نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
بابا به به چه خوشگللللل شدههههههه بنازمممممممممم
حیحی🤏🏽😁
مرسی قربونتبشم🤍🫂
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
حیحی🤏🏽😁 مرسی قربونتبشم🤍🫂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
بعد از تمامِ سکـــوتها، تمامِ فاصلهها و تمامِ شبهایی که به صبح نرسیدند... شاید بعضی قصــههـــا،
کث/افت خیلی خوشگلش کردی منم موخواممممم🥹💘
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
کث/افت خیلی خوشگلش کردی منم موخواممممم🥹💘
کلیپ بده واست بزنم عزیزم✨️
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 2
❝ گاهی،
زیباترین روزها همانهایی هستند
که هیچ اتفاق خاصی در آنها نمیافتد...
فقط آدمهای درست،
کنارت هستند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
با آیلین و هلیا وارد ساختمان دانشگاه شدیم.
آیلین طبق معمول داشت دربارهی اتفاقات هفتهی قبل حرف میزد و هلیا هم هر چند ثانیه یکبار وسط حرفش میپرید.
من فقط گوش میدادم و میخندیدم.
همهچیز عادی بود.
شاید حتی زیادی عادی.
و من همین عادی بودن رو دوست داشتم.
هلیا:
«ملینا، تو اصلاً حواست به ما هست؟»
ملینا:
«آره بابا، دارم گوش میدم.»
آیلین:
«نه، حواسش یه جای دیگهست.»
نگاهش کردم.
ملینا:
«باز شروع کردی؟»
آیلین با خنده ابروش رو بالا انداخت.
آیلین:
«من که چیزی نگفتم!»
هلیا:
«اتفاقاً خیلی چیزا نگفتی.»
هر سهمون خندیدیم.
همون لحظه صدای مهدیا از پشت سرمون اومد.
مهدیا:
«شما سه تا چرا از صبح انقدر سروصدا میکنین؟»
برگشتیم.
مهدیا کنار آرش ایستاده بود.
آرش:
«من که مشکلی ندارم.
اتفاقاً دانشگاه بدون اینا زیادی ساکته.»
مهدیا:
«تو بهتره دربارهی سکوت دانشگاه نظر ندی.»
آرش:
«چرا؟»
مهدیا:
«چون خودت عامل اصلی شلوغیای.»
آرش خندید.
آرش:
«خانم شاعر، امروز خیلی جدی شدی.»
مهدیا:
«و تو امروز خیلی پرحرف.»
آرش:
«پس امروز هم مثل همیشهایم.»
مهدیا با لبخند کوچکی سرش رو تکون داد.
من به آیلین نگاه کردم.
آیلین خیلی آروم گفت:
«این دوتا هیچوقت تموم نمیکنن؟»
زیر لب خندیدم.
ملینا:
«فکر نکنم.»
⋆ ───────────── ⋆
چند دقیقه بعد،
مهدیا و آرش از ما جدا شدن.
هلیا:
«من واقعاً نمیفهمم این دوتا چطوری هر روز با هم بحث میکنن.»
آیلین:
«ولی جالبه.»
هلیا:
«برای تو همهچی جالبه!»
آیلین:
«خب زندگی بدون کنجکاوی که مزه نداره.»
من چیزی نگفتم.
چشمم ناخودآگاه به حیاط افتاد.
چند نفر آنطرفتر ایستاده بودند.
و بینشان...
حامی را دیدم.
نگاهش دقیقاً به سمت من بود.
وقتی چشمش به چشمم افتاد،
لبخند کوتاهی زد.
من هم لبخند زدم.
آیلین که متوجه شد، آرام به شونهام زد.
آیلین:
«دیدی؟»
ملینا:
«چی رو؟»
آیلین:
«هیچی.»
هلیا با خنده گفت:
«ولش کن آیلین.»
اما خودم میدانستم
آیلین دقیقاً چی دیده بود.
و برای اولین بار،
دیگه دلم نمیخواست انکارش کنم.
⋆ ───────────── ⋆
آن روز،
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
اما شاید لازم هم نبود.
چون بعضی احساسات،
برای شروع شدن
به اتفاق بزرگی احتیاج ندارند.
گاهی...
فقط یک نگاه کافیست.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۲
چند تا خوشگل نمیاد اینور هم رند بشیم هم پارت تقدیمتون کنم..؟!🤏🏽🍂
(همسایهجبرانیه،اخطارنده.)
نفور𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 2 ❝ گاهی، زیباترین روزها همانهایی هستند که هیچ اتفاق خاصی
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 3
❝ بعضی آدمها،
آرام وارد زندگیات میشوند...
نه با وعدههای بزرگ،
نه با حرفهای عجیب؛
فقط با حضوری
که کمکم دلت به آن عادت میکند. ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
کلاس اول که تمام شد،
همه از سالن بیرون رفتیم.
آیلین و هلیا تصمیم گرفته بودند بروند کافهی دانشگاه.
آیلین:
«ملینا، تو هم میای؟»
نگاهم به ساعت افتاد.
ملینا:
«شما برید، من یه کاری دارم. بعداً میام.»
هلیا:
«چه کاری؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«خودمم هنوز نمیدونم.»
آیلین با خنده گفت:
«خیلی مشکوکی خانوم!»
دستم رو تکون دادم و ازشون جدا شدم.
⋆ ───────────── ⋆
راهرو تقریباً خلوت بود.
آرام قدم میزدم که صدایی از پشت سرم شنیدم.
حامی:
«خانم هنرمند؟»
برگشتم.
حامی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
ملینا:
«بله؟»
حامی:
«تنهایی؟»
ملینا:
«فعلاً.»
لبخند زد.
حامی:
«پس میتونم همراهت بیام؟»
شونه بالا انداختم.
ملینا:
«اگه حوصلهی قدم زدن داری.»
کنارم راه افتاد.
چند لحظه هر دو ساکت بودیم.
حامی:
«امروز یه چیزی توی چهرهت فرق کرده.»
با تعجب نگاهش کردم.
ملینا:
«چی؟»
حامی:
«آرومتری.»
لبخند زدم.
ملینا:
«شاید چون این روزا همهچیز خوبه.»
حامی:
«خوبه که خوبه.»
ملینا:
«تو همیشه همینقدر عمیق حرف میزنی؟»
خندید.
حامی:
«نه، فقط وقتی نمیدونم چی بگم.»
من هم خندیدم.
چند قدم بعد،
جلوی حیاط دانشگاه ایستادیم.
حامی به نیمکتی که کمی دورتر بود اشاره کرد.
حامی:
«بشینیم؟»
سر تکون دادم.
روی نیمکت نشستیم.
باد آرامی میوزید و صدای همهمهی دانشجوها از دور شنیده میشد.
حامی:
«دفترت رو آوردی؟»
نگاهش کردم.
ملینا:
«از کجا فهمیدی؟»
حامی:
«دیروز گفتی میخوای دوباره توش بنویسی.»
لبخندم محو شد.
ملینا:
«آره... آوردمش.»
حامی:
«چی مینویسی؟»
دفتر رو از کیفم بیرون آوردم.
ملینا:
«فعلاً چیزی ننوشتم.»
حامی:
«پس چرا آوردیش؟»
به جلد دفتر نگاه کردم.
ملینا:
«شاید منتظرم یه چیز خوب اتفاق بیفته.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
حامی:
«پس شاید امروز شروعش کنی.»
بهش نگاه کردم.
نمیدونستم چرا،
اما حرفش توی ذهنم موند.
دفتر رو باز کردم.
صفحهی سفید مقابلم بود.
قلم رو برداشتم.
و اولین جملهای که نوشتم این بود:
«شاید بعضی روزها،
ارزش نوشتن داشته باشند؛
حتی اگر هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد.»
حامی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
و من برای اولین بار حس کردم...
شاید این دفتر،
قرار نیست دوباره پر از خاطرات تلخ بشه.
شاید این بار،
قرار بود شاهدِ چیزهای قشنگتری باشه.
⋆ ───────────── ⋆
اما درست وقتی دفتر رو بستم،
گوشی حامی زنگ خورد.
به صفحه نگاه کرد.
لبخندش برای لحظهای ناپدید شد.
حامی:
«باید جواب بدم.»
بلند شد و چند قدم دورتر رفت.
من بهش نگاه کردم.
صدایش را نمیشنیدم.
اما از حالت چهرهاش میشد فهمید...
این تماس،
قرار نبود یک تماس معمولی باشد.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۳