eitaa logo
عجایب/
12.4هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
5.5هزار ویدیو
0 فایل
ִֶָ در اندک من تویی فراوان یا رب.!🤍🕊️ تبلیغات. @Baran_HQ ִֶָ شروعِ ما : 1402/12/11 ִֶָ ִֶָ دانا شو☝️
مشاهده در ایتا
دانلود
🌏این سرباز سر پست نگهبانیش بود ک یه عکاس بی هوا ازش عکس میگیره و همچین عکس بی نظیری ثبت و وایرال میشه ▹ ·————— ·𔘓· —————· ◃ °•°🌎 https://eitaa.com/joinchat/2571174621Cc4db5079fd
هدایت شده از داستان های جذاب
تب موقت....
برخیز که ‌صبح با🌸 عشق و امید آمده است🍃 خورشید به🌸 دیـدار زمین آمده است🌸 هــم رایحه‌ی سلام و 🍃 هــم دیدن گل🌸 وقتی که سپیده با 🍃 نگین آمده است🌸 سلام صبحتون سرشاراز مهر الهی🌸🍃
راننده اسنپ چه بلای سر دختره اورد🔞♨️🚱 امیر پسرخوشتپ راننده اسنپ بود و چند دفعه ای باهاش برا خریدو کارهای دیگم بیرون رفته بودم و بهش اعتماد کردم. تا اینکه یه روز دخترم نفس که 16سالشه خواست از خونمون خیابون طبرسی(مشهد)بره موجهای آبی زنگ زدم به امیر اگه زحمتی نیست نفس رو برسونید موج های آبی،بعد نیم ساعت نفس با امیر آقا رفت سمت موج های آبی،ساعت نه شب بود زنگ زدم به نفس گوشیش در دسترس نبود خیلی نگرانش شده بودم ساعت دوازده شب نفس پیام داد که مامان یه چیزی بهت میگم نگران نشی و به باباهم چیزی نگی، گفتم دختر خبر مرگت معلوم هست کجایی؟🔞 گفت مامان من......🔞 https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db بچه نیاد افراد بالای ۲۵+بیان ⛔️🔞
هدایت شده از حکایت های بهلول
شوهرم شب عروسی بهم گفت به خاطر مادرش باهام ازدواج کرده و تنهام گذاشت و رفت من هم به خاطر اینکه قاضی پرونده مالی پدرم بود ناچارا باهاش ازدواج کرده بودم از این کارش خوشحال شدم از آن تیپ مردهایی بود که بدم می امد همیشه ریش داشت و شلوار پارچه ای می پوشید اما توی خونه لباس های اسپورت تنش میکرد اینقدر عوض میشد که من با دیدنش دلم براش ضعف می رفت ادامه اش رو اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
شدم زن پنهانی حاج غفار صاحب کارگاهی که من کارگرش بودم هرشب توی کوچه پشتی کارگاه پنهان میشدم تا سوارم کنه و باهاش برم خونه عجیب بود که حاج رسول حتی دستش هم بهم نمی خورد اما اصرار داشت هر شب باهاش به خونه برم ... این داستان مهیج و اینجا بخون 👇 https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23 ینک به زودی باطل میشه ❌
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99 حتما بخونید خیلی جالبه👌
دکتر دارو سازی بودم که توی یک روستا زندگی می‌کردم داروخانه ام هم توی یکی از شهرهای کوچک شمالی بود یک روز توی هوای بارونی دختری رو توی جاده ی روستای دیدم خیس آب بود ماشین رو نگه داشتم و بهش گفتم ـ سوار شو شتابزده خودش رو کنار کشید و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : نه ممنون خودم میرم عجب چشم های وحشی جذابی داشت جوری جذبش شده بودم که تعقیبش کردم خونه اش نزدیک خونه ام بود همون شب فکری به سرم زد و کاری کردم که ... این داستان جذاب و غیر قابل پیش بینی رو می تونین اینجا بخونین 👇 https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23
هدایت شده از حکایت های بهلول
وقتی عروسم رو به خونه آوردم زنِ برادرم رنگش پرید و از حال رفت لینک این سرگذشت اینجاست زود عضو شو چند ساعت دیگه باطل میشه https://eitaa.com/joinchat/183174308Cde94edfd23
برخیز که ‌صبح با🌸 عشق و امید آمده است🍃 خورشید به🌸 دیـدار زمین آمده است🌸 هــم رایحه‌ی سلام و 🍃 هــم دیدن گل🌸 وقتی که سپیده با 🍃 نگین آمده است🌸 سلام صبحتون سرشاراز مهر الهی🌸🍃
هدایت شده از تبادل موقت
من جراح قلب بودم و اون یه دختر محجبه، عقدش کردم و بهش قول دادم تا عاشقم نشده بهش دست نزنم. اما همه جوره هواش رو داشتم و مراقبش بودم. در مقابل من خیلی ریزه میزه بود و گاهی هوس می‌کردم توی بغلم محوش کنم، ولی مدادم خودداری می‌کردم. نمی‌دونست توی دلم چه خبره و با خیال راحت به خودش می‌رسید و آرایش می‌کرد، لباسای قشنگ می‌پوشید و انتظار داشت من همچنان خوددار باقی بمونم. گرچه لباس‌هاش پوشیده بود، ولی دل من بی‌قرارش بود. برای اینکه پارت روی قولم نزارم شبا رو تا دیر وقت خونه‌ی دوستم می‌موندم تا اینکه اونشب حوصله‌ی مهمونی نداشتم و زودتر به خونه رفتم. تا در اتاق رو باز کردم از دیدنش خشکم زد! یعنی این دختر همیشه وقتی من نبودم اینجوری توی خونه می‌گشت؟ پشت بهم نشسته بود و موهای بلند طلاییش به دورش ریخته بودن! متوجه‌ی اومدن من نشده بود. دیگه نمی‌تونستم طاقت بیارم. جلوتر رفتم و متوجه شدم هدفون روی گوشش هست و با چشم بسته متن درساش رو مرور می‌کنه! بس بود هر چی خودداری کرده بودم. پشتش ایستادم، خم شدم و هدفون رو از گوشش برداشتم و کنار گوشش پج زدم: مگه توی دین شما نیومده که زن باید مردش رو آروم کنه؟ با بهت نگاهم کرد! دستام رو به دورش حلقه کردم و زمزمه کردم: آرومم کن.... ⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️ https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
هدایت شده از تبادل موقت
به عقد یه دکتر جذاب و معروف دراومدم! اما چون محجبه و از سطح پایین بودم، خانواده‌اش دوستم نداشتن و مدام اذیتم می‌کردن. برام عجیب بود که چرا شوهرم چیزی بهشون نمی‌گفت و اجازه می‌داد تحقیرم کنن. تا اینکه یه روز مادرشوهرم به شوهرم گفت بین من و مادرش باید یکی رو انتخاب کنه. مطمئن بودم من رو انتخاب می‌کنه، ولی در کمال ناباوری دیدم که گفت یه تار موی مادرش رو به صدتا مثل من نمی‌ده و خیلی راحت طلاقم داد. حالا من امروز به عنوان دانشجوی پزشکی به همون بیمارستانی پا گذاشتم که شوهرم باهاش قرارداد داشت و بعد مدتها در حالی ديدمش که داشتم بیمارش رو معاینه می‌کردم و اون هم ا‌ومده بود تا بهش سر بزنه! تا چشمش به من افتاد...... 🔥⛔️🔥⛔️🔥⛔️ https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2 رمان جذابِ استادِبهار👆😍