#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتصدشصتهفتم
دو هفته پیش بلاخره زنعمو توی شکوه و جلال تمام مراسم عقد سحرناز رو برگزار کرد،بماند که مهمونا یکی در میمون از سر بی مو سحرناز صحبت میکردن و آخر مهمونی به خاطر پسر بچه ای که اونو تاس خطاب کرده بود چه آبروریزی وسط مجلس راه ننداخته بود،آنام و آقام هم صبح عقد سحرناز برگشتن عمارت،توی اون مهمونی تمام حواسم به اورهان بود سعی میکردم باهاش صحبت کنمو بهش بفهمونم که ساره بی گناهه و همه ی اینا نقشه مادرش بوده اما با زبون بی زبونی بهم فهموند که فکر میکنه من همدست ساره ام و این راه رو من بهش نشون دادم،هر چی نباشه از نظر اون من فقط برای اینکه عروس عمارت شم خودمو به آتاش تحمیل کرده بودم،خواستم بی تفاوت باشم اما چهره غمگین و افسرده ساواش و صدای گریه های ساره که هنوز توی گوشم زنگ میزد مانعم میشد،دهن باز کردم چیزی بگم که این بار سهیلا مانعم شد،انگار که از همه چیز بو برده بود مدام بین منو اورهان قرار میگرفت،شایدم آتاش بهش گفته بود چون چند باری توی همون مهمونی دیده بودم که توی گوشش پچ پچ میکرد و معلوم نبود چی توی گوشش خونده بود که دیگه حتی اجازه نزدیک شدن به اورهان رو هم بهم نمیداد،نمیدونستم هدف آتاش از این کارا چی بود مدام جلوی اورهان خودشو به من نزدیک میکرد و با وجود اینکه مطمئن بودم چقدر از من متنفره وانمود میکرد بهم اهمیت میده!
چند روز بعد عقد سحرناز هم خبر رسید که خان صیغه ساره و ساواش رو جاری کرده و الان دیگه ساره هم جز عروسای عمارت محسوب میشد هر چند ساواش حتی نیم نگاهی هم بهش نمی انداخت اما انگار ساره از ته دل راضی بود،بایدم راضی می بود چون قرار بود به جای شعبون که پیرمرد از کار افتاده ای بود با خوشتیپ ترین جوون ده عروسی کنه،هنوزم نفهمیده بودم که چرا حوریه ساواش رو برای قربانی شدن انتخاب کرده بود!
با صدای کل کشیدن زن ها از فکر بیرون اومدم،سینی حنا دست به دست چرخید و دوباره روبه روی ما قرار گرفت،از زیر تور قرمز رنگ روی سرم میون جمعیت چشمم به چهره آشنای زن کولی افتاد که با لبی خندون به سمتم میومد...🦋🦋
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