوابم رو دادن...
خواستم بلند شم که دستشون رو روی
شونم گذاشتن و گفتن: بشین دخترم... راحت باش...
کنارم نشستن و گفتن: مزاحم خلوتت نیستم؟!
بالبخند گفتم: نه حاجخانم... این چه حرفیه؟ مراحمین...
همچنان بالبخند نگام میکردن...
حس میکردم گونههام از شدت خجالت سرخ شدن...
+ ببخشید... چیزی شده؟
به خودشون اومدن و با خندهی ریزی گفتن: نه عزیزم... فقط... راستش... برام عجیبه... دختری تو سن تو... چرا باید انقدر اشک بریزه؟!
لبخند تلخی زدم.
سرم رو پایین انداختم.
آهی کشیدم و گفتم: هر کس یه مشکلی داره مادر...
- بله درسته...
مکثی کردن و بعد گفتن: شما که انقدر دلت پاک و صافه، واسه پسر من هم دعا کن...
+ والا... من که دلم انقدرا هم که شما میگین پاک نیست... اما چشم... دعا میکنم...
دستشون رو روی پام گذاشتن و گفتن: قدر خودت و دلت رو بدون... توی این دور و زمونه کمتر کسی پیدا میشه که مثل تو، دلش پاک باشه، نجیب و باحیا باشه، خانم باشه... مراقب باش غبار گناه، روی دلت نشینه و آلودش نکنه...
+ چشم... ممنون از نصیحتتون...
- خواهش میکنم... دعا یادت نره ها...
آروم خندیدم و گفتم: چشم... حتما... محتاجیم به دعا...
بلند شدن...
منم به احترامشون ایستادم...
- من دیگه میرم... بازم میگم... مراقب خودت و دلت باش...
+ میخواین برسونمتون؟
- نه عزیزم... وسیله هست... پسرم میاد دنبالم...
+ هر طور راحتین...
- فقط اینکه... میتونم قبل از رفتن یه سوال ازت بپرسم؟!
+ بفرمایید...
بعد از یکم اینپا اونپا کردن گفتن: شما....... مجردی؟
نزدیک بود از شدت تعجب و خجالت پس بیفتم...
به زور گفتم: ب.... بله... چطور؟
- میخواستم اگه قابل بدونی، برای پسرم... ازت خواستگاری کنم...
انگار یه سطل آبیخ روم خالی کردن...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید حاجخانم... من... من نمیتونم... یعنی... شرایطش رو ندارم... واقعا معذرت میخوام...
چند لحظه سکوت کردن...
بعد با لبخند گفتن: چرا باید معذرت بخوای دخترم؟ زندگیه خودته... حق انتخاب هم با خودته...
آهی کشیدن و ادامه دادن...
- حتما قسمت نیست...
دستشون رو گرفتم و با لبخند گفتم: ان شاءالله یه عروس خوب نصیبتون بشه...
- ان شاءالله...
بعد از چند دقیقه صحبت، خداحافظی کردیم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...
#رسول
جلوی در خونهی سعید ایستادم...
- دست شما درد نکنه استاد...
+ خواهش میکنم جناب مهندس... وظیفه بود...
پوکرفیس نگام کرد و گفت: وااای... من یه اشتباهی کردم... سر پروندهی گاندو چندبار کراوات زدم... شما هنوز فراموش نکردین؟!
+ صددرصد خیر... راستی خوب شد گفتیا... داشت یادم میرفت... آخرش نگفتی...
چشماش رو ریز کرد و گفت: چیو؟
+ اینکه کراواته یه گرهای بود یا دو گره...
زدم زیر خنده...
- نچنچ... بیچاره خواهرم...
اینو که گفت خندم رو خوردم و گفتم: هارهارهار...
خندید و گفت: حتما باید با سارا صحبت کنم...
- خیلی بیجنبه ای سعید...
با همون صدایی که خنده توش موج میزد گفت: خیییییلی...
+ وقت دنیاااا رو میگیری با این بیجنبهبازیات...
هر دو خندیدیم...
- بیا تو یه استراحتی بکن... بعد برو خونه...
+ ممنون... باید برم... سارا منتظرمه...
- خیلی خوب... سلام برسون...
+ قربونت... تو هم سلام برسون...
- فعلا...
سرم رو تکون دادم و گفتم: به سلامت...
از ماشین پیاده شد، گازش رو گرفتم و رفتم سمت خونه...
هوووفففف...
باز خوردم به ترافیک...
اَه...
گوشیم زنگ خورد...
با دیدن اسم "شوهرخواهر😂" ناخودآگاه خندیدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلااااااام... آقای شوهرخواهر...
- و علیکم السلام... جناب برادرزن... داداش من هنوز تو گوشیت شوهرخواهر سیوم؟!
+ بله... خودت این بازی رو شروع کردی...
- خب حالا میگم اشتباه کردم... عوضش کن...
+ نچ... دیگه واسه پشیمونی دیره... خیلی دیره...
- مثل تو فیلما حرف نزن...
+ تابلو بود دیالوگ فیلمه؟!
- خیییلی...
همراه با فرشید خندیدم...
بعد از اینکه خندههامون تموم شد گفتم: چه خبر؟ کاری داشتی زنگ زدی؟
- آره... میگم که..... تو الان سایتی؟
- نه... آقایعبدی هممون رو فرستادن خونه...
- حتی آقامحمد رو؟
+ حتی آقامحمد رو...
- عجب...
