#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتسیصدهفتادیکم
با دنبال کردن صدای مراد به وسطای باغ رسیدیم و آقامو آدماش دور چیزی حلقه زدن از فکر اینکه حالا آقام چه بلایی به سرش میاره وحشت کرده بودم!
جلوی دیدمو گرفته بودن و درست چیزی نمیدیدم،فقط صدای مراد رو میشنیدم که اینبار با دیدن آقام با عجز و ناله بیشتری فریاد زد:-خان خوب شد رسیدین،به دادم برسین!
چی داشت میگفت؟اصلا متوجه رفتاراش نمیشدم،اگه آقام میفهمید که چه قصدی داشته مطمئنن همینجا چالش میکرد اون وقت میگفت خوب شد اومدین؟!
با کنار رفتن آقام چشمم افتاد به اورهان که پشت سر مراد ایستاده بود و دستاش رو از پشت توی هم قفل کرده بود و هر چه مراد تقلا میکرد حاضر به رها کردنش نبود!
از ترس چشم برهم گذاشتم و لب به دندون گزیدم،بودن اورهان اینجا اونم توی همچین لباسی اصلا صلاح نبود!
صدای عصبی آقام توی باغ طنین انداز شد:-اینجا چه خبره؟معلومه تو اینجا چیکار میکنی پسر؟مگه نگفتم دلم نمیخواد دیگه ریخت هیچ کودومتون رو ببینم؟
به جای اورهان مراد جواب داد:-خان وقتی داشت پای درختا نفت میریخت گیرش انداختم،تنهایی نتونستم از پسش بر بیام،خوب شد زود رسیدین وگرنه معلوم نبود چه بلایی به سرم بیاره و همه جا رو به آتش بکشه!
حسین عصبی نزدیک اورهان شد و دست گذاشت روی بازوش:-فکر کردی شهر هرته و میتونی هر غلطی خواستی بکنی؟مرتیکه بی چشم و رو باید همون موقع میکشتیمت!
اورهان با دستش ضربه ای محکم به سینه حسین کوبید و گفت:-به تو یکی جواب پس نمیدم!
حسین که حالا حسابی غرورش جریحه دار شده بود از روی زمین بلند شد و رو به آقام گفت:-خان این مردک با اشرف دست به یکی کرده حتما برای گرفتن انتقام اومده؟
اورهان ابروهای پرپشتشو در هم کرد و مراد رو هل داد روی زمین:-خان فکر کنم تا الان منو شناخته باشی و بدونی چجور آدمی هستم،هنوز اینقدر ذلیل شدم تا با کسی دست به یکی کنم و بخوام انتقام بگیرم؟شاید شما منو دشمن خودتون بدونین اما من از صدتا آدمی که اینجا برای خودتون ردیف کردین بیشتر برای شما احترام قائلم،هر چی نباشه یه زمانی شما پدرزنم بودین و احترامتون برام واجبه،اشاره ای به مراد کرد و ادامه داد:-دشمنتون پیش چشمتون افتاده اگه خوب دقت کنین میفهمین کی مقصره، اگه من نبودم الان داشتین وسط آتیشی که این مار تو آستین به پا کرده بود میسوختین!
مراد دستی به دهانش کشید و خون جاری شده روی لباشو پس زد:-خان به علی دروغ میگه،اصلا چرا من باید همچین کاری کنم؟اینجا خونه منم هست،شما روزی مو میدین!
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