و هشتمی: من منتظر نشستم اونایی که میگفتن بهترش رو میسازیم شروع کنن به ساختن. یاالله عزیزان. یکی از اصلیتریناش حداقل دوسال زمان لازم داره که به بهرهبرداری برسه...
هدایت شده از «منِفیالحال»
داشتم به رضا امیرخانی فکر میکردم. وقتی از کما بیاد بیرون سطح اطلاعاتش از اوضاع فعلی ایران با امیرکبیر میتونه برابری کنه. یکقرن رو باید مطالعه کنه. مونده برسه.
اسرا.
داشتم به رضا امیرخانی فکر میکردم. وقتی از کما بیاد بیرون سطح اطلاعاتش از اوضاع فعلی ایران با امیرکب
نمیدونم وقتی به هوش اومد چجوری میخوان بهش خبر بدن که دوباره نره تو کما.
نهمی: سلام به تندروهای انقلاب که تا قبل از شنیدن کمک قالیباف که نقش مهمی در آتشبس داشت، با توییتهاش حال میکردن.
یادمه آبان پارسال یه متن نوشتم با عنوان اینکه "لحظات وطنند".
خیلی هم متن خوب و جالبی نشد وگرنه قصد داشتم بذارم اینجا. جملهای توش به کار بردم که "وطن آن وقتی بود که برای کسی که هرگز ندیدهام نگران بودهام. برای اعضای خانوادهای به بزرگی این سرزمین." و حالا، میخوام اصلاحش کنم براتون. وطن میتونه خیلی بزرگتر از این گربه روی نقشهی جغرافیایی باشه. وطن میتونه به وسعت ایران تا لبنان و غزه باشه، چیزی که این چند روز بهم اثبات شد.
شمارهی "وطن" مدام رو که خوندم هم، نویسندهی یکی از داستانهاش نوشته بود "وطن یعنی چیزی که برایش جان میدهیم." و من، حاضرم برای این مقاومت جون بدم.
اسرا.
میان نقاشی سیاه و سفید، پروانهای که روی بالش نقش ستاره دارد و مدرسهی گل نرگس که کلمهی "نرگس" آن
این نقاشی بچگیمو بین برگههای امتحانی و نامههای اداری منقضی شده پیدا کردم. اون وسط یه دختر با چشمای باباقوری کشیدم که امیدوارم خودم نباشم.
همه میان و تو کانالشون مینويسن چهل روز گذشت. کجاست این چهل روزی که ما نمیبینیم؟ ما چهل سال و حتی بیشتر پیر شدیم، ثانیه به ثانیهای که آقا کنار ما نبود اندازهی یک عمر گذشت...