+ چرا پرسیدی؟
نفس عمیقی کشید و گفت: میخواستم بیام سایت ببینمتون... حیف شد...
- تو خیلی بیخود... چیز یعنی... خیلی اشتباه میکنی بیای سایت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
- مگه دکتر نگفت باید استراحت کنی؟
+ اوووو... حالا انگار دو روزه سرپام... بابا خب به اندازه کافی استراحت کردم دیگه... دلم براتون تنگ شده بود... گفتم بیام همدیگرو ببینیم...
- نگران نباش... اگه به آقامحمده، که فردا راس ساعت ۸ میاد سایت... در اون صورت ما هم میریم... تو هم بیا... خوش میگذره...
خندید و گفت: وقت دنیا رو میگیری رسول...
خندهی ریزی کردم...
- امشب خونهای دیگه؟!
+ آره...
- پس مزاحم میشیم...
+ مزاحم چیه داداش؟ مراحمین...
- قربانت... کاری نداری؟
صدای بوق ماشینای پشت سرم کلافم کرده بود...
برای همین گفتم: نه... عرضی نیست... مراقب خودت و ریحانه باش...
+ توهم مراقب خودت و ساراخانم باش... اسم منم درست کن تو گوشیت... واسه خودت زشته... یکی میبینه فکرای ناجور میکنه... اگه درست کنی، منم درستش میکنم...
تکخندهای کردم و گفتم: باشه بابا... باشه...
مثل خودم خندید و گفت: فعلا یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو قطع کردم و حرکت کردم...
از ماشین پیاده شدم...
داشتم از عطر خوش فسنجون دیوونه میشدم...
در رو باز کردم و بلند و پرانرژی گفتم: سلاااااام بر خانومخانه...
سارا از آشپزخونه بیرون اومد...
معلوم بود خیلی از دیدنم خوشحال شده...
باذوق گفت: سلااااام بر آقایخانه... خسته نباشی...
خرید هایی که کرده بودم رو روی اُپن گذاشتم...
برگشتم سمتش و با لبخند گفتم: ممنون... چطوری؟
- خوبم شکر... تو چطوری؟
+ اصلا مگه میشه شما خوب باشی، من بد باشم؟!
خندید و گفت: خیر...
+ پس نتیجه میگیریم که منم خوبم...
- بلهبله...
+ اووووم... بهبه... چه بویی راه انداختی... عطر فسنجونت تا سر کوچه میومدا...
- ما اینیم دیگه😌
+ بر منکرش لعنت😁
رفتم توی آشپزخونه...
در قابلمه رو برداشتم...
وای خدا...
دلم ضعف رفت از این همه زیبایی فسنجون😍😂
- خانمت رو میبینی دلت ضعف نمیره... فسنجون میبینی ضعف میره؟!🙄🤨😐
اوهاوه...
من باز بلند فکر کردم...
+ شما رو که همون روز اولی که دیدمت ضعف رفتم...
لپاش گل انداخت...
جفتمون داشتیم از خجالت آب میشدیم...
برای اینکه فضا یکمعوض شه گفتم: امممم... من یه تست بکنم...
قاشق رو برداشتم و خواستم بخورم که سارا گفت: ناخونک نزن آقارسول...
+ چشم😐💔
- بیبلا😉😊
قاشق رو گذاشتم سر جاش...
+ خب... چه خبر؟!
- خبر کههههه... اول برو دست و روتو بشور تا منم غذا رو بکشم... بعد بهت میگم چه خبره...
+ آهاااا... پس یعنی خبریه...!
- شاید...
خندیدم و سرم رو تکون دادم...
رفتم سمت سرویس...
#سعید
کلید انداختم و در رو باز کردم...
نرگس رو ندیدم...
صداش زدم...
+ نرگسجان... کجایی؟
صداش از اتاق اومد که گفت: الان میام...
چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و با لبخند گفت: سلام...
مثل خودش لبخند زدم و گفتم: سلااام... خانمدکتر...
- عه... سعید...
+ جانم؟
- من چندبار بگم تو خونه به من نگو خانمدکتر؟ الان خوبه منم به تو بگم آقایپلیس؟
خندهای کردم و گفتم: خب من که پلیس نیستم که...
با حرص و کشدار گفت: سعیییدددد...
+ باشه باشه... تمومش میکنم...
+ حالا بگو ناهار چی داریم که حسابی گشنمه...
با خنده گفت: از دست تو... کتلت درست کردم...
+ بهبه... دست شما دردنکنه... پس من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم... بعدم بیام که سفره رو بچینیم...
سرش رو تکون داد...
کتم رو آویزون کردم و رفتم تو حیاط...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: شاید عاشقانه...😄♥️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_126
#محمد
بعد از نماز شب، یکم قرآن خوندم و بعد هم خوابیدم...
با صدای اذان گوشیم، چشمام رو باز کردم...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم...
خداروشکر دردم نسبت به قبل کمتر شده بود...
عطیه رو بیدار کردم و با هم نمازمون رو خوندیم...
- محمدجان... بیا صبحونه...
+ الان میام عطیهجان...
لپتاپم رو خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم...
وارد آشپزخونه شدم...
عطیه یه صبحانهی مفصل درست کرده بود...
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم پشت میز...
با لبخند گفتم: بهبهبه... چه کردی... چقدر مفصل...
لبخند مهربونی زد و همونطور که چای میریخت گفت: دیدم نرفتی سرکار... گفتم یه صبحونهی مفصل با هم بخوریم...
+ عالیعالی...
خندید و گفت: محمد عاشق این تیکه کلامتم...
