#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستپنجاههشتم
دستی روی صورتم گذاشت و گفت:-کسی نمرده،به گوش مردم رسیده عروس خان گم شده اومدن تا باعث و بانیشو به سزای کارشون برسونن،از اتاق بیرون نیا خب؟
اشکامو پس زدمو سری به نشونه مثبت تکون دادم،آتاش دستشو از صورتم پس کشید و همین که خواست بره صدایی توی حیاط عمارت پیچید:-خان باید برای خاکسپاری بریم ده پایین!
تنم یخ بست جریان خون توی تنم متوقف شد شک زده برای لحظه ای همونجا ایستادم و با لبهای خشکیدم لب زدم:-راجع به کودوم جنازه حرف میزنن؟
آتاش دستشو از روی در برداشت و نزدیکم شد تکونی به اندام نحیفم داد:-آروم باش تا بهت بگم!
با چشمای پر از اشک بهش چشم دوختم:-میدونم آنام مرده!عذاب وجدان داری نذاشتی برای بار آخر ببینمش؟نه؟برای همین اومدی به خیال خودت آرومم کنی؟
داد کشیدم:-برو کنار همش تقصیر توئه!
هر دو دستمو محکم گرفتو در آغوشم کشید،فرصت تقلا نداشتم فقط داد میزدم ولم کن دست از سرم بردار!
-آنات نمرده آروم باشه،جنازه اردشیره!
دست از تقلا برداشتم،میدونم خبر بدی بود اما ته دلم خدارو شکر کردم که آنام زندس،اشکام بند نمیومد،آتاش سرمو به سینش تکیه داد،بی صدا اشک میریختم:-میخوام ببینمش،از کجا معلوم دروغ نگی!.
آتاش دستی به سرم کشید و با اخم گفت:-وقتی اهالی ده رفتن میبرمت ببینیش!
بینیمو بالا کشیدمو با بغض لب زدم:-حداقل بگو چرا مرده؟
-جریانش مفصله،ولی بدون که حقش بود،دیگه آروم باش دوباره غش کنی کسی نیست به دادت برسه!
نفس عمیقی کشیدمو با ناراحتی رو ازش گرفتم و سرمو چرخوندم سمت پنجره و با دیدن اورهان که خیره بهم با مشتای گره کرده ایستاده بود،شوک زده از آغوش آتاش بیرون اومدم،حتما صدای جیغمو شنیده بود و نگران شده بود یا فکر کرده بود که حتما آتاش سعی کرده دوباره بلایی سرم بیاره،با اینکه دلشو شکونده بودم بازم هنوز نگرانم بود.
🔷💐🔷💐🔷💐
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