eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.2هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 🦚 *** صبح با نور مستقیم خورشید که از گوشه پنجره به چشمم میخورد چشم باز کردم،خبری از اورهان نبود،اما سینی صبحانه ی کنارم و شیر سرد شده توی سینی نشون میداد که خیلی وقته که از رفتنش میگذره! حتما به خاطر اینکه دیشب درست نخوابیده بودم خواب موندم،با عجله از جا بلند شدمو رختخوابارو جمع کردم و لقمه ای سرشیر توی دهانم گذاشتمو سینی رو برداشتمو رفتم سمت مطبخ... دل توی دلم نبود ببینم قراره چه اتفاقی بیفته! قدم بیرون گذاشتمو با دیدن عمارت که سوت و کور تر از همیشه بود جا خوردم،فقط چند نگهبان روبه روی طویله ایستاده بودن و حتی از صدیقه هم صدایی بیرون نمیومد! سینی رو توی مطبخ گذاشتمو برگشتم و خودمو رسوندم پشت طویله و از سوراخاش نگاهی به داخل انداختم! همین که چشمم به جسم بی جون صدیقه افتاد با صدای آتاش که از پشت به گوشم خورد از جا پریدم:-نترس هنوزم اونجاست به این راحتی نمیتونه فرار کنه! برگشتم به سمتش،انگشت روی بینیش گذاشت و کمی از طویله فاصله گرفت،بی اختیار پشت سرش راهی شدم و با ترس پرسیدم:-چه خبر شده؟ نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت رو بهم گفت:-از پیش عفت میام! اگه بگم چشمام اندازه دوتا نعلبکی شد دروغ نگفتم،باورم نمیشد باحرفایی که دیشب زده بود کاری که ازش خواستم رو انجام داده باشه! -اینطوری نگاه نکن به خاطر تو نرفتم دیشب خوابم نبرد هر چی خودمو جای اورهان گذاشتم دیدم دردش قابل تحمل نیست،دیگه نیازی نیست نگران باشی! مات برده به صورتش خیره مونده بودم و خواستم ازش بپرسم چی بهش گفته که با صدای پایی که نزدیک میشد سرچرخوند نگاهی به پشت سرش انداخت و با اشاره سر ازم خواست پنهون بشم! انمیفهمیدم چرا ازم میخواد پنهون بشم؟مگه کی داشت میومد،نکنه حسین باشه؟با این فکر ترسیده به صورتش زل زدم و قبل از اینکه به خودم بیام هلم داد داخل انبار هیزم ها و درو بست! هم شوکه شده بودم و هم ترسیده،نفس عمیقی کشیدمو به اطرافم که جز سیاهی مطلق چیزی نبود نگاهی انداختم صدایی از بیرون به گوش نمیرسید و گرد و‌خاک فضا داشت آزارم میداد خواستم لای در رو باز کنم تا شاید بتونم درست نفس بکشم که صدای آتاش مانعم شد:-خیر باشه حوریه خاتون شما کجا اینجا کجا؟نکنه پی هیزم اومدین؟شما که این همه کلفت و نوکر دورتونه،کافی بود لب تر کنین! با این حرف دستم از روی در شل شد،حوریه اینجا چیکار میکرد؟دست روی دهانم‌گذاشتمو و خزیدم گوشه انبار جایی که اگه وارد میشدی کمترین دید رو داشت همینم کم مونده بود تو همچین شرایطی ببینتم،پر اضطراب توی تاریکی اطرافم چشم میچرخوندم که صداش به گوشم خورد:-بهتره تا سرتو به باد ندادی دست از این شوخیای بی نمکت برداری پسر،پی هیزم نیومدم باهات حرف دارم! -خبر میدادین خودم خدمت میرسیدم نیازی نبود خودتون رو به زحمت بندازین،اینجا سرده بهتره بریم داخل اتاق صحبت کنیم! 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