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: مخلصیم... منم عاشق این خندههاتم...
خندهی ریزی کرد...
فنجون چای رو مقابلم گذاشت...
+ دست شما درد نکنه...
روبهروم نشست و گفت: خواهش میکنم...
یکم از چاییم رو خوردم و گفتم: عزیز کو؟
- نیم ساعت پیش رفت خرید...
+ آها...
+ امممم... قند نداریم؟
انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: چرا داریم... یادم رفت بیارم...
خواست بلند شه که گفتم: شما بشین... من میارم...
لبخندی زد...
- تو کابینته پایینیه...
نشستم روی زانوهام...
باز هم همون درد همیشگی...
اهمیتی ندادم...
قندون رو برداشتم و نشستم سرجام...
مشغول خوردن شدیم...
بعد از صبحانه، با عطیه، ظرف ها رو شستیم و خونه رو مرتب کردیم...
وقتی کارا تموم شد، عزیز هم اومد...
+ خب عطیهخانم... من امروز کامل در خدمت شمام...
ابروهاش رو بالا داد و با ذوق گفت: واقعا؟!
+ بله، واقعا...
- یعنی... میتونیم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ وقت داری؟
+ صددرصد... و البته با کمال میل بانو...
با خوشحالی گفت: پس بعدازظهر بریم...
+ هر طور شما صلاح بدونی...
ساعت حدودای ۵ بعدازظهر بود که حاضر شدیم تا بریم بیرون...
عزیز هم اومد؛ اما با کلی اصرار، رفت خونه ی فاطمه...
میدونستم برای اینکه ما راحتتر باشیم، همراهمون نیومد...
+ خب... کجا بریم؟!
- اممم... بریم بامتهران؟
نگاهی بهش انداختم و بعد با تعجب گفتم: بامتهران؟
قبل از اینکه جواب بده، نگاهم رو به روبهرو دادم...
با خنده گفت: آره خب... بامتهران... چرا انقدر تعجب کردی؟
+ آخه... یکم از ارتفاع میترسی...
- خب... الان ترسم کمتر شده... از طرفی، خیلی جای قشنگیه... ارزشش رو داره... حتی اگه بترسم...
مکثی کوتاهی کرد و بعد ادامه داد...
- البته اینم بگما... وقتی تو کنارمی، از هیچی نمیترسم...
دلم قنج رفت واسه حرف آخرش...
بالبخند نگاه گذرایی بهش انداختم و همونطور که دنده رو عوض میکردم گفتم: باشه... پس پیش به سوی بامتهران...
یه ماشین داشت تعقیبمون میکرد...
سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم...
اما مثل همیشه عطیه فهمید و گفت: چیزی شده؟
+ نه... چطور؟
- آخه... یهو رنگت پرید... پریشون شدی...
+ اینا رو همه رو تو یه نگاه بهم فهمیدی؟
- بله😌😁
+ عجب... یعنی خوشم میاد از خودم بیشتر میشناسیم😶
هر دو خندیدیم...
دوباره حواسم رفت سمت ماشینه...
هنوز دنبالمون بود...
پیچیدم تو یه خیابون...
عطیه انگار خواست چیزی بگه که پشیمون شد...
به هزاربدبختی ضد زدم...
ماشین رو پارک کردم...
خورشید داشت غروب میکرد...
+ بفرمایید... اینم بامتهران...
با ذوق گفت: وای خدا... خیلی وقت بود نیومده بودم... هنوز همونقدر قشنگه... حتی شاید بیشتر از قبل...
+ آره... حالا نظرت چیه بریم یکم قدم بزنیم و غروب خورشید رو ببینیم؟!
- موافقم...
از ماشین پیاده شدیم...
نزدیک ارتفاع قدم میزدیم...
غروب خورشید خیلی قشنگ بود...
هوا سردتر از همیشه بود...
دستام رو کردم تو جیبم...
رو کردم به عطیه و گفتم: سردت نیست؟! اگه سردته برگردیم...
همونطور که جلوش رو نگاه میکرد با لبخند گفت: نه... خوبه...
+ عطیه...
- جانم؟!
+ میگم... تو چرا هیچوقت چیزی از من نمیخوای؟!
تعجب کرد...
- منظورت چیه؟!
خوب میدونست منظورم چیه...
از بزرگواریش بود که به روی خودش نمیاورد...
سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم: چون میدونی نمیتونم انجام بدم... چون میدونی شرمندت میشم...
دستم رو گرفت و گفت: محمدجان این حرف رو نزن... هیچی ازت نمیخوام... چون همینجوریش باهات خوشبختم... خیلی هم خوشبختم... روزی هزاربار خداروشکر میکنم که همسر خوب و با وفایی مثل تو دارم... یه مرد واقعی و با ایمان... کسی که نماز شَبِش فراموش نمیشه... طاقت دیدن غم همنوعش رو نداره... مردی که جونش رو گرفته کف دستش... واسه امنیت و آرامش کشور و مردمش... قهرمانی که گمنامه و به این گمنامی افتخار میکنه... یه مدافع... مدافع عـ♥️ـشق...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حرفاش قشنگ بود و... بوی عشق میداد...
عشق واقعی... که دو طرفه بود...
لبخند پر رنگی زدم و گفتم: از همون روز اولی که دیدمت، عاشقت شدم... عاشق حجب و حیات... عاشق مهربونیت... عاشق صورت ماهت... عطیه خیلی دوست دارم... خیلی...
