𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 1
❝ بعضی شروعها،
با اتفاقی بزرگ آغاز نمیشوند...
گاهی فقط یک صبحِ معمولی کافیست
تا بفهمی زندگی،
بالاخره دارد دوباره آرام میشود. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
چند روزی از آن عصر گذشته بود.
چند روز از حرفهایی که بین من و حامی رد و بدل شده بود.
اما هنوز وقتی به آن روز فکر میکردم،
لبخند کوچکی روی لبم مینشست.
صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.
چشمهایم را به سختی باز کردم و گوشی را از کنار تخت برداشتم.
یک پیام داشتم.
حامی:
«صبح بخیر.
امروز دانشگاه میای؟»
چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
نمیدونستم چرا یک پیام ساده از طرف اون،
اینقدر حالم رو خوب میکنه.
لبخند زدم و نوشتم:
ملینا:
«صبح بخیر.
آره، میام.»
هنوز گوشی رو کنار نگذاشته بودم که جوابش آمد.
حامی:
«پس میبینمت.»
همین.
دو کلمهی ساده.
اما انگار تمام صبحم را عوض کرد.
⋆ ───────────── ⋆
از تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم.
چند روز گذشته عجیب آرام بود.
نه خبری از ترس بود،
نه اتفاقی که بخواد همهچیز رو به هم بریزه.
فقط زندگی...
همون زندگی سادهای که مدتها دلم براش تنگ شده بود.
گوشی دوباره لرزید.
این بار آیلین بود.
آیلین:
«ملیناااا کجایی؟ 😭
ما رسیدیم دانشگاه!»
خندیدم.
ملینا:
«دارم آماده میشم دیگه 😂»
آیلین:
«زود بیا.
هلیا از الان غر زدن رو شروع کرده.»
پیام رو که خوندم، خندم بیشتر شد.
ملینا:
«پنج دقیقه دیگه راه میفتم.»
گوشی رو گذاشتم کنار.
کیفم رو برداشتم و قبل از بیرون رفتن،
چشمم به دفتر قدیمیام افتاد.
همون دفتر...
دفترچهای که مدتها بود بازش نکرده بودم.
آرام برداشتمش.
چند لحظه به جلدش نگاه کردم.
قبلاً بیشتر چیزهایی که توش نوشته بودم،
پر از سؤال، ترس و خاطراتی بود که دلم نمیخواست دوباره بهشون برگردم.
اما این بار...
دلم میخواست چیزی جدید بنویسم.
چیزی از روزهایی که قرار بود بسازم.
دفتر رو داخل کیفم گذاشتم.
و از اتاق بیرون رفتم.
⋆ ───────────── ⋆
وقتی به دانشگاه رسیدم،
آیلین و هلیا نزدیک حیاط ایستاده بودن.
آیلین تا منو دید، دستش رو بالا برد.
آیلین:
«بالاخره خانوم تشریف آوردن!»
خندیدم.
ملینا:
«خب مگه کجا بودم؟»
هلیا:
«از بس دیر کردی، داشتیم فکر میکردیم امروز نمیای.»
ملینا:
«نه بابا، فقط خواب مونده بودم.»
آیلین با شیطنت نگاهم کرد.
آیلین:
«یا شاید یکی صبح زود پیام داده بود؟ 👀»
ابروهام بالا رفت.
ملینا:
«آیلین!»
هلیا خندید.
هلیا:
«ولش کن، امروز قراره تا شب اذیتت کنه.»
من هم خندیدم.
برای چند لحظه،
فقط همانجا ایستادیم.
سه دوست،
یک صبح معمولی،
و روزی که هیچکداممان نمیدانستیم قرار است چه چیزی برایمان داشته باشد.
از دور،
صدای خندهی مهدیا و آرش به گوش رسید.
و من لبخند زدم.
شاید فصل جدید زندگی،
همینطور شروع میشد...
