فصلِ سومِمون آغاز شد؛✨️
پارتِاول تقدیمتون شد🪄
تیزرِ جدید و پروف و نیم چنل هم تغییر کرد⭐️
خوشحال میشم نظرتون رو مهمونِ سطرهای «ماهدرسکوت» کنید...🌙
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
بابا به به چه خوشگللللل شدههههههه بنازمممممممممم
حیحی🤏🏽😁
مرسی قربونتبشم🤍🫂
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
حیحی🤏🏽😁 مرسی قربونتبشم🤍🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
بعد از تمامِ سکـــوتها، تمامِ فاصلهها و تمامِ شبهایی که به صبح نرسیدند... شاید بعضی قصــههـــا،
کث/افت خیلی خوشگلش کردی منم موخواممممم🥹💘
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
کث/افت خیلی خوشگلش کردی منم موخواممممم🥹💘
کلیپ بده واست بزنم عزیزم✨️
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 2
❝ گاهی،
زیباترین روزها همانهایی هستند
که هیچ اتفاق خاصی در آنها نمیافتد...
فقط آدمهای درست،
کنارت هستند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
با آیلین و هلیا وارد ساختمان دانشگاه شدیم.
آیلین طبق معمول داشت دربارهی اتفاقات هفتهی قبل حرف میزد و هلیا هم هر چند ثانیه یکبار وسط حرفش میپرید.
من فقط گوش میدادم و میخندیدم.
همهچیز عادی بود.
شاید حتی زیادی عادی.
و من همین عادی بودن رو دوست داشتم.
هلیا:
«ملینا، تو اصلاً حواست به ما هست؟»
ملینا:
«آره بابا، دارم گوش میدم.»
آیلین:
«نه، حواسش یه جای دیگهست.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«باز شروع کردی؟»
آیلین با خنده ابروش رو بالا انداخت.
آیلین:
«من که چیزی نگفتم!»
هلیا:
«اتفاقاً خیلی چیزا نگفتی.»
هر سهمون خندیدیم.
همون لحظه صدای مهدیا از پشت سرمون اومد.
مهدیا:
«شما سه تا چرا از صبح انقدر سروصدا میکنین؟»
برگشتیم.
مهدیا کنار آرش ایستاده بود.
آرش:
«من که مشکلی ندارم.
اتفاقاً دانشگاه بدون اینا زیادی ساکته.»
مهدیا:
«تو بهتره دربارهی سکوت دانشگاه نظر ندی.»
آرش:
«چرا؟»
مهدیا:
«چون خودت عامل اصلی شلوغیای.»
آرش خندید.
آرش:
«خانم شاعر، امروز خیلی جدی شدی.»
مهدیا:
«و تو امروز خیلی پرحرف.»
آرش:
«پس امروز هم مثل همیشهایم.»
مهدیا با لبخند کوچکی سرش رو تکون داد.
من به آیلین نگاه کردم.
آیلین خیلی آروم گفت:
«این دوتا هیچوقت تموم نمیکنن؟»
زیر لب خندیدم.
ملینا:
«فکر نکنم.»
⋆ ───────────── ⋆
چند دقیقه بعد،
مهدیا و آرش از ما جدا شدن.
هلیا:
«من واقعاً نمیفهمم این دوتا چطوری هر روز با هم بحث میکنن.»
آیلین:
«ولی جالبه.»
هلیا:
«برای تو همهچی جالبه!»
آیلین:
«خب زندگی بدون کنجکاوی که مزه نداره.»
من چیزی نگفتم.
چشمم ناخودآگاه به حیاط افتاد.
چند نفر آنطرفتر ایستاده بودند.
و بینشان...
حامی را دیدم.
نگاهش دقیقاً به سمت من بود.
وقتی چشمش به چشمم افتاد،
لبخند کوتاهی زد.
من هم لبخند زدم.
آیلین که متوجه شد، آرام به شونهام زد.
آیلین:
«دیدی؟»
ملینا:
«چی رو؟»
آیلین:
«هیچی.»
هلیا با خنده گفت:
«ولش کن آیلین.»
اما خودم میدانستم
آیلین دقیقاً چی دیده بود.
و برای اولین بار،
دیگه دلم نمیخواست انکارش کنم.
⋆ ───────────── ⋆
آن روز،
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
اما شاید لازم هم نبود.
چون بعضی احساسات،
برای شروع شدن
به اتفاق بزرگی احتیاج ندارند.
گاهی...
فقط یک نگاه کافیست.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۲
چند تا خوشگل نمیاد اینور هم رند بشیم هم پارت تقدیمتون کنم..؟!🤏🏽🍂
(همسایهجبرانیه،اخطارنده.)