#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستسیهفتم
با سوالی که پرسید تموم حرفایی که توی ذهنم چیده بودم تا با عصبانیت بهش بزنم از یادم رفت،با اخم لب زدم:-منظورت چیه؟
اشاره ای به سرم کرد،عزیز موقع بیرون اومدن از حموم چندتا دستمال و روسری دور سرم پیچیده بود تا یه وقت سرما نخورم،همچین هم به فکرم نبود بیشتر از این میترسید که مریض بشم و احمد رو هم مریض کنم، با اخم بهش زل زدم انگار از مسخره کردنم لذت میبرد:-اینجا چی میخوای؟
افسار اسبشو گرفت و از عمارت بیرون آورد و درو محکم بست،با عصبانیت فشاری به در دادم:-چیکار میکنی میخوام برم داخل!
بازومو گرفت و به طرف اسب کشید:-راه بیفت میدونی که من اورهان نیستم حوصله ناز کشیدن هم ندارم!
با ترس لب زدم:-من جایی نمیام!
چهره ای جدی به خودش گرفت و گفت:-مثل اینکه زیادی بهت خوش گذشته،متوجه گذر زمان نشدی!
نگران گفتم:-نخیر مثل اینکه تو حساب کتاب از دستت در رفته،هنوز چند روزی به تموم شدن عده مونده!
-قرارمون تا چله برادرت بود یادت که نرفته، راه بیفت میدونی که عصبی بشم اتفاقای خوبی نمی افته!
-اما من هنوز از آقام اجازه نگرفتم!
-خودم اجازتو گرفتم،اینم بقچت کلفتتون پیچیده،یالا سوار شو!
اشک توی چشمم حلقه زد و مظلوم نگاهی بهش انداختم:-حداقل اجازه بده ازشون خداحافظی کنم!
ساکت زل زد به چشمام نگاهش رنگ غم داشت اما طولی نکشید که رنگ نگاهش عوض شد و عصبی چشم روی هم گذاشت:-آقات اینا رفتن پیش طبیب، تو این خراب شده نیستن!
با لکنت لب زدم:-طبیب؟چرا؟
-نمیدونم درست متوجه نشدم انگار آناتوعقرب نیش زده!
چشمام اندازه دوتا نعلبکی شده بود و نفسم توی سینه حبس،عقرب؟حتما داشت دروغ میگفت،میخواست زجرم بده،دویدم سمت در و با مشت وحشیانه بهش کوبیدم،هیچ حسی توی بدنم نداشتم حتی انگشتای آتاش که وحشیانه به بازوم چنگ انداخته بود و به سمت اسب میکشیدم حس نمیکردم،تو یه حرکت سریع از زمین جدام کرد و روی اسب نشوند و خودشم پشت سرم قرار گرفت،بلند داد کشیدم:-ولم کن،مگه نمیگی حال آنام خوب نیست میخوای کجا ببریم؟ازت متنفرم!🌷🌷🌷🌷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