نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۲
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۳
❝ بعضی رازها،
سالها پنهان میمانند...
نه چون فراموش شدهاند،
بلکه چون هنوز کسی
جرئت نکرده سراغشان برود. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
روی میز، چند برگه و یک نقشه پخش شده بود.
آقای موحدی:
این آدرس دقیقاً کجاست؟
شاهین نقشه را جلو کشید.
شاهین:
یه ساختمان قدیمی توی حاشیهی شهر.
تا چند سال پیش استفاده میشده، ولی الان تقریباً متروکهست.
حامی:
تقریباً؟
شاهین:
یعنی گاهی رفتوآمدهایی اون اطراف دیده شده.
نگاهم روی نقطهای که روی نقشه علامت زده شده بود ماند.
کامران:
من اونجا رو میشناسم.
حامی سرش را بلند کرد.
حامی:
قبلاً اونجا رفتی؟
چند لحظه سکوت کردم.
کامران:
سالها پیش.
شاهین:
برای چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
کامران:
برای یه معامله.
آقای موحدی:
چه معاملهای؟
جواب دادن سختتر از چیزی بود که فکر میکردم.
کامران:
اون موقع فکر میکردم یه تصمیم کاریه...
اما بعدها فهمیدم آدمهایی که طرف حسابم بودن، اون چیزی نبودن که نشون میدادن.
حامی:
و به خاطر همون تصمیم، الان ملینا رو گرفتن؟
نگاهش کردم.
کامران:
نمیدونم.
مکث کردم.
کامران:
ولی احتمال داره.
شاهین:
پس باید قبل از ساعت شش بفهمیم دقیقاً با کی طرفیم.
حامی:
و اگه نشد؟
شاهین نگاه کوتاهی به او انداخت.
شاهین:
میشه.
حامی لبخند نزد.
حامی:
باید بشه.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
صدای قدمها دوباره از راهرو میآمد.
این بار در اتاق باز نشد.
فقط صدای دو نفر را شنیدم.
مرد اول:
همهچی آمادهست؟
مرد دوم:
تقریباً.
مرد اول:
و اون؟
مرد دوم:
هنوز چیزی نمیدونه.
قلبم تندتر زد.
نمیدانستم دربارهی چه چیزی حرف میزنند.
اما یک کلمه بین حرفهایشان توجهم را جلب کرد.
«دفترچه.»
چشمهایم گرد شد.
دفترچه؟
کدام دفترچه؟
چند لحظه بعد صداها دور شدند.
دستم را روی پیشانیام گذاشتم.
فکر کردن به دفترچهای که مدتها بود گمشده بود، ذهنم را به هم ریخت.
دفترچهی خودم؟
ممکن نبود.
آخرین بار...
حتی نمیدانستم کجا گمش کرده بودم.
اما اگر واقعاً دفترچهی من دست این آدمها بود...
پس شاید دلیل ناپدید شدنم فقط چیزی نبود که به خانوادهام مربوط میشد.
شاید کسی چیزی در آن دفترچه پیدا کرده بود.
چیزی که من حتی از وجودش خبر نداشتم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
ساعت نزدیک چهار شده بود.
همه آمادهی رفتن بودیم.
اما قبل از حرکت، کامران دوباره گوشیاش را چک کرد.
هیچ پیام جدیدی نیامده بود.
حامی:
ممکنه آدرس رو عمداً اشتباه داده باشن.
کامران:
ممکنه.
شاهین:
ولی اگه قرار بود فقط گمراهمون کنن، چرا صدای ملینا رو پخش کردن؟
هیچکس جواب نداد.
چون سؤالش منطقی بود.
حامی:
پس واقعاً منتظرن بریم اونجا.
شاهین:
یا میخوان فکر کنیم منتظرن.
نگاهش کردم.
حامی:
تو همیشه اینقدر بدبین بودی؟
شاهین برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
شاهین:
از وقتی فهمیدم آدمها همیشه همون چیزی نیستن که نشون میدن.
کامران:
بسه.
همه ساکت شدیم.
کامران کلیدهای ماشین را برداشت.
کامران:
هر چی که اونجا منتظر ماست...
