eitaa logo
مانیفست - داستانک
1.6هزار دنبال‌کننده
198 عکس
41 ویدیو
3 فایل
داستان کوتاه+داستان بلند مطالب اختصاصی 🇮🇷تولید محتوی مانیفست رمان: @Manifest برای همکاری در زمینه داستان و رمان نویسی در صورت علاقه مندی با ما در میان بگذارید. هدف ما حمایت از تولید محتوی میباشد. مدیر @fzhamed
مشاهده در ایتا
دانلود
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۳ #کوتوله_دلقک 👈ق ۴۲ و اما ای پادشاه پر حشمت و کامکار و شهیر و بلند مرتبه و نامدار،
۱۵۴ 👈 ق ۴۳ حکیم فرزانه و امیر آمودریا نگاهی به یکدیگر انداختند و هر دو شتابان به جانب سرسرای تالار روان شدند. چون وارد سرسرا شدند و تولی را با یک پا، در حالی که چوبی زیر بغل داشت دیدند، هر دو در یک آن و با بهت و حیرت و با هم گفتند:« تولی این تویی؟ پس پایت کو؟» تولی با ابهت و وقار تمام، رو به امیر آمودریا کرد و گفت: - عموجان! می خواستم در راه والاگهر پریسا سر دهم، خدا قبول نکرد و پایم را گرفت. سپس رو به حکیم فرزانه کرد و گفت: - شاید اگر شما حکیم بِخرد و متصل به حق در دربار پدرم بودید، حضرت حق شفاعتتان را قبول می کرد و بی پا نمی ماندم. به هر صورت، در برابر مصلحت حضرتش سر تسلیم فرود می آورم . باز تولی رویش را به امیر آمودریا کرد و گفت: - عمو جان! می دانید با پای لنگ چرا این همه راه آمده ام؟ دیگر نه برای خواستگاری پریسا خانم، زیرا آن زمان که پا داشتم، خاتون کوچک دربارتان، با اینکه شما و پدرم برادر خوانده یکدیگر بودید و هستید، مرا قبول نکرد. حال مسلم می دانم که چوگان بازِ ورزیده خوش دست را نمی گذارد تا مرد لنگی را به جایش برگزیند. در این موقع ، پیر فرزان گفت: - تولی جان! آن چوگان باز ورزیده خوش دست ، چهار انگشت خود را اینجا نهاد و لحظه ای قبل از آمدن شما رفت. تولی سری تکان داد و گفت: - بدتر شد. کاش نمی رفت. کاش می ماند؛ زیرا اگر رفت، یا خاتون کوچک را با خود برده یا حتما خواهد برد. با شنیدن این کلام، امیر آمودریا و حکیم فرزانه هر دو پشتشان لرزید. امیر آمودریا بلافاصله دستور داد تا برای تولی سرای مخصوصی آماده سازند. اما تولی گفت: - عموجان بسیار متشکرم. اما باید به عرضتان برسانم که من قصد ماندن ندارم و همین امشب بر می گردم. فقط این همه راه آمدم تا از خاتون کوچک خداحافظی کنم، زیرا از پدرم هم خداحافظی کرده ام و ولایت عهدی سرزمین تاتارستان را بوسیدم و کنار گذاشتم. زیرا وقتی پریسا خاتون مرا نخواهد، تمام خاک تاتارستان و قرقیزستان و ترکمنستان ، مرا ارزنی نمی ارزد. اجازه فرمایید فقط یکبار دیگر به دیدار ایشان نائل شوم. فقط یک دیدار ، که ذلیل شدن در عشق و گدایی محبت، در فرهنگ و قاموس مردم سرزمین تاتارها نیست. امیر آمودریا در پاسخ گفت: - تولی عزیز! این کار را بگذار برای فردا ؛ زیرا الان تو هم خسته هستی و هم پریسا در حال اغما و بیهوشی است. تولی گفت: - چه بهتر! البته جسارت می کنم، اما از نظر خودم بگذار بیهوش باشد و نفهمد که من بر بالای سرش رفته ام. او به قدری بی جهت از من متنفر است که اگر به هوش باشد و مرا روبه روی خود ببیند، حتما حالش دگرگون تر خواهد شد. لحظه ای سکوت در آن جا حاکم شد و سپس امیر آمو دریا ، تولی و حکیم فرزانه به سوی سرای پریسا حرکت کردند. چون وارد خوابگاه شدند، امیر آمودریا گفت: - دیدی عموجان؟ پریسا هنوز بیهوش است. تولی نگاهی که هرگز تاکنون هیچ عاشقی به معشوقش نینداخته، به چهره پریسا انداخت و گفت: - عموجان، بیهوش نیست. بی جان است. عرض کردم برزوی چوگان باز اگر برود پریسا هم به دنبالش خواهد رفت. آن زمان بود که حکیم فرزانه نبض پریسا را گرفت ، قطرات اشک از دیده فرو بارید و آنجا بود که امیر ستبر قامت و استوار آمودریا، ابتدا از کمر تا شد و سپس بر زمین افتاد و از هوش رفت. تولی آهسته زیر لب گفت: - خوش به حال برزو که اکنون روح پاک پریسا، عجین در جان اوست. سراسر دیار از یک را غم فرا گرفت. ابر سیاهی بر فراز آسمان شهرهای تاشکند ، سمرقند ، بخارا ، خیوه و فرغانه نشست. تمام مردم ، با چشم گریان لباس عزا پوشیدند. ابر غم سیل ماتم شد. دو رودخانه سيحون و جيحون طغیان کردند؛ زیرا باهوش ترین و ظریف و حساس ترین دختر دیارشان، رخت سفر بربسته ، بر توسن عشق نشسته و از دیارشان رفته بود. فردای آن شب ماتم و قبل از آنکه خبر آن، فراگیر سراسر عالم آن زمان شود، تولی رو به امیر آمودریا کرد و گفت: - عموجان! یک خواهش دارم. امیر آمودریا گفت: - بخواه تولی عزیز. من به تو نه نمی گویم. حتی اگر جانم را بطلبی هرچند که جان از تنم رفت. و تولی گفت: - اجازه فرمایید پیکر بی جان پریسا را آن جایی که دوست دارم به خاک بسپارم؟ امیر آمودریا این جمله را گفت و از هوش رفت: - ما مردمان ازبک، همیشه و همواره بر سر حرف و قول خود بوده و هستیم. من قسم خورده بودم که زنده یا مرده پریسا را فقط به تو بدهم. حال مرده اش مال تو... ادامه دارد @manifestly
#جملات_ناب توی بهشت هم اگر بی رضایت خودت بروی برایت بدل می شود به جهنم... اگر دل ببندی، هر خراباتی یک بهشت است... #جلال_آل_احمد
🍃🍃🍃🍃 اندیشمندی میگفت : سقراط بیشتر اوقات جلوی دروازه شهر آتن می‌نشست و به غریبه‌ها خوشامد می‌گفت. روزی غریبه‌ای از راه رسید و نزد او رفت و گفت: “من می‌خوام در شهر شما ساکن شوم. اینجا چگونه مردمی دارد؟” سقراط پرسید: “در زادگاهت چه جور آدم‌هایی زندگی می‌کنند.” مرد غریبه گفت: “مردم چندان خوبی نیستند. دروغ می‌گویند، حقه می‌زنند و دزدی می‌کنند. به همین خاطر است که آنجا را ترک کرده‌ام.” سقراط خردمند در جوابش گفت: “مردم اینجا هم همانگونه‌اند. اگر جای تو بودم به جستجویم ادامه می‌دادم.” چندساعت بعد غریبه دیگری به سراغ سقراط امد و درباره مردم آن شهر سوال کرد . سقراط دوباره پرسید: “آدم‌های شهر خودت چه جور آدم‌هایی هستند؟” غریبه پاسخ داد: “فوق‌العاده‌اند، به هم کمک می‌کنند و راستگو و پرکارند. چون می‌خواستم بقیه دنیا را ببینم ترک وطن کردم.” سقراط اندیشمند پاسخ داد: “اینجا هم همینطور است. چرا وارد شهر نمی‌شوی؟ مطمئن باش این شهر همان جایی است که تصورش را می‌کنی؟!” شخصی که هر دو ملاقات را نظاره گر بود و راهنمایی و پیشنهاد های سقراط را شنیده بود با تعجب پرسید چرا به آن گفتی خوب نیست و برو بگرد و جستجوکن و به این گفتی خوب است و خوش آمد گفتی ؟ پاسخ داد: ما دنیا را آنگونه می بینیم که هستیم و در دیگران چیزهایی را میبینیم که در درون مان وجود دارد. انسانی که مثبت و مهربان باشد، هرکجا برود در اطرافش و در آدم هایی که با آنها در ارتباط است جز نیکویی چیزی نخواهد دید و انسان کج اندیش و منفی باف نیز به هرکجا برود جز زشتی و نقصان در محیط پیرامونش چیزی را تجربه نخواهد کرد وقتی تغییر نکنیم هرکجا برویم آسمان همین رنگ است. 🍃 🍃🍃 🍃 @Manifestly 🍃
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۴ #کوتوله_دلقک 👈 ق ۴۳ حکیم فرزانه و امیر آمودریا نگاهی به یکدیگر انداختند و هر دو
۱۵۵ 👈 ق ۴۴ حکیم فرزانه و طبیب مخصوص دربار تاتارها ، از تولی پرسید: - قصد داری جنازه پریسا را کجا دفن کنی؟ اگر بخواهی به سرزمین پدری ات ببری، باید جنازه را مومیایی کنیم. تولی پاسخ داد: - من دیگر هرگز پایم را به قصر پدر و دیار تاتارستان نمی گذارم. در همین دیار ازبکها و در جنوب صحرای قراقوم کوهی است اسرارآمیز که جایگاه قلندران عاشق است. می خواهم جنازه پریسا را بر بالای آن کوه بر روی قله اش به خاک بسپارم. و تولی آن کار را انجام داد. برای پریسا بر بالای قله کوهی از کوه های جنوبی صحرای قراقوم مقبرهای ساخت و در کنار آن مقبره زیبا، اتاقی کوچک برای خود فراهم کرد و تا زنده بود و شاید بیشتر از پنجاه سال، هر شب بربط در دست می گرفت و فارغ و بی خیال از گروه دلدادگانی که برای دمی نشستن بر سر گور پریسا از کوه بالا آمده بودند، ابیاتی را با حزن و اندوه بسیار می خواند. میان اشعاری که تولی با آوازی قشنگ همراه با نغمه بربط خود می خواند این ابیات را بیشتر از همه تکرار می کرد: درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنجهایی کشیده ام که مپرس پایان قصه پریسا دختر امیر آمودریا @Manifestly
✏️روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که دِه خَرَد و مِلک، رهزن است آن پادشا که مال ز رعیت خورد گداست بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست 👤 @Manifestly
🍃🍃🌺🍃🍃 ✏️یک ﺗﺎﺟﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎیی در ﻣﮑﺰیک ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﻰ ﺑﻮﺩ ! ﺍﺯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻯ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﺪﺕ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻤﻰ ! ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﻯ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﻰ ﮔﯿﺮﺕ ﺑﯿﺎﺩ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻯ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﺍﻡ ﮐﺎﻓﯿﻪ ! ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻭﻗﺘﺖ ﺭﻭ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻰ؟ ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﻯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﺑﺎ ﺯﻧﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﻭﻧﻢ ! ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﻣﯿﭽﺮﺧﻢ ! ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﻭﻧﻰ ! ﺧﻼﺻﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺯﻧﺪﮔﻰ ! ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﻫﺎﺭﻭﺍﺭﺩ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ! ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺑﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﯾﮏ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺨﺮﻯ ! ﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﻌﺪﺍ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻰ ! ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻗﺎﯾﻖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ ! ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺧﺐ ! ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺑﺠﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﻫﻰﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻰ، ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﺘﺮی ها ﻣﯿﺪﻯ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﻨﻰ... ﺑﻌﺪﺵ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻯ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪﺍﺗﺶ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻰ... ﺍﯾﻦ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻰ ﻭ ﻣﯿﺮﻯ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﻰ ! ﺑﻌﺪﺵ لس آنجلس ! ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﮎ... ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﻯ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻰ... ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ! ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ ﺁﻗﺎ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ ! ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻯ ﻭ ﺳﻬﺎﻡ ﺷﺮﮐﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﯿﻠﻰ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﻰ ! ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺩﻻﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﻋﺎﯾﺪﻯ ﺩﺍﺭﻩ ! ﻣﮑﺰﯾﮑﻰ : ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺩﻻﺭ؟؟؟ ﺧﺐ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻰ؟ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﻰ : ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻰ ! ﻣﯿﺮﻯ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺳﺎﺣﻠﻰ ﮐﻮﭼﯿﮏ ! ﺟﺎﯾﻰ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻰ ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻰ ! ﯾﮏ ﮐﻢ ﻣﺎﻫﯿﮕﯿﺮﻯ ﮐﻨﻰ ! ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻰ ! ﻭ... ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﻣﻦ ﺍﻻﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﻨﮑﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ !!! 🔻ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﭼﻮ ﭘﺮﮔﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ ی ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽ ﻏﻢ ﻭ ﻣﻨﺖ ﻣﻨﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮔﺬﺭﺍنی ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ 👤 🍃 @Manifestly 🍃
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۵ #کوتوله_دلقک 👈 ق ۴۴ حکیم فرزانه و طبیب مخصوص دربار تاتارها ، از تولی پرسید: - قص
۱۵۶ 👈 ق ۴۵ و اما ای سلطان خردمندی که شهرزاد قصه گویت را، حامی و تکیه گاه، و مردم مملکتت را، دوستدار و پشت و پناهی! اجازه فرمایید حضور انورتان عرض کنم: چون داستان پریسا دختر امیر آمودریا به پایان رسید، مباشر سلطان سرزمین پهناور چین، چشم در چشم پادشاه همچنان ساکت ایستاد. سلطان گفت: - نه. این داستان عاشقانه غمناک، برای مشکل تو و طبيب و خیاط و زنش به هیچ وجه کارساز نبود. دلقک مخصوص ما که شما بی رحم ها او را کشتید، وقتی شروع به تعریف داستان می کرد، همواره با کلمات و حرکاتش، ما را از خنده روده بر می نمود. اما تو و پسرت، دوتایی با تعریف آن داستان لعبت قرقیزی و این قصه پریسا دختر امیر آمودریا، اشک مرا هم درآوردید. من دوست دارم شب ها ساعتی از وقتم به شادی و سرور و خنده بگذرد، نه با اشک و آه و ناله. من که همیشه و سراسر زندگی ام غم و درد و رنج و جنگ و کشت و کشتار است. من که از صبح تا شب، شاهد اشک چشم انبوه مردم گرسنه ای هستم که بر ایشان حکومت می کنم. پس گاهی لبانم خنده می خواهد و به دنبالش اندکی هم خوشی. نه، قصه های تو و پسرت، خونبهای شما چهار نفر نشد. از حق نگذریم، قصه ات قشنگ بود. البته دلچسب برای عشاق دلسوخته، اما نه برای منِ پادشاه بر مسئولیتِ با بیم چشم بر فردا دوخته. سپس دو دست بر هم کوبید و فریاد کشید:« جلاد! » که طبیب گریه کنان خود را روی پاهای سلطان انداخت و گفت: - پادشاه عادل آن است که بین رعایای خود فرقی نگذارد. شما که مباشر سابق خود و پسرش را اجازه داستان سرایی فرمودید و وقت شریفتان را در اختیارشان گذاشتید، پس به من حقیر سراپا تقصیر هم وقت و فرصتی عنایت فرمایید تا داستانی را برایتان تعریف کنم. شاید که داستان من، به امید خدا مورد قبول طبع مشکل پسند سلطان قرار گیرد. البته می دانم که قصه من طبيب، هرگز همانند داستان های شیرین آن دلقک از دست رفته نمی شود. اما جناب سلطان، لطفا این فرصت را از من دریغ نفرمایید. شاید بوی خوش داستان من، مشام جان شما را خوش آید. سلطان پاسخ داد: - راست گفتی. پادشاه عادل آن است که بین رعایای خود فرق نگذارد؛ به خصوص در مورد چهار نفری که همه محکوم به مرگ هستند. پس هر چه زودتر قصه خودت را آغاز کن که وقت من مال خودم نیست. باری ای ملک شهباز بزرگوار، طبيب بعد از جلب موافقت سلطان تعظیمی کرد و گفت: - ای پادشاه صاحب اقتدار کشور پهناور چین، هر چند که من هم چون دیگر افراد این مملکت، از رعیت های جان نثار شما هستم، اما باید معروض دارم از اهالی این مملکت نیستم؛ زیرا من مردی یهودی از سرزمین بیت المقدسم که بعد از آموختن علم طب در دیار خود، سال ها در دمشق و حلب و بغداد، ضمن تحصيل شبانه روزی، به کار طبابت هم پرداخته و بیماران را معالجه کرده ام. علت مسافرتم به این سرزمین کهنسال آن بوده که، پدران و بزرگان قوم ما، همواره از پیشرفت علم طب، در سرزمین شما صحبت کرده اند. من هم بیشتر از دو سالی نیست که وارد شهر پکن شده ام. همچنان که خود پادشاه هم ملاحظه می فرمایند، رنگ پوست و شکل صورتم نیز، با سایر افراد این مملکت تفاوت دارد و اصولا در همین شهر پکن هم، به طبيب مهاجر يهودی معروفم. اکنون اولا در حضور شما سلطان بزرگ، به خدایی که مرا آفریده قسم یاد می کنم، هیچ گونه دخالتی در کشته شدن دلقک مخصوص شما نداشتم و اگر نادانی کردم و جنازه را به حیاط خانه این مرد مباشر انداختم، فقط از جهت ترس بود. آخر من مردی غریبم که برای اندوختن دانش و افزون ساختن علم طب به سرزمین شما آمده ام. در ضمن، من یقین دارم داستانی را که تعریف خواهم کرد، ماجرای شاد و خنده آوری نیست که باعث انبساط خاطر حضرت سلطان شود. اما چون دو داستانی را که مباشر شما و پسرش تعریف کردند هر دو از داستان های عاشقانه کشورهای تحت فرماندهی شما بود و عاشق و معشوق هایش هم از مردمان سرزمین های آزیک و قرقیز و تاتار بودند، من هم می خواهم قصه دختر زیبارویی از قوم خود را برایتان تعریف کنم تا سلطان بدانند که عشق، حد و مرز ندارد و زرد و سفید و سیاه نمی شناسد و بین یهود و کافر و بودایی هم فرقی نمی گذارد. چون شعله کشد، تر و خشک را با هم می سوزاند و پیر و جوان را یکسان می کشد. هرچه هم که از عشق گفته شود، حتی یک از صدهزار و ارزنی از خروار نخواهد بود، زیرا که مسئله عشق نیست در خور شرح و بیان بی ثمر و بی اثر هم قلم و هم زبان وان یکی الکن شود وین یکی خشکد به دست گر که بخواهند دهند از ره عشق یک نشان ادامه دارد @manifestly
دو كاج✏️ #نوستالژى #شعر در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند یکی از روزهای سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار؛ از تو بیزارم دور شو؛ دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم؟! بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند. 👤 #محمد_جواد_محبت 🍃 @Manifestly 🍃
✏️می‌گویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد كه مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند .وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی كند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می‌آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین می‌یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می‌نماید راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه‌ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می‌پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید: " بله. اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعكس این ارزانترین نسخه‌ای بوده كه تاكنون تجویز كرده‌ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این كار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلكه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به كام خود درآوری. تغییر دنیا كار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. 🍃 @Manifestly 🍃
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۶ #کوتوله_دلقک 👈 ق ۴۵ و اما ای سلطان خردمندی که شهرزاد قصه گویت را، حامی و تکیه گاه
۱۵۷ 👈 ق ۴۶ پادشاه چین در جواب سخنان مرد طبیب گفت: - در ابتدا به حدی از مرگ دلقکم پریشان و به اندازه ای از حماقت داروغه شهرم خشمناک بودم که اصلا توجه به این تفاوت واضح چهره تو نکردم. گذشته از آن، در خاک پهناور کشورم که ما همه از نژاد زردیم، مردمان دیگر هم بسیارند. قبل از تعریف داستانت باید بگویم که من تو را نخواهم کشت، زیرا که تو در طلب علم، راه به این درازی را آمده ای. نادانی ات هم ناشی از ترس ذاتی و قومی ات بوده است. من اگر طبیبی را بکشم، گویی که هزاران هزار بیمار را کشته ام ؛ زیرا هر طبیب، خود نجات دهنده جان صدها هزار انسان است. به هر صورت، ما مشتاق شنیدن سومین داستان عاشقانه این مجلس پرغصه هستیم. پس زودتر قصه ات را آغاز کن که وقتمان تنگ است. آری ای سلطان خردمند، طبیب یهودی قصه اش را این گونه آغاز کرد: من بعد از تحصیل علم طب در سرزمینم بیت المقدس، به شهر دمشق رفتم و در آنجا، هم به تحصیل و هم به معالجه و مداوای بیماران پرداختم. روزی از روزها غلامی به مطب من آمد و گفت: - مولایم مرا فرستاده تا قدم رنجه بفرمایید و به خانه ما تشریف بیاورید، زیرا که ایشان دچار عارضه کسالت شده اند. چون شنیده اند که تشخیص و داروهای شما واقعا معجزه می کند ؛ لذا فقط شما را طلبیده اند. من با راهنمایی آن غلام، به خانه مردی رفتم که سنش از پنجاه سال بالاتر بود، تنها زندگی می کرد و دو غلام داشت. چون داخل سرای بزرگ و مجلل آن مرد صاحب مکنتِ بسیار برازنده و زیبا شدم، فورا به بالینش نشستم و چشم بر جمالش دوختم. باور کنید که من در عمرم هرگز مردی به آن زیبایی ندیده بودم. چون خواستم نبض وی را بگیرم، او دست چپ خود را از زیر پتو و روی اندازش بیرون آورد و در دستان من نهاد. البته من تا حدی از بی ادبی آن مرد بیمار که طبق رسم رایج، به جای دست راست، دست چپش را بیرون آورده بود ناراحت شدم ، اما زیبایی چهره و نگاه جذاب و گیرای مرد به حدی مرا تحت تأثیر قرار داد که به هیچ وجه، آن حرکتش در من تأثير بدی نگذاشت. نبض مرد را که گرفتم، پی بردم و دانستم دچار سرماخوردگی شدید و سختی شده است. چون با تجویز مقداری از داروهای گیاهی و جوشانده های مخصوص خواستم از آن سرای کوچک، اما بسیار زیبا و در حد خود مجلل خارج شوم، آن مرد زیبای موقر گفت: - ای طبیب شایسته! اگر وقت و فرصتی دارید، از شما خواهش می کنم یک یا دو روزی را نزد من بمانید و شخصا جوشانده و داروهای دم کردنی مرا تهیه کنید، یا با نظر خود، پرستاری را برایم تعيين بفرمایید، زیرا این دو غلامی که ملاحظه می فرمایید، هیچ کدام شایستگی پرستاری من در دوران بیماری ام را ندارند و متأسفانه خودم هم نمی توانم در تهیه جوشانده و ترکیب داروها کاری انجام بدهم. باری ای سرور والاتبار، من از آنجا که فرصت تمام وقت ماندن در کنار آن مرد تنهای برازنده و زیبا را نداشتم، قبول کردم که روزی چند بار به او سر بزنم و داروهایش را به موقع داده ، جوشانده های مخصوصش را درست کرده و به او بخورانم. بعد از چند روز که بیمار بهبودی کامل یافت، به او پیشنهاد دادم به دلیل تنهایی اش من او را به حمام برده و به قول معروف، از حمام که بیرون آمد، جامه عافیت بر تنش بپوشانم. ولی بلافاصله حس کردم، مردی که تا آن حد مشتاق به بودن من در کنار خودش بود، وقتی صحبت حمام بردنش را کردم، قدری درهم شد و من و من کرد. من بلافاصله به علت تردید او پی بردم، زیرا اگر خاطر سلطان باشد، عرض کردم وقتی برای اولین بار به عیادت آن مرد که نامش جمال بود رفتم و خواستم نبض وی را گرفته و میزان درجه تبش را بدانم، او دست چپ خودش را به من داد. در طول چند روزی هم که مکرر برای عیادت و خوراندن داروهایش می رفتم، فقط او با دست چپش کار می کرد. بنابراین من پی بردم که دست راست او حتما مورد و اشکالی دارد. ولی نه جمال هرگز حرفی زد و نه من هرگز سؤالی کردم. جمال بعد از قدری فکر کردن در مورد پیشنهاد من گفت: - نمی خواستم شما طبیب حاذق و مهربان را بیشتر از این اذیت کنم، اما خوش وقت خواهم شد اگر با شما، بعد از گذراندن دوره این بیماری به گرمابه هم بروم. ولی بعد از آنکه به گرمابه رفتیم، من از شما تقاضایی دارم که دلم می خواهد خواسته مرا بپذیرید. من با اعتقاد و اعتمادی که به او پیدا کرده بودم، فوری گفتم: - حتى قبل از آنکه شما خواسته خود را بگویید، من جواب مثبت و قطعی را درباره پیشنهاد ناشنیده شما اعلام می کنم. جمال گفت: - من در بهترین محله شهر دمشق یک خانه بزرگ ارث رسیده از پدر دارم، که به شکرانه سلامتی خود، قصد کردم آنجا را وقف نموده و تبدیل به بیمارستان نمایم. اکنون دلم می خواهد، ریاست و سرپرستی آن بیمارستان با شما باشد. ادامه دارد 🍃 @manifestly 🍃
✏️از آریستوکلس (افلاطون) پرسيدند :شگفت انگيز ترين رفتار انسان چيست؟ پاسخ داد : از كودكى خسته مى شود ،براى بزرگ شدن عجله مى كند و سپس دلتنگ دوران كودكى خود مى شود . ابتدا براى كسب مال و ثروت از سلامتى خود مايه مى گذارد سپس براى باز پس گرفتن سلامتى از دست رفته پول خود را خرج مى كند . طورى زندگى مى كند كه انگار هرگز نخواهد مرد ، و بعد طورى مى ميرد كه انگار هرگز زندگى نكرده است . انقدر به آينده فكر مى كند كه متوجه از دست رفتن امروز خود نيست ، در حالى كه زندگى گذشته يا آينده نيست، زندگى همين حالاست. 👤 🍃 @Manifestly 🍃
🍃🍃🌺🍃🍃 ✏️من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟» من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟ من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد. 🍃 @Manifestly 🍃