#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتچهارصدسیهفتم
اورهان نگاهی به من انداخت و رو به اتاش سری به نشونه مثبت تکون داد!
-خیلی خب من برم اون دختره آب زیرکاه رو بپام ببینم دسته گل به آب نده،تو هم لطف کن اون اخماتو از هم باز کن هر کی ببیندت میفهمه یه خبری شده،نباید بذاری به چیزی شک کنه مثل همیشه رفتار کن خان داداش،درست برعکس من مهربون و آقا!
ضربه ای روی شونه اورهان زد و به سمت در قدم برداشت نگاهی به چهره مضطرب اورهان انداختم که دوباره صدای آتاش توی گوشم پیچید:-راستی عجیب نیست که اون حیوون اینقدر از جزئیات زندگی ما خبر داره،مثلا اینکه ساواش و زنش هم هم فردا شب توی عمارت نیستن؟!
نکنه جاسوسی چیزی بینمون داره؟
اورهان ابروهای پرپشتش رو در هم کرد و با غیض لب زد:-احتمال میدم کاره این دختره یاسمینه،چندین بار موقع فضولی کردن دیدمش!
-خیلی خب اما بیشتر احتیاط کن ممکنه کس دیگه ای هم گماشته باشه،این عمارت پره نوکر و کلفته که حاضرن برای یه اشرفی کل خانوادشون رو بفروشن!
آتاش این رو گفت و از اتاق زد بیرون،میدونستم خوب کارشو بلده قبلا سر قضیه علی دله بهم ثابت کرده بود،آتاش همیشه به همه مشکوک بود و انتظار خوردن ضریه از هرکسی رو داشت درست برعکس اورهان که چشم بسته به کسی که دوستش داشت اعتماد میکرد!
با بسته شدن در اورهان سرمو روی سینه اش گذاشت،قبل از اینکه چیزی بگه با ترس پرسیدم:-ساواش چرا نیست؟نکنه بخواد بلایی سر اونم بیاره؟
-نه آقای ساره دعوتشون کرده ده اونور چشمه انگار عقدکنون خواهر سارس، میخواد تا محرم نیومده جشن عروسی دخترش رو بگیره،حتما وقتی دیروز ساواش داشت اینارو بهم میگفت این دختره هم شنیده،بذار این قضیه تموم بشه بعد میبینی چه بلایی به سرش میارم!
از آغوشش بیرون اومدمو متعجب بهش زل زد:-آقای ساره همون پیرمردی نیست که اونشب..
قبل از اینکه جملمو تموم کنم سری تکون داد و دستشو روی چشماش فشار داد:-آره خودشه،البته من درست خاطرم نیست اون شب چه اتفاقی افتاد ولی ساواش به خاطر همین، قضیه رو به من گفت،میخواست کسب اجازه کنه،ببینه اگه من هنوز دلخورم تو مراسمش شرکت نکنه!
-اما یادمه ساره گفته بود یتیمه،میگفت از بچگی توی همین عمارت بزرگ شده!
-راست گفته چند وقتی میشه که سر و کله آقاش پیدا شده،قضیه اش مفصله بعدا برات تعریفش میکنم،دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و در گوشم گفت:-منو میبخشی؟
با دلخوری لب زدم:-بابت چی؟
- نباید اون حرفارو بهت میزدم،اما بهم حق بده بعد از اون گذشته ای که با آتاش داشتی روش حساس باشم!
لبخند از ته دلی زدمو خودمو بیشتر توی آغوشش فشردم،چند روزی میشد که از آغوشش محروم بودمو دلم میخواست برای همیشه توی همون حالت بمونم،اما نمیخواستم حالا که داشتیم دست سهیلا رو رو میکردیم به چیزی شک کنه،نفس عمیقی کشیدمو شش هامو پر از عطرتنش کردمو لب زدم:-بهتره بریم تا سهیلا به چیزی شک نکرده!
دستش رو قاب صورتم کرد و گفت:-یه وقت ترس برت نداره ها آتاش چرت و پرت زیاد میگه مگه من مرده باشم بذارم یه تار مو از سرت کم بشه!
نگاهمو به اجزای صورتش چرخوندم و با خنده لب زدم:-فکر کنم تو بیشتر از من ترسیدی
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