امروز میفهمیم.
حامی:
و ملینا؟
کامران:
اون رو هم برمیگردونیم.
با اطمینان گفت.
همین یک جمله کافی بود.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کردم شاید این کا/بوس واقعاً پایان داشته باشد.
اما درست وقتی از در خارج شدیم، گوشی کامران لرزید.
همه ایستادیم.
یک پیام جدید.
کامران صفحه را باز کرد.
این بار فقط یک عکس بود.
عکسی از یک دفترچهی قدیمی.
دفترچهای با جلدی که برای من آشنا بود.
چشمهایم روی تصویر ثابت ماند.
حامی:
این...
کامران چیزی نگفت.
شاهین آرام پرسید:
شاهین:
میشناسینش؟
کامران سرش را بالا آورد.
نگاهش عجیب شده بود.
کامران:
آره.
مکث کرد.
کامران:
این دفترچهی ملیناست.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۳
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۴
❝ بعضی چیزها،
وقتی دوباره پیدا میشوند،
فقط یک خاطره را برنمیگردانند...
بلکه رازهایی را زنده میکنند
که سالها منتظرِ فاش شدن بودهاند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
عکس هنوز روی صفحهی گوشی بود.
همان جلد قهوهای قدیمی...
همان گوشهی کوچکی که سالها قبل با خودکار رویش چیزی نوشته شده بود.
دفترچهی ملینا.
حامی:
مطمئنی؟
کامران:
آره.
آرام گفتم.
کامران:
خودم براش خریده بودمش.
شاهین:
پس احتمالاً دلیل اصلی گرفتن ملینا همین دفترچهست.
نگاهم را از گوشی گرفتم.
کامران:
ولی چرا؟
آقای موحدی:
شاید چیزی داخلش نوشته که نباید نوشته میشده.
حامی:
ملینا که از این چیزا خبر نداشته...
شاهین:
مطمئنی؟
حامی ساکت شد.
شاهین:
ما خیلی چیزها دربارهی زندگی ملینا نمیدونیم.
نگاهش کردم.
کامران:
نه.
مکث کردم.
کامران:
اما یه چیز رو میدونم.
همه منتظر ماندند.
کامران:
ملینا هیچوقت عمداً خودش رو وارد دردسر نمیکرد.
حامی:
پس یکی دیگه این کار رو کرده.
گوشی دوباره لرزید.
این بار پیام کوتاه بود:
«اگه دفترچه رو میخواین،
ساعت شش بیاین.»
زیرش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تنها.»
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
روی تخت نشسته بودم.
هنوز نمیدانستم بیرون چه اتفاقی افتاده.
اما از وقتی صدای آن دو نفر را شنیده بودم، یک سؤال از ذهنم بیرون نمیرفت.
دفترچهام کجا بود؟
چشمهایم را بستم.
تصاویر قدیمی یکییکی در ذهنم ظاهر شدند.
اتاقم...
میز کوچک کنار پنجره...
دفترچهای که همیشه روی آن مینوشتم...
و آخرین باری که آن را دیده بودم.
دستم را روی صورتم کشیدم.
ملینا:
یعنی واقعاً پیش اوناست؟
صدای باز شدن در آمد.
سرم را بلند کردم.
همان مرد وارد شد.
ملینا:
دفترچهام کجاست؟
چند لحظه نگاهم کرد.
مرد:
بالاخره یادت افتاد.
ملینا:
چی توشه؟
مرد چیزی نگفت.
ملینا:
چرا براتون مهمه؟
مرد:
چون بعضی چیزها رو آدمها مینویسن...
بدون اینکه بدونن روزی ممکنه علیه خودشون استفاده بشه.
قلبم فرو ریخت.
ملینا:
من چیزی علیه کسی ننوشتم.
مرد:
شاید خودت ننوشته باشی.
اخم کردم.
ملینا:
منظورت چیه؟
مرد نزدیک در ایستاد.
مرد:
بعضی صفحهها قبل از اینکه دفترچه به دست تو برسه، نوشته شده بودن.
بعد در را بست.
چند لحظه فقط به در خیره ماندم.
