حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
شهید شم و بهت برسم... نزار کم بیارم... مثل همیشه، قرار دل بیقرارم باش...
همون لحظه صدایی از گلدسته های حرم به گوشم خورد...
- یا من تحل بهی عقدالمکاره... و یا من.......
صدای آقایفانی بود...
دعای هفتم صحیفه سجادیه که از بچگی عاشقش بودم...
چادرم رو روی صورتم کشیدم...
همراه باهاش زمزمه میکردم و اشک میریختم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: شاید احساسی...🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_125
#راضیه
از شدت گریه، به هقهق افتاده بودم...
شونههام میلرزید...
تو حال و هوای خودم بودم که گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
هم تعجب کردم و هم ترسیدم...
سرم رو آروم بالا آوردم...
اشکام جلوی دیدم رو تار کرده بودن...
دستی به چشمام کشیدم...
واضحتر دیدم...
یه خانم میانسال بالای سرم ایستاده بودن و با لبخندِ مهربونی نگام میکردن...
باصدای گرفتهم سلام آرومی دادم و با همون مهربونی جوابم رو دادن...
خواستم بلند شم که دستشون رو روی
شونم گذاشتن و گفتن: بشین دخترم... راحت باش...
کنارم نشستن و گفتن: مزاحم خلوتت نیستم؟!
بالبخند گفتم: نه حاجخانم... این چه حرفیه؟ مراحمین...
همچنان بالبخند نگام میکردن...
حس میکردم گونههام از شدت خجالت سرخ شدن...
+ ببخشید... چیزی شده؟
به خودشون اومدن و با خندهی ریزی گفتن: نه عزیزم... فقط... راستش... برام عجیبه... دختری تو سن تو... چرا باید انقدر اشک بریزه؟!
لبخند تلخی زدم.
سرم رو پایین انداختم.
آهی کشیدم و گفتم: هر کس یه مشکلی داره مادر...
- بله درسته...
مکثی کردن و بعد گفتن: شما که انقدر دلت پاک و صافه، واسه پسر من هم دعا کن...
+ والا... من که دلم انقدرا هم که شما میگین پاک نیست... اما چشم... دعا میکنم...
دستشون رو روی پام گذاشتن و گفتن: قدر خودت و دلت رو بدون... توی این دور و زمونه کمتر کسی پیدا میشه که مثل تو، دلش پاک باشه، نجیب و باحیا باشه، خانم باشه... مراقب باش غبار گناه، روی دلت نشینه و آلودش نکنه...
+ چشم... ممنون از نصیحتتون...
- خواهش میکنم... دعا یادت نره ها...
آروم خندیدم و گفتم: چشم... حتما... محتاجیم به دعا...
بلند شدن...
منم به احترامشون ایستادم...
- من دیگه میرم... بازم میگم... مراقب خودت و دلت باش...
+ میخواین برسونمتون؟
- نه عزیزم... وسیله هست... پسرم میاد دنبالم...
+ هر طور راحتین...
- فقط اینکه... میتونم قبل از رفتن یه سوال ازت بپرسم؟!
+ بفرمایید...
بعد از یکم اینپا اونپا کردن گفتن: شما....... مجردی؟
نزدیک بود از شدت تعجب و خجالت پس بیفتم...
به زور گفتم: ب.... بله... چطور؟
- میخواستم اگه قابل بدونی، برای پسرم... ازت خواستگاری کنم...
انگار یه سطل آبیخ روم خالی کردن...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید حاجخانم... من... من نمیتونم... یعنی... شرایطش رو ندارم... واقعا معذرت میخوام...
چند لحظه سکوت کردن...
بعد با لبخند گفتن: چرا باید معذرت بخوای دخترم؟ زندگیه خودته... حق انتخاب هم با خودته...
آهی کشیدن و ادامه دادن...
- حتما قسمت نیست...
دستشون رو گرفتم و با لبخند گفتم: ان شاءالله یه عروس خوب نصیبتون بشه...
- ان شاءالله...
بعد از چند دقیقه صحبت، خداحافظی کردیم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...
#رسول
جلوی در خونهی سعید ایستادم...
- دست شما درد نکنه استاد...
+ خواهش میکنم جناب مهندس... وظیفه بود...
پوکرفیس نگام کرد و گفت: وااای... من یه اشتباهی کردم... سر پروندهی گاندو چندبار کراوات زدم... شما هنوز فراموش نکردین؟!
+ صددرصد خیر... راستی خوب شد گفتیا... داشت یادم میرفت... آخرش نگفتی...
چشماش رو ریز کرد و گفت: چیو؟
+ اینکه کراواته یه گرهای بود یا دو گره...
زدم زیر خنده...
- نچنچ... بیچاره خواهرم...
اینو که گفت خندم رو خوردم و گفتم: هارهارهار...
خندید و گفت: حتما باید با سارا صحبت کنم...
- خیلی بیجنبه ای سعید...
با همون صدایی که خنده توش موج میزد گفت: خیییییلی...
+ وقت دنیاااا رو میگیری با این بیجنبهبازیات...
هر دو خندیدیم...
- بیا تو یه استراحتی بکن... بعد برو خونه...
+ ممنون... باید برم... سارا منتظرمه...
- خیلی خوب... سلام برسون...
+ قربونت... تو هم سلام برسون...
- فعلا...
سرم رو تکون دادم و گفتم: به سلامت...
از ماشین پیاده شد، گازش رو گرفتم و رفتم سمت خونه...
هوووفففف...
باز خوردم به ترافیک...
اَه...
گوشیم زنگ خورد...
با دیدن اسم "شوهرخواهر😂" ناخودآگاه خندیدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلااااااام... آقای شوهرخواهر...
- و علیکم السلام... جناب برادرزن... داداش من هنوز تو گوشیت شوهرخواهر سیوم؟!
+ بله... خودت این بازی رو شروع کردی...
- خب حالا میگم اشتباه کردم... عوضش کن...
+ نچ... دیگه واسه پشیمونی دیره... خیلی دیره...
- مثل تو فیلما حرف نزن...
+ تابلو بود دیالوگ فیلمه؟!
- خیییلی...
همراه با فرشید خندیدم...
بعد از اینکه خندههامون تموم شد گفتم: چه خبر؟ کاری داشتی زنگ زدی؟
- آره... میگم که..... تو الان سایتی؟
- نه... آقایعبدی هممون رو فرستادن خونه...
- حتی آقامحمد رو؟
+ حتی آقامحمد رو...
- عجب...
+ چرا پرسیدی؟
نفس عمیقی کشید و گفت: میخواستم بیام سایت ببینمتون... حیف شد...
- تو خیلی بیخود... چیز یعنی... خیلی اشتباه میکنی بیای سایت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
- مگه دکتر نگفت باید استراحت کنی؟
+ اوووو... حالا انگار دو روزه سرپام... بابا خب به اندازه کافی استراحت کردم دیگه... دلم براتون تنگ شده بود... گفتم بیام همدیگرو ببینیم...
- نگران نباش... اگه به آقامحمده، که فردا راس ساعت ۸ میاد سایت... در اون صورت ما هم میریم... تو هم بیا... خوش میگذره...
خندید و گفت: وقت دنیا رو میگیری رسول...
خندهی ریزی کردم...
- امشب خونهای دیگه؟!
+ آره...
- پس مزاحم میشیم...
+ مزاحم چیه داداش؟ مراحمین...
- قربانت... کاری نداری؟
صدای بوق ماشینای پشت سرم کلافم کرده بود...
برای همین گفتم: نه... عرضی نیست... مراقب خودت و ریحانه باش...
+ توهم مراقب خودت و ساراخانم باش... اسم منم درست کن تو گوشیت... واسه خودت زشته... یکی میبینه فکرای ناجور میکنه... اگه درست کنی، منم درستش میکنم...
تکخندهای کردم و گفتم: باشه بابا... باشه...
مثل خودم خندید و گفت: فعلا یاعلی...
- علییارت...