با همون لبخند قشنگش گفت: منم دوست دارم...
چند لحظه فقط همدیگرو نگاه میکردیم...
یهو عطیه گفت: بسه دیگه... خیلی رمانتیک شد😐
پوکرفیس نگاش کردم و بعد آروم خندیدیم...
نشستیم روی نمیکت...
گوشیم زنگ خورد...
از جیبم بیرون آوردم...
با دیدن اسم "فاطمه♥️" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلاااااام بر فاطمهبانو... خواهر گرامی...
- سلاااام بر آقامحمد... برادر بیوفا...
+ دست شما درد نکنه فاطمهخانم... حالا دیگه ما شدیم بیوفا؟!
- بله خانداداش... یه تلفن که به ما نمیزنی... خونمونم که نمیای... منم هر وقت میام خونتون یا نیستی، یا داری میری... زنگ هم میزنم معمولا جواب نمیدی... بیوفایی دیگه...
دستم رو به حالت تسلیم بالا آوردم و با تعجب گفتم: خیلی خوب... ببخشید...
عطیه با لبخندی که ناشی از نگه داشتن خندش بود نگام میکرد...
خندهی ریزی کردم و سرم رو تکون دادم...
+ حالا این خواهر ما نمیخواد بگه چرا به برادر بیوفاش زنگ زده؟!
- حالا من یه چیزی گفتم... دلیل نمیشه تو بیوفا باشی...
هر دو خندیدیم...
- زنگ زدم بگم واسه شام بیاین اینجا... عزیز هم هست... دور همیم... خوش میگذره...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم...
- منتظرما... دیر نکنید...
+ بازم چشم...
- مراقب خودت و عطیه و عشق عمه هم باش...
خندیدم و گفتم: چشم چشم...
تکخندهای کرد و بعد گفت: سلام برسون...
+ تو هم همینطور...
- فعلا یاعلی...
+ علییارت...
گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت عطیه که با دیدن صحنه روبهروم خشکم زد...
زبونم بند اومده بود...
انگار قلبم دیگه نمیزد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: حرفای قشنگشون🙂♥️
پ.ن2: مدافع عـ♥️ـشق...🙃
پ.ن3: شاید خماری😊✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_127
#محمد
عطیه خم شده بود...
از زور درد...
نالههای آرومش داغونم کرد...
+ یاحسین... عطیه چی شدی؟
جواب نداد...
دستش رو گرفتم و با التماس و نگرانی گفتم: منو نگاه کن...
بدون اینکه تکونی بخوره گفت: خو... بم...
هنوز حرفش تموم نشده بود که باز نالش بلند شد...
- آییییییی...
تقریبا داد زدم...
+ یازهرا...
کسی دور و برمون نبود...
بازوش رو گرفتم و آروم بلندش کردم...
رفتیم سمت ماشین...
در رو براش باز کردم.
وقتی نشست، در رو بستم و سریع نشستم پشت فرمون...
ماشین رو روشن کردم و پام رو تا آخر روی پدالگاز فشار دادم...
مدام بوق میزدم تا شاید ماشینایِجلویی یه تکونی بخورن...
+ اَهههه... برو دیگه...
خداروشکر راه تقریبا باز شد...
عطیه از درد به خودش میپیچید...
بمیرم...
دلم کباب شد براش...
نیم نگاهی بهش انداختم و بعد با صدای لرزونم گفتم: عطیهجانم... خانمی... طاقت بیار... الان میرسیم...
نمیتونست حتی جوابم رو بده...
یه دستش رو به داشبورد تکیه داده بود و دست دیگش هم روی دلش بود...
معلوم بود خیلی درد داره...
اما سعی داشت بروز نده...
چشماش رو بسته بود...
زیر لب چیزایی میگفت...
فهمیدم داره آیتالکرسی میخونه...
منم که مثل همیشه توی دلم صلوات میفرستادم و از خدا کمک میخواستم...
درد خودم هم کلافم کرده بود...
اما الان عطیه واسم از هر چیز و هر کسی مهمتر بود...
بالاخره رسیدیم...
برگشتم سمت عطیه و گفتم: صبر کن برم یه ویلچر بیارم.
- نـ... نمی... خواد... خودم... میتونم... بیام...
+ آخه...
- محمدددد...
- آخخخ...
هول شدم و گفتم: خیلیخب... حرص نخور...
پیاده شدم و در رو براش باز کردم...
کمک کردم پیاده شه...
همین که وارد سالن بیمارستان شدیم، یه پرستار اومد سمتمون و رو به من گفت: چی شده؟
به عطیه اشاره کردم...
با دیدن حال و روزش آروم گفت: بارداره؟
سرم رو تکون دادم...
یه نفر رو صدا زد...
یه خانم تقریبا سی ساله که روپوش پرستاری تنش بود اومد...
پرستاره به خانمی که تازه اومده بود گفت: ایشون رو ببرید اتاق ۲۳۰ که دکتر بیان معاینشون کنن...
پرستار به کمک عطیه اومد...
خواستم باهاشون برم که پرستار اول گفت: آقا شما لطفا با من بیاین پذیرش... مشخصات بیمارتون رو بگین...
به ناچار همراهش رفتم...
بعد از پر کردن فرم، رفتم سمت اتاقی که عطیه بود...
خداروشکر دکتر عطیه بیمارستان بود...
به دیوار تکیه داده بودم...
پرده تقریبا تا آخر کشیده شده بود...
اما میتونستم صورت عطیه رو که رو به دکتر بود ببینم.
