تابستون و بارون؟ نمیدونم چرا فکر میکنم اشکِ سماواتنشینان بر این اندوهه که داره میباره:)
•| مَلْجَأ |•
قبل ما لاله به خونینجِگری شُهرت داشت
بعد از این ، لاله به دلداری ما میآید . . .
غمِ زمانه خورم
یا فراق یار کشم؟
به طاقتیکه ندارم کُدام بار کشم؟
نه دستِ صبر،
که در آستینِ عقل برم
نه پایِ عقل ،
که در دامنِ قرار کشم ...
با این مصراع میتونم ساعتها گریه کنم، بیوقفه، بیمهابا و بیطاقت : رفتم که خار از پا کشم، محمِل ز چشمم دور شد ...
گویی همین دیروز بود که با زهرا ها از گیتها گذشتیم و پشت در آخری که ما را به حسینیه میرساند ایستاده بودیم و هرازگاهی که در باز میشد، صف نیز به جلو هدایت میشد. انبوهِ جمعیت سرعتِ پیش رفتن را کم میکرد و ما قد میکشیدیم تا ببینیم چقدر دیگر از صف مانده تا نوبتمان برسد. در که باز شد نور حیاط به داخل تابید. قد کشیدم و حیاط را دیدم، همان حیاط سرسبز که آن سمتش کفشداری ست و کمی جلوتر هم در اصلی. همان در اصلی که ما را به زیلو های آبی حسینیه میرساند. قد کشیدیم و از بین جمعیت نگاهمان به جستجوی نور تا آن سوی حیاط رفت و رو به زهرا گفتم : نور میبینم ...
نگاهمان که به هم افتاد با هم زمزمه کردیم : خیمهتو دارم از دور میبینم ...
امروز اما مدام ادامهی همان نوحه را زمزمه میکردم، مغموم و با نگاهی اشکبار : آه میبینم ... سر درِ خیمت پرچم سیاه میبینم ...
کسی چه میداند شاید دوشنبهای هم آمد و اگر خدا خواست و زنده بودیم مصراعِ بعدی آن را زمزمه کردیم آنجا که حزین و با قلبی شکسته میخوانَد : دیگه راهی نمونده... هی خودم رو میکشونم…