eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 🦚 سکوت ساره نشون میداد حق بامنه،پس همه اینا نقشه حوریه بود از مریضی ساواش سواستفاده کرده بود تا ساره رو از سر راه فرحناز برداره،بیچاره ساواش،برام عجیب بود چرا حوریه اونو رو انتخاب کرده بود اینجوری که آبروی خان و عمارتم تو خطر میفتاد! ‎-اینجا چیکار میکنی تموم عمارتو دنبالت گشتم! ‎با صدای فرحناز سر بلند کردمو با تته پته لب زدم:-از مستراح اومدم مگه چی شده؟ ‎-داریم برمیگردیم ده پایین اردشیر اعصاب نداره زود حاضر شو چند دقیقه دیگه راه میفتیم اگه نیومدی اونوقت جواب اتابک خان رو خودت باید بدی! ‎با تعجب نگاهی بهش انداختم، حتما به گوش اردشیر هم رسونده بودن ساره چیکار کرده تا برای همیشه از چشمش بیفته،چقدر آدمای بدجنسی بودن زنعمو حتی انگشت کوچیکشونم نمیشد:-باشه الان میام! ‎به سرعت وارد اتاق بی بی شدمو چارقدمو زدم و از همه خداحافظی کردمو رفتم سمت در و چشمم افتاد به اورهان که داشت برای اردشیر خط و نشون میکشید:-حواستو حسابی جمع کن و کلاهتو سفت بگیر تا باد نبره،دفعه بعد نه گناهتو میپوشونم نه جلوی آتاش رو میگیرم که نکشتت،و نگاهی به من انداخت و به طعنه گفت:دیدی که دختره هم ارزششو نداشت،تا چشمش به یکی بهتر افتاد هوس عروس عمارت شدن به سرش زد،این دفعه رو فقط به خاطر خواهرم از گناهت میگذرم،حالا میتونی بری! ‎اردشیر از عصبانیت رنگ صورتش به کبودی میزد بدون توجه به فرحناز نشست روی اسب و حرکت کرد،اورهان بعد از اینکه فرحناز رو سوار اسب کرد به سمت من اومد و بدون گفتن کوچکترین حرفی با گرفتن دستم کمک کرد تا منم پشت سرش بشینم،تموم طول مسیر به جای دستاش توی دستام فکر میکردمو بابت اینکه گناه میکنم به خودم تشر میزدم! ‎وقتی رسیدیم از شانس بدم عمو اتابک عمارت بود بعد از دیدنم اخمی کرد و قدماش رو سمتم برداشت و دستش رو بالا برد،از ترس دستمو گذاشتم روی صورتمو منتظر سیلیش بودم که صدای عزیز بلند شد:-اتابک خوب نیست جلوی غریبه دست روی دخترمون بلند کنی،بهتره به اون پسر بی ادبت یاد بدی وقتی وارد جایی میشه سرشو نندازه پایین و بره تو اتاقش این خونه بزرگتر داره! ‎فرحناز از تیکه ای که عزیز بهش انداخته بود ابروهاش در هم شد و در دفاع از اردشیر گفت:-خسته راهه عزیز،عمو که عصبی دستش رو مشت کرده بود رو به عزیز گفت:-عزیز خودت که بهتر میدونی چند روزه رفته ده بالا که چی؟هنوز هیچی نشده نه عروسی گرفتن نه چیزی اگه...استغفرالله.. عزیز عصبی عصاش رو زمین زد و با صدای بلندی گفت: -بسه اتابک،آیسن همین الان بیا اتاقم کارت دارم! نگران حال آنام بودم چرا پیداش نبود؟چشم چرخوندم دور عمارت دنبالش که با داد عزیز از جا پریدم:-مگه با تو نیستم آیسن؟ نا امید به طرف اتاق عزیز قدم برداشتم، داخل که شدم در رو بست و اجازه نداد بیشتر فضولی کنم:-برای چی سر خود یه هفته بی خبر رفتی اون جا ما رو گذاشتی تو رو دربایسی؟اگه آقات اینجا بود میکشتت،نمیدونی چقدر عصبانیه! -عزیز تقصیر من چیه خان بالا گفت باید بمونیم منم موندم بهمم گفتن که شما خبر دارید!🦋🦋 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