«قبل از اینکه دفترچه به دست تو برسه...»
پس...
دفترچه از اول فقط مال من نبود؟
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
ساعت پنج و نیم بود.
ماشین آماده بود.
کامران پشت فرمان نشست.
شاهین کنار او قرار گرفت و من هم صندلی عقب نشستم.
قبل از حرکت، کامران گوشی را روی داشبورد گذاشت.
شاهین:
گفتن تنها بیایم.
حامی:
پس چرا سه نفریم؟
کامران:
چون قرار نیست بازی اونا رو همونطور که میخوان ادامه بدیم.
شاهین:
اگه متوجه بشن؟
کامران:
میفهمن.
چند ثانیه سکوت شد.
حامی:
فقط یه چیز...
کامران نگاهم کرد.
حامی:
اگه ملینا اونجاست، اول از همه باید مطمئن شیم حالش خوبه.
کامران:
میدونم.
ماشین حرکت کرد.
خیابانها یکییکی پشت سرمان میماندند.
من فقط به یک چیز فکر میکردم.
دفترچه.
چرا باید برای گرفتن یک دفترچه، ملینا را ربوده باشند؟
و چرا گذشتهی کامران به این ماجرا گره خورده بود؟
چند دقیقه بعد، گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«حامی...»
خشکم زد.
شاهین برگشت.
شاهین:
چی شده؟
صفحه را به سمتش گرفتم.
پیام بعدی همان لحظه آمد:
«اگه میخوای ملینا برگرده،
به کامران اعتماد نکن.»
نگاهم روی صفحه ثابت ماند.
آرام گفتم:
حامی:
این دیگه یعنی چی؟
کامران از آینه نگاهم کرد.
اما چیزی نگفت.
و برای اولین بار...
شک کوچکی در ذهنم شکل گرفت.
شکی که نمیدانستم باید باورش کنم...
یا نادیدهاش بگیرم.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۴
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۵
❝ گاهی یک نوشته،
فقط چند کلمه است...
اما میتواند مسیرِ
یک زندگی را عوض کند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
در باز شد.
مرد دفترچه را روی میز گذاشت.
با دیدنش سریع جلو رفتم.
ملینا:
این... دفترچهی منه؟
مرد:
آره.
دستم را روی جلدش کشیدم.
همان دفترچهای بود که ماهها دنبالش گشته بودم.
اما وقتی بازش کردم، چیزی توجهم را جلب کرد.
بین صفحههای خودم...
یک نوشتهی جدید بود.
خطش را نمیشناختم.
با دقت خواندم:
«ملینا نباید بفهمه...
حداقل فعلاً.»
قلـ/ـبم فرو ریخت.
ملینا:
این کی نوشته؟
مرد جواب نداد.
صفحه را ورق زدم.
پایین همان نوشته، یک اسم بود.
سامان.
نگاهم روی اسم خشک شد.
سامان؟
چرا باید اسم سامان داخل دفترچهی من باشد؟
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
ساعت شش شده بود.
ماشین جلوی ساختمان قدیمی ایستاد.
کامران:
همینجا میمونید.
شاهین:
تنها میری؟
کامران:
گفتن تنها.
از ماشین پیاده شد.
من و شاهین فقط نگاهش کردیم که وارد ساختمان شد.
چند دقیقه گذشت.
هیچ خبری نشد.
بعد ناگهان...
صدای پیام گوشی کامران از داخل ساختمان آمد.
شاهین گوشی خودش را چک کرد.
شاهین:
حامی...
نگاهش کردم.
شاهین:
یه پیام از شمارهی ناشناس اومده.
پیام را باز کرد.
فقط یک جمله نوشته بود:
«اگر کامران وارد شد، یعنی هنوز بهتون دروغ میگه.»
به هم نگاه کردیم.
حامی:
دربارهی چی؟
شاهین آرام گفت:
شاهین:
باید بفهمیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان سامان)
گوشیام روی میز لرزید.
پیام ناشناس بود.
فقط یک جمله:
«دفترچه پیدا شده.»
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
بعد زیر لب گفتم:
سامان:
نه...
