هدایت شده از خونـه درختے
چیزی برای از دست دادن
صورتش خیس است و من به آن چسبیدهام. نه به خاطر خیسی صورتش، تنها برای بوسیدن پوست خراشیده اش. قفسه سینهاش مدام بالا و پایین میشود. صدای نفس کشیدنش. نگاهم که بالا میرود روی لب های خشک و کبودش قفل میشود. آنقدر آنهارا گاز گرفته که خون از آن بیرون زده.
باد داغی، زوزه کشان دست هایم را میگیرد و سعی میکند با من برقصد اما من این را نمیخواهم. من تنها و تنها و متعلق به این دختر هستم.
از همان بچگی بهترین دوستان هم شدیم. مادرش مدام از او میخواست مرا کوتاه کند. قلبم میلرزید. میدانستم که درد دارد، میدانستم که تحملش را ندارم. انگار او هم میدانست. میدانست که چقدر میترسم. هيچوقت به مادرش چنین اجازهای نداد. بزرگتر که شد، برخلاف بقیه دوستانش از من نگهداری کرد. میدانستم که نگهداری از من برایش دشوار است اما، اما او هم مرا دوست داشت. او هم به اندازه من وابسته بود. ما بدون اینکه بفهمیم دوستانی صمیمی برای یکدیگر شده بودیم. من در تمام زندگیاش با او بودم. در خاکسپاری مادرش، در روز تصادفی که داشت و حالا هم...و حالا هم در روز انتقامش. باورش سخت بود اما درست بود. همیشه فکر میکرد مرگ مادر و پدرش اتفاقی بوده. یک حادثه ناگوار که گریبان هر کسی را میگیرد اما...چه میشود اگر اینطور نبوده باشد؟
من تمام مدت با او بودم. او تلاش کرد، دوید، زمین خورد، اما هر بار دوباره بلند شد و حالا...و حالا روز انتقانش بود.
دیدم که قطره ای اشک به سمتم سرازیر است. از چشم های زیبای او بیرون زده. او گریه میکند. حق دارد. بهترین دوستش بود. کسی که بیشترین اعتماد را به او داشت و حالا...
انسان ها چه موجودات عجیبی هستند. خودخواهند، حسودند، بیرحمند. چاقوی خون آلودش را بین لب هایش میگذارد. دستانش را به سمت سرش میبرد. تمام مرا در دستانش جای میدهد. حالا چاقو را از دهانش بیرون میکشد.
این دیگر چیست؟
چرا چاقو به سمت من حرکت میکند؟!
چی؟ نکند؟
یعنی چه؟ چرا؟ او میخواهد مرا از خودش جدا کند؟ بعد از تمام این سال ها؟؟
صبر کن! صبر کن! صبر کن!
مگر دختر ها بیش از هر چیزی به موهایشان اهمیت نمیدهند؟!
نه! یک لحظه! لطفا!
آه...
به همین خاطر است که میگویند، اگر دختری از موهای بلندش گذشت، از او فرار کن. او دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد...
Argon
#روزاول
هدایت شده از خونـه درختے
برگ نارنجی
با عجله جلوتر میدوم و به سمت او برمیگردم:
_ لطفا! بیا یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه انجامش بدیم!!
مایکل سر تکان میدهد:
+ از دست تو. باشه ولی فقط یه دفعه ی دیگه انجامش میدیم. بعدش باید به حرفی که زدی عمل کنی باشه؟
چیزی نمیگویم. نمیدانم میتوانم واقعا به حرفی که چند دقیقه پیش زدم عمل کنم یا نه. نگاهش میکنم که یک دست را پشت کمرش میگذارد و دست دیگرش را به سمتم دراز میکند:
+ افتخار میدین تا باهم برقصیم؟
لبخند میزند. آه از این لبخند. دلم میخواست تا آخر عمر آن را داشته باشم. دستم را به سمتش دراز میکنم. اگر انجامش دهم دیگر تمام میشود؟ یعنی با این موضوع مشکلی ندارم؟
اخم ریزی روی پیشانیام چین میاندازد. نه! نمیخواهم.
_ بیخیال.
شوکه میشود. از گرد شدن چشمهایش وقتی که تعجب میکند خوشم میآید:
+ چی؟ تا چند دقیقه پیش که...
حرفش را قطع میکنم. میدانم که از این کار متنفر است:
_ اون موقع حسش بود اما الان نیست.
آهی میکشد و درحالی که میایستد، دستی به موهای جلوی صورتش میکشد. این یعنی آزردهخاطر شده. خب به من چه ربطی دارد؟ اگر همان اول قبول میکرد شاید...
بیخیالش.
+ بریم پارک؟
این بار من کسی هستم که شوکه شده:
_ پارک؟
چشمکی میزند:
+پارک اسب آبی.
لبخند کمرنگی روی لبانم مینشیند. آنجا اولین ملاقاتمان را داشتیم. دو سال پیش. همراه خواهرزادهاش به آن پارک آمده بود. وقتی خواهرزادهاش گم شد به او در پیدا کردنش کمک کردم. بعد از آن نفهمیدم چه شد اما، به خودم که آمدم فهمیدم میخواهم تمام زندگیام در کنار او باشم.
_بریم.
دیگر دستهای یکدیگر را نمیگیریم. دلیلش را هم هردویمان میدانیم. ترس...ترس از نبودن، ترس از، ترس از...
به پارک اسب آبی که رسیدیم، بیاختیار به سمت نیمکت کنار مجسمههای اسب آبی کشیده شدیم. درست بالای آن نیمکت شاخههای درختان و برگهای زردشان زیر پرتوهای قرمز رنگ خورشید میدرخشیدند. روی نیمکت که نشستیم سرم را بالا گرفتم تا بهتر آنها را ببینم.
_ همیشه میگفتی از پاییز متنفری.
خندید. خندهاش برخلاف همیشه، قلبم را چنگ میزد:
+ حیاط خونمون خیلی درخت داره. پاییز که میشه برگاشون میریزه و این وظیفه من بود که اون برگارو جمع کنم.
وظیفهاش بود.
لب پایینم را گاز میگیرم.
+ ولی فصل پاییز تو این پارک رو دوست داشتم. همه جا قرمز میشه. تازه، تو این فصل بود که با تو آشنا شدم.
نگاهم نمیکند. احتمالا میترسد. من هم میترسم اما باید نگاهش کنم. اگر قرار باشد او هم برای من به یک "بود" تبدیل شود، پس باید تا جایی که میتوانستم نگاهش کنم.
_ حتما باید بری...؟
متوجه لرزش خفیف شانههایش نی شوم. قلبم تیر میکشد. سرم را پایین میاندازم تا بیشتر از این نبینم.
+تو...
صدایش میلرزد و این باعث میشود دلپیچه بگیرم. متوجه میشوم چیزی را قورت میدهد. احتمالا بغضش را.
+ تو نمیتونی تا آخر عمرت درگیر من باشی.
خودم میدانستم! خودم خیلی بهتر از او میدانستم! اما...اما او واقعا مشکلی با این موضوع ندارد؟
گرمی چیزی را روی صورتم احساس میکنم. لعنتی! آخرش نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم:
_کاش اینا همهاش یه خواب بود...
نزدیکم میشود.
نه...نباید اینکار را بکنی...
آغوشش را برایم باز میکند.
نه...دیگر نمیتوانی مثل قبل...
منتظر می ماند. درست مثل کاری که قبلا برایم میکرد. درست مثل کاری که قبلا برای یکدیگر میکردیم. اگر دیگری گریه میکرد، لبخند میزدیم، آغوشمان را برایش باز میکردیم تا هر زمان که خواست خودش را در آن سبک کند.
اشک ها بیشتر و بیشتر از چشم هایم جاری میشوند. این...این...شاید آخرین بار باشد.
خودم را در آغوشش پرت میکنن. قرار نبود گرم باشد اما...اما...لبخند میزند:
+ تو قوی هستی. تنها کسی هستی که بعد از رفتن لازم نیست نگرانش باشم.
_ کاش نبودم!
+ مراقب پدر و مادرم باش.
_خودت باید اینکارو میکردی!!
+ بِل یکم حساسه، اما تو رو خیلی دوست داره. لطفا مثل قبل باهاش بازی کن.
_ بدون تو که کیف نمیده!
برگ های پاییزی یکی یکی دورمان را میگیرند. میتوانم بفهمم که تمام وجودش را فرا گرفتهاند و یکی یکی جدا میشوند.
+ من همیشه باهاتم...
اشک از روی گونهام سر میخورد.
+ دوست دارم...
بعد از آن، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، چند دانه برگ نارنجی رنگ بود.
_ دروغگو...
Argon
#روزدوم
هدایت شده از Amir Empire
روز دوم
روی آب کم عمق زانو زده بود و ملتمسانه به او و گلبرگ هایی که آرام آرام داشتند جسمش را ترک میکردند نگاه کرد.
_بلاخره پیدات کردم.
+خیلی دیر اومدی.
_میدونم ولی پیدا کردنت خیلی سخت بود، قسم میخورم تمام تلاشم رو داشتم میکردم.
دستان سردش را روی گونههای او کشید.
+چرا داری گریه میکنی؟
_مگه قول نداده بودی که نری؟ بیا بریم به همون خونه، میخوام برات همون چایی رو که دوست داشتی درست کنم.
آخرین گلبرگ ها داشت از گردنش جدا میشد و به آسمان میرفت
+من متعلق به اینجا نیستم فرشتهی من. هممون روزی باید اوج بگیریم. ولی اون موقع باید سبک باشی تا راحت پرواز کنی.
او دیگر در آسمان محو شد اما فرد دیگری در روبهرویش، دنیایش را از دست داده بود. خداحافظیاش صرفا چند دقیقه طول نکشیده بود، انگار عمری را برای جواب دادن صرف کرده بود. حالا که میخواست برود نمیدانست از کدام سو برود یا برای چه برود.
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
مرثیهای برای آخرین شکوفه
آن شب جهان برای لحظهای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ میداد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعلهای خیره مینگریست که آرامآرام در میان انبوه گلبرگها جان میگرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش میرقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب میبردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بیانتهای خویش تنها نماند.
دستانش بوی خاک و گل میدادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه میلرزیدند. همان شکوفهای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر میشد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گلها نیز روزی در برابر بیرحمی زمان سر خم میکنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانهی انسان برای جاودانه ساختن لحظههایی گذرا بود؟
نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگها میسوختند، اما نمیمردند. در میان زبانههای آتش، دوباره متولد میشدند و به آسمان میرفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر میکوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد میکشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا میشد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمیدید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پسکوچههای ذهن آشفتهاش طنین میانداخت.
لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «میدونی؟ من تمام این مدت فکر میکردم اگه به اندازهی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.»
صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظهای سکوت کرد و نگاهش را از شعلهها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همانجایی که زمانی حضور دیگری را احساس میکرد. چه مضحک بود. آدمی میتوانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد.
قطرهای اشک از گونهاش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعلهها پیچوتاب خورد و ناپدید شد.
«اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.»
کمی مکث کرد. انگار واژهها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد.
«شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبحها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو مینداختن. چطور بخندم، بیاونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.»
باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگهای نیمسوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظهای چشمهایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدمهای آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خستهاش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود.
برای آخرین بار به شکوفههای سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعدهای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شبهای تنهاییاش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد.
و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکیاش و شاید آخرین تکهی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت.
اما آتش همچنان میسوخت.
شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور میکرد و با دیدن گلبرگهای پراکنده، از زیباییشان سخن میگفت. شاید هیچکس هرگز نمیفهمید که آن گلها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بیرحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همینقدر بیاعتنا بود؛ به سوگواریها اهمیتی نمیداد و برای هیچ قلب شکستهای از حرکت بازنمیایستاد.
چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز میشود که آدمی تصمیم میگیرد دیگر برای هیچکس شکوفه ندهد.
و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دلها به زمستان بدل میشوند.
