✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_اول
👈مختصری درباره حضرت یحیی علیه السلام
🌴حضرت يحيى بن زكريا عليه السلام يكى از پيامبران بنى اسرائيل است كه نام مباركش پنج بار در قرآن آمده است.
🌴چنان چه قبلا ذكر شد، حضرت زكريا عليه السلام با بانويى به نام ايشاع(حنانه) خاله حضرت مريم عليه السلام ازدواج كرد. سالها گذشت و هر و به سن پيرى رسيدند ولى داراى فرزند نشدند. سرانجام زكريا عليه السلام در كنار محراب مريم عليه االسلام غذاها و ميوه هاى بهشتى ديد. دريافت كه بايد اميدوار به خدا بود، با اين كه 120 سال از عمرش گذشته بود و همسرش 98 سال داشت از درگاه خداوند تقاضاى داشتن فرزند كرد. سرانجام فرشتگان به او بشارت دادند كه خداوند پسرى به نام يحيى عليه السلام، به تو عطا خواهد كرد، و چنين نامى تاكنون كسى نداشته است.(سوره مريم، آیه 7 /سوره آل عمران، آیه 39)
🌴حضرت يحيى عليه السلام در كودكى به مقام نبوت رسيد، و خداوند در همين سن آن چنان او را از عقل و درايت و هوش، برخوردار نمود كه شايستگى مقام نبوت را پيدا كرد.
🌴مقام يحيى عليه السلام در پيشگاه خداوند آن چنان در سطح بالايى است كه خداوند مى فرمايد:
🍃وَ سلامٌ علَيهِ يَومَ وُلِدَ وَ يَومَ يَمُوتُ وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّاً🍃
✨و سلام بر او آن روز كه تولد يافت، و آن روز كه مى ميرد، و آن روز كه زنده و برانگيخته مى شود.(سوره مريم/آیه 15)✨
🌴از امتيازات حضرت يحيى عليه السلام اين كه: خداوند او را به عنوان تصديق كننده نبوت حضرت مسيح عليه السلام و به عنوان رهبر، و بسيار عفيف و پرهيزگار و پيامبرى از صالحان، معرفى مى كند.(سوره آل عمران/آیه 39)
🌴گرچه از ظاهر آيه 12 سوره مريم استفاده مى شود كه او داراى كتاب مستقل بوده، ولى منظور از كتاب در اين آيه، همان تورات است. او مروج آيين موسى عليه السلام بود، وقتى كه عيسى عليه السلام به مقام نبوت رسيد، به او ايمان آورد، و مروج آيين حضرت مسيح عليه السلام گرديد.
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_دوم
👈خوف و پارسايى يحيى عليه السلام در خردسالى
🌴يحيى عليه السلام در همان خردسالى از پارسايان برجسته بود. هرگز دلبستگى به دنيا نداشت و همواره به خدا و آخرت مى انديشيد. او در عصر پدرش زكريا عليه السلام به مسجد بيت المقدس وارد شد، راهبان و دانشمندان عابد را ديد كه پيراهن مويين و كلاه پشمينه و زبر پوشيده اند و با وضع دلخراشى خود را به ديوار مسجد بسته اند و مشغول عبادت هستند، يحيى عليه السلام با ديدن آن منظره نزد مادرش آمد و گفت: براى من پيراهن مويين و كلاه پشمينه بباف تا بپوشم و به مسجد بيت المقدس بروم و با راهبان و علماى عابد بنى اسرائيل به عبادت خدا اشتغال ورزم.
🌴مادرش گفت: صبر كن تا پيامبر خدا پدرت بيايد و با او در اين مورد مشورت كنيم. صبر كردند تا حضرت زكريا عليه السلام آمد، مادر يحيى عليه السلام جريان را به حضرت زكريا عليه السلام خبر داد، زكريا عليه السلام به يحيى عليه السلام گفت: چه موجب شده كه به اين فكرها افتاده اى، با اين كه هنوز كودك هستى؟
🌴يحيى عليه السلام گفت: پدرجان! آيا نديده اى افرادى را كه كوچكتر از من بودند، حادثه مرگ را چشيدند؟
🌴يحيى عليه السلام بسيار گريه كرد، به گونه اى كه آثار سخت گريه در چهره اش آشكار شد، زكريا عليه السلام وقتى كه آن وضع دلخراش را از يحيى عليه السلام ديد فرمود: پسر جان! اين چه حالى است كه در تو مى نگرم، من از درگاه خدا خواستم تا تو را به من ببخشد، و به وسيله تو چشمم را روشن سازد.
