فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 وقتی پول ندارم چجور ازدواج کنم؟؟
🔴 #استاد_عباسی
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💞✵─┅┄
#خانمها_بخوانند
🟣 مردان را تنبل نکنید
▼زن نبايد همه کارها را انجام دهد :
زماني که مسئوليت پذيري يکي از زوجين بيشتر از ديگري باشد، طرف مقابل به وظايف خود عمل نمي کند؛ مثلا وقتي مردي مي بيند همسرش تمام کارها را انجام مي دهد، کم کم از زير بار مسئوليت شانه خالي و سعي مي کند تا جايي که امکانش هست تمام کارها را به همسر خود واگذار کند. بنابراين زن ها نبايد همه کارها را به عهده بگيرند.
▼وظايف يکديگر را انجام ندهيد :
گاهي اوقات زن يا مردهميشه، تمام وظايف يکديگر را انجام مي دهند چون فکر مي کنند طرف مقابل شان به درستي نمي تواند آن کار را انجام دهد. معمولا اين نوع زندگي ها به جابه جايي نقش هاي زن و شوهر منجر مي شود.
براي مثال، ممکن است مردي به زنش بگويد: «تو که کار مي کني، درآمد هم داري، بايد پرداخت اجاره خانه را تقبل کني» يکي از نکاتي که در ارتباط با مسئوليت طرفين بايد رعايت شود، اين است که مواظب باشيم کمک ما در ذهن همسرمان، جابه جايي نقش تلقي نشود. اين مسئله خيلي مهم است و بايد از ابتدا به صورت شفاف آن را مطرح کنیم.
#همسرداری
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
چطور با همسرمان ارتباط برقرار کنیم؟
👈 لبخند بزنید
👈 شوخطبع باشید
👈 بوی خوب بدهید
👈 خوب لباس بپوشید
👈 ارتباط چشمی برقرار کنید
👈 بهداشت فردی را رعایت کنید
#مردونه
#همسرداری💞
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💞✵─┅┄
#دلبرانه💞😍
وقتی میپرسه "چیکار میکنی؟"
مثل #فریدون_مشیری دلبری
کنید و بگید☺️:
"به تو میاندیشم😍
ای سَراپا هَمه خوبی"😘🌹
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💞✵─┅┄
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_225
منظره ای که درعکس جلوی چشمانش بود، اصلا نمی توانست باور کند.
سفره عقدی که گسترده بود و عروس و دامادی که کنارِ هم با لبخند حلقه در دست یکدیگر می کردند.
عکس را نزدیک تر برد. با دقت نگاه کرد. مادرش کنارِ محمد!!!!!؟؟؟
با تعجب به مادرش نگاه کرد که هنوز سرش پایین بود و آرام اشک می ریخت.
چمانش از حدقه بیرون زد. با صدای بلند گفت:"مامان.... این یعنی چی؟ شما؟! محمد؟! نمی فهمم"
مادر بزرگ گفت:"الهی فدات شم عزیزم، دردت به جونم."
اشک امانش نداد. امید عکس را به طرف مادرش گرفت و پرسید:"مامان؟ چی شده؟ راستش رو بگید."
مادر اشکش را پاک کرد و گفت:" داری می بینی که، من و محمد ازدواج کردیم.
ما عاشق هم بودیم. محمد خیلی مهربون بود. خیلی خوب بود. ولی...."
بغضش را با زحمت فرو برد و جرعه ای از آبمیوه اش را نوشید.
امید هاج و واج خیره به چهره مادر بود.
ضربانِ قلبش بالا رفت. یادِ خوابش افتاد.
محمد در آن دشتِ پر گل، چهره اش که درست مثل عکسش بود.
نفسش در سینه حبس شد. به زحمت نفسش را بیرون داد.
محسن متعجب به امید نگاه کرد. با اجازه ای گفت و بیرون رفت. گویی تا ته خط را خوانده بود.
سکوت مادر، برایش قابل تحمل نبود. باید همه چیز را می دانست. هر چه که مربوط به خودش می شد.
مادر سرش را بلند کرد و با صدای آرامی گفت:" تقدیرِ الهی بود. عمر خوشبختی مون خیلی کوتاه بود. خیلی."
دست در کیفش کردو قرصی بیرون آورد و در دهانش گذاشت و با جرعه ای آبمیوه فرو برد.
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_226
با چشمانِ اشکبار به امید نگاه کرد وگفت:"اگر مجبور نمی شدم هیچ وقت این حرفها رو بهت نمی گفتم. ولی مجبورم. چون نمی خوام یک عمر من رو
مقصر بدونی. نمی خوام فکر کنی من نفهمیدم، توی دلت چی می گذره. پیش خودت خیال نکنی من معنی عشق و دوست داشتن را نمی دونم. من می فهمم تو داری چی می کشی. من می دونم چقدر زهرا رو دوست داشتی. باید بگم تا بفهمی من ظالم نیستم. سنگدل نیستم.
یه عمر دارم خونِ دل می خورم. هر وقت نگات می کنم بغض گلوم رو فشار می ده. باید همه چیز رو بگم تا بتونم بقیه عمرم رو راحت باشم. البته اگه عمری باقی بمونه. خسته شدم امید جان از همه چیزخسته شدم. بریدم از همه دنیا. درست از همون موقعی که محمد رفت. دنیا برام تیره وتار شد. کاش منم باهاش رفته بودم. موندم و عذاب کشیدم.
درد کشیدم. درد کشیدنِ تو رو تحمل کردم."
به اینجا که رسید دیگه طاقت نیاورد و دستهاش رو جلوی صورتش گرفت و های های گریه کرد.
مادر بزرگ از جا بلند شد. دوباره دخترش را در آغوش گرفت. نوازشش کرد و اورا دلداری داد. امید کلافه دستش را در صورتش کشید. با حرص نفسش را بیرون داد. هیچ سر در نمی آورد. محمد چه ربطی به او دارد؟ بعد از گذشت این همه سال، چرا باید یادآوری خاطره اش اینگونه مادر را به هم بریزد؟
چرا این همه سال از او پنهانش کردند؟
دوباره به عکس خیره شد.
چه رازی در این عکس نهفته؟
مادر که کمی آرام شد. مادر بزرگ روی صندلی نشست و گفت:"اگه سختت نگو مادر. بذار برای بعد."
مادر اشکش را پاک کرد و گفت:"نه مادرجون باید امروز تمومش کنم. این بچه حق داره که از همه چیز مطلع بشه."
بعد رو کرد به امید گفت:" من از یک خانواده مذهبی بودم. وضع پدرم خوب بود. خواستگار زیاد داشتم. پدرت چند بار برای خواستگاری اومد. ولی پدرم راضی نبود. وحید جوان خوبی بود. ولی خودش و خانواده اش زیاد مقید نبودند. آقا جونم روی این مسائل حساس بود.
خودم هم ترجیح می دادم با یک مرد مؤمن ازدواج کنم. وقتی محمد برای خواستگاری با مادرش به خونه مون اومد. همون بار اول که دیدیمش، به خودم گفتم، مرد رؤیاهام رو پیدا کردم. خیلی زود قرارِ عقد و عروسی رو گذاشتیم. پدرت هم ول کن نبود. مرتب پیغام می فرستاد. اما پدرم روی حرفش موند.
همون روز بله برون محمد گفت که نمی تونه اینجا بمونه و باید بره جبهه. منم قبول کردم.
با چه ذوقی زندگی مون را ساختیم. خیلی مهربون تر از اون چیزی بود که فکر می کردم. خیلی مؤمن تر از اون چیزی بود که تصور داشتم. مثلِ محمد هیچ کس رو نه دیده و نه شنیده بودم. چند هفته از ازدواجمون نگذشته بود که گفت می خواد بره جبهه. دلم هُری ریخت. با اینکه قبول کرده بودم ولی برام خیلی سخت بود. چاره ای نداشتم. پذیرفتم و اون رفت."
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#نظر_شما
#مشاوره_تلفنی
#نظر_شما
باعرض سلاموخداقوتخدمتدکتر
« فرجاپور» ومنشیعزیز🌺
من چند سالی بودازبیخوابیرنجمیبردم
کلشبانهروز« ۳» ساعت میخوابیدم
وروزهادرزندگیمکممیاوردم
بابچههادعوامیکردم،دکترهاهمشقرص
خواب» میدادندخانهامکثیفبودوشوهرم
ازدستمناراحت، باهمدعوامیکردیم
ولیبهلطفخداوباکمکخانمدکترومشاورهاش،توانستمباشوهرمخوببشم
اصلاحتغذیهکردم،
حالاخوابیارام،« نمازاولوقت»؛
باخانوادهامخوب.شدم،بهشوهرم
گیرنمیدم،چونخانمفرجاپورراهکارهای
رایادمدادکه« درکشکنم»
امیدوارم خدایمهربونخودشاجرتونرا
بده« بینهایت سپاسگزارم» ❤️🌺💐
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
خدا را شکر 🌹
هر چه هست لطف خداست🌺
ای دی منشی جهت هماهنگی مشاوره تلفنی👇
@asheqemola
┄┅─✵💝✵─┅┄
به نام خداوند
لــــوح و قلم
حقیقت نگـــار
وجود و عـــدم
خـــــدایی که
داننده رازهاست
نخســــــتین
سرآغاز آغازهاست
باتوکل به اسم اعظمت
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
الهی به امید تو💚
سلام امام زمانم🌺
سلام صبحتون پر نور🌺
┄✦۞✦✺﷽✺✦۞✦┄
#حدیث_نور
✨حضرت محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودند:
زيرا پا گذاشتن هوا و هوس، دل را زنده مى كند و زنده دلى، سبب استقامت است.✨
#التماس_دعا_برای_ظهور
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💝✵─┅┄
#انگیزشی💪
خوشبختی شاید تو صفحه بعدی باشه
کتابو زود نبند ...
الهی به امید خودت❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
یاد خدا ۳۲.mp3
10.33M
#یاد_خدا ۳۲
#استاد_شجاعی | #استاد_عالی
√ چگونه میتوان برای خدا، در قلب فضاسازی کرد؟
این فضاسازی با توجه به اینکه زندگی همهی ما پر از مشغلهها و کارهای روزمره و واجب است غیرممکن بنظر میرسد!
@ostad_shojae | montazer.ir
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
34.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 عشق، آدم را کور میکند؟!
#بخاطرعشق
🎙#شهرام_اسلامی
#همسرداری
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#خانمها_بدانند
🔹 مردان، لذت بردن همسر خود را دوست دارند. خوشحالی و شادابی یک زن برای همسرش بسیار بااهمیت است.
🔸 یک مرد تا زمانی که همسرش در مورد احساسش صحبت نکند از آن باخبر نمیشود، بنابراین بهتر است احساسات و خواستههایتان را بیان کنید.
✅ خواستهی خود را صریحا بگویید، زیرا مردان طفره رفتن را دوست ندارند. اگر خواستهی خود را واضح بیان کنید، نه تنها گوش میکند، بلکه از خشنود شدن شما احساس خوبی خواهد داشت.
#همسرداری
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
◽️اصول خوشبختی در زندگی زناشویی
▪️آراسته باشید اما زیاده روی نکنید.
▫️برخی از افراد هستند که تنها به ظاهر خود اهمیت داده و اخلاق و رفتار خوبی ندارند. لازم است بدانید که ظاهر همیشه مهم بوده اما همه چیز نیست . در یک ازدواج موفق نه تنها ظاهر بلکه چیزهای دیگری اهمیت دارد.
▫️بی شک شما برای همسر خود جذاب بوده اید که شما را انتخاب کرده است، در نتیجه عمل های مختلف در صورت و یا بدن او را خوشحال نکرده و یا باعث ماندن او نخواهد شد. این به معنای آن نیست که به ظاهر خود اهمیت ندهید ، شما باید همیشه آراسته باشید اما زیاده روی نکنید.
#همسرداری💞
آقایان بدانند
مردانى كه عشق را در بيرون از اتاق خواب نيز به همسرشان نشان ميدهند او را به احساس و باورِ دوست داشته شدن وا ميدارند💞
مثل شاخه #گل، #پیامک عاشقانه و...❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#همسرداری
#دلبرانه😍💞
آغوش "تُـــــو" آرامش دنیای منه دلبر...😍💞
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💞✵─┅┄
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_227
مادر آهی کشید و ادامه داد: " چند هفته ازش بیخبر بودم. شب و روزم اشک و آه بود.
چشمم به در بود که یکی ازش خبر بیاره.
بالأخره ازش یک نامه به دستم رسید.
یکی از همرزم هاش از طرف محمد یک نامه و چند تا عکس آورد.
از خوشحالی بارها و بارها نامه رو خوندم و روی چشمام گذاشتم.
روزهای سختی گذروندم.
وقتی محمد برای مرخصی اومد، با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
" چه بلایی سر خودت آوردی؟!
من که توی جبهه بودم، حال و روزم از تو بهتره. "
راست می گفت؛ حال و روز خوبی نداشتم. چند روز که کنارم بود، خیلی مواظبم بود. خودش برام غذا درست می کرد. مهمونی و بیرون میبرد.
از وجودش جون دوباره گرفتم. ولی باز هم رفت. چقدر عمر خوشبختی کوتاه بود.
اینبار دیگه حالم بدتر شد. شب و روز فقط غصه میخوردم و اشک میریختم. دلداری های خانواده هم هیچ اثری نداشت.
هرچی مادرم و بقیه سعی میکردند کمکم کنند ، قبول نمیکردم. نمیدونم چرا با خودم لج کرده بودم!
برای فرار از دستِ دلسوزی های خانوادم، صبح تا شب خودم رو از چشمشون مخفی میکردم؛ یا توی اتاق بودم و اشک میریختم یا خودم رو به خواب می زدم. دیوونه شده بودم. یک دیوونه ی به تمام معنا!
همه ی فکر و ذکرم محمد بود و بس.
بالأخره پدر و مادرم دستم رو گرفتند و بردند زیارت.
مادرم گفت: " به جای غصه خوردن فقط دعا کن. نذرکن، حتما محمد سالم برمی گرده. "
منم چسبیدم به ضریح، تا تونستم دعا و نذر کردم. از اون روز هم تسبیح از دستم زمین نیفتاد.
ولی کاش به همین راحتی ها بود.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#سالها_در_انتظار_یار
#قسمت_228
دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. ادامه داد: " دیگه کارم شده بود دعا و نذر و گریه.
تا اینکه یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت و افتادم. مادرم هراسون بالای سرم اومد و با پدرم من رو به درمانگاه بردند.
وقتی فهمیدم باردارم، خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم، دیگه به خاطرِ این بچه هم که شده، محمد برمیگرده و دیگه جبهه نمیره.
براش نامه نوشتم. اومد مرخصی. خیلی ذوق داشت. منم یکم حالم بهتر شد. چند روزی که کنارم بود، بهترین روزهای زندگیم بود.
ولی دوباره رفت. من رو با بچه ای که توی راه داشتم تنها گذاشت. دیگه نمی تونستم با هیچ کس حرف بزنم زندگی برام جهنم شد. باز هم تسبیح و دعا و ذکر.
اما چند روز بیشتر نگذشت که خبر آوردند محمد مجروح شده. مثلِ دیوونه ها خودم رو به در و دیوار میزدم و موهام رو میکشیدم.
دیگه تسبیح و جانماز رو کنار گذاشتم. اونا هیچ فایده ای نداشتند. هیچی.
تنها چیزی که میخواستم فقط و فقط دیدن محمد بود.
ولی کسی به حرفم گوش نمیداد. دیگه هیچی از گلوم پایین نمیرفت.
برام خیلی عجیب بود که چرا نمیگن کدوم بیمارستانه؟!
یا چرا منو پیشش نمیبرن؟!
هر روز یک حرفی می زدند؛ یک روز میگفتند، توی بیمارستانِ اهوازه. یک روز دیگه می گفتند، میخوان بیارنش تهران.
هر روز برام بهونه می آوردند و دست به سرم میکردند.
خوب یادمه، اون روز صبح که زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. سر و صدایی از پایین شنیدم. کنجکاو شدم. چند وقتی بود که متوجه رفتار ِمشکوک همه شده بودم.
پاورچین جلو رفتم و گوش وایستادم.
صدای چند تا مرد بود که با پدرم صحبت میکردند.
پشت ستون وایستادم و نگاهشون کردم.
دایی حسن بود و دو تا غریبه.
آهسته صحبت می کردند. گوشامو که تیز کردم شنیدم یکی از مردها گفت: " متأسفیم؛ پیداش نکردیم. بچه ها شهادتش را دیدند. مطمئنیم ولی بدنش... . "
دیگه چیزی نشنیدم. جیغ کشیدم. نمی خواستم باور کنم درباره محمدِ من صحبت میکنند.
فریاد زدم: " نه محمد باید برگرده. اون من رو تنها نمیذاره. "
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#نظر_شما
#مشاوره_تلفنی
#نظر-شما
استاد چند بار خواستم بهتون پیام بدم تشکر کنم اصلا وقت نشد
واقعا ازتون ممنونم
خیلییییییییی بهتر شدم
استرس و همه چی
فقط و فقط از کمک خدا و لطف شماست
هیچوقت یادم نمیره تو بدترین شرایط زندگیم شما دستمو گرفتین
آرامشی که تا حالا حسش نکرده بودم که چقدر شیرینه
شما فرشته نجات من هسین
هیچ وقت نمیخوام ازتون دور باشم🙈همیشه کنارمون باشین😊ما به شما نیاز داریم😊😍
خیلی خوشحالم کاش زودتر پیداتون کرده بودم❤️🙈
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
خدا را شکر 🌹
هر چه هست لطف خداست🌺
ای دی جهت هماهنگی مشاوره تلفنی👇👇
@asheqemola
درسرزمینِ عشق تو سامانِ عالمی
جانِ حسینِ فاطمه، جانانِ عالـمی
ارباب زاده ای و همـه نوکرِ توییم
تـو ســـرورِ تمـامِ جـوانـانِ عالمـی
#میلاد_جوان_رشید_کربلا_مبارک
#ولادت_حضرت_علی_اکبر_ع_مبارک
روز جوان مبارک🌺🌺
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
══💝══════ ✾ ✾ ✾
┄┅─✵💖✵─┅┄
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
اِلهی
یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد
یا عالی بِحَقِّ علی
یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه
یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن
یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن
عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ صاحبَ العصرِ والزَّمان
سلام امام زمانم🌺
سلام صبحتون پر نور🌺
┄✦۞✦✺﷽✺✦۞✦┄
#حدیث_نور
✨حضرت محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودند:
اى على! چهار چيز را پيش از چهار چيز درياب: جوانى ات را پيش از پيرى؛ و سلامتى ات را پيش از بيمارى؛ و ثروتت را پيش از فقر و
زندگى ات را پيش از مرگ.✨
#التماس_دعا_برای_ظهور
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
┄┅─✵💖✵─┅┄