#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتدویستپنجاههفتم
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم راهمو گرفتمو عصبی وارد اتاق شدم،خون خونمو میخورد نمیتونستم یه جا بند بشم پرده رو کناری کشیدمو خوب دقیق شدم...
با دیدن اورهان جلوی اتاق آوان کمی از التهاب درونم کم شد،سهیلا چقدر آدم پست و ضعیفی بود که حتی به آوان هم رحم نمیکرد،واقعا که لایق اورهان نبود!
نزدیک به یک ساعتی گذشت،اورهان از اتاق آوان بیرون اومده بود و اون طرف عمارت کنار چاه سیگار میکشید،نمیدونم هدفش از این کارا چی بود،منم ناراحت بودم دلم شکسته بود اما به خاطر خوشحالی عزیزانمم که شده خودمو قوی نشون میدادم اما اون...
با صدای داد و بیداد که از نزدیکای در عمارت بلند شد اورهان سیگارشو روی لبه چاه فشاری داد و بلند شد،نگاهمو سمت در چرخوندم جمعیت عظیمی مشعل به دست داخل شدن و هول برم داشت همیشه وقتی اتفاقی می افتاد اهالی ده مشعل به دست میومدن مثل زمانی که اردشیر رو با دختر خان گرفته بودن،برای لحظه ای از ذهنم گذشت:-نکنه ساره رو با مردی گرفته باشن،عصبی پرده رو همونجوری رها کردمو به سمت در اتاق دویدم همین که خواستم بازش کنم آتاش هول زده داخل شد،با ترس لب زدم:-چه خبر شده؟
در حالیکه سعی داشت دستعپاچگی اش رو پشت نفس های عمیقی که میکشید پنهون کنه لب زد:-اتفاقی نیفتاده،ساره رو پیدا کردیم!
دستی به جلوی دهانم گذاشتم:-نگو که مرده؟
-نه زندس!
قطرات اشک پشت هم از چشمم سر میخورد،خدا رو شکری گفتمو لب زدم:-پس کی مرده؟🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