eitaa logo
ندای رضوان🇮🇷
5.1هزار دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
90 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۲ ی روز بهم گفت که تماس گرفته و اوناهم موافقت کردن گفت برای شب جمعه هماهنگ کردم بریم خونشون تیپ زدم و رفتیم وضع مالیشون مثل خودمون بود موقع چایی اوردن دیدمش و به دلم نشست رفتیم توی اتاق حرف بزنیم و از شروطمون گفتیم، از خونشون بیرون اومدیم و به مامانم گفتم کی جواب میدن ؟ میگفت پسرم عجول نباش بالاخره مامانم بعد از چند روز تماس گرفت و گفتن جوابشون مثبته خیلی خوشحال شدم یک ماه بعد هم عقد کردیم دیگه دوبرابر کار میکردم که زودتر عروسی کنیم زمان زیادی نداشتم برای عروسی و نمیتونستمم بخاطر کار زیاد همش باهاش باشم اعتراضی نمیکرد و منم میذاشتم پای درک و شعور بالاش میگفتم درکم میکنه گاهی میرفتم پیشش میدیدم که گوشیش رو قایم میکنه ولی انقدر دوسش داشتم که اهمیت نمیدادم و میگفتم دارم بیخودی شک میکنم ❌❌
۳ هر موقع حرفش میشد حالش بد میشد چندباری برای بابک پیغام فرستاد که با شرایطت کنار میام فقط برگرد اما بابک جواب نداده بود تا اینکه بابک اومد خواستگاری من و منم که دیدم شرایطش بد نیست و میشه باهاش زندگی کرد قبول کردم ولی ازش پرسیدم که چرا با نوشین بهم زدی گفت فهمیدم که بجز من با سه تا پسر دیگه هم هست و نتونستم دووم بیارم تعجب کردم نوشین خیلی بابک رو دوست داشت اما حرفهای بابک رو قبول کردم بعد از نامزدی دایی م با ما قهر کرد پیغام داد وقتی دیدید اوضاع دخترمنو و علاقه شدیدش به بابک رو چرا به بابک جواب مثبت دادید اما برای من مهم نبود بابک رو دوس داشتم و همین باعث شد از نوشین بدم بیاد حس برتری خاصی نسبت بهش داشتم و هر جا نشستم خبر خیانت نوشین رو پخش کردم انگار از بردن ابروی اون خوشحال میشدم ❌❌
۴ اول جا خورد اما کمی بعد خیره به همه مون گفت خجالت نمیکشید میشینید بیرون بشینید اما چیکار به زندگی مردم دارید ؟ چرا حرف در میارید و تهمت میزنید به شماها ربطی نداره که اون مرد کی هست و شوهر من کجاست لطفا دخالت نکنید، بعدم رفت خیلی به ما بر خورد فکر نمیکردیم در این حد بی شرم باشه و به ما بگه تهمت میزنیم خیلی بد حرف زد با زن ها هماهنگ کردیم و ی روز که میدونستیم اون مرد میره خونه زنه کمین کردیم به محض رفتنش با پلیس تماس گرفتیم و گفتیم که ی زن اینجاست با اینکه شوهر داره ی مرد هم میبره خونه برای اینکه زودتر بیان همه با هم زنگ زدیم اما من شدم سردسته همه، پلیس اومد و همه با هم رفتیم در خونه ش در و باز کرد و پلیس بهش گفت ما شکایت کردیم منم خودمو انداختم جلو هر چی از دهنم در اومد گفتم اون زن هیچی نگفت به پلیس ها گفت شما با چندتا از خانم ها بفرمایید داخل تا خودتون ببینید اما من از همه ادعای حیثیت میکنم با پلیس ها رفتیم داخل خونشون، اون مرد نبود وارد ی اتاق شد و گفت بفرمایید ❌❌
۲ دروغ چرا اصلا دلم‌نمیخواست که برم خونشون و به زور داشتم میرفتم اما وقتی رفتم خونشون و مرضیه رو دیدم یک دل نه صد دل عاشقش شدم همون شب به مامانم گفتم جواب بگیر ازشون که گفت نمیشه و باید صبر کنم هر چی التماسش کردم محلم نداد،چند روز بعد جواب مثبت دادن و چند بار هم رفتیم خونشون برای قرار و مدار عروسی که خداروشکر موفق شدیم و با اصرار های من قرار شد که زودتر مراسم رو بگیریم، وقتی با مرضیه عقد کردیم متوجه ی سری تغییر رفتارهای مادرم شدم اما بروز ندادم، بعد از عروسی کردن مامانم به کل با مرضیه بد شد همش بدگوییش رو پیشم‌ میکرد انقدر که روم تاثیر گذاشت و شروع کردم به بد رفتاری
۳ مامانم میگفت شبا دیر برو رفیق بازی کن بهش م پول نده منم عین ی بچه حرف گوش کن همه رو انجام میدادم مرضیه چندباری اعتراض کرد که برخورد بدی باهاش کردم ی روز اومدم خونه دیدم نیست و وسایلشم بردا فهمیدم رفته قهر به مادرم‌ گفتم که گفت دنبالش نرو اگرم زنگ زد بهش بگو خودت رفتی خودتم برگرد، هنینکارو کردم وقتی باباش تماس گرفت گفتم بگید خودش رفته خودشم برگرده اگرم برنمیگرده من برم طلاقش بدم همون شب مرضیه برگشت و من باهاش قهر کردم چند روز نرفتم خونه و تنهاش گذاشتم، به مامانم گفتم مرضیه نشاط نداره گفت به جهنم برو زن صیغه کن تا حساب کار دستش بیاد منم همینکارو کردم از عمد کاری کردم که بفهمه و حرص بخوره مرضیه شاداب و شیطون هر روز لاغر تر و ساکت تر میشد منم‌ محل نمیدادم و فکر میکردم مرضیه داره ادب میشه تا تبدیل بشه به ی زن زندگی ی روز اومدم خونه دیدم داره گریه میکنه داد و بیداد کردم که چته زندگیمو کردی جهنم و ازت نفرت دارم یهو شروع کرد به گفتن که مگه من رفیق بازی کردم؟ مگه من دلتو شکستم؟ من دوست دختر دارم و زن صیغه ای؟ من زنم تو حسرت هزار تومنه؟ یا من خوردت کردم جلوی خانواده ت نیومدم دنبالت؟ درد من اینه از شوهر عوضیم حامله م
۴ دنیا دور سرم چرخید تازه فهمیدم با روانش چیکار کردم خواستم برم نزدیکش که ازم دور شد و گفت نیا پیشم و رفت حمام، سرخورده نشستم ی گوشه و فکر میکردم که چی شد اینجوری شد و چرا اشتباه کردم مرضیه رو نابود کردم رفتم پشت در حمام خیلی وقت بود اونجا بود گفتم ببخشید من بهت بد کردم پشیمونم جبران میکنم اما صدایی نیومد انگار شیر اب بیخودی باز بود وقتی در حمام رو به زور باز کردم دیدم مرضیه با لباس تو حمامه رگاشو زده دو دستی توی سرم زدم و بردمش تو ماشین خودمو رسوندم بیمارستان، خداروشکر زود رسوندمش و سریع جلوی خونریزی رو گرفتن توی بیمارستان نمیدونستم چیکار کنم به خانواده ش خبر ندادم وقتی به هوش اومد بامن کلامی حرف نمیزد ترخیص کردن و اوردمش خونه هر چی حرف میزدم ساکت بود
۱ من خیلی زنمو دوست داشتم انتخاب خودم بود باهم دوست شدیم و ازدواج کردیم بخاطرش هر کاری کردم خیلی تلاش کردم تا ی زندگی خوب براش بسازم و ساختمم زندگیی که هر کیی ارزوش رو داشت اوایل که بی پول بودم محبت ازش دریغ نمیکردم و بعدم که دستم باز شد نور علی نور شد زندگیم اروم بود و بی دغدغه ی شر‌کت واردات و صادرات زدم و کارم گرفت زندگیمم ایده ال بود هر گی‌میگفت همه مشکل دارن میگفتم از بی عرضگیشون هست من که زندگیم ارومه و مشکلی ندارم که بخوام دغدغه و دل مشغولی داشته باشم خداروشکر میکردم هر روز درامدم بیشتر از قبل میشد و زنمم از زندگی با من راضی بود ❌❌
۲ همه چیز تو بهترین حالت ممکنش قرار داشت تا اینکه منشیم رفت، منشیم ی دختر خیلی سرسنگین و خانم بود گفت دارم ازدواج میکنم و نمیام سرکار بعدم رفت، اگهی استخدام دادم زن های مختلفی اومدن برای استخدام به دوستم که برام‌ کار میکرد گفتم من وقت ندارم خودت یکیو انتخاب کن بعدم انقدر سرگرم کار شدم که استخدام بیافته گردنش اونم از خدا خواسته قبول کرد فردای همون روز وقتی رفتم شرکت انگار ی عروس از ی تالار اومده اینجا ماتم برد تو دلم گفتم خدایا ما اینجوری نداشتیم تا منو دید وایساد و شروع کرد به احوالپرسی
۳ نفهمیدم چی گفتم فقط تند تند جوابش رو دادم فوری به اتاقم رفتم دختر کار بلدی بود کارارو خوب مدیریت میکرد و همه رو راست و ریست میکرد یکی دوبار اومد باهام حرف زد و درد دل کرد دلم‌ براش میسوخت بخاطر درد دل هاش ناخواسته رابطه مون نزدیک شد انقدر که دیگه هر روز نهار میومد کنار من و با من خودمونی تر شده بود تا اینکه بهش پیشنهاد محرمیت موقت رو دادم اولش یکم ناراحت شد اما بعد قبول کرد دیگه بیشتر وقتا وایمیسادم شرکت و دیر میرفتم خونه اما وقتی میرفتم‌ خونه از خودم خجالت میکشیدم و تو چشم های زنم نگاه نمیکردم هر بار که میپرسید چی شده؟ هیچی‌ نمیگفتم
۴ کارو بهانه میکردم و میگفتم ی مدت کارا انبار شده سرم شلوغه زنمم باور میکرد و میگفت عیب نداره کم کم مهمونی های خانوادگی هم‌ نمیرفتم و بیشتر وقتا با شیرین منشیم بودم کم کم زنم بهم شک کرد سوال پیچم میکرد بهم‌ گیر میداد گاهی میدیدم که یواشکی لباس های منو میگرده حجم دعواهامون انقدر زیاد شد که دیگه رومون باز شده بود و هر حرفی رو میزدیم هر بار که میگفت تو با یکی رابطه داری منکر میشدم و سرزنشش میکردم میگفتم تو بهم شک داری و اعتمادت از بین رفته بارها و بارها بهش انگ بیمار بودن زدم اما اون کوتاه نمیومد ی روز که همه از شرکت رفته بودن من و منشیم که محرمم بود تنها بودیم که یهو در اتاق باز شد زنم تو موقعیت و شرایط بدی منو دید از اتاقم رفت و منم دنبالش دوییدم
۱ وقتی همسرم رو در یک تصادف وحشتناک از دست دادم پسر اولم پنج ساله بود و پسر دومم یک ساله. روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. از طرفی از دست دادن همسر مهربون و عزیزمو دلتنگی خودم و از طرفی نگهداری از دوتا بچه ای که حسابی وابسته و دلتنگ پدرشون بودند وابستگی ما سه نفر به همسرم خیلی زیاد بود دوریش داشت کمرمو میشکست، مدیریت ی خونه بدون مرد واقعا سخت بود نمیخواستم به کسی تکیه کنم چون ممکن بود که عادت کنم و اینجوری نمیشد باید کاری میکردم که مستقل باشم با کوچکترین کمکی از کسی باعث میشدم که اجازه کنترل خودم و زندگیم و بچه هام بیافته دست یکی دیگه ❌❌
۲ وضع مالی خیلی خوبی نداشتیم همسرم مغازه ی کوچک خدمات کامپیوتری داشت و بیمه نبود برای همین پس از فوتش درامدی هم نداشتیم... سعی کردم خودم مغازه رو بگردونم اما از اونجایی که خیلی از کارهای مربوط به کامپیوتر سر در نمی اوردم مجبور شدم به کار دیگه ای روی بیارم. برادرشوهری داشتم با اینکه از همسرم سه سال بزرگتر بود هنوز اردواج نکرده بود پدرم خیلی اصرار داشت برای سروسامون دادن به اوصاع منو بچه هام با مادرشوهرم صحبت کنه تا من رو به عقد اون برادرشوهرم در بیاره تا مسوولیت بچه هامم گردن ایشون بیفته و به خیال خودش من کمتر اذیت بشم از طرفی هم بچه ها زیر دست عموشون هستن و نمیافتن زیر دست غریبه که اذیت بشن ❌❌