خداروشکر به خاطر مسکنی که دکتر داد، یکم بهتر شد.
اما هنوزم رنگش پریده بود.
یه لحظه برگشت سمتم...
لبخند کمرنگی زدم و چشمام رو روی هم فشار دادم.
لبخند کمجونی زد و دوباره چرخید سمت دکتر و گفت: خانمدکتر... بچم... خوبه؟!
نمیتونستم چهرهی دکتر رو ببینم...
اما میتونستم صداش رو بشنوم...
چند لحظه بعد از سوال عطیه گفت: خوب که...... بله خوبه... اما میتونه بهتر هم باشه...
نگران شدم...
بیشتر واسه عطیه...
صدای عطیه هم رنگ نگرانی گرفت...
عطیه: چیزیش که نشده؟
دکتر: نه عزیزم... نگران نباش... گفتم که...
خداروشکر خوبه... اما شما و همسرتون باید خیییلی بیشتر از اینا مراقب باشین... الان شما توی وضعیتی هستی که اصصصلا نباید استرس داشته باشی... چون نه واسه خودت خوبه... نه واسه دختر کوچولوت...
نفس عمیقی کشیدم.
دکتر: واسه اطمینان بیشتر، امشب رو مهمون ما هستی.
بعد من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت: شما هم برین کارای بستریشون رو انجام بدین...
پرده رو تا آخر کشیدم تا راحت باشیم.
روی صندلی کنار تختش نشستم.
+ بهتری؟!
- سرش رو تکون داد.
لبخند محوی زدم.
+ خداروشکر...
- ببخشید... خیلی اذیت شدی.
اخم ریزی کردم و گفتم: این چه حرفیه میزنی؟! اگه قرار به اذیت شدنه، تو خیلی بیشتر از من اذیت شدی.
- چقدر شکسته شدی توی همین چند ساعت...
راست میگفت...
توی همین چند ساعت...
تا ترافیک باز شد...
تا رسیدیم...
تا دردش آروم شد...
پیر شدم...
بالبخند گفتم: فدای سرت...
آهی کشیدم و گفتم: ببخشید...
- وا... چرا؟!
+ عطیه من که میدونم تمام نگرانیت منم... توروخدا... جان محمد انقدر نگرانم نباش... شنیدی که... دکتر هم گفت نگرانی برات خوب نیست... باور کن من مراقب خودم هستم.
- بخدا دست خودم نیست... اما چشم... همه سعی خودم رو میکنم که دستور فرمانده رو عملی کنم.
خندیدم و سرم رو تکون دادم.
+ میگم... اذیتت که نمیکنه؟!
- نه... خداروشکر مثل باباش آرومه...
+ باباشم الان آرومه...
خندید و گفت: جدا؟!
+ بله عطیهخانم... منو اینجوری نبین... بچه که بودم، کلی شیطنت میکردم...
- بله میدونم... عزیز یه سری از شیطنتهات رو برام تعریف کرده!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ اوهاوه... پس آبروم رفته...
خندهی ریزی کرد.
+ البته همونطور که میبینی، الان خیلی آرومم و آقا😌
- بر منکرش لعنت😁✨
هر دو خندیدیم...
خوشحال بودم که الان خوبه و میخنده...
+ ولی حالا جدای از شوخی، از نظر آروم بودن، به هردومون میره... چون مامانشم ماشاالله هزار ماشاالله آرومه... فقط خدا نکنه عصبانی شه...
- عههه... محمدددد...
+ نگفتم؟
- خیلی بدجنسی😐
+ خیلی👌🏻😊😂
نمیدونم چی شد که یهو.....
#رسول
تند تند داشتم غذامو میخوردم که سارا با خنده گفت: رسووول!
لقمه توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: جانم؟
- همهش برای خودته آرومتر بخور...
منم خندیدم و گفتم: اینطوری میچسبه...
+ راستی تو چرا نمیخوری؟
تا اومد جواب بده، گوشیم زنگ خورد، با دیدن اسم سعید سایلنتش کردم که بعداً بهش زنگ بزنم.
- کی بود رسول؟
خیلی خونسرد و عادی گفتم: داداشِ به درد نخورت...
کارد روی میز رو گرفت سمتم و با تعجب گفت: داداشِ من به درد نخوره؟😐🔪
آب دهنم رو قورت دادم و دستام رو به حالت تسلیم بالا آوردم.
+ حالا من یه چیزی گفتم... شما اونو غلاف کن.
لبخند کمرنگی زد و کارد رو روی میز گذاشت...
اخم ریزی کرد و گفت: با سعید دعوات شده؟
با خنده گفتم: نه بابا چه دعوایی؟
- آخه سابقه نداره تو تلفن سعید رو رد کنی.
+ خواستم با آرامش فسنجونم رو بخورم و از دیدن خانمخوشگلم لذت ببرم😕😄 ولی خدایی به درد نخور نیست؟!😶
+ رسسسوولللل😐🔪
+ خیلیخوبخیلیخوب😂
+ الان بهش زنگ میزنم😊
موبایلم رو برداشتم و جلوی چشمای رضایتمند سارا با سعید تماس گرفتم که زود جواب داد...
- چطوری رسول؟
+ سلام خوبی؟
- سلام، خوبم شکر... چرا جواب نمیدی؟
+ داشتم غذا میخوردم، جانم؟
- اممم... راستش... داوود از بیمارستان زنگ زد...
دلشوره گرفتم...
+ خوب؟
- خوب یه خبر داد بهمون...
