eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 🦚 سری تکون دادمو نون های تازه ای که پخته بود و توی پارچه تمیزی پیچیده بود رو از دستش گرفتمو با دستای لرزونم راه افتادم سمت مهمونخونه و همین که وارد شدم همه نگاه ها برگشت به سمت من، همه مشغول پچ پچ کردن شدن،گلناز و فاطیما و فرحناز مشغول چیدن سفره ها بودن،نونارو تحویل گلناز دادمو دوباره برگشتم کنار ناهید نگاه ها و حرفاشون آزارم میداد،باید صبر میکردم عمارت خلوت بشه و برم گوشه ای و نامه اورهان رو بسوزونم:-دختر بیکار نشین بیا این خرما ها رو بچین تو سینی باید بدیمشون به مراد ببره مسجد تا یکی دو ساعت دیگه همه این جماعتی که میبینی میرن اونجا تا برای خان قرآن بخونن! بدون اینکه اعتراضی کنم آهی کشیدمو مشغول چیدن خرما توی ظرف شدم،هر چی بود از بیکاری که بهتر بود! بعد از ناهار دونه به دونه آدما از جاشون بلند میشدن و میرفتن خونه هاشون انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده باشه،منم با همون خرما ها کمی خودمو سیر کردم عمه با حالی خراب داخل اومد و رو به ناهید گفت:-منو عزیز همراه ارسلان میریم مسجد وسایل رو حاضر کن بده گلناز و مراد پشت سرمون بیارن! ناهید چشمی گفت و تند تند ظرفارو چید روی سر هم و داخل دو صندوق گذاشت و بعد از چند دقیقه مراد و گلناز وارد شدن و صندوق هارو برداشتن و راه افتادن،دیگه تقریبا عمارت خلوت شده بود و میتونستم برم توی اتاقمون و نامه رو نابود کنم،پا تند کردم سمت پله و خواستم داخل اتاقمون بشم که با صدای زنعمو که با عصبانیت صدام میکرد قلبم پر تپش زد ،به روی خودم نیاوردمو رفتم توی اتاق و همین که خواستم درو ببندم که دستشو روی در گذاشت و فریاد زد:-مگه کری؟ وحشت زده به چشمای عصبانیش چشم دوختم دستمو کشید و توی یه حرکت انداختم وسط ایوون:-همین الان جول پلاستو جمع میکنی گم میشی میری عمارت شوهرتو قدم نحستو از زندگیمون کم میکنی! با صدای داد زنعمو همه ریختن توی حیاط ولی هیچ کودوم برای کمک جلو نیومد شاید همشون با زنعمو هم نظر بودن! از سر جا بلند شدمو لباسامو تکوندمو بی توجه بهش دوباره سعی کردم وارد اتاقمون بشم که گردنمو گرفت توی دستاشو سرمو چرخوند و گفت:-ببین همه این آدما رو تو سیاه پوششون کردی،تو باعث شدی عزادار بشن،اشاره ای به سحرناز کرد و ادامه داد:-این دخترو میبینی؟تو یتیمش کردی،باعث شدی تو ده بی آبرو بشه،همه فکر میکنن عیب و ایرادی داشته که شوهرش میخواد طلاقش بده،دیگه هیچ آدم درست و حسابی نمیاد سراغش،همه میخوان گورتو از زندگیشون کم کنی! 🌻🌻🌻🌻🌻 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