eitaa logo
میوه دل من
6.8هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
25 فایل
بسم الله النور انجام کارهای روزمره والدین در کنار بچه ها بازی های مناسب طبایع مختلف شعر و قصه های کاربردی بازی و خلاقیت و... ویژه کودکان زیر۷سال👶 ارتباط با ما:👈 @Rahnama_Javaher زیر نظر کانال طبیبِ جان: @Javaher_Alhayat
مشاهده در ایتا
دانلود
🎈🌸🎈🌸🎈 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃؟ 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🎈🌸🎈🌸🎈
این داستان زهرا و علی با شوق و ذوق زیادی آماده شدند تا به گردش بروند علی به زهرا گفت: _ توپ رو هم برداشتی؟⚽️ زهرا بلند از آن یکی اتاق داد زد: _ بله برداشتم مامان از آشپز خانه زهرا را صدا زد و گفت: _ زهرا جان دخترم سبزه🌱🌱 رو هم از کنار هفت سین بردار ببریم. بچه ها بدویین👣 دیر شد بابا توی کوچه منتظره زهرا و علی آماده شدند وبه همراه مادر و نرگس کوچولو به کوچه رفتند و سوار ماشینشان🚗 شدند. تو ماشین زهرا به مامان گفت: _ مامان این قوری رو میخوای چیکار کنی؟🤔 مامان با خنده گفت:😊 _ قراره از توش غول جادو دربیاریم زهرا و علی هردو خندید. بچه ها به مقصد رسیدند. زهرا نفس عمیقی کشیدو گفت: _ وای هوا چقدر تمیز، چه جای خوبی اومدیم. 😍 بابا و مامان گفتند بچه‌ها اول یک جایی برای نشستن آماده کنید و بعد به بازی بروید. بابا به زهرا و علی گفت: بچه‌ها داخل رودخانه ماهی 🐠 هم هست. زهرا و علی یک صدا گفتند: _ وای بابا واقعا؟ بابا گفت: بله بچه‌ها زهرا و علی خوراکی هایشان را به همراه توپ و وسایلشان برداشتند و دنبال بازی رفتند اما حواسشان نبود و هرچه که می‌خوردند آشغال هایش را روی زمین می‌ریختند. کمی بعد بابا گفت بیاید برویم کنار رودخانه 💦 رودخانه ی قشنگی بود علی به همراه بابا مچ شلوارش را تا کردو پاهایش را به آب زد. زهرا کنار رودخانه نشست و آرام دستش را به آب زد ولی حواسش نبود اشغال بيسکوئيتش🍩 رو هم داخل آب انداخت. مامان گفت: _زهرا جان بیا بشین کنار نرگس من برم ببینم چای☕️ آتیشیمون🔥 حاضر شد یا نه وقتی زهرا اومد کنار نرگس و قوری چایی نشست یهو یه دود از قوری بیرون آمدو تبدیل به غول شد👻 زهرا با تعجب😳 نگاه کرد و گفت: _ تو کی هستی؟🧐 غول با صدای گفت: _ من غول قوری ام، تو میتونی یه ارزو بکنی، ارزوت رو بگو تا من برآوردش کنم. زهرا کمی فکر کرد و گفت: خوش به حال علی مثل ماهی ها توی آبه. یهو زهرا دید که یه ماهی 🐠شده و داخل رودخانه است. اولش خوشحال بود 😍داخل آب شنا و شادی میکرد، ولی یهو صدای گریه😭 شنید. صدای یک ماهی🐠 کوچولو داخل یک آشغال بیسکوئیت گیر کرده بود. زهرا کوچولو سعی کرد آن را نجات دهد اما نتوانست مامان ماهی خیلی ناراحت بود ☹️ زهرا کوچولو با خودش گفت: _ کاش ماهی نشده بودم و به او کمک می کردم. شنا کرد و رفت تا کسی را برای کمک بیاورد. به طرف بالای آب شنا کرد یک دفعه یکی از بچه ها بالای سرش ظرف آبمیوه🍹 انداخت زهرا کوچولو سرش خیلی درد گرفت.😰 آب هم خیلی کثیف بود حالش داشت بد می‌شد🤢 هر کاری می کرد نمیتوانست درست شنا کند و کجکی می‌شد. گریه اش گرفت😭 و تلاش کردباز هم شنا کند سرش هی گیج میرفت و تلو تلو میخورد. یهو یه خوگوش🐰 کوچولو از بیرون آب گفت: زهرا زهرا تویی؟ زهرا کمی ایستاد و نگاه کرد و با تعجب گفت: علی تویی؟ چرا این شکلی شدی؟ علی گفت: _ آره بیا این ور این پودر رو بپاشم روت تا دوباره شکل آدما بشیم. زهرا خوشحال شد و سریع به طرف علی شنا کرد و گفت: _ این پودر رو غول قوری بهت داد؟ علی گفت: _ آره علی هم به خودش و هم به زهرا پودر پاشید و هر دو دوباره تبدیل به آدم شدند زهرا گفت: _ تو چرا خرگوش شده بودی؟🧐 علی گفت: _ آخه دوست داشتم با سرعت زیادی مثل خرگوش توی جنگل بدوم اما خرگوشا از دست ما آدم ها ناراحت بودن😔 چون همه جارو کثیف کرده بودیم بچه هاشون داشتن مریض میشدن. زهرا یهو یاد آن ماهی کوچولو افتاد به طرف آب رفت دست دراز کردو آن آشغال بيسکوئيت برداشت و ماهی کوچولو را نجات داد. علی هم تصمیم گرفت به همراه زهرا آشغال هارا جمع کند. آن روز عصر وقتی داشتند به خانه برمی‌گشتند درخت ها و حیوانات با مهربونی نگاهشان می کردند، انگار که داشتند از زهرا و علی تشکر میکردند. مسیر 🦋❁.¸¸.•*´¨*•.¸¸.•´¨*•.¸¸.•¸¸.••.¸¸ @tavalodtahaftsaleghey .¸¸.•*´¨*•.¸¸.•.¸¸.•*´¨*•.¸¸.•❁🦋 🔙۴٧٧🔜