با کلافگی و نگرانی گفتم: سعید چرا جون به لب میکنی آدمو؟ درست بگو حرفتو... آقامحمد طوریش شده؟
- نه بابا آروم باش بیجنبه... خدا نکنه... داشتم اذیتت میکردم!
+ خیلی مسخرهای...
خندهی ریزی کرد و گفت: شما بیشتر، حالا بگذریم... آقای عبدی گفتن حال محمد که بهتر شد مرخصی رد میکنن با محمد بریم مشهد...
با ذوق گفتم: واقعا سعید؟
- اره بخدا...
خیلی خوشحال شدم...
بالاخره آقا طلبیدمون...
+ خیلی خبر خوبی بود، فقط پرونده چی؟
- فعلاً که اونا مارو زیر نظر دارن... آقای عبدی برامون تامین گذاشته... ولی اگه بریم سفر فکر میکنن خیلی روی پرونده جدی نیستیم، اونموقع از غفلتشون استفاده میکنیم و همه چیز به سمت ما برمیگرده.
+ خوب این عا...
یهو دیدم حال سارا به هم خورد و دوید طرف سرویس!
با نگرانی گفتم: سارا چی شدی؟
سعید: رسول چیزی شده؟
+ سارا؟
گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و گفتم: سعید بهت زنگ میزنم...
گوشی رو پرت کردم روی میز و رفتم پیش سارا... معدهش خالی بود...
دستپاچه گفتم: سارا بیا فقط یه چادر بپوش بریم دکتر...
یه مشت آب زد به صورتش و گفت: نمیخواد دکتر رو توی زحمت بندازیم... طبیعیه...
هنگ کردم...
+ ها؟
از سرویس بیرون اومد و رفت و نشست روی صندلی...
+ گفتم طبیعیه...
من هنوز با تعجب نگاش میکردم...
مکثی کرد و بعد با خنده گفت: خیلی بانمک شدی بابا رسول...
کم مونده بود پس بیفتم...
- چ.... چی؟
+ قیافت خیلی بانمک شده... خداکنه اینم به باباش بره و تحت هر شرایطی نمکِجمع باشه...
تو شوک بودم...
به خودم اومدم و داد زدم...
+ اییییییوووولللللل
- وااای رسول... تو جور دیگهای بلد نیستی ذوق کنی؟!
+ جون رسول جدیه؟
- نه الکیه...
لبام آویزون شد...
لبخند پر رنگی زد و با خنده گفت: خب معلومه که جدیه...
داشتم ذوقمرگ میشدم...
+ آخ جووووونننن... وای خدایا... خدایا شکرتتتت... عاششششقتم خداااا...
- هیس آروم... همه دنیا فهمیدن...
+ بزار بفهمن... وایوایوای... باورم نمیشه... بالاخره منم دارم بابا میشم...
یهو گوشی سارا زنگ خورد...
جواب داد...
+ جانم نرگس؟
- ...
خندهیریزی کرد و گفت: پس میخواستی کی باشه؟
- ...
+ آره خوبم... فقط یه ذره حالم بد شد...
- ...
+ آره خداروشکر...
- ...
+ خدا نکنه عزیزم...
- ...
+ منتظریم... خداحافظ...
گوشی رو قطع کرد و گفت: نرگس بود... گفت امشب میان اینجا...
+ خوش اومدن... چند ماهشه؟
خندهای کرد و سرش رو تکون داد...
بعد گفت: دو ماه...
+ الهی فدای خودش و مامانش بشم من...
- خدانکنه...
دوباره گوشیش زنگ خورد...
لبخندی زد و تماس رو وصل کرد...
- سلام داییسعید...
از گفتن داییسعید، جفتمون خندیدیم...
+ وای سارا... دارم لحظهشماری میکنم واسه اومدنش...
لبخند کمرنگی زد و گفت: منم همینطور...
+ سالمه دیگه؟!
- بله...
+ خب خداروشکر... دختره یا پسر؟
- هنوز که مشخص نشده... چند ماه دیگه معلوم میشه...
+ وای من چجوری تا چندماه دیگه صبر کنم...!
تکخندهای کرد و گفت: چارهای جز صبر کردن نداری... پس باید تحمل کنی...
آهی کشیدم...
+ خیلی سخته... شما پدر نیستی... حال منو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ اوهاوه... پس آبروم رفته... خندهی ریزی کرد. + البته همونطور که میبینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 -
درک نمیکنی...
هنوز داشت به حرف آخرم میخندید...
+ سارا جانم میشه به منم بگی دقیقا به چی میخندی؟
از شدت خنده، اشکش درومده بود...
دستی به چشماش کشید و بریدهبریده گفت: وای... وای رسول... آخ خدا... بابا بزار به دنیا بیاد... بعد بحث پدر بودنت رو پیش بکش...
بعد از این حرفش، چند لحظه سکوت بود و بعد هر دو خندیدیم...
- رسول...
+ جانم؟!
- خبر خوبت رو بگو دیگه...
+ نه دیگه... قرار شد بقیه هم بیان... بعد بگم...
- هوووففف... خیلیخب... آقامحمد و آقاداوود هم میان؟
+ آقامحمد که گفت نمیتونه بیاد... داوود هم گفت سرش شلوغه... هردوشونم عذرخواهی کردن...
همین که حرفم تموم شد، صدای زنگ خونه اومد...
سارا خواست بلند شه که گفتم: شما بشین... من باز میکنم...
لبخندی زد...
رفتم سمت در...
آیفون رو برداشتم...