نباید پیداش میکردن.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
پارتِبعدییکپارتِخفنوبهیادموندنیه..!😭🤏🏼
حاضرینبدم؟🎀
تویناشناسبگیدبهم💫
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۵
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۶
❝ بعضی آغو/شها،
از روی دلتنگی نیستند...
از ترسِ دوباره از دست دادناند؛
آدم فقط میخواهد برای چند لحظه
مطمئن شود کسی که منتظرش بوده،
واقعاً روبهرویش ایستاده... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از آن پیام...
همهچیز برایم عجیبتر شده بود.
مردی که روبهرویم ایستاده بود، تلفنش را کنار گذاشت و گفت:
مرد:
باید بریم.
ملینا:
کجا؟
جوابی نداد.
فقط در را باز کرد.
همان لحظه صدای چند نفر از بیرون آمد.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
قلبم تندتر زد.
ملینا:
من نمیام...
مرد:
فقط راه بیفت.
چند قدم عقب رفتم.
چشمهایم پر از اشک شد.
ملینا:
من کاری نکردم...
صدایم لرزید.
ملینا:
چرا منو اینجا نگه داشتین؟
جوابی نشنیدم.
فقط صدای باز شدن درِ راهرو آمد.
و ناگهان...
صدای آشنایی از دور شنیدم.
کامران:
ملینا!
چشمهایم گرد شد.
برای چند ثانیه حتی جرئت نکردم باور کنم.
آرام زیر لب گفتم:
ملینا:
بابا...؟
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
صدای ملینا را شنیدم.
همان یک کلمه کافی بود.
حامی:
ملینا!
با شاهین و کامران خودمان را به اتاق رساندیم.
در باز شد.
ملینا گوشهی اتاق ایستاده بود.
چشمهایش پر از اشک بود و صورتش از ترس رنگ نداشت.
کامران:
ملینا...
همین که پدرش را دید، دوید سمتش.
ملینا:
بابا!
خودش را در آغوش کامران انداخت و با هقهق گریه کرد.
کامران محکم بغ//لش کرد و دستش را آرام روی سر دخترش کشید.
کامران:
تموم شد دخترم...
دیگه هیچکس بهت کاری نداره.
ملینا:
فکر کردم دیگه پیدام نمیکنین...
کامران:
مگه میشه پیدات نکنم؟
صدایش برای اولین بار لرزید.
کامران:
تو دختر منی...
ملینا فقط گریه میکرد.
من چند قدم آنطرفتر ایستاده بودم و نگاهش میکردم.
دلم میخواست جلو بروم...
اما نمیخواستم لحظهی پدر و دختر را خراب کنم.
چند لحظه بعد، ملینا آرام از آغو//ش پدرش فاصله گرفت.
نگاهش در اتاق چرخید.
و ناگهان...
چشمهایش روی من ثابت ماند.
حامی:
ملینا...
ل//بهایش لرزید.
چند قدم به سمتم آمد.
حامی:
خوبی؟
هیچ جوابی نداد.
فقط یکدفعه خودش را در آغو///شم انداخت.
برای لحظهای کاملاً غافلگیر شدم.
بعد دستهایم را آرام دورش گذاشتم.
صدای گریهاش هنوز شنیده میشد.
حامی:
هی...
آرام گفتم:
حامی:
دیگه تموم شد.
مکث کردم.
حامی:
این بار دیگه نمیذارم تنها بمونی.
ملینا چیزی نگفت.
فقط چند لحظه محکمتر بغ//لم کرد.
بعد آرام از آغو//شم بیرون آمد.
صورتش را پایین انداخت و با خجالت اشکهایش را پاک کرد.
ملینا:
من...
مکث کرد.
ملینا:
واقعاً نمیدونم چطوری این کارو کردم...
نگاهش را بالا آورد.
ملینا:
اصلاً نفهمیدم کی اومدم سمتت.
لبخند کمرنگی زدم.
حامی:
شاید چون ترسیده بودی.
ملینا:
ولی...
حامی:
لازم نیست براش دلیل پیدا کنی.
نگاهش کردم.
حامی:
فقط بدون که اگه دوباره ترسیدی...
