- تامیلا -
[ باتاخیر، بهجاموندهازنمازعیدفطر ]
منآخرینسفریکهبهمشهدداشتم، [ یعنیهمینجا* ]
پرازاتفاقبودبرام، پرازداستان، پرازنشونه.
درحینهمینسفربودکهطیِیهسری
اتفاقات، وموضوعاتازمجازیرفتم.
وهیچوقتنشدکهداستانهایاینسفرِ
پرازماجرامروتعریفکنموعکسهارواینجابزارم.
حالااما؛ تصمیمگرفتمبیاموبراتونبگم.
ودلممیخواداینجانقلبشه، واینجابمونه*
اگرموافقباشیدپلنپلن، هرشببراتونروایتمیکنم*
تویِاینمدتوبعدازاتفاقاتیکهبرامافتاد
شبهاکهمیخوابم، بدنمدرحالتتدافعیه.
انگارقرارهحملهایبهشبشه، یاقرارهحملهایرودفعکنه.
مرزِبینخوابوبیداری، کابوسوکابوس.
نمیدونم، ولیمیدونمتویِاینتایمواقعا
بهاندازهیِ۲ساعت، درستنتونستمبخوابم.
آدمیزادِطفلکی، بااینهمهرنجهمچنانزندهای، میبینی؟
- تامیلا -
- باباکهحالشخوبهانگارتمومِدنیامالمنه.
امروزکهداشتمبا، باباحرفمیزدم
نگاهشافتادبهاونتارمویِ
سفیدِکنارشقیقهموزلزدبهچشمامو
گفت:
[ چقدربزرگشدیتو، کِیانقدرقویشدی
کهمنندیدم؟ انگارنهانگارهمین
دیروزیهدخترکوچولوبودی، داریپیرمیشیا. ]
ارهبابا، دخترکوچولویِطفلکیتدارهپیرمیشه
ولیتوپیرنشوبابا، توجوونبمون.
توبمون، چونتنهاآدمِامنهزندگیِ
دخترکوچولوتی♥.