eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 🦚  با ترس و لرز خودمو به اورهان رسوندم،صدیقه بدون معطلی داخل اتاق شد و درو روی هم گذاشت ،در حالیکه سعی داشتم دستای یخ زدم رو با نفس هام گرم نگه دارم رو کردم سمت اورهان و پرسیدم:-چی شده؟ کلافه نفسی بیرون داد و روی سکوی کنار در ن شست،نگاهی به وضعیت آشفته اش انداختم و کنارش روی زمین نشستم و خواستم سوالمو تکرار کنم که با بالا گرفتن دستاش و دیدن قرمزی روش با ترس از جا بلند شدمو شوک زده دستمو جلوی دهانم گذاشتم:-نکنه بلایی سر بچه اومده؟ اورهان آهی کشید و خواست جوابمو بده که با صدای حوریه عصبی از جا بلند شد:-چه بلایی سر دختره آوردین؟تو هم لنگه آقاتی چند بار گفتم زنت آبستنه باید تموم فکر و ذهنت رو بذاری براش گفتم بذار بچت دنیا بیاد بعد هر کاری خواستی بکن، حالا که بچت رو این وسط کردی گوشت قربونی تا به وصال یارت برسی خوبت شد؟! اورهان با اخم از جا بلند شد و طوری که سعی داشت بلندی صداشو کنترل کنه در جوابش گفت:-بهتره برگردی اتاقت آنا این آشیه که خودت برامون پختی همون موقع که با نقشه سهیلا رو وارد زندگیم میکردی باید به اینجاهاشم فکر میکردی،درضمن این دختر هیچ ربطی به این ماجرا نداره عروست از ندونم کاریشه که توی همچین هچلی افتاده! حوریه با نگاه غضب آلودی رو کرد سمتم،از ترس قدمی به چپ برداشتمو خودمو پشت اورهان مخفی کردمو با ورودش به اتاق نفس راحتی کشیدم،اورهان به سمتم چرخید و دستاش رو به سمتم بالا آورد و همین که خواست صورتم رو لمس کنه با دیدن دوباره خون روی دستاش مکثی کرد و دستش رو عقب کشید:-خیلی شرمندم که توی همچین موقعیتی قرارت دادم اما میبینی که بدبختی من یکی دوتا نیست تا میخوام کنارت یکم طعم خوشبختی رو بچشم یه بدبختی جدید سرم آوار میشه، این خون یه بچه بیگناهه که روی دستام خشک شده و من اصلا نمیدونم چه حسی داشته باشم... پریدم توی حرفش و پرسیدم:-چرا نمیفرستی دنبال ماما؟ -خواستم بفرستمش پی جمیله اما خودش به هوش اومد و گفت صدیقه رو بیارم بالا سرش مثل اینکه طبابت سرش میشه! با نزدیک شدن شعبون کلافه نفسش رو بیرون داد و پرسید:-باز چه خبر شده شعبون ؟ -آقا شرمنده مزاحمتون شدم این پیرزن دوباره داد و بیداد راه انداخته چیکارش کنم؟آروم نمیگیره میگه میخواد با شما صحبت کنه! اورهان لا اله الا الله ی گفت و زودتر از شعبون به سمت طویله راه افتاد، هنوز نفهمیده بودم سهیلا و بچه اش توی چه وضعیتی هستن اما جرات نزدیک شدن به اتاقش رو هم نداشتم و از طرفی چون میترسیدم اورهان تموم خشمش رو سر زن بیچاره خالی کنه با عجله پشت سرش راه افتادم! عصبی در طویله رو تا آخر باز کرد و فانوس به دست داخل شد و گفت:-بگو ببینم حرف حسابت چیه زن؟ مادر یاسمین که سرخی صورتش از شدت گریه به وضوح پیدا بود بینیشو بالا کشید و با گوشه چارقدش که تموما گلی شده بود اشکاشو گرفت و در جواب اورهان گفت:-چرا اون پیرزن رو فراریش دادی اورهان خان؟عدالتت اینه؟گمون میکردم تو عادل تر از پدرت باشی،حالا میبینم قاتل دخترم رو جلوی چشمام فراری میدی! -چرا حرف مفت میزنی زن؟اگه الانم زنده ای به خاطر همون عدالتیه که ازش حرف میزنی،وگرنه کاری که کردی مجازاتش کمتر از مرگ نیست! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