در دوربینِ ذهنیِ من شما تندیسی لبریز از گیاهان معطر هستید.
فراموشی، تنها چیزی نیست که روی بعضی چیزها میروید؛ گاهی زمان، به جای گرد و غبار، ریشه میدواند.
سکوت، آرامآرام خودش را از میانِ ترکهای جهان بالا میکشد و دورِ شانهها حلقه میزند، بیآنکه چیزی را مطالبه کند.
بعضی اندوهها آنقدر قدیمیاند که دیگر نامِ اندوه ندارند؛ فقط سبز شدهاند و به زندگیِ دیگری تبدیل شدهاند.
و از همان روز، فهمیدم حتی خاموشترین ویرانیها هم میتوانند باغی برای روییدن باشند، نه برای فراموش شدن.
برای: https://eitaa.com/yohaku
در دوربینِ ذهنیِ من شما همین بالهای بریدهشده هستید.
نه برای آنکه پرواز تمام شده باشد؛ برای آنکه گاهی آسمان، عزیزترین نشانههایش را روی زمین جا میگذارد.
بعضی سقوطها، صدایی ندارند؛ فقط سکوت، آرام دورشان مینشیند، انگار جهان چیزی را از دست داده باشد که هنوز نامی برایش پیدا نکرده است.
از آن روز به بعد، هر کس از بهشت حرف زد، اول به زمین نگاه کردم؛ شاید معجزه، همیشه همانجا افتاده باشد، بیآنکه کسی خم شود و برش دارد.
برای: Tila
در دوربین ذهني من شما همین شاخها هستید.
تاجی برای پادشاهی که هرگز بر تخت ننشست. معماري خاموش وسوسه_ جایی میان آیین و غریزه. هر شاخه ادامهی فکریست که هیچوقت با واژه تمام نمی شود.
بعضی زیبایی ها فقط وقتی کاملاند که اندکی بوی تاریکی بدهند.
برای: کبابی هانیبال و برادران
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک پرنده با پروازِ ناتمام هستید.
نه آسمان توانِ نگهداشتنتان را داشت و نه زمین معنای حضورتان را فهمید.
جهان، میانِ رفتن و رسیدن، صفحهای سفید جا گذاشت و نامتان را روی هیچکدام ننوشت.
هر کس از کنار شما گذشت، گمان کرد پایان را دیده است؛ غافل از اینکه بعضی مسیرها، مقصدشان را از حرکتشان جدا میکنند.
شاید تمامِ جهان فقط حاشیهای باشد برای آن لحظهای که بال، معنای خودش را از باد پس میگیرد.
برای: هیوا(عاشق اکانتت شدم💘)
در دوربینِ ذهنیِ من شما همین دایناسورِ سبز هستید.
انگار کودکی، ترس را با خزه پوشانده تا دیگر کسی از دیدنش نترسد.
میان دندانهایتان، آدمی آویزان است؛ نه شبیه شکار، بیشتر شبیه قصهای که هنوز تصمیم نگرفته پایانش خنده باشد یا وحشت.
آسمانِ آبی بالای سرتان، با این لبخندِ بزرگ هیچ مخالفتی ندارد؛ گویی جهان، گاهی عجیبترین کابوسهایش را با رنگهای شاد نقاشی میکند.
شاید هیولاها همیشه برای بلعیدن نیامدهاند؛ بعضیهایشان فقط دهانشان را باز گذاشتهاند تا خیال، جایی برای زندگی پیدا کند.
برای: معصومه💘
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک فرشتهی برفی هستید.
زمستان، آنقدر آرام روی شانهها و بالهایتان نشسته که مرزِ میانِ سنگ و ابر را از یاد برده است.
برف، شما را نپوشانده؛ انگار خواسته برای مدتی، فرشته بودن را به زبانِ سفیدی ترجمه کند.
در این سکوتِ یخزده، حتی بالها هم خیالِ پرواز ندارند؛ فقط خاطرهای از آسمان را زیر لایههای برف نگه داشتهاند.
اگر روزی سرما چهرهای برای خودش بتراشد، شاید چیزی شبیه همین مجسمه باشد؛ خاموش، سپید و ایستاده، میانِ درختانی که هنوز نامِ زمستان را زمزمه میکنند.
برای: مشترک