#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتصدنودهشتم
عصبانی سرمو از دستای زمختش بیرون کشیدم،دیگه آتویی دستش نداشتم که بخوام ازش بترسم با بلندترین صدایی که میتونستم فریاد زدم:-دست از سرم بردار،هیچ کودوم تقصیر من نیس،همش تقصیر اون پسر دیلاقته،اون با دختر خان خوابیده بود،تو منو مجبور کردی به خاطر جون پسرت ازدواج کنم،شما منو بدبخت کردین،دیگه چی از جونم میخواین؟بهتره دست از سرم برداری اشرف خاتون چون یه چیزایی میدونم که اگه دهن باز کنم نمیتونی سر بالا بیاری نه تو و نه اون پسرت!
با اخم به چهره متعجب زنعمو که اصلا انتظار این حرکت رو ازم نداشت زل زده بودمو نفس های عصبی میکشیدم که با سوزشی پشت سرم از درد چشمامو بستم،اردشیر موهامو توی دستش گرفته بود و از پشت میکشید:-چه غلطی کردی؟اگه جرات داری یه کلمه دیگه حرف بزن تا دهنتو پاره کنم!
فاطیما با ترس نزدیک شد و گفت:-ولش کن چیکارش داری؟
-تو عقب وایسا تا تو و اون شوهرتم از عمارتم بیرون نکردم، خان اینجا از این به بعد منم،این دخترم باید زبونش رو بسوزونم تا یاد بگیره در مورد خانش درست حرف بزنه،توی همون حالت کشوندم از پله ها پایین،فشار دستش روی موهام به حدی زیاد بود سرم داشت آتیش میگرفت،دستمو گرفته بودم روی ریشه موهام تا دردش کمتر بشه دیگه نزدیک بود به گریه بیفتم که هلم داد وسط حیاط و کشیده شدم روی زمین نیم خیز شدمو و با اخم زل زدم به اردشیر که روسریمو توی دستاش گرفته بود و هنوزم داشت از خان بودنش نطق میکرد،دلم نمیخواست اشکامو ببینن دلم نمیخواست غرورم خورد بشه،با صدای جیغ کوتاهی که اشرف کشید چشم از اردشیر گرفتمو به کلیدی که توی دستاش بود زل زدمو با ترس دست گذاشتم روی جیب خالیم:-دختره بی همه چیز همینت کم مونده بود دزدی هم بکنی؟کلیدای منو برداشتی؟خیال کردی عزادارم تو حال خودم نیستم میتونی ازم دزدی کنی؟
خیال کردی عزادارم تو حال خودم نیستم میتونی ازم دزدی کنی؟حیف باید برم مسجد وگرنه بی آبروت میکردم و رو به اردشیر که عصبی ایستاده بود و بهم نگاه میکرد انداخت و گفت:-پسرم تو عصبانی نشو این سگ ارزششو نداره دستتو به خونش کثیف کنی برو حاضر شو باید بریم مسجد باید همه بفهمن خان آینده این ده کیه!
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