🌴يحيى عليه السلام گفت: پدر جان تو مرا به اين كار و حال امر نمودى.
🌴زكريا عليه السلام فرمود: كى تو را چنين دستور دادم؟
🌴يحيى عليه السلام عرض كرد: آيا نگفتى كه بين بهشت و دوزخ عقبى (گردنه)اى است كه جز گريه كنندگان از خوف خدا، كسى از آن عبور نمى كند؟
🌴زكريا عليه السلام فرمود: حالا كه چنين است به كوشش خود ادامه بده، و حال و شأن تو غير از حال و شأن من است.
🌴زکریا عليه السلام برخاست و پيراهن موئين خود را از تن بيرون آورد، و به جاى آن دو قطعه نمد (لباس سفت) به او داد، و او را به حال خودش رها ساخت.
🌴يحيى عليه السلام آن قدر از خوف خدا گريه كرد كه اشكهايش جارى شد، و آن دو قطعه نمد از اشكهاى او خيس شدند، و قطره هاى اشكش از سر انگشتانش فرو مى چكيد.
🌴زكريا عليه السلام وقتى كه حال و وضع پسرش يحيى عليه السلام را مشاهده كرد، سرش را به جانب آسمان بلند كرد، و گفت: خدايا! اين پسر من است، و اين اشكهاى چشمانش مى باشد، اى خدايى كه مهربانترين مهربانان هستى.(بحار، ج 14،ص 165 و 166)
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_سوم
👈خوف شديد يحيى عليه السلام از خدا
🌴هرگاه حضرت زكريا عليه السلام مى خواست بنى اسرائيل را موعظه كند، به طرف راست و چپ نگاه مى كرد، اگر يحيى عليه السلام را در ميان جمعيت مى ديد از بهشت و دوزخ سخنى نمى گفت.
🌴روزى بر مسند نشست تا بنى اسرائيل را موعظه كند، يحيى عليه السلام كه عبايش را بر سر نهاده بود، وارد مجلس شد و در گوشه اى در ميان جمعيت نشست. زكريا عليه السلام به جمعيت نگريست، و يحيى عليه السلام را نديد، آن گاه در ضمن موعظه فرمود:
🌴اى بنى اسرائيل! دوستم جبرئيل از جانب خداوند به من خبر داد كه در جهنم كوهى به نام سكران وجود دارد، در پايين اين كوه درهاى هست كه نامش غضبان است، زيرا غضب خدا در آن وجود دارد، در پايين اين كوه درهاى هست كه طول آن به اندازه مسير صد سال راه است، در ميان آن چاه چند تابوت از آتش وجود دارد، و در ميان هر يك از آن تابوتها چند صندوق آتشين و لباس آتشين و زنجيرهاى آتشين هست.
🌴يحيى عليه السلام تا اين سخن را شنيد برخاست و با شيون، فرياد كشيد و گفت: واغَفلَتاه مِنَ السَّكرانِ؛ واى بر من از غافل شدنم از كوه سكران!
🌴سپس حيران و سرگردان، سراسيمه از مجلس خارج شد و سر به بيابان گذاشت و از شهر خارج شد.
🌴زكريا عليه السلام بى درنگ از مجلس بيرون آمد و نزد مادر يحيى عليه السلام رفت و ماجرا را به او خبر داد، و به او گفت: هم اكنون برخيز و به جستجوى يحيى عليه السلام بپرداز، من ترس آن دارم كه ديگر او را نبينم مگر اين كه دستخوش مرگ شده باشم.
