┄┅─✵💝✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
چه زیباست که هر صبح
همراه با خورشید
به خدا سلام کنیم💚
نام خدا را
نجوا کنیم و آرام بگوییم
الهی به امید تو💚
🦋🌹💖
@hedye110
بازآ دلم ز گردش دوران شکسته است
چون کشتی از تهاجم طوفان شکسته است
آیینه خیال نهادم به پیش روی
دیدم که قلبم از غم هجران شکسته است
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتصدسیدوم
با بغض نگاش کردمو خواستم چیزی بگم اما مغزم از همه چیز تهی شده بود به جز ترس از تهدیدای آتاش و زنعمو چیزی به ذهنم نمیرسید، بغض کرده بهشون زل زدم که آوان گفت:-چشمش مثه آسمونه!
-پاشو داداش دیگه باید راه بیفتیم نباید بی بی رو عصبانی تر کنیم!
-چرا میری خواستگاری؟مگه این عروست نیس دا...داش؟همونکه گفتی چشماش مثه آسمونه،مهربونه،میارمش اینجا باهات دوست بشه!
حس کردم همه وجودم لرزید یعنی اورهان در مورد من با آوان حرف زده بود؟بغضی که به گلوم نشست با جمله بعدی اورهان شکست:-نه داداش این اون نیست،این یه آدم دیگه هست،این زن آتاشه،یاالله بسم الله بگو و پاشو!
قطرات اشکی که روی صورتم جاری شده بودن رو پاک کردم و دوباره خواستم چیزی بگم که با صدای حوریه از جا پریدم:-بجنب دیگه دارین چیکار میکنی ظهر شد!
اورهان نگاه چپ چپی بهم انداخت و همراه آوان که هنوزم اصرار داشت من همون دختری هستم که اورهان بهش میگفته راه افتاد به سمت در عمارت من انگار چسبیده بودم به زمین پاهام یاری نمیکرد قدم ازقدم بردارم دستی به پیشونی داغم کشیدمو به زور از جا بلند شدم،کاش میمردمو همه چیز تموم میشد!
چکمه هامو پا کردمو نا امید پشت سر همه راه افتادم،جوون ترا پیاده و بقیه همراه اسب،تموم مدت نگاهم روی اورهان بود که افسار اسب آوان رو توی دستش گرفته بود و میکشید،یادم به اون روزی افتاد که برای اولین بار به اسم کوچیک صدام کرده بود،اون روز هیچوقت فکرشو نمیکردم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم توی همین فکرا بودم که نگاه اورهان توی چشمام گره خورد با دلخوری رو ازش گرفتم باید هر جوری بود از قلبم بیرونش میکردم،سرچرخوندم و نگاهم افتاد به اردشیر که با اخم زل زده بود به ساره که سینی به دست جلوی همراه بقیه کلفتای عمارت جلوی همه راه میرفت،اونم هم اندازه من از موندن توی این جمع عصبی بود،ولی همه اینا تقصیر خودش بود، هر قدمی که بر میداشتم نفسمو با صدا بیرون میدادم تا ذره ای از بغض درونم کم بشه تا مبادا اشکام سرازیر شه و همه به حال و روزم پی ببرن.💧💧💧
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
#هفتشهرعشق
#دوازدههمینمسابقه
#صفحهصدسیهفتم
زينب اين خطيب بزرگ، پيام خود را به مردم كوفه رساند.
آنهايى كه براى جشن و شادى در اين جا جمع شده بودند، اكنون خاك بر سر خود مى ريزند. نگاه كن! زنان چگونه بر صورت خود چنگ مى زنند و چگونه فرياد ناله و شيون آنها به آسمان مى رود.
اكنون زمان مناسبى است تا امام سجّاد(ع) سخنرانى خود را آغاز كند.
آرى! مأموران ابن زياد كارى نمى توانند بكنند، كنترل اوضاع در دست اسيران است.
امام از مردم مى خواهد تا آرام باشند و گريه نكنند. اكنون او سخن خويش آغاز مى كند:
خداى بزرگ را ستايش مى كنم و بر پيامبرش درود مى فرستم.
اى مردم كوفه! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، امّا هر كس كه مرا نمى شناسد، بداند من على، پسر حسين هستم.
من فرزند آن كسى هستم كه كنار نهر فرات با لب تشنه شهيد شد. من فرزند آن كسى هستم كه خانواده اش اسير شدند.
اى مردم كوفه! آيا شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از او خواستيد تا به شهر شما بيايد؟ آيا شما نبوديد كه براى يارى او پيمان بستيد، امّا وقتى كه او به سوى شما آمد به جنگ او رفتيد و او را شهيد كرديد؟ شما مرگ و نابودى را براى خود خريديد.
در روز قيامت چه جوابى خواهيد داشت، آن هنگام كه پيامبر به شما بگويد: "شما از امّت من نيستيد چرا كه فرزند مرا كشتيد".
بار ديگر صداى گريه از همه جا بلند مى شود. همه به هم نگاه مى كنند، در حالى كه به ياد مى آورند كه چگونه به امام حسين(ع) نامه نوشتند و بعد از آن به جنگ او رفتند.
امام بار ديگر به آنها مى فرمايد: "خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود. من از شما خواسته اى دارم".
همه مردم خوشحال مى شوند و فرياد مى زنند: "اى فرزند پيامبر! ما همه، سرباز تو هستيم. ما گوش به فرمان توايم و ما جان خويش را در راه تو فدا مى كنيم و هر چه بخواهى انجام مى دهيم. ما آماده ايم تا همراه تو قيام كنيم و يزيد و حكومتش را نابود سازيم".
اين سخنان در موجى از احساس بيان مى شود. دست ها همه گره كرده و فريادها بلند است. ترس در دل ابن زياد و اطرافيان او نشسته است.
به راستى، امام چه زمانى دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صداى امام همه را وادار به سكوت مى كند: "آيا مى خواهيد همان گونه كه با پدرم رفتار نموديد، با من نيز رفتار كنيد؟ مطمئن باشيد كه فريب سخن شما را نمى خورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نكرده ام".
همه، سرهاى خود را پايين مى اندازند و از خجالت سكوت مى كنند.
آرى! همين مردم بودند كه در نامه هاى خود به امام حسين(ع) نوشتند كه ما همه آماده جان فشانى در راه تو هستيم و پس از مدتى همين ها بودند كه لشكرى سى هزار نفرى شدند و براى كشتن او سر از پا نمى شناختند.
همه با خود مى گويند پس امام سجّاد(ع) چه خواسته اى از ما دارد؟ او كه در سخن خود فرمود از شما مردم خواسته اى دارم. امام به سخن خود ادامه مى دهد: "اى مردم كوفه! خواسته من از شما اين است كه ديگر نه از ما طرفدارى كنيد و نه با ما بجنگيد".
اى مردم كوفه! خاندان پيامبر، ديگر يارى شما را نمى خواهند. شما مردم امتحان خود را پس داده ايد، شما بىوفاترين مردم هستيد.
مردم با شنيدن اين سخن، آرام آرام متفرّق مى شوند. كاروان اسيران به سوى قصر ابن زياد حركت مى كند.
آرى! در اسارت بودن بهتر از دل بستن به مردم كوفه است.
<=====●○●○●○=====>
#هفتشهرعشق
#قیامامامحسینعلیهالسلام
#همراباکاروانازمدینهتاکربلا
#امامحسینعلیهالسلام
#دوازدههمینمسابقه
#ویژهیماهمبارکرمضان
#نشر_حداکثری
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانال_کمال_بندگی
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef