هدایت شده از Amir Empire
روز دوم
روی آب کم عمق زانو زده بود و ملتمسانه به او و گلبرگ هایی که آرام آرام داشتند جسمش را ترک میکردند نگاه کرد.
_بلاخره پیدات کردم.
+خیلی دیر اومدی.
_میدونم ولی پیدا کردنت خیلی سخت بود، قسم میخورم تمام تلاشم رو داشتم میکردم.
دستان سردش را روی گونههای او کشید.
+چرا داری گریه میکنی؟
_مگه قول نداده بودی که نری؟ بیا بریم به همون خونه، میخوام برات همون چایی رو که دوست داشتی درست کنم.
آخرین گلبرگ ها داشت از گردنش جدا میشد و به آسمان میرفت
+من متعلق به اینجا نیستم فرشتهی من. هممون روزی باید اوج بگیریم. ولی اون موقع باید سبک باشی تا راحت پرواز کنی.
او دیگر در آسمان محو شد اما فرد دیگری در روبهرویش، دنیایش را از دست داده بود. خداحافظیاش صرفا چند دقیقه طول نکشیده بود، انگار عمری را برای جواب دادن صرف کرده بود. حالا که میخواست برود نمیدانست از کدام سو برود یا برای چه برود.
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
مرثیهای برای آخرین شکوفه
آن شب جهان برای لحظهای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ میداد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعلهای خیره مینگریست که آرامآرام در میان انبوه گلبرگها جان میگرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش میرقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب میبردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بیانتهای خویش تنها نماند.
دستانش بوی خاک و گل میدادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه میلرزیدند. همان شکوفهای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر میشد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گلها نیز روزی در برابر بیرحمی زمان سر خم میکنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانهی انسان برای جاودانه ساختن لحظههایی گذرا بود؟
نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگها میسوختند، اما نمیمردند. در میان زبانههای آتش، دوباره متولد میشدند و به آسمان میرفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر میکوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد میکشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا میشد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمیدید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پسکوچههای ذهن آشفتهاش طنین میانداخت.
لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «میدونی؟ من تمام این مدت فکر میکردم اگه به اندازهی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.»
صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظهای سکوت کرد و نگاهش را از شعلهها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همانجایی که زمانی حضور دیگری را احساس میکرد. چه مضحک بود. آدمی میتوانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد.
قطرهای اشک از گونهاش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعلهها پیچوتاب خورد و ناپدید شد.
«اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.»
کمی مکث کرد. انگار واژهها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد.
«شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبحها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو مینداختن. چطور بخندم، بیاونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.»
باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگهای نیمسوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظهای چشمهایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدمهای آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خستهاش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود.
برای آخرین بار به شکوفههای سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعدهای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شبهای تنهاییاش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد.
و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکیاش و شاید آخرین تکهی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت.
اما آتش همچنان میسوخت.
شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور میکرد و با دیدن گلبرگهای پراکنده، از زیباییشان سخن میگفت. شاید هیچکس هرگز نمیفهمید که آن گلها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بیرحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همینقدر بیاعتنا بود؛ به سوگواریها اهمیتی نمیداد و برای هیچ قلب شکستهای از حرکت بازنمیایستاد.
چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز میشود که آدمی تصمیم میگیرد دیگر برای هیچکس شکوفه ندهد.
و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دلها به زمستان بدل میشوند.
#چالشروزدوم
#ریونا
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
وقتی برگ ها فرو میریزد، وقتی آسمان رنگ مورد علاقهی او را میپوشد، وقتی زمین میزبان برگ ها میشود مثل وقتی که میزبان بدن سرد او شد، دوباره پاییز، دوباره درد و تکرار اما اینبار مثل قبل نخواهد بود، دیگر تکرار تاریخ و تاریخ تکرار نمیشود؛
امشب شبی بود که به صبح رساند و خورشید صبح را به شب نرسانید، نمیدانم شاید چون دلش نمیخواست از پاییز دل بکند از من دل کند، از فردا و فرداهایی که قولش را به من داده بود دل کند، از آرزو دل کند تا به برگ های خشک برسد، برگ های خشک از من مهم تر بود؟ شاید بود، آنها برگ خشک بودند و من آدم خشک، آنها برای درخت بودند و من... متعلق نبودم، خلا بودم، هیچ، میگفت هیچ دوست دارد، انگار میخواست امید دهد، آخر هیچ دوست داشتن دارد خورشید؟
اما امشب دیگر مثل سال قبل نخواهد بود، نمیدانم چرا اما انگار تاریخ تغییر کرده، انگار شانس در خانه را زده و من خانه بودم؛ خانهای که ندارم شانس دارد.
به زانو میفتم میان برگهای خشک، میان رقیبهایم؟ آنها من را هم از پا در میآورند، اما نه این برگهای خشک نیست که روبهرویم میچرخند، او خواهرم است، خواهر مسافر پاییز، خواهر رفته، خواهر مرده.
انگار برگشته، با پاییز رفته بود و با پاییز برگشت، با برگ رفت و با برگ برگشت؛ چقدر لمس کردن حالا سخت است، چقدر چشمهایم میسوزد، چقدر دردناک است که او رفته و من فقط تصورش میکنم، که من فقط با بغض درون گلویم درد میکشم.
چند ساعت همسری
بوسیدمش.
بالاخره توانستم ببوسمش.
برای اولینبار، میان آنهمه جمعیت بوسیدمش.
همه آمده بودند.
او آن بالا ایستاده بود و من پایین. مثل ملکهای شده بودم که هنگام تاجگذاری سر خم میکند.
چشمهایم از او سیر نمیشد. مگر میشد لباسی تا این اندازه به کسی بیاید؟
همه برای تماشای آن بوسه آمده بودند... شاید حتی خود او.
خیابانها مملو از جمعیت بود. آنقدر شلوغ که گاهی از او جا میماندم. یکبار هم زمین خوردم. پاهای بیرمقم روی آسفالت کشیده شدند و پوست ساق پاهایم خراش برداشت. اما مگر چه اهمیتی داشت؟ وقتی میبوسیدمش، تمام دردهایم از یادم میرفت.
یادم به روزهای پاییز افتاد؛ همان روزهایی که برای خواستگاری آمده بود.
از همان نگاه اول، چشمهایش را دوست داشتم. ساده بودند، اما چیزی در آنها بود که نمیتوانستم درکش کنم؛ چیزی که بیاختیار به سویش جذبم میکرد.
صدای جمعیت منرا به خود آورد. مگر میشد اینهمه آدم یکجا جمع شوند؟
ذهنم دوباره به گذشته برگشت.
به آن شب شوم...
چشمهایم میان قاب تلویزیون و ساختمان جابهجا میشد. دستهایم را در هم قفل کرده بودم و زیر لب صلوات میفرستادم.
با خودم گفتم: «چیزی نیست... مثل همیشه از پسش برمیآید. اتفاقی نمیافتد.»
اما ناگهان همهچیز فرو ریخت.
ساختمان ویران شد و من روی زمین افتادم.
او رفت...
و زنی را که تنها چند ساعت از همسریاش میگذشت، تنها گذاشت.
نگاهم به پرچم سهرنگی افتاد که روی تابوتش کشیده بودند.
خم شدم. دیگر جمعیت را نمیدیدم. مگر اهمیتی داشت؟
لبهایم را به تابوت نزدیک کردم و بوسیدمش.
زیر لب گفتم:«لعنت به جنگ...»
بغضم شکست.
ـ خداحافظ، عزیزم.
*به یاد شهدای آتشنشان*
# دورهمی
# پارت هفت
ناشناس 🎭
نگاهم را از درختها میگیرم و میگویم:
ـ اینجا هم جای بدی برای مخفی کردن یک جنازه نیست!
به پشت برمیگردم و چشمهایم را میان حاضران میچرخانم.
ـ البته با توجه به علاقهای که ظاهراً همهتون به قتل آدمها دارین، بعید نیست خودتون هم به این فکر افتاده باشین!
بهسمت میز قدم برمیدارم. چند کاغذ روی آن خودنمایی میکنند. اولین برگه را برمیدارم و تا انتها میخوانم. انگشت اشارهام لحظهای روی جمله آخر میماند. آهسته نفسی بیرون میدهم و نگاهم را به هاین میدوزم.
ـ خب، هاین... ظاهراً تصمیم گرفتی امروز کتابخونه رو به گلفروشی عزادارها تبدیل کنی! تصویر گلبرگهایی که هرکدوم بخشی از خاطره رو با خودشون میبرن، خیلی خوب از کار درآمده. گفتوگوی پرنده و گل هم به متن لطافت داده؛ فقط بعضی از توصیفهای پایانی احساسات رو تکرار میکنن. اگه کمی فشردهترشون کنی، ضربه آخر، یعنی «حتی سکوت هم جوابی نداشت»، محکمتر فرود میاد.
کاغذ را آرام روی میز میگذارم و لبخند محوی میزنم.
ـ و یک توصیه، هاین؛ دفعه بعد که خواستی کسی رو با گلبرگها نابود کنی، دستکم یک شاخه برای من نگه دار. این کتابخونه به کمی گل احتیاج داره.
ـ بعدی!
آرگون بهسرعت از جایش بلند میشود و برگه کاهیرنگی را به دستم میدهد. لبخند همیشگیام کمی پررنگتر میشود. نگاهی به او میاندازم و بعد برگه را باز میکنم.
ـ آرگون، تو بهترین گروگانی هستی که میتونستم داشته باشم!
نگاهم را به نوشته میدوزم.
ـ در مورد داستان اول، ایده انتخاب مو بهعنوان راوی غیرانسانی جالبه و اینکه شخصیت اصلی در نهایت تصمیم میگیره موهاش رو کوتاه کنه، پایان غافلگیرکنندهای ساخته. فقط امیدوارم موهای خودت رو کوتاه نکرده باشی، آرگون!
لبخند میزنم و برگه بعدی را بالا میآورم.
ـ اما داستان دوم... تو ظاهراً تخصص عجیبی در تبدیل آدمها به خاطره داری! این بار برگهای نارنجی بهجای گلبرگها نشستن و تصویر پاییز و محو شدن مایکل خیلی خوب با موضوع جدایی هماهنگه. جزئیاتی مثل آغوشی که دیگه مثل قبل تکرار نمیشه، احساس داستان رو باورپذیرتر کرده. فقط به نظرم دلیل رفتن مایکل و وضعیتش میتونست کمی زودتر و ظریفتر روشن بشه تا پایان، علاوه بر تأثیر عاطفی، وضوح بیشتری هم داشته باشه.
نگاهی به کاغذ میاندازم و آن را روی میز میگذارم. بعد سرم را بهسمت امیر میچرخانم. لبخند میزنم و کنارش مینشینم.
ـ اما در مورد داستان تو... خب، ظاهراً امروز هم قرار نیست کسی از این کتابخونه با دل خوش بیرون بره! گفتوگوی دو شخصیت خوب از کار درآمده؛ مخصوصاً تقابل «دیر رسیدم» و «من متعلق به اینجا نیستم» که حسرت و ناگزیری رو بهخوبی منتقل میکنه. فقط پایان داستان کمی شتابزدهست. دوست داشتم سردرگمی شخصیت بعد از رفتن محبوبش رو با یک تصویر ملموستر ببینم، نه اینکه همهچیز به این سرعت تموم بشه.
با نوک انگشت به کاغذ ضربه میزنم و بعد برگه بعدی را برمیدارم.
نگاهم روی نام ریونا مینشیند.
ـ ریونا، ظاهراً تصمیم گرفتی بهجای یک گل، یک باغ کامل رو به آتش بکشی! تصویر گلبرگهای سوخته و پیوندشون با خاطرات، فضای سوگ رو خیلی خوب ساخته؛ مخصوصاً جمله «دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت». فقط فکر میکنم متن گاهی بیش از اندازه روی یک احساس مکث میکنه و بعضی از جملات پایانی معنایی رو تکرار میکنن که پیشتر بهخوبی منتقل شده.
برگه را کنار میگذارم. برگ زردی روی میز افتاده است. آن را برمیدارم و میان انگشتانم میچرخانم. نگاهم روی عبارت «خواهر مسافر پاییز» مکث میکند.
ـ آلفرد، این بار پاییز فقط فصل داستان نیست؛ انگار خودش یکی از شخصیتهاست. بازی میان برگهای خشک و «آدم خشک»، و تکرار تصویر رفتن و برگشتن خواهر، به سوگ داستان هویت خاصی داده... و باید بگم، اوه!
برگ را روی کاغذ میگذارم و با نوک انگشتم صافش میکنم.
ـ احتمالاً الان پروانه مرداب با خودش میگه: «پاییز، تو با من چه کردی که اینقدر ازت بیزارم؟»
سرم را بالا میآورم و نگاهم را به دختر مقابلم میدوزم. چشمهایش روی اجزای صورتم میچرخد.
ـ چیه؟
لبخند کجی میزنم.
ـ اعتراف کن...
نفس عمیقی بیرون میدهد و میپرسد:
+ به چی؟ به اینکه دلم آبپرتقال میخواد یا اینکه...؟
لحظهای مکث میکنم و منتظر ادامه حرفش میمانم.
+امروز، با خوندن هر داستان، با خودم گفتم: خدایا من، این همه زیبایی رو از کجا آوردن؟ از ذهن زیبا... از استعداد... سوگند به لحظهای که کلمات ساخته شدن!
🎲 چالش سوم
نگاهم را از چهره گروگانها میگیرم و به پنجره میدوزم. شاخههای درخت با وزش باد آرامی تکان میخورند. چند لحظه سکوت میکنم و بعد، بیآنکه برگردم، میگویم:
ـ چالش سوم خیلی آسونه...
مکث میکنم. لبخند محوی گوشه لبم مینشیند.
ـ البته شاید کمی هم لو دهنده باشه.
نگاهم را از پنجره میگیرم و به جمع برمیگردم.
ـ از او بنویسید. او میتونه یک آدم باشه، شاید یک حیوان، شاید یک شیء... یا حتی چیزی فراتر از انسان. فقط یادتون باشه، گاهی چیزهایی که بیشتر از همه دربارهشون مینویسیم، همونهایی هستن که کمتر جرئت میکنیم اسمشون رو بیاریم.
ـ موفق باشید، گروگانهای عزیزم!
بهسمت دستگاه پخش موسیقی میروم. انگشتم را روی دکمه میگذارم و ناگهان موسیقی بیکلامی در کتابخانه پخش میشود. چند قدم دور میشوم و انگار تازه چیزی یادم آمده باشد، برمیگردم.
ـ راستی، پروانه... آبپرتقال هم میتونید بردارید. لازم نیست برای نوشیدنش از من اجازه بگیرید!
لبخند میزنم و دوباره رو به پنجره میکنم.