🌴مادر يحيى عليه السلام برخاست واز شهر خارج شد و به جستجوى يحيى عليه السلام پرداخت، در بيابان چند نفر جوان را ديد، از آنها جوياى يحيى عليه السلام شد، آنها اظهار بى اطلاعى كردند، مادر يحيى عليه السلام همراه آن جوانان به جستجو پرداختند تا چوپانى را در بيابان ديدند، مادر يحيى عليه السلام از او پرسيد: آيا جوانى با قيافه چنين و چنان نديدى؟
🌴چوپان گفت: گويا در جستجوى يحيى پسر زكريا عليه السلام هستى؟
🌴مادر يحيى گفت: آرى، او پسر من است، نامى از دوزخ در نزد او بردند، او بر اثر شدت خوف، سراسيمه سر به بيابان گذاشته و رفته است.
🌴چوپان گفت: من همين ساعت او را در كنار گردنه فلان كوه ديدم كه پاهايش را در ميان گودال آب فرو برده و چشم به آسمان دوخته بود و چنين مناجات مى كرد:
🍃وَ عزَّتِكَ مَولاىَ لاذِقتُ بارِدَ الشَّرابِ حَتى انظُرَ مَنزِلَتِى مِنكَ🍃
✨اى خدا و اى مولاى من به عزتت سوگند، آب خنك ننوشم تا بنگرم كه در پيشگاه تو چه مقامى دارم؟✨
🌴مادر يحيى عليه السلام به سوى آن كوه حركت كرد، يحيى عليه السلام را در آن جا يافت، نزديكش رفت و سرش را در آغوش گرفت، و او را سوگند داد كه برخيزد و با هم به خانه بازگرديم.
🌴يحيى عليه السلام برخاست و همراه مادر به خانه بازگشت، مادرش از او پذيرايى گرمى كرد، ولى در آن حال احساس لغزش نمود، و برخاست و همان لباسهاى زير موئين را از مادرش طلبيد و پوشيد و به سوى مسجد بيت المقدس حركت كرد، تا در آن جا به عبادت خدا بپردازد. مادرش از رفتن او جلوگيرى مى كرد، زكريا عليه السلام به مادر يحيى عليه السلام فرمود:
🍃دَعيهِ فانَّ وَلَدِى قَد كُشِفَ لَهُ عَن قِناعِ قَلبِهِ وَ لَن يَنتَفِعُ بِالعَيشِ🍃
✨رهايش كن، اين پسرم به گونه اى است كه پرده حجاب از روى قلبش برداشته شده، كه زندگى دنيا هرگز روح و روانش را اشباع نمى كند و به او سود نمى بخشد.✨
🌴يحيى عليه السلام خود را به مسجد بيت المقدس رسانيد، و در كنار علما و عابدان بنى اسرائيل به عبادت خدا پرداخت، و همچنان تا آخر عمر به آن ادامه داد. (اقتباس از بحار، ج 14،ص 166 و 167، به نقل از امالى شيخ صدوق،ص 18الی29)
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_چهارم
👈پيامبرى حضرت يحيى عليه السلام در خردسالى
🌴در آيه 12 سوره مريم ميخوانيم؛ خداوند مى فرمايد:
🍃يا يَحيى خُذِ الكِتابَ بِقوَّةٍ وَ آتَيناهُ الحُكمَ صَبياً🍃
✨اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.✨
🌴حضرت زكريا عليه السلام وقتى كه به شهادت رسيد، حضرت يحيى عليه السلام خردسال بود و مقام نبوت به او رسيد.(نورالثقلين، ج 3،ص 325، اين قول بنابر آن است كه زكريا عليه السلام در اين هنگام از دنيا رفته است.)
🌴و اين از امتيازات حضرت يحيى عليه السلام است كه نخستين پيامبرى بود كه در كودكى به پيامبرى رسيد.
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_پنجم
👈مقام ارجمند يحيى عليه السلام در پيشگاه خدا
🌴يحيى عليه السلام بر اثر پاك زيستى و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جايى رسيد كه خداوند او را (در سوره مريم آيه 12 تا 15) به داشتن شش خصلت برجسته ستوده سپس بر او سلام مى كند، از جمله (در آيه 13 مريم) مى فرمايد:🍃وَ حنّاناً مِنَ لدُنّاً وَ زكاةً وَ كانَ تَقِيّاً🍃
✨ما يحيى عليه السلام را مشمول رحمت و محبت خود ساختيم، و پاكى روح و عمل به او داديم، او انسان پرهيزكارى بود.✨
🌴ابوحمزه مى گويد: از امام باقر عليه السلام پرسيدم: منظور از اين آيه چيست؟ فرمود: منظور رحمت و لطف سرشار خدا به يحيى عليه السلام است.