من همینجام.
چشمهای ملینا دوباره خیس شد.
این بار لبخند کوچکی هم روی صورتش نشست.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان شاهین)
کنار در ایستاده بودم و تمام این صحنه را نگاه میکردم.
اول که ملینا پرید توی بغ//ل کامران، کاملاً طبیعی بود.
ولی چند ثانیه بعد...
وقتی دیدم بدون هیچ مکثی رفت سمت حامی و بغ//لش کرد، ابرویم بالا رفت.
نمیدانستم چرا...
اما یک حس عجیب ته دلم نشست.
حسودی؟
شاید.
به خودم نگاه کردم و زیر لب گفتم:
شاهین:
عالیه... منم که از اول اینجام، لابد جزو دکورم.
حامی نگاهم کرد و خندید.
حامی:
چیزی گفتی؟
شاهین:
نه.
مکث کردم.
شاهین:
فقط داشتم به این فکر میکردم که بعضیا خیلی خوششانسان.
حامی خندید.
ملینا برای اولین بار بعد از مدتها، بین اشکهایش لبخند زد.
اما من هنوز به یک چیز فکر میکردم...
این همه اتفاق نمیتوانست فقط به خاطر یک دفترچه باشد.
و آن اسم...
سامان
هنوز قرار بود جواب خیلی از سؤالها را بدهد.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
فقط دلم میخواد دوباره بریم روی آمار ⁵⁴⁰ اون موقع کلا از زندگی لف میدم😒💔
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم #پارت۷۶
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۷
❝ گاهی بعد از تمام شدنِ یک ترس،
سؤالها تازه شروع میشوند...
چون آدم میفهمد چیزی که از آن فرار میکرد،
هنوز تمام نشده است. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
داخل ماشین نشسته بودم.
پتو روی شانههایم بود و هنوز ذهنم درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود.
بابا کنارم نشسته بود.
دستم را گرفته بود و هر چند دقیقه یکبار نگاهم میکرد.
کامران:
خوبی دخترم؟
ملینا:
آره بابا...
لبخند زدم.
ملینا:
فقط یکم خستهام.
از آینه به حامی نگاه کردم.
او ساکت بود.
وقتی چشمهایمان برای لحظهای به هم افتاد، سریع نگاهم را پایین انداختم.
هنوز خودم نمیدانستم چرا آنطور ناگهانی بغلش کرده بودم.
اما عجیبتر از آن...
این بود که هنوز قلبم با یادش آرامتر میشد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
وقتی رسیدیم، همه پیاده شدند.
ملینا هنوز دفترچه را در دست داشت.
چشمم روی آن افتاد.
حامی:
ملینا...
برگشت.
حامی:
اگه اذیتت نمیکنه، میتونم ببینمش؟
دفترچه را کمی محکمتر گرفت.
ملینا:
نمیدونم...
کامران:
فعلاً بذار استراحت کنه.
حامی:
باشه.
چیزی نگفتم.
اما همان لحظه دفترچه از دست ملینا روی زمین افتاد.
صفحهای باز شد.
همان صفحهای که اسم سامان پایینش نوشته شده بود.
شاهین خم شد و دفترچه را برداشت.
شاهین:
این نوشته تازهست.
ملینا:
من ننوشتمش.
کامران دفترچه را گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره ماند.
کامران:
این خط...
مکث کرد.
کامران:
سامانه.
همه ساکت شدیم.
حامی:
سامان؟
کامران سرش را تکان داد.
کامران:
باید باهاش حرف بزنیم.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان سامان)
گوشیام زنگ خورد.
وقتی اسم کامران را روی صفحه دیدم، چند ثانیه مردد ماندم.
بعد جواب دادم.
سامان:
الو؟
کامران:
سامان...
صدایش جدی بود.
کامران:
باید همدیگه رو ببینیم.
چشمهایم را بستم.
سامان:
میدونستم یه روز این تماس میرسه.
کامران:
دربارهی دفترچهست.
چند ثانیه سکوت کردم.
سامان:
پس ملینا پیداش کرده...
کامران:
نه.
مکث کرد.
کامران:
ما پیداش کردیم.
صدایم آرامتر شد.
سامان:
پس وقتشه همهچیز رو بدونن.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮ ✦رمانِماه در سکوت✦ #فصلدوم
╭━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╮
✦رمانِماه در سکوت✦
#فصلدوم
#پارت۷۸
❝ بعضی آدمها،
نه کاملاً خوباند،
نه کاملاً بد...
فقط بخشی از حقیقت را میدانند
و بقیهاش را
با سکوت پنهان میکنند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
شب شده بود.
ملینا بالاخره کمی آرام گرفته بود و در اتاقش استراحت میکرد.
من اما هنوز به دفترچه خیره بودم.
صدای زنگ در آمد.
در را باز کردم.
سامان پشت در ایستاده بود.
کامران:
بیا داخل.
سامان وارد شد و چند لحظه سکوت کرد.
سامان:
میدونستم بالاخره باید براتون توضیح بدم.
دفترچه را روی میز گذاشتم.
کامران:
از اول شروع کن.
سامان نفس عمیقی کشید.
سامان:
من قبل از گم شدن ملینا، دفترچه رو پیدا کردم.
کامران:
چرا؟
سامان:
چون فهمیده بودم یه نفر دنبال ملیناست.
نگاهش کردم.
کامران:
کی؟
سامان:
هنوز مطمئن نبودم.
مکث کرد.
سامان:
فقط میدونستم این ماجرا به گذشتهی شما مربوطه.
چشمهایم روی دفترچه ماند.
کامران:
و چرا چیزی داخلش نوشتی؟
سامان:
برای اینکه اگه اتفاقی افتاد، یه سرنخ باقی بمونه.
سکوت کردم.
کامران:
اما همهی حقیقت رو نمیگی.
سامان لبخند کوتاهی زد.
سامان:
چون من هم همهی حقیقت رو نمیدونم.
بعد آرامتر گفت:
سامان:
من فقط هر جا که به نفعم بوده، وارد ماجرا شدم.
کامران:
یعنی به هیچکس وفادار نبودی؟
سامان:
نه کاملاً.
مکث کرد.
سامان:
ولی این بار...
نمیخواستم ملینا آسیب ببینه.
برای اولین بار، حرفش کمی واقعی به نظر رسید.
کامران:
پس اون آدم کیه؟
سامان نگاهش را پایین انداخت.
سامان:
کسی که سالها پیش فکر میکردید برای همیشه از زندگیتون رفته.
سرم را بالا آوردم.
سامان ادامه داد:
سامان:
شریک سومتون.
قلبم فرو ریخت.
سالها بود حتی فکر کردن به آن ماجرا را هم کنار گذاشته بودم.
اما حالا...
گذشته دوباره برگشته بود.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان حامی)
از پشت در صدای حرف زدنشان را شنیدم.
نمیخواستم وارد ماجرا شوم.
من هنوز چیز زیادی از گذشتهی این خانواده نمیدانستم.
فقط یک چیز برایم مهم بود.
ملینا.
نگاهی به در اتاقش انداختم.
آرام بود.
لبخند کوچکی زدم.
حامی:
خوشحالم که برگشتی...
اما نمیدانستم همین گذشتهای که امشب دربارهاش حرف میزدند...
قرار است دوباره به زندگی ملینا برگردد.
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان کامران)
سامان هنگام رفتن مکث کرد.
سامان:
یه چیز دیگه...
کامران:
چی؟
سامان:
اگه اون آدم واقعاً برگشته باشه...
نگاهش جدی شد.
سامان:
این بار هدفش فقط شما نیستید.
نگاهش کردم.
سامان:
ملیناست.
در بسته شد.
و من برای اولین بار فهمیدم...
نجات ملینا شاید پایان این ماجرا نبود.
شاید فقط شروعِ روبهرو شدن با گذشته بود.
⋆ ───────────── ⋆
⋆ بهقلمِمَلِکا...
⋆ سکوتهنوزادامهدارد...
⋆ چنل: @Novel_maleka
╰━━━━━༺ ☾ ⋆ 🤎 ⋆ ☽ ༻━━━━━╯