گوشی رو قطع کردم و حرکت کردم...
از ماشین پیاده شدم...
داشتم از عطر خوش فسنجون دیوونه میشدم...
در رو باز کردم و بلند و پرانرژی گفتم: سلاااااام بر خانومخانه...
سارا از آشپزخونه بیرون اومد...
معلوم بود خیلی از دیدنم خوشحال شده...
باذوق گفت: سلااااام بر آقایخانه... خسته نباشی...
خرید هایی که کرده بودم رو روی اُپن گذاشتم...
برگشتم سمتش و با لبخند گفتم: ممنون... چطوری؟
- خوبم شکر... تو چطوری؟
+ اصلا مگه میشه شما خوب باشی، من بد باشم؟!
خندید و گفت: خیر...
+ پس نتیجه میگیریم که منم خوبم...
- بلهبله...
+ اووووم... بهبه... چه بویی راه انداختی... عطر فسنجونت تا سر کوچه میومدا...
- ما اینیم دیگه😌
+ بر منکرش لعنت😁
رفتم توی آشپزخونه...
در قابلمه رو برداشتم...
وای خدا...
دلم ضعف رفت از این همه زیبایی فسنجون😍😂
- خانمت رو میبینی دلت ضعف نمیره... فسنجون میبینی ضعف میره؟!🙄🤨😐
اوهاوه...
من باز بلند فکر کردم...
+ شما رو که همون روز اولی که دیدمت ضعف رفتم...
لپاش گل انداخت...
جفتمون داشتیم از خجالت آب میشدیم...
برای اینکه فضا یکمعوض شه گفتم: امممم... من یه تست بکنم...
قاشق رو برداشتم و خواستم بخورم که سارا گفت: ناخونک نزن آقارسول...
+ چشم😐💔
- بیبلا😉😊
قاشق رو گذاشتم سر جاش...
+ خب... چه خبر؟!
- خبر کههههه... اول برو دست و روتو بشور تا منم غذا رو بکشم... بعد بهت میگم چه خبره...
+ آهاااا... پس یعنی خبریه...!
- شاید...
خندیدم و سرم رو تکون دادم...
رفتم سمت سرویس...
#سعید
کلید انداختم و در رو باز کردم...
نرگس رو ندیدم...
صداش زدم...
+ نرگسجان... کجایی؟
صداش از اتاق اومد که گفت: الان میام...
چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و با لبخند گفت: سلام...
مثل خودش لبخند زدم و گفتم: سلااام... خانمدکتر...
- عه... سعید...
+ جانم؟
- من چندبار بگم تو خونه به من نگو خانمدکتر؟ الان خوبه منم به تو بگم آقایپلیس؟
خندهای کردم و گفتم: خب من که پلیس نیستم که...
با حرص و کشدار گفت: سعیییدددد...
+ باشه باشه... تمومش میکنم...
+ حالا بگو ناهار چی داریم که حسابی گشنمه...
با خنده گفت: از دست تو... کتلت درست کردم...
+ بهبه... دست شما دردنکنه... پس من برم یه آبی به دست و صورتم بزنم... بعدم بیام که سفره رو بچینیم...
سرش رو تکون داد...
کتم رو آویزون کردم و رفتم تو حیاط...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: شاید عاشقانه...😄♥️
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_126
#محمد
بعد از نماز شب، یکم قرآن خوندم و بعد هم خوابیدم...
با صدای اذان گوشیم، چشمام رو باز کردم...
نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم...
خداروشکر دردم نسبت به قبل کمتر شده بود...
عطیه رو بیدار کردم و با هم نمازمون رو خوندیم...
- محمدجان... بیا صبحونه...
+ الان میام عطیهجان...
لپتاپم رو خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم...
وارد آشپزخونه شدم...
عطیه یه صبحانهی مفصل درست کرده بود...
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم پشت میز...
با لبخند گفتم: بهبهبه... چه کردی... چقدر مفصل...
لبخند مهربونی زد و همونطور که چای میریخت گفت: دیدم نرفتی سرکار... گفتم یه صبحونهی مفصل با هم بخوریم...
+ عالیعالی...
خندید و گفت: محمد عاشق این تیکه کلامتم...
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: مخلصیم... منم عاشق این خندههاتم...
خندهی ریزی کرد...
فنجون چای رو مقابلم گذاشت...
+ دست شما درد نکنه...
روبهروم نشست و گفت: خواهش میکنم...
یکم از چاییم رو خوردم و گفتم: عزیز کو؟
- نیم ساعت پیش رفت خرید...
+ آها...
+ امممم... قند نداریم؟
انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: چرا داریم... یادم رفت بیارم...
خواست بلند شه که گفتم: شما بشین... من میارم...
لبخندی زد...
- تو کابینته پایینیه...
نشستم روی زانوهام...
باز هم همون درد همیشگی...
اهمیتی ندادم...
قندون رو برداشتم و نشستم سرجام...
مشغول خوردن شدیم...
بعد از صبحانه، با عطیه، ظرف ها رو شستیم و خونه رو مرتب کردیم...
وقتی کارا تموم شد، عزیز هم اومد...
+ خب عطیهخانم... من امروز کامل در خدمت شمام...
ابروهاش رو بالا داد و با ذوق گفت: واقعا؟!
+ بله، واقعا...
- یعنی... میتونیم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ وقت داری؟
+ صددرصد... و البته با کمال میل بانو...
با خوشحالی گفت: پس بعدازظهر بریم...
+ هر طور شما صلاح بدونی...
ساعت حدودای ۵ بعدازظهر بود که حاضر شدیم تا بریم بیرون...
عزیز هم اومد؛ اما با کلی اصرار، رفت خونه ی فاطمه...
میدونستم برای اینکه ما راحتتر باشیم، همراهمون نیومد...
+ خب... کجا بریم؟!
- اممم... بریم بامتهران؟
نگاهی بهش انداختم و بعد با تعجب گفتم: بامتهران؟
قبل از اینکه جواب بده، نگاهم رو به روبهرو دادم...
با خنده گفت: آره خب... بامتهران... چرا انقدر تعجب کردی؟
+ آخه... یکم از ارتفاع میترسی...
- خب... الان ترسم کمتر شده... از طرفی، خیلی جای قشنگیه... ارزشش رو داره... حتی اگه بترسم...
مکثی کوتاهی کرد و بعد ادامه داد...
- البته اینم بگما... وقتی تو کنارمی، از هیچی نمیترسم...
دلم قنج رفت واسه حرف آخرش...
بالبخند نگاه گذرایی بهش انداختم و همونطور که دنده رو عوض میکردم گفتم: باشه... پس پیش به سوی بامتهران...
یه ماشین داشت تعقیبمون میکرد...
سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم...
اما مثل همیشه عطیه فهمید و گفت: چیزی شده؟
+ نه... چطور؟
- آخه... یهو رنگت پرید... پریشون شدی...
+ اینا رو همه رو تو یه نگاه بهم فهمیدی؟
- بله😌😁
+ عجب... یعنی خوشم میاد از خودم بیشتر میشناسیم😶
هر دو خندیدیم...
دوباره حواسم رفت سمت ماشینه...
هنوز دنبالمون بود...
پیچیدم تو یه خیابون...
عطیه انگار خواست چیزی بگه که پشیمون شد...
به هزاربدبختی ضد زدم...
ماشین رو پارک کردم...
خورشید داشت غروب میکرد...
+ بفرمایید... اینم بامتهران...
با ذوق گفت: وای خدا... خیلی وقت بود نیومده بودم... هنوز همونقدر قشنگه... حتی شاید بیشتر از قبل...
+ آره... حالا نظرت چیه بریم یکم قدم بزنیم و غروب خورشید رو ببینیم؟!
- موافقم...
از ماشین پیاده شدیم...
نزدیک ارتفاع قدم میزدیم...
غروب خورشید خیلی قشنگ بود...
هوا سردتر از همیشه بود...
دستام رو کردم تو جیبم...
رو کردم به عطیه و گفتم: سردت نیست؟! اگه سردته برگردیم...
همونطور که جلوش رو نگاه میکرد با لبخند گفت: نه... خوبه...
+ عطیه...
- جانم؟!
+ میگم... تو چرا هیچوقت چیزی از من نمیخوای؟!
تعجب کرد...
- منظورت چیه؟!
خوب میدونست منظورم چیه...
از بزرگواریش بود که به روی خودش نمیاورد...
سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم: چون میدونی نمیتونم انجام بدم... چون میدونی شرمندت میشم...
دستم رو گرفت و گفت: محمدجان این حرف رو نزن... هیچی ازت نمیخوام... چون همینجوریش باهات خوشبختم... خیلی هم خوشبختم... روزی هزاربار خداروشکر میکنم که همسر خوب و با وفایی مثل تو دارم... یه مرد واقعی و با ایمان... کسی که نماز شَبِش فراموش نمیشه... طاقت دیدن غم همنوعش رو نداره... مردی که جونش رو گرفته کف دستش... واسه امنیت و آرامش کشور و مردمش... قهرمانی که گمنامه و به این گمنامی افتخار میکنه... یه مدافع... مدافع عـ♥️ـشق...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حرفاش قشنگ بود و... بوی عشق میداد...
عشق واقعی... که دو طرفه بود...
لبخند پر رنگی زدم و گفتم: از همون روز اولی که دیدمت، عاشقت شدم... عاشق حجب و حیات... عاشق مهربونیت... عاشق صورت ماهت... عطیه خیلی دوست دارم... خیلی...
با همون لبخند قشنگش گفت: منم دوست دارم...
چند لحظه فقط همدیگرو نگاه میکردیم...
یهو عطیه گفت: بسه دیگه... خیلی رمانتیک شد😐
پوکرفیس نگاش کردم و بعد آروم خندیدیم...
نشستیم روی نمیکت...
گوشیم زنگ خورد...
از جیبم بیرون آوردم...
با دیدن اسم "فاطمه♥️" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلاااااام بر فاطمهبانو... خواهر گرامی...
- سلاااام بر آقامحمد... برادر بیوفا...
+ دست شما درد نکنه فاطمهخانم... حالا دیگه ما شدیم بیوفا؟!
- بله خانداداش... یه تلفن که به ما نمیزنی... خونمونم که نمیای... منم هر وقت میام خونتون یا نیستی، یا داری میری... زنگ هم میزنم معمولا جواب نمیدی... بیوفایی دیگه...
دستم رو به حالت تسلیم بالا آوردم و با تعجب گفتم: خیلی خوب... ببخشید...
عطیه با لبخندی که ناشی از نگه داشتن خندش بود نگام میکرد...
خندهی ریزی کردم و سرم رو تکون دادم...
+ حالا این خواهر ما نمیخواد بگه چرا به برادر بیوفاش زنگ زده؟!
- حالا من یه چیزی گفتم... دلیل نمیشه تو بیوفا باشی...
هر دو خندیدیم...
- زنگ زدم بگم واسه شام بیاین اینجا... عزیز هم هست... دور همیم... خوش میگذره...
دستم رو روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم...
- منتظرما... دیر نکنید...
+ بازم چشم...
- مراقب خودت و عطیه و عشق عمه هم باش...
خندیدم و گفتم: چشم چشم...
تکخندهای کرد و بعد گفت: سلام برسون...
+ تو هم همینطور...
- فعلا یاعلی...
+ علییارت...
گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت عطیه که با دیدن صحنه روبهروم خشکم زد...
زبونم بند اومده بود...
انگار قلبم دیگه نمیزد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1: حرفای قشنگشون🙂♥️
پ.ن2: مدافع عـ♥️ـشق...🙃
پ.ن3: شاید خماری😊✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_127
#محمد
عطیه خم شده بود...
از زور درد...
نالههای آرومش داغونم کرد...
+ یاحسین... عطیه چی شدی؟
جواب نداد...
دستش رو گرفتم و با التماس و نگرانی گفتم: منو نگاه کن...
بدون اینکه تکونی بخوره گفت: خو... بم...
هنوز حرفش تموم نشده بود که باز نالش بلند شد...
- آییییییی...
تقریبا داد زدم...
+ یازهرا...
کسی دور و برمون نبود...
بازوش رو گرفتم و آروم بلندش کردم...
رفتیم سمت ماشین...
در رو براش باز کردم.
وقتی نشست، در رو بستم و سریع نشستم پشت فرمون...
ماشین رو روشن کردم و پام رو تا آخر روی پدالگاز فشار دادم...
مدام بوق میزدم تا شاید ماشینایِجلویی یه تکونی بخورن...
+ اَهههه... برو دیگه...
خداروشکر راه تقریبا باز شد...
عطیه از درد به خودش میپیچید...
بمیرم...
دلم کباب شد براش...
نیم نگاهی بهش انداختم و بعد با صدای لرزونم گفتم: عطیهجانم... خانمی... طاقت بیار... الان میرسیم...
نمیتونست حتی جوابم رو بده...
یه دستش رو به داشبورد تکیه داده بود و دست دیگش هم روی دلش بود...
معلوم بود خیلی درد داره...
اما سعی داشت بروز نده...
چشماش رو بسته بود...
زیر لب چیزایی میگفت...
فهمیدم داره آیتالکرسی میخونه...
منم که مثل همیشه توی دلم صلوات میفرستادم و از خدا کمک میخواستم...
درد خودم هم کلافم کرده بود...
اما الان عطیه واسم از هر چیز و هر کسی مهمتر بود...
بالاخره رسیدیم...
برگشتم سمت عطیه و گفتم: صبر کن برم یه ویلچر بیارم.
- نـ... نمی... خواد... خودم... میتونم... بیام...
+ آخه...
- محمدددد...
- آخخخ...
هول شدم و گفتم: خیلیخب... حرص نخور...
پیاده شدم و در رو براش باز کردم...
کمک کردم پیاده شه...
همین که وارد سالن بیمارستان شدیم، یه پرستار اومد سمتمون و رو به من گفت: چی شده؟
به عطیه اشاره کردم...
با دیدن حال و روزش آروم گفت: بارداره؟
سرم رو تکون دادم...
یه نفر رو صدا زد...
یه خانم تقریبا سی ساله که روپوش پرستاری تنش بود اومد...
پرستاره به خانمی که تازه اومده بود گفت: ایشون رو ببرید اتاق ۲۳۰ که دکتر بیان معاینشون کنن...
پرستار به کمک عطیه اومد...
خواستم باهاشون برم که پرستار اول گفت: آقا شما لطفا با من بیاین پذیرش... مشخصات بیمارتون رو بگین...
به ناچار همراهش رفتم...
بعد از پر کردن فرم، رفتم سمت اتاقی که عطیه بود...
خداروشکر دکتر عطیه بیمارستان بود...
به دیوار تکیه داده بودم...
پرده تقریبا تا آخر کشیده شده بود...
اما میتونستم صورت عطیه رو که رو به دکتر بود ببینم.
خداروشکر به خاطر مسکنی که دکتر داد، یکم بهتر شد.
اما هنوزم رنگش پریده بود.
یه لحظه برگشت سمتم...
لبخند کمرنگی زدم و چشمام رو روی هم فشار دادم.
لبخند کمجونی زد و دوباره چرخید سمت دکتر و گفت: خانمدکتر... بچم... خوبه؟!
نمیتونستم چهرهی دکتر رو ببینم...
اما میتونستم صداش رو بشنوم...
چند لحظه بعد از سوال عطیه گفت: خوب که...... بله خوبه... اما میتونه بهتر هم باشه...
نگران شدم...
بیشتر واسه عطیه...
صدای عطیه هم رنگ نگرانی گرفت...
عطیه: چیزیش که نشده؟
دکتر: نه عزیزم... نگران نباش... گفتم که...
خداروشکر خوبه... اما شما و همسرتون باید خیییلی بیشتر از اینا مراقب باشین... الان شما توی وضعیتی هستی که اصصصلا نباید استرس داشته باشی... چون نه واسه خودت خوبه... نه واسه دختر کوچولوت...
نفس عمیقی کشیدم.
دکتر: واسه اطمینان بیشتر، امشب رو مهمون ما هستی.
بعد من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت: شما هم برین کارای بستریشون رو انجام بدین...
پرده رو تا آخر کشیدم تا راحت باشیم.
روی صندلی کنار تختش نشستم.
+ بهتری؟!
- سرش رو تکون داد.
لبخند محوی زدم.
+ خداروشکر...
- ببخشید... خیلی اذیت شدی.
اخم ریزی کردم و گفتم: این چه حرفیه میزنی؟! اگه قرار به اذیت شدنه، تو خیلی بیشتر از من اذیت شدی.
- چقدر شکسته شدی توی همین چند ساعت...
راست میگفت...
توی همین چند ساعت...
تا ترافیک باز شد...
تا رسیدیم...
تا دردش آروم شد...
پیر شدم...
بالبخند گفتم: فدای سرت...
آهی کشیدم و گفتم: ببخشید...
- وا... چرا؟!
+ عطیه من که میدونم تمام نگرانیت منم... توروخدا... جان محمد انقدر نگرانم نباش... شنیدی که... دکتر هم گفت نگرانی برات خوب نیست... باور کن من مراقب خودم هستم.
- بخدا دست خودم نیست... اما چشم... همه سعی خودم رو میکنم که دستور فرمانده رو عملی کنم.
خندیدم و سرم رو تکون دادم.
+ میگم... اذیتت که نمیکنه؟!
- نه... خداروشکر مثل باباش آرومه...
+ باباشم الان آرومه...
خندید و گفت: جدا؟!
+ بله عطیهخانم... منو اینجوری نبین... بچه که بودم، کلی شیطنت میکردم...
- بله میدونم... عزیز یه سری از شیطنتهات رو برام تعریف کرده!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
+ اوهاوه... پس آبروم رفته...
خندهی ریزی کرد.
+ البته همونطور که میبینی، الان خیلی آرومم و آقا😌
- بر منکرش لعنت😁✨
هر دو خندیدیم...
خوشحال بودم که الان خوبه و میخنده...
+ ولی حالا جدای از شوخی، از نظر آروم بودن، به هردومون میره... چون مامانشم ماشاالله هزار ماشاالله آرومه... فقط خدا نکنه عصبانی شه...
- عههه... محمدددد...
+ نگفتم؟
- خیلی بدجنسی😐
+ خیلی👌🏻😊😂
نمیدونم چی شد که یهو.....
#رسول
تند تند داشتم غذامو میخوردم که سارا با خنده گفت: رسووول!
لقمه توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: جانم؟
- همهش برای خودته آرومتر بخور...
منم خندیدم و گفتم: اینطوری میچسبه...
+ راستی تو چرا نمیخوری؟
تا اومد جواب بده، گوشیم زنگ خورد، با دیدن اسم سعید سایلنتش کردم که بعداً بهش زنگ بزنم.
- کی بود رسول؟
خیلی خونسرد و عادی گفتم: داداشِ به درد نخورت...
کارد روی میز رو گرفت سمتم و با تعجب گفت: داداشِ من به درد نخوره؟😐🔪
آب دهنم رو قورت دادم و دستام رو به حالت تسلیم بالا آوردم.
+ حالا من یه چیزی گفتم... شما اونو غلاف کن.
لبخند کمرنگی زد و کارد رو روی میز گذاشت...
اخم ریزی کرد و گفت: با سعید دعوات شده؟
با خنده گفتم: نه بابا چه دعوایی؟
- آخه سابقه نداره تو تلفن سعید رو رد کنی.
+ خواستم با آرامش فسنجونم رو بخورم و از دیدن خانمخوشگلم لذت ببرم😕😄 ولی خدایی به درد نخور نیست؟!😶
+ رسسسوولللل😐🔪
+ خیلیخوبخیلیخوب😂
+ الان بهش زنگ میزنم😊
موبایلم رو برداشتم و جلوی چشمای رضایتمند سارا با سعید تماس گرفتم که زود جواب داد...
- چطوری رسول؟
+ سلام خوبی؟
- سلام، خوبم شکر... چرا جواب نمیدی؟
+ داشتم غذا میخوردم، جانم؟
- اممم... راستش... داوود از بیمارستان زنگ زد...
دلشوره گرفتم...
+ خوب؟
- خوب یه خبر داد بهمون...
با کلافگی و نگرانی گفتم: سعید چرا جون به لب میکنی آدمو؟ درست بگو حرفتو... آقامحمد طوریش شده؟
- نه بابا آروم باش بیجنبه... خدا نکنه... داشتم اذیتت میکردم!
+ خیلی مسخرهای...
خندهی ریزی کرد و گفت: شما بیشتر، حالا بگذریم... آقای عبدی گفتن حال محمد که بهتر شد مرخصی رد میکنن با محمد بریم مشهد...
با ذوق گفتم: واقعا سعید؟
- اره بخدا...
خیلی خوشحال شدم...
بالاخره آقا طلبیدمون...
+ خیلی خبر خوبی بود، فقط پرونده چی؟
- فعلاً که اونا مارو زیر نظر دارن... آقای عبدی برامون تامین گذاشته... ولی اگه بریم سفر فکر میکنن خیلی روی پرونده جدی نیستیم، اونموقع از غفلتشون استفاده میکنیم و همه چیز به سمت ما برمیگرده.
+ خوب این عا...
یهو دیدم حال سارا به هم خورد و دوید طرف سرویس!
با نگرانی گفتم: سارا چی شدی؟
سعید: رسول چیزی شده؟
+ سارا؟
گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و گفتم: سعید بهت زنگ میزنم...
گوشی رو پرت کردم روی میز و رفتم پیش سارا... معدهش خالی بود...
دستپاچه گفتم: سارا بیا فقط یه چادر بپوش بریم دکتر...
یه مشت آب زد به صورتش و گفت: نمیخواد دکتر رو توی زحمت بندازیم... طبیعیه...
هنگ کردم...
+ ها؟
از سرویس بیرون اومد و رفت و نشست روی صندلی...
+ گفتم طبیعیه...
من هنوز با تعجب نگاش میکردم...
مکثی کرد و بعد با خنده گفت: خیلی بانمک شدی بابا رسول...
کم مونده بود پس بیفتم...
- چ.... چی؟
+ قیافت خیلی بانمک شده... خداکنه اینم به باباش بره و تحت هر شرایطی نمکِجمع باشه...
تو شوک بودم...
به خودم اومدم و داد زدم...
+ اییییییوووولللللل
- وااای رسول... تو جور دیگهای بلد نیستی ذوق کنی؟!
+ جون رسول جدیه؟
- نه الکیه...
لبام آویزون شد...
لبخند پر رنگی زد و با خنده گفت: خب معلومه که جدیه...
داشتم ذوقمرگ میشدم...
+ آخ جووووونننن... وای خدایا... خدایا شکرتتتت... عاششششقتم خداااا...
- هیس آروم... همه دنیا فهمیدن...
+ بزار بفهمن... وایوایوای... باورم نمیشه... بالاخره منم دارم بابا میشم...
یهو گوشی سارا زنگ خورد...
جواب داد...
+ جانم نرگس؟
- ...
خندهیریزی کرد و گفت: پس میخواستی کی باشه؟
- ...
+ آره خوبم... فقط یه ذره حالم بد شد...
- ...
+ آره خداروشکر...
- ...
+ خدا نکنه عزیزم...
- ...
+ منتظریم... خداحافظ...
گوشی رو قطع کرد و گفت: نرگس بود... گفت امشب میان اینجا...
+ خوش اومدن... چند ماهشه؟
خندهای کرد و سرش رو تکون داد...
بعد گفت: دو ماه...
+ الهی فدای خودش و مامانش بشم من...
- خدانکنه...
دوباره گوشیش زنگ خورد...
لبخندی زد و تماس رو وصل کرد...
- سلام داییسعید...
از گفتن داییسعید، جفتمون خندیدیم...
+ وای سارا... دارم لحظهشماری میکنم واسه اومدنش...
لبخند کمرنگی زد و گفت: منم همینطور...
+ سالمه دیگه؟!
- بله...
+ خب خداروشکر... دختره یا پسر؟
- هنوز که مشخص نشده... چند ماه دیگه معلوم میشه...
+ وای من چجوری تا چندماه دیگه صبر کنم...!
تکخندهای کرد و گفت: چارهای جز صبر کردن نداری... پس باید تحمل کنی...
آهی کشیدم...
+ خیلی سخته... شما پدر نیستی... حال منو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ اوهاوه... پس آبروم رفته... خندهی ریزی کرد. + البته همونطور که میبینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 -
درک نمیکنی...
هنوز داشت به حرف آخرم میخندید...
+ سارا جانم میشه به منم بگی دقیقا به چی میخندی؟
از شدت خنده، اشکش درومده بود...
دستی به چشماش کشید و بریدهبریده گفت: وای... وای رسول... آخ خدا... بابا بزار به دنیا بیاد... بعد بحث پدر بودنت رو پیش بکش...
بعد از این حرفش، چند لحظه سکوت بود و بعد هر دو خندیدیم...
- رسول...
+ جانم؟!
- خبر خوبت رو بگو دیگه...
+ نه دیگه... قرار شد بقیه هم بیان... بعد بگم...
- هوووففف... خیلیخب... آقامحمد و آقاداوود هم میان؟
+ آقامحمد که گفت نمیتونه بیاد... داوود هم گفت سرش شلوغه... هردوشونم عذرخواهی کردن...
همین که حرفم تموم شد، صدای زنگ خونه اومد...
سارا خواست بلند شه که گفتم: شما بشین... من باز میکنم...
لبخندی زد...
رفتم سمت در...
آیفون رو برداشتم...
با دیدن تصوریش، یه لحظه خشکم زد...
#سعید
ناهار رو خوردیم و به نرگس کمک کردم که ظرفها رو بشوره...
داشتم آخرین ظرف رو آبکشی میکردم که صدای زنگ گوشیم اومد...
دستام رو شستم و بعد از خشک کردنشون، گوشیم رو برداشتم...
با دیدن اسم "داداشمحمدم♥️" لبخند پررنگی زدم و تماس رو وصل کردم...
+ سلام آقامحمد...
- سلام سعیدجان... چطوری؟
+ خوبم شکر... شما خوبین؟
- الحمدالله... منم خوبم...
+ خب خداروشکر... درخدمتم...
- یه خبر خوب دارم برات...
+ چی شده؟
- حدس بزن...
+ امممم... هیچی به ذهنم نمیرسه...
- خب این دیگه مشکل خودته... فعلا خداحافظ...
+ عهههههه... آقا بگین دیگه... اذیت نکنین...
خندید...
از همون خندههای قشنگی که من و همه بچهها عاشقش بودیم...
بعد از اینکه خندههامون تموم شد آقامحمد گفت: خیلیخب میگم... آقایعبدی تماس گرفتن و گفتم ان شاءالله چند روزه دیگه مرخصی رد میکنن که همگی با هم بریم مشهد...
از ذوق زبونم بند اومده بود...
اشک تو چشمام جمع شد...
- سعید... سعیدجان شنیدی چی گفتم؟
باصدای آقامحمد، به خودم اومدم...
+ بـ..بله... شنیدم...
با خوشحالی گفتم: وای آقا... این بهترین خبری بود که میتونستین بدین... خیلی خوشحالم کردین...
- خیلیمعالی... یه زحمتی هم برات دارم...
+ هر چی که باشه...
- لطف کن خودت به بچهها خبر بده...
+ چشم آقا...
- بیبلا... کاری نداری؟
+ نه... فقط... مراقب خودتون باشین...
- تو هم همینطور... فعلا یاعلی...
+ علییارتون...
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...
شماره رسول رو گرفتم تا این خبر خوب رو بهش بدم که رد تماس کرد...
خیلی تعجب کردم...
تا حالا سابقه نداشته تلفن منو جواب نده... چه برسه به اینکه بخواد رد تماس کنه...
خواستم دوباره بگیرمش که خودش زنگ زد...
مشغول صحبت بودیم که صدای نگران رسول مظطربم کرد...
- سارا چی شدی؟
با نگرانی گفتم: چیزی شده رسول؟
- سارا...
- سعید بهت زنگ میزنم... بوق... بوق... بوق...
قطع شده بود...
دوباره گرفتمش...
خاموش بود...
ترس و نگرانی همه وجودم رو گرفت...
نکنه اتفاقی برای سارا افتاده باشه؟
خدایا خودت رحم کن...
نرگس اومد پیشم و گفت: چی شده؟ حالت خوبه؟
+ نرگس زنگ بزن خونه رسول ببین جواب میدن...
- چیزی شده؟
+ داشتم با رسول حرف میزدم یهو سراسیمه سارا رو صدا کرد و گوشی رو قطع کرد...
رنگش پرید و گفت: بچهش!
با تعجب گفتم: بچه؟!
بدون اینکه جواب بده دوید طرف تلفن خونه و شماره گرفت...
- الو سارا خودتی؟
+...
- دختر دلمون هزار راه رفت... خوبی؟
+...
- اتفاقاً ترسیدم بچه طوریش شده باشه...
بازم گفت بچه...
دعا میکردم حدسم درست باشه...
- حالا حالش خوبه؟
+...
- زنداییش دورش بگرده...
+...
- باشه، ما شب یه سر میایم اونجا...
+...
- خداحافظ...
گوشی رو قطع کرد و چرخید سمتم
- خداروشکر هیچی نشده، سارا یه ذره حالش بد شده الان خوبه...
+ سارا بارداره؟
با خنده سر تکون داد و گفت: آره...
منم از سر ذوق خندهم گرفت...
- یعنی من دایی میشم؟
+ شواهد اینو میگه...
دستم رو کشیدم به صورتم و با صدای بلند گفتم: خدایااا شکرتتتت...
- سعید آرومتر... الان درو همسایه میریزن بیرون!😐
+ دارم دایی میشم نرگس😁🤩
- خوب منم دارم زندایی میشم، ولی باید خودمو کنترل کنم!😑😂
لبخند دندوننمایی زدم و گفتم: انشاءالله بابا شدنم...😊😁😂😍
لپای نرگس گل انداخت و سرش رو انداخت پایین...
گوشیم رو برداشتم و شماره سارا رو گرفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن1:🙂♥️
پ.ن2: یهو چی شد؟!🙃💔
رسول چی دید؟!😶💔
پ.ن3: خماری خوبه نه؟!😊😁🔪
پ.ن4: یکی از دوستان خوبم توی نوشتن این پارت خیلی کمکم کرد که ازش ممنونم😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
+ اوهاوه... پس آبروم رفته... خندهی ریزی کرد. + البته همونطور که میبینی، الان خیلی آرومم و آقا😌 -
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_128
#محمد
نمیدونم چی شد که یهو آخِریزی گفت...
صورتش از درد توی هم رفت...
چشماش رو بست و لبش رو گاز گرفت...
مثل برق از جام پریدم...
داشتم سکته میکردم...
با نگرانی گفتم: عطیه چی شد؟
چشماش رو باز کرد و آروم گفت: هیچی... فقط فکر کنم مثل باباش لجبازه... چون همین که فهمید داریم تعریف آروم بودنش رو میکنیم، اعتراض کرد... و این یعنی لجبازی...
اولش هنگ کردم و متوجه منظورش نشدم...
اما بعد گرفتم منظورشو...
- چرا اینجوری نگاه میکنی؟
با صدای عطیه به خودم اومدم...
+ من لجبازم؟
- نیستی؟
+ اینجور که شما نگاه میکنی و میگی هستم👌🏻😐
لبخندی زد...
- ولی من عاشق همین لجبازیاتم... هرچند که بعضیوقتا واقعا حرصم درمیاد🙄
+ عجب...
+ پس نتیجه میگیریم که از این به بعد بیشتر لجبازی میکنم...
- الان برداشتت از حرف من این بود؟!
+ بله... البته نتیجهی اخلاقیش هم همین میشه که من گفتم...
- حیف که حوصله ندارم بشینم...
+ آمممممم... میگم نظرت چیه من برم بیرون که تو هم به اعصابت مسلط بشی؟
- فکر خوبیه... چون اگه بمونی اتفاقات خوبی نمیفته😊🔪
+ حق با شماست... بااجازه...
بلند شدم و رفتم سمت در که با خنده گفت: حالا نمیخواد بری... کاریت ندارم که...
برگشتم سمتش...
لبخندی زدم و با محبت نگاش کردم...
+ میرم یه زنگ به فاطمه بزنم... اصلا یادم نبود بهشون خبر بدم... چندبار هم تماس گرفتن... نتونستم جواب بدم... تو هم فعلا استراحت کن...
مکثی کردم و بعد گفتم: استرس؟!
- بیاسترس...
+ احسنت... مراقب خودت و دخترمونم باش... منم دم درم... کاری داشتی صدام کن...
سرش رو تکون داد...
از اتاق بیرون اومدم...
نشستم روی صندلی...
درد خودم رو فراموش کرده بودم...
شماره فاطمه رو گرفتم که زود جواب داد...
با نگرانی گفت: محمد معلومه کجایین؟ چرا جواب گوشیتونو نمیدین؟ نمیگین نگران میشیم؟
+ سلام فاطمهجان...
- علیکسلام...
+ اَمون بده خواهر... بزار منم حرف بزنم...
نفس عمیقی کشید و گفت: بگو...
آرومآروم همه چیز رو بهش گفتم...
وقتی حرفام تموم شد با استرس گفت: یافاطمهیزهرا... الان حالش چطوره؟
+ خداروشکر خوبه... فقط فاطمه... جونِمحمد عزیز نفهمهها... نگران میشه...
- باشه... میخوای منم بیام؟
+ نه عزیزم... خودم هستم...
- خیلیخب... پس هر چی شد به من خبر بده...
+ باشه...
- مراقب خودتون باشین...
+ تو هم همینطور... به بقیه هم سلام برسون...
- سلامت باشی... فعلا خداحافظ...
+ خدانگهدارت...
گوشی رو قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.
چشمام رو بستم.
دردم داشت بیشتر میشد.
رفتم طرف آبخوری و یه لیوان آب خوردم.
یکم که حالم جا اومد، رفتم پیش عطیه...
- محمد...
+ جانم؟
- داروهاتو خوردی؟
+ چطور؟!
- پس نخوردی... رنگت پریده... توروخدا یکم به سلامتیت اهمیت بده... الان وقت قرصته... پاشو برو از داروخانه بگیر بخور که خیال جفتمون راحت شه.
+ میرم حالا...
- محمد...
+ وقتی اینجوری میگی محمد، یعنی یا میری یا با روشای خودم مجبورت میکنم بری... من ترجیح میدم خودم برم.
هر دو خندیدیم.
قرص رو که خوردم، بهتر شدم.
صدای اذان اومد.
رفتم نمازخونهی بیمارستان و نمازم رو خوندم.
دیگه دیر وقت بود.
عطیه بعد از نماز، خوابید.
رفتم سمت پذیرش.
+ ببخشید خانم...
پرستاری که اونجا بود، برگشت سمتم.
- بله؟!
+ همسر من اتاق ۲۲۰ بستریه...
- همون خانم که باردارن؟
+ بله... میخواستم بگم اگه براتون مقدوره، تندتند بهش سر بزنید و وضعیتش رو چک کنید... چون با شناختی که ازش دارم، حتی اگه درد هم داشته باشه، به روی خودش نمیاره. همراه آقا هم که نمیزارن بمونه.
- متوجم... نگران نباشین... من دختر پزشکشون هستم... مادرم همه توصیههای لازم رو کردن... با همسرتون هم تقریبا دوست شدم... مراقبشون هستم.
+ ممنون... لطفا فقط شما و پزشکش برین اتاقش... اگه کسِ دیگهای خواست بره، به من خبر بدین.
+ باشه حتما...
خیالم یکم راحت شد.
رفتم توی حیاط بیمارستان.
خیلی خسته بودم.
نشستم توی ماشین.
صندلی رو خابوندم و چشمام رو بستم.
نفهمیدم کِی خوابم برد...
#رسول
یه شئ پشمالو و کرم رنگ بود.
خوب که دقت کردم فهمیدم یه خرسه عروسکیه...
چند لحظه بعد، خرسه کنار رفت و چهرهی شاد سعید و نرگسخانم نمایان شد.
خندهای کردم و خطاب به سعید گفتم: بهبه... دایی سعید... خوش اومدید... بفرمائید بالا...
در رو زدم و منتظر شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: 🙃✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_129
#رسول
همین که سعید و نرگسخانم نشستن، دوباره صدای زنگ آیفون اومد...
سعید گفت: مهمون دارین؟
+ بعععله... با اجازتون چشم خوشگله......
سارا چشم غرهای بهم رفت...
همونطور که نگاهم به سارا بود با مِنومِن گفتم: چیز یعنی.....
رو کردم به سعید و ادامه دادم...
+ فرشیدجان و ریحانهخانم رو دعوت کردیم...
سعید لبخند عمیقی زد و گفت: بهبه... چه عالی...
رفتم طرف آیفون...
خانما توی آشپزخونه مشغول بودن و ما سه تا هم با هم صحبت می کردیم...
+ خب بچهها... دیگه چه خبر؟!
فرشید همونطور که فنجون چاییش رو روی میز میزاشت گفت: والا خبرا که پیشه شماست استاد رسول...
بعد نگاهی به سعید انداخت...
چشمکی بهش زد و رو به من گفت: ببخشید... بابا رسول...
هر دو خندیدن و من متعجب بهشون نگاه میکردم...
به خودم اومدم و دلخور رو به سعید گفتم: سعید چرا گفتی؟ میخواستم خودم خبر بابا شدنم رو بهش بدم و قیافش رو اون لحظه ببینم...
خندهای کرد و گفت: خیلی خوب توهم...
+ یعنی دو دقیقه نمیتونی خودت رو نیگَه داریها...
رو به فرشید گفت: ببین این از وقتی فهمیده داره پدر میشه، پرخاشگر شده...
فرشید نیمنگاهی به من انداخت و با تاسف سرش رو تکون داد و رو به سعید گفت: آره دقیقا...
+ بسه دیگه... انقدر نمک نریزین...
سعید: اوهاوه...
فرشید: بابا رسول عصبی میشود!
بعدم هر دو با هم گفتن: بهبه...
پوکر نگاشون کردم و بعد هر سه خندیدیم...
#سارا
ریحانه با ذوق گفت: هعیییی... واقعا؟!
خندیدم و سرم رو تکون دادم...
لبخند پررنگی از سر شادی زد و گفت: وای خداااا... یعنی من دارم عمه میشممم؟ خدایا شکرتتتت...
نرگس خندهی ریزی کرد و آروم گفت: ریحانهجان یواشتر... بعدشم این بچه اگه خدایی نکرده کار خطایی بکنه، بقیه تو رو مورد عنایت قرار میدنها... حالا از من گفتن بود...
دستم رو جلوی دهنم گرفتم...
به زور جلوی خودم رو گرفتم که صدای خندم بیرون نره...
ریحانه دستبهسینه به کابینت تکیه داد و گفت: من یه کاری میکنم که اونایی رو که منو مورد عنایت قرار میدن، پشیمون کنه😌😁
اَبروهام بالا پرید...