#چالشروزدوم
#ریونا
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
وقتی برگ ها فرو میریزد، وقتی آسمان رنگ مورد علاقهی او را میپوشد، وقتی زمین میزبان برگ ها میشود مثل وقتی که میزبان بدن سرد او شد، دوباره پاییز، دوباره درد و تکرار اما اینبار مثل قبل نخواهد بود، دیگر تکرار تاریخ و تاریخ تکرار نمیشود؛
امشب شبی بود که به صبح رساند و خورشید صبح را به شب نرسانید، نمیدانم شاید چون دلش نمیخواست از پاییز دل بکند از من دل کند، از فردا و فرداهایی که قولش را به من داده بود دل کند، از آرزو دل کند تا به برگ های خشک برسد، برگ های خشک از من مهم تر بود؟ شاید بود، آنها برگ خشک بودند و من آدم خشک، آنها برای درخت بودند و من... متعلق نبودم، خلا بودم، هیچ، میگفت هیچ دوست دارد، انگار میخواست امید دهد، آخر هیچ دوست داشتن دارد خورشید؟
اما امشب دیگر مثل سال قبل نخواهد بود، نمیدانم چرا اما انگار تاریخ تغییر کرده، انگار شانس در خانه را زده و من خانه بودم؛ خانهای که ندارم شانس دارد.
به زانو میفتم میان برگهای خشک، میان رقیبهایم؟ آنها من را هم از پا در میآورند، اما نه این برگهای خشک نیست که روبهرویم میچرخند، او خواهرم است، خواهر مسافر پاییز، خواهر رفته، خواهر مرده.
انگار برگشته، با پاییز رفته بود و با پاییز برگشت، با برگ رفت و با برگ برگشت؛ چقدر لمس کردن حالا سخت است، چقدر چشمهایم میسوزد، چقدر دردناک است که او رفته و من فقط تصورش میکنم، که من فقط با بغض درون گلویم درد میکشم.
چند ساعت همسری
بوسیدمش.
بالاخره توانستم ببوسمش.
برای اولینبار، میان آنهمه جمعیت بوسیدمش.
همه آمده بودند.
او آن بالا ایستاده بود و من پایین. مثل ملکهای شده بودم که هنگام تاجگذاری سر خم میکند.
چشمهایم از او سیر نمیشد. مگر میشد لباسی تا این اندازه به کسی بیاید؟
همه برای تماشای آن بوسه آمده بودند... شاید حتی خود او.
خیابانها مملو از جمعیت بود. آنقدر شلوغ که گاهی از او جا میماندم. یکبار هم زمین خوردم. پاهای بیرمقم روی آسفالت کشیده شدند و پوست ساق پاهایم خراش برداشت. اما مگر چه اهمیتی داشت؟ وقتی میبوسیدمش، تمام دردهایم از یادم میرفت.
یادم به روزهای پاییز افتاد؛ همان روزهایی که برای خواستگاری آمده بود.
از همان نگاه اول، چشمهایش را دوست داشتم. ساده بودند، اما چیزی در آنها بود که نمیتوانستم درکش کنم؛ چیزی که بیاختیار به سویش جذبم میکرد.
صدای جمعیت منرا به خود آورد. مگر میشد اینهمه آدم یکجا جمع شوند؟
ذهنم دوباره به گذشته برگشت.
به آن شب شوم...
چشمهایم میان قاب تلویزیون و ساختمان جابهجا میشد. دستهایم را در هم قفل کرده بودم و زیر لب صلوات میفرستادم.
با خودم گفتم: «چیزی نیست... مثل همیشه از پسش برمیآید. اتفاقی نمیافتد.»
اما ناگهان همهچیز فرو ریخت.
ساختمان ویران شد و من روی زمین افتادم.
او رفت...
و زنی را که تنها چند ساعت از همسریاش میگذشت، تنها گذاشت.
نگاهم به پرچم سهرنگی افتاد که روی تابوتش کشیده بودند.
خم شدم. دیگر جمعیت را نمیدیدم. مگر اهمیتی داشت؟
لبهایم را به تابوت نزدیک کردم و بوسیدمش.
زیر لب گفتم:«لعنت به جنگ...»
بغضم شکست.
ـ خداحافظ، عزیزم.
*به یاد شهدای آتشنشان*