🌴عرض كردم: تا چه اندازه؟
🌴فرمود: رحمت و لطف خدا به يحيى عليه السلام به اندازه اى رسيد كه وقتى كه او خدا را صدا مى زد و مى گفت: يا رَبِّ؛ اى پروردگار من! خداوند بى درنگ مى فرمود: لَبَّيكَ يا يَحيى؛ بلى، يا يحيى!(اصول كافى، ج 2،ص 535)
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_ششم
👈شهادت جانسوز يحيى عليه السلام به فرمان طاغوت شهوت پرست
🌴در بيت المقدس پادشاهى هوسباز به نام هيروديس (يا هردوش) بود، كه از طرف قياصره روم در آن جا فرمانروايى مى كرد، برادرش بهنام فيلبوس دخترى به نام هيروديا داشت. پس از آن كه فيلبوس از دنيا رفت، هيروديس با همسر برادرش ازدواج كرد.
🌴هيروديس شاه هوسباز، عاشق هيروديا دختر زيباى برادرش شد، به طورى كه زيبابى هيروديا او را در گرو عشق آتشين خود قرار داده بود، از اين رو تصميم گرفت با او كه برادرزاده، و دختر همسرش بود، ازدواج كند. اين خبر به پيامبر خدا حضرت يحيى عليه السلام رسيد، آن حضرت با صراحت اعلام كرد كه اين ازدواج بر خلاف دستورهاى تورات است و حرام مى باشد. سر و صداى اين فتوا در تمام شهر پيچيد و به گوش آن دختر (هيروديا) رسيد، او كينه يحيى عليه السلام را به دل گرفت، چرا كه او را بزرگترين مانع بر سر راه هوسهاى خود مى دانست و تصميم گرفت در يك فرصت مناسبى از او انتقام بگيرد.
🌴ارتباط نامشروع هيرودیا با عمويش هيروديس بيشتر شد، و زيبايى او شاه هوسران را شيفته اش كرد به طورى كه هيروديا آن چنان در شاه نفوذ كرد، كه شاه به او گفت: هر آرزويى دارى از من بخواه كه قطعاً انجام خواهد يافت.
🌴هيروديا گفت: من هيچ چيز جز سر بريده يحيى عليه السلام را نمى خواهم، زيرا او نام من و تو را بر سر زبان ها انداخته و همه مردم را به عيب جويى ما مشغول نموده است.
🌴در فراز ديگر تاريخ مى خوانيم: شاه فلسطين هيروديس، روز تولد خود را جشن مى گرفت، و وقتى آن روز فرا رسيد، هيروديا از فرصت استفاده كرد، طبق راهنمايى مادرش، خود را به طور كامل آرايش كرد و لباسهاى زينتى پوشيد و رقص كنان به مجلس جشن شاه وارد شد، همه اشراف بنى اسرائيل كه در اطراف طاغوت بودند فريفته او شدند. هيروديس كه مست و مخمور شراب شده بود به او رو كرد و گفت: اى آفت دين و دنيا، هر چه مى خواهى بخواه، اگر چه نصف مملكت باشد.
🌴هيروديا به مادرش مراجعه كرد و گفت: شاه چنين مى گويد، چه بخواهم.
🌴مادر گفت: سر يحيى عليه السلام را بخواه زيرا او تو را از همسرى پادشاه نهى و باز مى دارد، و تا زنده است دست از نهى بر نمى دارد.
🌴هيروديا به مجلس جشن شاه وارد شد و گفت: سر بريده يحيى عليه السلام را مى خواهم. و در اين مورد اصرار كرد.
🌴سرانجام شاه مغرور كه ديوانه هوس و عشق به هيروديا شده بود، دستور داد يك طشت طلا حاضر نمودند، به مأموران جلادش گفت: برويد و يحيى عليه السلام را دستگير كرده و به اين جا بياوريد.
🌴يحيى عليه السلام در اين هنگام در زندان بود.(و طبق پاره اى از روايات در محراب عبادت در مسجد بيت المقدس به سر مى برد) مأموران جلاد سراغ او آمدند و او را دستگير كرده و به مجلس شاه بردند.
🌴شاه در همان جا فرمان داد سر از بدن او جدا كردند و سر بريده اش را در ميان طشت طلا نهادند و آن گاه كه هيروديا تسليم هوسهاى شاه گرديد، سر بريده يحيى عليه السلام به سخن آمد و در همان حال نهى از منكر كرد و خطاب به شاه فرمود:يا هذا اتَّقِ اللهِ لا يَحِلَّ لَكَ هذِهِ ،اى شخص از خدا بترس اين زن بر تو حرام است.
🌴به اين ترتيب حضرت يحيى عليه السلام مظلومانه به شهادت رسيد.(تاريخ انبياء عمادزاده،ص 716 و 717)
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_هفتم
👈ياد مكرر امام حسين عليه السلام از يحيى عليه السلام
🌴زندگى يحيى عليه السلام از جهاتى شباهت به زندگى امام حسين عليه السلام داشت، مانند اين كه:
🌴نام حسين عليه السلام همچون نام يحيى بى سابقه بود، و مدت حمل آنها به هنگامى كه در رحم مادر بودند، شش ماه بود، و هر دوى آنها قربانى هوس هاى طاغوت زمانشان شدند و سرشان بريده شد.
🌴امام سجاد عليه السلام فرمود: ما در سفر كربلا همراه امام حسين عليه السلام بيرون آمديم، امام در هر منزلى كه نزول مى فرمود، و يا از آن كوچ مى كرد، از يحيى عليه السلام و شهادت او ياد مى كرد و مى فرمود:
🍃وَ مِن هَوانِ الدُّنيا عَلَى اللهِ اءنّ رَأسَ يَحيَى بنِ زَكريّا اُهدىَ اِلى بَغِىّ مَن بَغايا بِنِى اسرائِيلَ🍃
✨از پستى و بى ارزشى دنيا نزد خدا همين بس كه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه به سوى فرد ستمگر و بى عفتى از ستمگران و بى عفت هاى بنى اسرائيل بردند.(تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 324)✨
🌴آرى، امام حسين عليه السلام با اين بيان مى خواست اشاره به شهادت خود كند، كه همچون يحيى عليه السلام به خاطر نهى از منكر، سرش را جدا مى كنند و آن را نزد طاغوت هوسباز، يزيد پليد مى برند.
🌴امام صادق عليه السلام فرمود: مرقد حسين عليه السلام را زيارت كنيد و به او جفا نكنيد كه او سيد و آقاى شهداى جوان، و سيد جوانان بهشت است، و شبيه يحيى عليه السلام است كه آسمان و زمين براى مظلوميت حسين و يحيى عليهماالسلام گريستند.(بحار، ج 14،ص 168 و 358)
🌴نيز روايت شده: جبرئيل به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: خداوند هفتادهزار نفر از منافقان را در مورد قتل يحيى عليه السلام (توسط بخت النصر) كشت، و به زودى هفتادهزار نفر از متجاوزان را به خاطر قتل پسر دختر حسين عليه السلام بكشد.(بحار، ج 45،ص 314)
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_هشتم
👈مكافات عمل قاتل حضرت يحيى عليه السلام و سكوت كنندگان
🌴امام صادق عليه السلام فرمود:
🍃اءنّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ اِذا اَرادَ اَن يَنتَصِرَ لِاَولِيائِهِ اِنتَصَرَ لَهُم بِشرارِ خَلقِهِ... وَ لَقَد اِنتَصَرَ لِيَحيَى بنِ زَكَرِيّا بِبُختِ نَصرٍ🍃
✨همانا خداوند متعال هرگاه اراده يارى طلبى براى دوستانش كند، از بدترين خلايقش براى آنها يارى مى طلبد، چنان كه در مورد (انتقامگيرى از خون) يحيى عليه السلام از بخت النصر يارى طلبيد.(بحار، ج 14،ص 181)✨
🌴وقتى كه سر يحيى عليه السلام را از بدن جدا نمودند، قطره اى از خونش به زمين ريخت، و جوشيد، و هر چه خاك بر سر آن ريختند، خونِ در حال جوشش، از ميان خاك بيرون مى آمد، و تلِّى از خاك به وجود آمد ولى خون از جوشش نيفتاد و تلى سرخ ديده مى شد.
🌴طولى نكشيد كه يكى از ياغيان آن عصر به نام بخت النصر كه قبلا هيزم كن بود و اراذل و اوباش را كه با او دوست بودند، به دور خود جمع نمود و شورش كردند. آنها به هر جا مى رسيدند مى كشتند و غارت مى كردند تا به شهر بيت المقدس رسيدند و آن جا را تصرف نمودند و همه طاغوتيان و سران را با سخت ترين وضع كشتند، تا اين كه چشم بخت النصر به تلّ سرخى افتاد، پرسيد: اين تل چيست؟ گفتند: مدتى قبل شاه اين منطقه حضرت يحيى عليه السلام را كشت، و سرش را از بدنش جدا كرد. خون او به زمين چكيده و جوشيد و هر چه بر سر آن خون خاك ريختند از جوشش نيفتاد، سرانجام تلى از خاك سرخ به وجود آمد و همچنان آن خون مى جوشد.
🌴بخت النصر گفت: آن قدر از مردم اينجا را بر سر اين تل بكشم تا خون از جوشش بيفتد. (اين تصميم نيز مكافات عمل مردم بيت المقدس و اطراف آن بود كه در قتل مظلومانه يحيى عليه السلام سكوت كردند و به شاه هوسباز قاتل، اعتراض ننمودند.)
🌴به فرمان بخت النصر هفتاد هزار نفر از مردم را روى آن تل كشتند تا، خون يحيى عليه السلام از جوشش بيفتد، اما همچنان خون مى جوشيد. بخت النصر پرسيد: آيا ديگر شخصى در اين منطقه باقى مانده است؟ گفتند: يك نفر پيرزن در فلان جا زندگى مى كند. گفت: او را نيز بياوريد و روى اين تل بكشيد. مأموران به اين فرمان عمل كردند و آن گاه خون از جوشش افتاد.(اقتباس از بحار، ج 14،ص 356 و 358)
🌴روايت شده: علما و عابدان بنى اسرائيل نزد اَرميا (يكى از پيامبران) رفتند و گفتند: از خدا بخواه و بپرس كه گناه فقراء و زنها و ناتوانان چيست كه اين گونه كشته مى شوند؟! اَرميا هفت روز، روزه گرفت، و به او وحى نشد، هفت روز ديگر روزه گرفت باز وحى نشد، هفت روز سوم را روزه گرفت، سرانجام به او چنين وحى شد:
🍃قُل لَهُم رَأَيتُمُ المُنكَرَ فَلَم تَنكُرُوهُ🍃
✨به آنها بگو شما منكرات را ديديد و نهى از منكر نكرديد. (بحار، ج 14،ص 356)✨
ادامه دارد....
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim
✨#قصص_قرآنی
✨#حضرت_یحیی_عليه_السلام
✨#قسمت_نهم
👈كشته شدن بخت النصر به دست يك غلام ايرانى
🌴بخت النصر پس از فتح شام و منطقه بيت المقدس و فلسطين، به بابل (واقع در سرزمين عراق) رفت، در آن جا شهرى ساخت، و چاهى در آن جا حفر كرد و سپس حضرت دانيال پيامبر را دستگير كرده و در ميان آن چاه افكند، و ماده شيرى را در ميان آن چاه انداخت تا او را بدرّد.
🌴ماده شير، گل چاه را مى خورد، و از شير خود به دانيال مى نوشانيد. پس از مدتى خداوند به يكى از پيامبران وحى كرد، كنار فلان چاه برو و به دانيال عليه السلام آب و غذا برسان.
🌴او كنار چاه آمد و صدا زد: اى دانيال! دانيال گفت: بلى، صداى دورى مى شنوم.
🌴آن پيامبر گفت: اى دانيال! خدايت سلام رسانيد، و براى تو غذا و آب فرستاده است. آن گاه آن آب و غذا را به وسيله دلو، وارد چاه كرد.
🌴حضرت دانيال عليه السلام حمد و سپس مكرر گفت، و خدا را سپاسگزارى بى حد نمود.
🌴در همين عصر بخت النصر در عالم خواب ديد سرش آهن شده، پاهايش به صورت مس در آمده، و سينه اش طلا گشته است. وقتى كه بيدار شد منجمين را احضار كرد و گفت: من در عالم خواب چه خوابى ديده ام؟ منجمين گفتند: نمى دانيم، تو آن چه را در خواب ديدى براى ما بگو تا ما تعبير كنيم.
🌴بخت النصر ناراحت شد و به آنها گفت: من سالها است به شما رزق و روزى مى دهم، ولى شما نمى دانيد كه من چه خوابى ديده ام، پس چه فايده اى براى من داريد؟ آن گاه دستور داد همه آنها را اعدام كردند.
🌴در اين هنگام يكى از حاضران به بخت النصر گفت: اگر علم و معرفت در نزد كسى مى جويى، تنها در نزد آن كسى (دانيال) است كه در چاه زندانى مى باشد، و ماده شير نه تنها به او آزار نرسانده بلكه گل مى خورد و به او شير مى دهد.
🌴بخت النصر مأموران را نزد او فرستاد و او را حاضر كردند، به او گفت: من چه خوابى ديده ام؟
🌴دانيال: در خواب ديده اى سرت آهن شده و پاهايت مس شده اند و سينه ات طلا گشته است.
🌴بخت النصر: آرى، همين خواب را ديده ام، بگو بدانم تعبيرش چيست؟
🌴دانيال: تعبيرش اين است كه غلامى ايرانى بعد از سه روز تو را مى كشد.
🌴بخت النصر: من داراى هفت قلعه (شهر) هستم و در كنار هر دروازه آن چند نگهبان وجود دارد، به علاوه بر درگاه هر دروازهاى يك مرغابى وجود دارد هر شخص غريبى به آن جا آيد فرياد مى كشد و مأموران او را دستگير خواهند كرد.
🌴دانيال: همانگونه كه گفتم خواه و ناخواه، حادثه رخ مى دهد.
🌴بخت النصر براى احتياط به لشگر خود فرمان آماده باش داد، و گفت: هر شخص غريبى را ديديد هر كس باشد بكشيد. سپس به دانيال گفت: تو بايد در اين سه روز در همين جا بمانى، اگر اين سه روز گذشت و من آسيبى نديدم، تو را خواهم كشت.
🌴دانيال در همان جا زندانى شد، روز اول و دوم خطر گذشت، روز سوم فرا رسيد، در آن روز بخت النصر در قصر خود غمگين و دلتنگ شد، تصميم گرفت به حياط قصر برود و پس از گردش و هواخورى اندك، به قصر باز گردد تا روز خطر به پايان رسد.
🌴وقتى كه از قصر بيرون آمد، با جوانى كه از نژاد ايرانى بود و او را به عنوان پسر خود برگزيده بود و نمى دانست كه او از نژاد ايرانى است، ملاقات كرد و شمشيرش را به او داد و به او گفت: اى پسرخوانده! همينجا مراقب باش كسى وارد قصر نشود، هر كسى وارد شد - گرچه خودم باشم - او را بكش.
🌴غلام ايرانى شمشير را به دست گرفت (پس از اندكى بخت النصر وارد قصر شد) غلام با شمشير به او حمله كرد و او را كشت.
🌴در آن هنگام كه بخت النصر در خون خود مى غلطيد به غلام گفت: چرا مرا كشتى؟
🌴غلام گفت: خودت فرمان دادى و گفتى هر كس - گر چه خودم باشم - اگر وارد قصر شدم، او را بكش. من به فرمان تو عمل كردم.
🌴بخت النصر در آن جا هر چه فرياد زد كسى صداى او را نشنيد، و سرانجام به هلاكت رسيد و مردم از شرش نجات يافتند.(بحار، ج 14،ص 358 و 359)
💥پايان داستان زندگى حضرت يحيى عليه السلام
📚دانشنامه قرآن کریم
https://eitaa.com/Qoranekarim