من و نرگس بهم نگاه کردیم و گفتم: اوووو😲
بعد از کلی شوخی و خنده، با کمک نرگس و ریحانه، میوه و شیرینی ها رو توی ظرف چیدیم و رفتیم توی پذیرایی...
رسول گفت قراره چند روزه دیگه همراه تیمشون برن مشهد...
اولش ترسیدم که نکنه باز میخوان برن ماموریت...
اما وقتی گفت یه سفر معمولیه، خیالم کمی راحت شد...
بعد از شام، ریحانه و نرگس کمک کردن و ظرف ها رو شستیم و خشک کردیم...
ساعت نزدیکای یازده بود که رفتن...
رسول با خرسی که سعید آورده بود مشغول بود...
+ رسول...
نگاهش رو از عروسک گرفت و داد به من...
همونطور که دستش رو نوازشوار روی سر عروسک میکشید با لبخند مهربونی گفت: جانم؟
+ میگم... من... یکم نگرانم...
- نگران چرا قربونت برم؟
+ بخاطر همین سفرت...
نگاه پر محبتی بهم کرد و گفت: عزیزم من که گفتم ماموریت نمیرم... یه سفر دوستانهست با رفقا و همکارا...
نفس راحتی کشیدم...
+ هوووففف... خیالم راحت شد...
خندیدیم...
لبخند محوی زدم و گفتم: ان شاءالله به سلامت برین و برگردین...
- ان شاءالله...
خمیازهای کشید و گفت: من یکم خستم... نظرت چیه بخوابیم؟
منم که احساس خوابآلودگی میکردم از خدا خواسته گفتم: موافقم...
بلند شد و گفت: تو برو بخواب... من یکم از کارام مونده... زود انجام میدم... میخوابم...
+ وااا... رسول...
- جانم؟
خندیدم و گفتم: واقعا که...
خندهای کرد...
دراز کشیدم...
خیلی زود چشمام گرم شد و خوابم برد...
#محمد
- الله اکبر... الله اکبر...
با صدای اذان گوشیم، آروم چشمام رو باز کردم...
نگاهی به ساعتم انداختم...
نزدیک پنج بود...
کش و قوسی به بدنم دادم و صندلی رو به حالت اولیش برگردوندم...
گردنم گرفته بود...
کمرم بدتر از اون...
با دستم، آروم گردنمو ماساژ دادم.
یکم که بهتر شد، گوشیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم...
بعد از اینکه وضو گرفتم، رفتم طرف سالن بیمارستان...
دکتر گفته بود قبل از ترخیص عطیه، یه سر برم اتاقش...
بعد از نماز، رفتم سمت اتاق پزشک...
در زدم و بعد از شنیدن بفرمایید، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم...
همین که نشستم گفتن: آقایحسنی شما روزانه چندساعت خونه هستین؟
متعجب از این حرف گفتم: چطور؟
- ببینید... همسر شما... بیشتر از هر وقت دیگهای بهتون نیاز داره.
استرس گرفتم که نکنه اتفاقی واسه عطیه یا زهرا افتاده باشه...
برای همین با نگرانی گفتم: چیزی شده خانم دکتر؟
- نه... ولی باید مراقبت ها بیشتر شه. بالاخره هر چی جلوتر میریم، شرایط حساستر میشه!
عینکشون رو جابهجا کردن و ادامه دادن: مشخصه خانمتون همش استرس داره. آقایحسنی، شما به عنوان همسرش، قطعا میدونین این استرس ناشی از چیه... شما باید
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
توی این شرایط، بیشتر کنارش باشید و ازش مراقبت کنید. باید دلش قرص باشه که شما کنارشین.
دکتر راست میگفت.
من اکثر مواقع خونه نبودم.
عطیه هم همیشه نگرانمه...
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که سرم پایین بود گفتم: بله... حق با شماست. من همهی تلاشم رو میکنم که از این به بعد، بیشتر کنارش باشم..
- خوبه... البته خیلی هم جای نگرانی نیست. ولی نیاز دونستم قبل از ترخیص، این موارد رو بگم.
+ ممنونم...
- خواهش میکنم...
کاغذی از روی میزشون برداشتن و بعد از امضا، دادن دستم و گفتن: اینم برگهی ترخیص...
بعد از تشکر و خداحافظی، از اتاق دکتر بیرون اومدم...
+ بفرمایید... اینم چادر شما...
- دست شما درد نکنه...
+ خواهش میکنم...
خیره به صورتش بودم...
بعد اینکه چادرش رو سر کرد، گفت: بریم...؟!
وقتی جوابی دریافت نکرد، دوباره صدام زد و دستش رو جلوی صورتم تکون داد...
- محمد... محمدجان...
به خودم اومدم و با لبخند گفتم: جانم؟!
همونطور که چادرش رو مرتب میکرد با شیطنت نگام کرد و گفت: کجایی؟ منو دید میزنی؟
خندهی ریزی کردم و جواب دادم: آره خب... داشتم خانم خوشگلمو دید میزدم... مگه بده؟
لبخند قشنگی زد...
- نه خیلیم خوبه... حالا بریم؟
+ بریم...
همین که خواستم قدمی بردارم همون سرگیجهی لعنتی اومد سراغم...
دستم رو به میزی که کنار تخت بود تکیه دادم...
پهلوم تیر کشید!
دست چپم رو کنار زخمم گذاشتم...
عطیه با نگرانی گفت: یاحسین... محمد چی شد؟ خوبی؟
لبخند کمجونی زدم و گفتم: نترس... خوبم... فقط یه لحظه سرم گیج رفت که به خاطر کمخونی، عادیه... همین...
- مطمئن باشم خوبی؟
سر تکون دادم و گفتم: بله... مطمئنِمطمئن... انقدرم استرس نداشته باش خانومی! خوب نیست برات...
اول یه سر رفتیم خونهی فاطمه اینا که عزیز رو هم برداریم و بعد بریم خونه...
به اصرار فاطمه و مجید و بچهها، یکم بیشتر موندیم و صبحانه رو دور هم خوردیم.
تو راه برگشت، عزیز کلی سوال کرد که کجا بودیم و چیکار کردیم.
من هیچوقت نمیتونستم بهش دروغ بگم.
برای همینم با همراهی عطیه، راستش رو گفتم.
خیلی نگران شد.
اما با حرفای من و عطیه آرومتر شد...
عزیز و عطیه تو آشپزخونه مشغول بودن و منم قرآن میخوندم.
یاد دیروز عصر افتادم...
قبل از اینکه بریم بیرون، آقایعبدی باهام تماس گرفتن و یه خبر خیلیخوب بهم دادن...
فلشبک به دیروز ↯
داشتم به باغچه آب میدادم که صدای زنگ گوشیم اومد.
آبپاش رو روی زمین گذاشتم..
+ عطیهجان...
- جانم؟
بیزحمت اون موبایل منو میاری؟!
- اومدم...
چند لحظه بعد، از اتاق بیرون اومد و گوشیم رو داد دستم...
+ دست شما درد نکنه...
- خواهش میکنم...
برگشت بالا...
آقایعبدی بودن...
زود جواب دادم...
+ سلام آقا...
- سلام محمدجان... چطوری؟ بهتری الحمدالله؟
هر وقت بحث خوب بودن میشه، دردم شروع میشه...
پهلوم رو ماساژ دادم...
لبخندی زدم و گفتم: شکر... بهترم...
خندهی ریزی کردن و گفتن: خب خداروشکر... پس آمادهی یه سفرِچندروزه هستی!
با تعجب گفتم: سفر؟!
- بله... اونم خراسان...
شوکه شده بودم.
+ خ... خراسان؟
- آره... خراسان... محمدجان آقا تو و بچهها رو طلبیده...
زبونم بند اومده بود...
+ آقا... جدی میگین؟
- کاملا جدیم...
اشک شوق تو چشمام حلقه زد...
دستی به صورتم کشیدم...
+ آقا خیلی خوشحالم کردین... ممنونم واقعا...
- خواهش میکنم... گفتم بهتره بعد از این همه کار و پرونده، یکم استراحت داشته باشین...
+ آقا شما همیشه به فکر ما هستین... نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم...
- وظیفمه...
+ لطف دارید... فقط آقا... دقیقا چند روزه دیگه عازمیم؟!
- به نظرم بهتره تو دو سه روز دیگه هم استراحت کنی و با خانواده هم موضوع رو در میون بزاری... ان شاءالله دو سه روز دیگه میرین...
+ ان شاءالله...
- خودت به بچهها خبر بده... منم کارای سفرتون رو انجام میدم...
+ چشم آقا... بازم ممنون...
- چشمت سلامت... مراقب خودت باش...
+ شما هم همینطور...
- خداحافظ...
+ خدانگهدار...
از اون لحظهای که آقایعبدی گفتن قراره بریم مشهد، روی پام بند اومدم...
اما اتفاقی که واسه عطیه افتاد، خیلی بهمم ریخت...
- محمد مادر...
با صدای عزیز، به خودم اومدم...
+ جانم عزیز؟
- ناهار حاضره...
+ اومدم مادر...
قرآن رو که هنوز توی دستم بود، بوسیدم و روی طاقچه گذاشتم...
مشغول چیدن سفره بودیم...
به نظرم الان بهترین موقعیت بود تا درباره سفر پیش رو باهاشون صحبت کنم...
+ اممم... میگم که... اگه حوصله داشته باشین، میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم...
عزیز همونطور که غذا رو می کشید گفت: بگو مادر...
عطیه هم نون رو توی سفره گذاشت و گفت: بگو محمدجان...
نفس عمیقی کشیدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: با شما😄✨
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_130
#محمد
+ راستش قراره چند روزه دیگه... واسه یه سفر کاری برم مشهد...
هر دو همزمان با هم و با نگرانی گفتن: سفرِ کاری؟
ریز خندیدم و با لبخند گفتم: نگران نباشید... ماموریت نیست... یه سفر دوستانهست... واسه رفع خستگی...
عطیه نفس راحتی کشید...
عزیز با لبخند دیس برنج رو گذاشت روی سفره...
بعد هم هر دو نشستن...
به وضوح حس کردم خیالشون راحت شد...
فقط خدا میدونه به خاطر شرایط کاریِمن چه حجمی از استرس رو تحمل میکنن...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خب... نظرتون چیه؟
هر دو بهم دیگه نگاه کردن و بعد به من...
عزیز لبخند مهربونی زد و گفت: هر طور خودت صلاح میدونی پسرم...
عطیه هم تایید کرد و گفت: ما که راضی هستیم... التماس دعا...
+ بهبه... چشم... محتاجیم به دعا...
بشقاب عزیز رو برداشتم...
براش غذا کشیدم و گفتم: پس حالا این فسنجون خوردن داره...
هر سه خندیدیم...
برای عطیه و بعد برای خودم هم کشیدم و غذا رو با کلی شوخی و خنده خوردیم...
صبح با صدای زنگ گوشیم، از خواب بیدار شدم...
عطیه نبود...
با خودم گفتم حتما رفته پایین پیش عزیز...
بدون اینکه بشینم، گوشی رو برداشتم و جواب دادم...
با صدای آروم و خوابآلودم گفتم: بله؟!
- سلام محمدجان...
با صدای آقایعبدی، مثل فنر از جام پریدم و نشستم...
به پهلوم فشار اومد...
دستم رو گذاشتم روش...
+ آخخخ...
صدای نگران آقایعبدی توی گوشم پیچید...
- چی شد محمد؟
وای خدا...
شانس منو نگاه...
آخه الان وقت درد بود؟!
+ سلام آقا... چیزی نیست... خوبم...
- مطمئنی خوبی؟
+ بله... شما خوبین؟
- شکر... خواب بودی؟
+ بله بااجازتون...
- ببخشید بیدارت کردم...
+ نه آقا این چه حرفیه؟ دیگه باید بیدار میشدم... امرتون رو بفرمائید...
- میخواستم بگم... متاسفانه فعلا جور نمیشه برید مشهد...
با شنیدن این حرف، حالم حسابی بد شد...
با ناراحتی گفتم: چرا آقا؟ مگه چی شده؟
- وضعیت الان مناسب نیست... پروندهی الکساندر هنوز بسته نشده! باید صبر کنید تا تکلیفش مشخص بشه... اون موقع میتونید با خیال راحت برید...
نفس عمیقی کشیدم...
+ باشه... چشم...
- محمدجان... ناراحت نباش... اگه بمونی، میتونیم زودتر این پرونده رو به نتیجه برسونیم...
+ بله آقا... الان که فکر میکنم میبینم حق با شماست...
- خیلیخب... راستی تا یادم نرفته اینم بگم که چند روزه دیگه کارمون با الکساندر و باقی متهما تموم میشه و پرونده رو میسپریم به مقامات قضایی که حکم صادر کنن... گفتم بهتره در جریان باشی...
+ ممنون که گفتین... امری نیست؟!
بعد از خداحافظی، تماس رو قطع کردم...
حتما آقا نطلبیده و قسمت نیست بریم...
هعی...
یعنی میشه یه روزی بطلبه؟
اگه بشه چی میشه...
خدایا راضیم به رضای خودت...
#راضیه
رسیدم خونه...
بابا و رضا سرکار بودن...
مرضیه هم خونهی دوستش بود...
بعد از یه سلام و احوال پرسی مختصر با مامان، رفتم توی اتاقم...
لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم...
دستم رو زیر سرم گذاشتم...
به سقف خیره شدم...
حرفهای آقامحمد و رفتارهای آقاداوود توی این مدت، جفتش نشون از علاقهست...
اما من چی؟!
من به ایشون علاقه دارم؟
نمیدونم... واقعا نمیدونم...
اما نمیتونم بلاتکلیفشون بزارم...
باید خیلی جدی دربارش فکر کنم و جوابشون رو بدم...
با صدای در، رشتهی افکارم پاره شد...
نشستم روی تخت و گفتم: بفرمایید...
در باز شد و قامت مامان نمایان شد...
با دیدن صورت مهربونش، لبخند زدم...
- اجازه هست؟😊
+ بفرمایید😄
اومد و کنارم نشست...
دستم رو توی دست گرمش گرفت و با دست دیگش شروع به نوازش کردن دستم کرد...
- خسته نباشی...
+ سلامت باشین...
- میگم... حالت خوبه؟
+ آره... چطور؟
- آخه... دستت خیلی داغه...
بعد از این حرفش، دستش رو گذاشت روی پیشونیم...
با نگرانی گفت: تب داری که...
دستش رو گرفتم و بوسیدم که دلخور گفت: عه... این چه کاریه مامانجان؟
نگاهی سرشار از محبت به صورت قشنگش کردم و گفتم: چیزی نیست مامانجونم... نگرانم نباش...
- مائده... من مادرتم... هر وقت مثل الان تب میکنی و چشمات این شکلی میشه، یعنی یه اتفاقی افتاده و سَردَرگُمی... درضمن، تو میتونی جلوی همه تظاهر کنی خوبی، اِلا من...
مائده...
اسم اصلیم...
من اولین نوهی خانوادهی پدریم بودم و چند سال بعد از فوت مادربزرگم به دنیا اومدم...
حاجیه خانم... سیده راضیه مهدوی...
بابابزرگم چون خیلی دوسم داشت، بهم میگفت راضیه...
از همون موقعها بود که من شدم راضیه... راضیه سادات امینی...
مامان دستش رو جلوی صورتم تکون داد و با صدای دلنشینش گفت: مائده... مائدهجان...
به خودم اومدم و گفتم: جانم؟
- کجایی مامان؟ چند بار صدات زدم... متوجه نشدی...
با لبخند گفتم: ببخشید حواسم پرت شد...
- پرت کی؟🤨
+ عه.. مامان😶
- شوخی کردم...
هر دو خندیدیم...