آرام،
ساده،
و بدون اینکه بفهمیم
قرار است چه اتفاقی پشتِ روزهای بعد پنهان شده باشد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۱
فصلِ سومِمون آغاز شد؛✨️
پارتِاول تقدیمتون شد🪄
تیزرِ جدید و پروف و نیم چنل هم تغییر کرد⭐️
خوشحال میشم نظرتون رو مهمونِ سطرهای «ماهدرسکوت» کنید...🌙
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
بابا به به چه خوشگللللل شدههههههه بنازمممممممممم
حیحی🤏🏽😁
مرسی قربونتبشم🤍🫂
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
حیحی🤏🏽😁 مرسی قربونتبشم🤍🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
بعد از تمامِ سکـــوتها، تمامِ فاصلهها و تمامِ شبهایی که به صبح نرسیدند... شاید بعضی قصــههـــا،
کث/افت خیلی خوشگلش کردی منم موخواممممم🥹💘
𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
کث/افت خیلی خوشگلش کردی منم موخواممممم🥹💘
کلیپ بده واست بزنم عزیزم✨️
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 2
❝ گاهی،
زیباترین روزها همانهایی هستند
که هیچ اتفاق خاصی در آنها نمیافتد...
فقط آدمهای درست،
کنارت هستند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
با آیلین و هلیا وارد ساختمان دانشگاه شدیم.
آیلین طبق معمول داشت دربارهی اتفاقات هفتهی قبل حرف میزد و هلیا هم هر چند ثانیه یکبار وسط حرفش میپرید.
من فقط گوش میدادم و میخندیدم.
همهچیز عادی بود.
شاید حتی زیادی عادی.
و من همین عادی بودن رو دوست داشتم.
هلیا:
«ملینا، تو اصلاً حواست به ما هست؟»
ملینا:
«آره بابا، دارم گوش میدم.»
آیلین:
«نه، حواسش یه جای دیگهست.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«باز شروع کردی؟»
آیلین با خنده ابروش رو بالا انداخت.
آیلین:
«من که چیزی نگفتم!»
هلیا:
«اتفاقاً خیلی چیزا نگفتی.»
هر سهمون خندیدیم.
همون لحظه صدای مهدیا از پشت سرمون اومد.
مهدیا:
«شما سه تا چرا از صبح انقدر سروصدا میکنین؟»
برگشتیم.
مهدیا کنار آرش ایستاده بود.
آرش:
«من که مشکلی ندارم.
اتفاقاً دانشگاه بدون اینا زیادی ساکته.»
مهدیا:
«تو بهتره دربارهی سکوت دانشگاه نظر ندی.»
آرش:
«چرا؟»
مهدیا:
«چون خودت عامل اصلی شلوغیای.»
آرش خندید.
آرش:
«خانم شاعر، امروز خیلی جدی شدی.»
مهدیا:
«و تو امروز خیلی پرحرف.»
آرش:
«پس امروز هم مثل همیشهایم.»
مهدیا با لبخند کوچکی سرش رو تکون داد.
من به آیلین نگاه کردم.
آیلین خیلی آروم گفت:
«این دوتا هیچوقت تموم نمیکنن؟»
زیر لب خندیدم.
ملینا:
«فکر نکنم.»
⋆ ───────────── ⋆
چند دقیقه بعد،
مهدیا و آرش از ما جدا شدن.
هلیا:
«من واقعاً نمیفهمم این دوتا چطوری هر روز با هم بحث میکنن.»
آیلین:
«ولی جالبه.»
هلیا:
«برای تو همهچی جالبه!»
آیلین:
«خب زندگی بدون کنجکاوی که مزه نداره.»
من چیزی نگفتم.
چشمم ناخودآگاه به حیاط افتاد.
چند نفر آنطرفتر ایستاده بودند.
و بینشان...
حامی را دیدم.
نگاهش دقیقاً به سمت من بود.
وقتی چشمش به چشمم افتاد،
لبخند کوتاهی زد.
من هم لبخند زدم.
آیلین که متوجه شد، آرام به شونهام زد.
آیلین:
«دیدی؟»
ملینا:
«چی رو؟»
آیلین:
«هیچی.»
هلیا با خنده گفت:
«ولش کن آیلین.»
اما خودم میدانستم
آیلین دقیقاً چی دیده بود.
و برای اولین بار،
دیگه دلم نمیخواست انکارش کنم.
⋆ ───────────── ⋆
آن روز،
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
اما شاید لازم هم نبود.
چون بعضی احساسات،
برای شروع شدن
به اتفاق بزرگی احتیاج ندارند.
گاهی...
فقط یک نگاه کافیست.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۲