eitaa logo
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
513 دنبال‌کننده
154 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
بابا به به چه خوشگللللل شدههههههه بنازمممممممممم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 2 ❝ گاهی، زیباترین روزها همان‌هایی هستند که هیچ اتفاق خاصی در آن‌ها نمی‌افتد... فقط آدم‌های درست، کنارت هستند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) با آیلین و هلیا وارد ساختمان دانشگاه شدیم. آیلین طبق معمول داشت درباره‌ی اتفاقات هفته‌ی قبل حرف می‌زد و هلیا هم هر چند ثانیه یک‌بار وسط حرفش می‌پرید. من فقط گوش می‌دادم و می‌خندیدم. همه‌چیز عادی بود. شاید حتی زیادی عادی. و من همین عادی بودن رو دوست داشتم. هلیا: «ملینا، تو اصلاً حواست به ما هست؟» ملینا: «آره بابا، دارم گوش می‌دم.» آیلین: «نه، حواسش یه جای دیگه‌ست.» نگاهش کردم. ملینا: «باز شروع کردی؟» آیلین با خنده ابروش رو بالا انداخت. آیلین: «من که چیزی نگفتم!» هلیا: «اتفاقاً خیلی چیزا نگفتی.» هر سه‌مون خندیدیم. همون لحظه صدای مهدیا از پشت سرمون اومد. مهدیا: «شما سه تا چرا از صبح انقدر سروصدا می‌کنین؟» برگشتیم. مهدیا کنار آرش ایستاده بود. آرش: «من که مشکلی ندارم. اتفاقاً دانشگاه بدون اینا زیادی ساکته.» مهدیا: «تو بهتره درباره‌ی سکوت دانشگاه نظر ندی.» آرش: «چرا؟» مهدیا: «چون خودت عامل اصلی شلوغی‌ای.» آرش خندید. آرش: «خانم شاعر، امروز خیلی جدی شدی.» مهدیا: «و تو امروز خیلی پرحرف.» آرش: «پس امروز هم مثل همیشه‌ایم.» مهدیا با لبخند کوچکی سرش رو تکون داد. من به آیلین نگاه کردم. آیلین خیلی آروم گفت: «این دوتا هیچ‌وقت تموم نمی‌کنن؟» زیر لب خندیدم. ملینا: «فکر نکنم.» ⋆ ───────────── ⋆ چند دقیقه بعد، مهدیا و آرش از ما جدا شدن. هلیا: «من واقعاً نمی‌فهمم این دوتا چطوری هر روز با هم بحث می‌کنن.» آیلین: «ولی جالبه.» هلیا: «برای تو همه‌چی جالبه!» آیلین: «خب زندگی بدون کنجکاوی که مزه نداره.» من چیزی نگفتم. چشمم ناخودآگاه به حیاط افتاد. چند نفر آن‌طرف‌تر ایستاده بودند. و بینشان... حامی را دیدم. نگاهش دقیقاً به سمت من بود. وقتی چشمش به چشمم افتاد، لبخند کوتاهی زد. من هم لبخند زدم. آیلین که متوجه شد، آرام به شونه‌ام زد. آیلین: «دیدی؟» ملینا: «چی رو؟» آیلین: «هیچی.» هلیا با خنده گفت: «ولش کن آیلین.» اما خودم می‌دانستم آیلین دقیقاً چی دیده بود. و برای اولین بار، دیگه دلم نمی‌خواست انکارش کنم. ⋆ ───────────── ⋆ آن روز، هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد. اما شاید لازم هم نبود. چون بعضی احساسات، برای شروع شدن به اتفاق بزرگی احتیاج ندارند. گاهی... فقط یک نگاه کافی‌ست. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 2 ❝ گاهی، زیباترین روزها همان‌هایی هستند که هیچ اتفاق خاصی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 3 ❝ بعضی آدم‌ها، آرام وارد زندگی‌ات می‌شوند... نه با وعده‌های بزرگ، نه با حرف‌های عجیب؛ فقط با حضوری که کم‌کم دلت به آن عادت می‌کند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) کلاس اول که تمام شد، همه از سالن بیرون رفتیم. آیلین و هلیا تصمیم گرفته بودند بروند کافه‌ی دانشگاه. آیلین: «ملینا، تو هم میای؟» نگاهم به ساعت افتاد. ملینا: «شما برید، من یه کاری دارم. بعداً میام.» هلیا: «چه کاری؟» لبخند زدم. ملینا: «خودمم هنوز نمی‌دونم.» آیلین با خنده گفت: «خیلی مشکوکی خانوم!» دستم رو تکون دادم و ازشون جدا شدم. ⋆ ───────────── ⋆ راهرو تقریباً خلوت بود. آرام قدم می‌زدم که صدایی از پشت سرم شنیدم. حامی: «خانم هنرمند؟» برگشتم. حامی چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. ملینا: «بله؟» حامی: «تنهایی؟» ملینا: «فعلاً.» لبخند زد. حامی: «پس می‌تونم همراهت بیام؟» شونه بالا انداختم. ملینا: «اگه حوصله‌ی قدم زدن داری.» کنارم راه افتاد. چند لحظه هر دو ساکت بودیم. حامی: «امروز یه چیزی توی چهره‌ت فرق کرده.» با تعجب نگاهش کردم. ملینا: «چی؟» حامی: «آروم‌تری.» لبخند زدم. ملینا: «شاید چون این روزا همه‌چیز خوبه.» حامی: «خوبه که خوبه.» ملینا: «تو همیشه همین‌قدر عمیق حرف می‌زنی؟» خندید. حامی: «نه، فقط وقتی نمی‌دونم چی بگم.» من هم خندیدم. چند قدم بعد، جلوی حیاط دانشگاه ایستادیم. حامی به نیمکتی که کمی دورتر بود اشاره کرد. حامی: «بشینیم؟» سر تکون دادم. روی نیمکت نشستیم. باد آرامی می‌وزید و صدای همهمه‌ی دانشجوها از دور شنیده می‌شد. حامی: «دفترت رو آوردی؟» نگاهش کردم. ملینا: «از کجا فهمیدی؟» حامی: «دیروز گفتی می‌خوای دوباره توش بنویسی.» لبخندم محو شد. ملینا: «آره... آوردمش.» حامی: «چی می‌نویسی؟» دفتر رو از کیفم بیرون آوردم. ملینا: «فعلاً چیزی ننوشتم.» حامی: «پس چرا آوردیش؟» به جلد دفتر نگاه کردم. ملینا: «شاید منتظرم یه چیز خوب اتفاق بیفته.» چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی ساده گفت: حامی: «پس شاید امروز شروعش کنی.» بهش نگاه کردم. نمی‌دونستم چرا، اما حرفش توی ذهنم موند. دفتر رو باز کردم. صفحه‌ی سفید مقابلم بود. قلم رو برداشتم. و اولین جمله‌ای که نوشتم این بود: «شاید بعضی روزها، ارزش نوشتن داشته باشند؛ حتی اگر هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد.» حامی چیزی نگفت. فقط لبخند زد. و من برای اولین بار حس کردم... شاید این دفتر، قرار نیست دوباره پر از خاطرات تلخ بشه. شاید این بار، قرار بود شاهدِ چیزهای قشنگ‌تری باشه. ⋆ ───────────── ⋆ اما درست وقتی دفتر رو بستم، گوشی حامی زنگ خورد. به صفحه نگاه کرد. لبخندش برای لحظه‌ای ناپدید شد. حامی: «باید جواب بدم.» بلند شد و چند قدم دورتر رفت. من بهش نگاه کردم. صدایش را نمی‌شنیدم. اما از حالت چهره‌اش می‌شد فهمید... این تماس، قرار نبود یک تماس معمولی باشد. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