با دیدن تصوریش، یه لحظه خشکم زد...
#سعید
ناهار رو خوردیم و به نرگس کمک کردم که ظرفها رو بشوره...
داشتم آخرین ظرف رو آبکشی میکردم که صدای زنگ گوشیم اومد...
دستام رو شستم و بعد از خشک کردنشون، گوشیم رو برداشتم...
با دیدن اسم "داداشمحمدم♥️" لبخند پررنگی زدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلام آقامحمد...
- سلام سعیدجان... چطوری؟
+ خوبم شکر... شما خوبین؟
- الحمدالله... منم خوبم...
+ خب خداروشکر... درخدمتم...
- یه خبر خوب دارم برات...
+ چی شده؟
- حدس بزن...
+ امممم... هیچی به ذهنم نمیرسه...
- خب این دیگه مشکل خودته... فعلا خداحافظ...
+ عهههههه... آقا بگین دیگه... اذیت نکنین...
خندید...
از همون خندههای قشنگی که من و همه بچهها عاشقش بودیم...
بعد از اینکه خندههامون تموم شد آقامحمد گفت: خیلیخب میگم... آقایعبدی تماس گرفتن و گفتم ان شاءالله چند روزه دیگه مرخصی رد میکنن که همگی با هم بریم مشهد...
از ذوق زبونم بند اومده بود...
اشک تو چشمام جمع شد...
- سعید... سعیدجان شنیدی چی گفتم؟
باصدای آقامحمد، به خودم اومدم...
+ بـ..بله... شنیدم...
با خوشحالی گفتم: وای آقا... این بهترین خبری بود که میتونستین بدین... خیلی خوشحالم کردین...
- خیلیمعالی... یه زحمتی هم برات دارم...
+ هر چی که باشه...
- لطف کن خودت به بچهها خبر بده...
+ چشم آقا...
- بیبلا... کاری نداری؟
+ نه... فقط... مراقب خودتون باشین...
- تو هم همینطور... فعلا یاعلی...
+ علییارتون...
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...
شماره رسول رو گرفتم تا این خبر خوب رو بهش بدم که رد تماس کرد...
خیلی تعجب کردم...
تا حالا سابقه نداشته تلفن منو جواب نده... چه برسه به اینکه بخواد رد تماس کنه...
خواستم دوباره بگیرمش که خودش زنگ زد...
مشغول صحبت بودیم که صدای نگران رسول مظطربم کرد...
- سارا چی شدی؟
با نگرانی گفتم: چیزی شده رسول؟
- سارا...
- سعید بهت زنگ میزنم... بوق... بوق... بوق...
قطع شده بود...
دوباره گرفتمش...
خاموش بود...
ترس و نگرانی همه وجودم رو گرفت...
نکنه اتفاقی برای سارا افتاده باشه؟
خدایا خودت رحم کن...
نرگس اومد پیشم و گفت: چی شده؟ حالت خوبه؟
+ نرگس زنگ بزن خونه رسول ببین جواب میدن...
- چیزی شده؟
+ داشتم با رسول حرف میزدم یهو سراسیمه سارا رو صدا کرد و گوشی رو قطع کرد...
رنگش پرید و گفت: بچهش!
با تعجب گفتم: بچه؟!
بدون اینکه جواب بده دوید طرف تلفن خونه و شماره گرفت...
- الو سارا خودتی؟
+...
- دختر دلمون هزار راه رفت... خوبی؟
+...
- اتفاقاً ترسیدم بچه طوریش شده باشه...
بازم گفت بچه...
دعا میکردم حدسم درست باشه...
- حالا حالش خوبه؟
+...
- زنداییش دورش بگرده...
+...
- باشه، ما شب یه سر میایم اونجا...
+...
- خداحافظ...
گوشی رو قطع کرد و چرخید سمتم
- خداروشکر هیچی نشده، سارا یه ذره حالش بد شده الان خوبه...
+ سارا بارداره؟
با خنده سر تکون داد و گفت: آره...
منم از سر ذوق خندهم گرفت...
- یعنی من دایی میشم؟
+ شواهد اینو میگه...
دستم رو کشیدم به صورتم و با صدای بلند گفتم: خدایااا شکرتتتت...
- سعید آرومتر... الان درو همسایه میریزن بیرون!😐
+ دارم دایی میشم نرگس😁🤩
- خوب منم دارم زندایی میشم، ولی باید خودمو کنترل کنم!😑😂
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: انشاءالله بابا شدنم...😊😁😂😍
لپای نرگس گل انداخت و سرش رو انداخت پایین...
گوشیم رو برداشتم و شماره سارا رو گرفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1:🙂♥️
پ.ن2: یهو چی شد؟!🙃💔
رسول چی دید؟!😶💔
پ.ن3: خماری خوبه نه؟!😊😁🔪
پ.ن4: یکی از دوستان خوبم توی نوشتن این پارت خیلی کمکم کرد که ازش ممنونم😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ اوهاوه... پس آبروم رفته... خندهی ریزی کرد. + البته همونطور که میبینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 -
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_128
#محمد
نمیدونم چی شد که یهو آخِریزی گفت...
صورتش از درد توی هم رفت...
چشماش رو بست و لبش رو گاز گرفت...
مثل برق از جام پریدم...
داشتم سکته میکردم...
با نگرانی گفتم: عطیه چی شد؟
چشماش رو باز کرد و آروم گفت: هیچی... فقط فکر کنم مثل باباش لجبازه... چون همین که فهمید داریم تعریف آروم بودنش رو میکنیم، اعتراض کرد... و این یعنی لجبازی...
اولش هنگ کردم و متوجه منظورش نشدم...
اما بعد گرفتم منظورشو...
- چرا اینجوری نگاه میکنی؟
با صدای عطیه به خودم اومدم...
+ من لجبازم؟
- نیستی؟
+ اینجور که شما نگاه میکنی و میگی هستم👌🏻😐
لبخندی زد...
- ولی من عاشق همین لجبازیاتم... هرچند که بعضیوقتا واقعا حرصم درمیاد🙄
+ عجب...
+ پس نتیجه میگیریم که از این به بعد بیشتر لجبازی میکنم...
- الان برداشتت از حرف من این بود؟!
+ بله... البته نتیجهی اخلاقیش هم همین میشه که من گفتم...
- حیف که حوصله ندارم بشینم...
+ آمممممم... میگم نظرت چیه من برم بیرون که تو هم به اعصابت مسلط بشی؟
- فکر خوبیه... چون اگه بمونی اتفاقات خوبی نمیفته😊🔪
+ حق با شماست... بااجازه...
بلند شدم و رفتم سمت در که با خنده گفت: حالا نمیخواد بری... کاریت ندارم که...
برگشتم سمتش...
لبخندی زدم و با محبت نگاش کردم...
+ میرم یه زنگ به فاطمه بزنم... اصلا یادم نبود بهشون خبر بدم... چندبار هم تماس گرفتن... نتونستم جواب بدم... تو هم فعلا استراحت کن...
مکثی کردم و بعد گفتم: استرس؟!
- بیاسترس...
+ احسنت... مراقب خودت و دخترمونم باش... منم دم درم... کاری داشتی صدام کن...
سرش رو تکون داد...
از اتاق بیرون اومدم...
نشستم روی صندلی...
درد خودم رو فراموش کرده بودم...
شماره فاطمه رو گرفتم که زود جواب داد...
با نگرانی گفت: محمد معلومه کجایین؟ چرا جواب گوشیتونو نمیدین؟ نمیگین نگران میشیم؟
+ سلام فاطمهجان...
- علیکسلام...
+ اَمون بده خواهر... بزار منم حرف بزنم...
نفس عمیقی کشید و گفت: بگو...
آرومآروم همه چیز رو بهش گفتم...
وقتی حرفام تموم شد با استرس گفت: یافاطمهیزهرا... الان حالش چطوره؟
+ خداروشکر خوبه... فقط فاطمه... جونِمحمد عزیز نفهمهها... نگران میشه...
- باشه... میخوای منم بیام؟
+ نه عزیزم... خودم هستم...
- خیلیخب... پس هر چی شد به من خبر بده...
+ باشه...
- مراقب خودتون باشین...
+ تو هم همینطور... به بقیه هم سلام برسون...
- سلامت باشی... فعلا خداحافظ...
+ خدانگهدارت...
گوشی رو قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.
چشمام رو بستم.
دردم داشت بیشتر میشد.
رفتم طرف آبخوری و یه لیوان آب خوردم.
یکم که حالم جا اومد، رفتم پیش عطیه...
- محمد...
+ جانم؟
- داروهاتو خوردی؟
+ چطور؟!
- پس نخوردی... رنگت پریده... توروخدا یکم به سلامتیت اهمیت بده... الان وقت قرصته... پاشو برو از داروخانه بگیر بخور که خیال جفتمون راحت شه.
+ میرم حالا...
- محمد...
+ وقتی اینجوری میگی محمد، یعنی یا میری یا با روشای خودم مجبورت میکنم بری... من ترجیح میدم خودم برم.
هر دو خندیدیم.
قرص رو که خوردم، بهتر شدم.
صدای اذان اومد.
رفتم نمازخونهی بیمارستان و نمازم رو خوندم.
دیگه دیر وقت بود.
عطیه بعد از نماز، خوابید.
رفتم سمت پذیرش.
+ ببخشید خانم...
پرستاری که اونجا بود، برگشت سمتم.
- بله؟!
+ همسر من اتاق ۲۲۰ بستریه...
- همون خانم که باردارن؟
+ بله... میخواستم بگم اگه براتون مقدوره، تندتند بهش سر بزنید و وضعیتش رو چک کنید... چون با شناختی که ازش دارم، حتی اگه درد هم داشته باشه، به روی خودش نمیاره. همراه آقا هم که نمیزارن بمونه.
- متوجم... نگران نباشین... من دختر پزشکشون هستم... مادرم همه توصیههای لازم رو کردن... با همسرتون هم تقریبا دوست شدم... مراقبشون هستم.
+ ممنون... لطفا فقط شما و پزشکش برین اتاقش... اگه کسِ دیگهای خواست بره، به من خبر بدین.
+ باشه حتما...
خیالم یکم راحت شد.
رفتم توی حیاط بیمارستان.
خیلی خسته بودم.
نشستم توی ماشین.
صندلی رو خابوندم و چشمام رو بستم.
نفهمیدم کِی خوابم برد...
#رسول
یه شئ پشمالو و کرم رنگ بود.
خوب که دقت کردم فهمیدم یه خرسه عروسکیه...
چند لحظه بعد، خرسه کنار رفت و چهرهی شاد سعید و نرگسخانم نمایان شد.
خندهای کردم و خطاب به سعید گفتم: بهبه... دایی سعید... خوش اومدید... بفرمائید بالا...
در رو زدم و منتظر شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: 🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy