#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستسیششم
حموم که تموم شد عزیز سکه های تشت رو به دست سکینه داد و ازش خواست صدقه بده،خندم گرفته بود گوشت و داده بود دست گربه،همینجور که خیره به سکینه ایستاده بودم عزیز نزدیک شده و چله بر رو به سمتم گرفت:-اینو ببر همینجوری پاک و طاهر بنداز توی رودخونه و برگرد عمارت،ما هم الان راه می افتیم!
با تعجب یه تای ابرومو بالا انداختم:-حتما من باید ببرمش عزیز؟
اخماشو در هم کرد و گفت:-نکنه توقع داری من پیرزن یا سکینه بریم؟تو جوونی برو بسم الله بگو بندازشو بیا،فقط حواستو جمع کن ناپاکشثن نکنی اسم خدا یهشون خوندن اگه ناپاک بشه نحسی میاره!
با اکراه دستمال رو ازش گرفتم و با اینکه حس خوبی نداشتم پا تند کردم به سمت رودخونه،تموم حواسمو جمع کردم تا اشتباهی که دفعه قبل کردم رو دوباره تکرار نکنم،هر چند که همون اشتباه کافی بود تا تموم زحمات عایشه بانو از بین بره!
رسیدم لب رودخونه، نزدیک شدم و دستمال رو باز کردم،بسم الله ی گفتمو نخ هارو بدون اینکه حتی با دستم برخورد کنن درون آب انداختم،نگاهم به آب خروشان رودخونه افتاد،وسوسه شدم تا خودمو بهش بسپارم اینبار نه اورهانی بود که نجاتم بده نه سهیلایی که کار رو برام راحت تر کنه،از زندگی کنار آتاش اونقدر وحشت داشتم که حتی مردنم برام درد کمتری داشت،اما نمیتونستم انقدر خودخواه نبودم که این خوشبختی که مادرم تازه به دست آورده بود رو به همین راحتی ازش بگیرم،قدمی به عقب برداشتمو قبل از اینکه هر کار احمقانه ای کنم دویدم به سمت عمارت!
دیگه نزدیکیای عمارت بودم که قدمهامو آروم تر کردم و در حالیکه نفس نفس میزدم به در عمارت کوبیدم و منتظر موندم تا مثل همیشه چهره اخموی مراد مقابل ظاهر بشه و با ترش رویی بهم خوش آمد بگه،طولی نکشید در روی لولا چرخید اما به جای مراد آتاش مقابلم ظاهر شد،بادستم چشمامو فشاری دادم حتما خیالاتی شده بودم دستامو از جلوی چشمام برداشتم چهره خندونش جلوی چشمام نقش بست،سیگار توی دستشو به در عمارت فشاری داد و دودشو از دهانش بیرون داد!
بدنم یخ بست و اخمام کشیده شد توی هم به چی میخندید؟اصلا اینجا چیکار میکرد؟دهن باز کردم حرفی بزنم که خندون گفت:-چه خبر شده،نکنه بیرون کولاک میاد و ما خبر نداریم؟🔷🔷🔷🔷🔷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