براساس شنیده ها در رد انتخاب #ترامپ برای کاندیداتوری جایزه صلح جهانی نوبل گفته های حاکی از فعالیت مجاهدت های خاموش روزنامه نگاران جهانی (فری لندز جورنالیست ) در سطح حقوقی و لابی علمی نخبگان ايرانی در اروپا می باشد که با تنظیم لایحه و نامه های مستند بخصوص حلقه نخبگان علمی و حقوقی روزنامه نگاران سوئد و #دانمارک باپیگیری جانباز رزمنده و رسانه نگار ایرانی مقیم کپنهاگ دکتر الف - ک تاثیر زیادی با طرح دعوی در مجامع جهانی در رد تصمیم کمیته نروژی گذاشته است .
وی که در گستره اتحادیه اروپا سنگر جهاد تبیین را مثل دوران جنگ تحمیلی در دفاع از ارزش های همرزمان شهیدش سردار سلیمانی و باقری ... حفط کرده است این فعالیت های حقوقی و تبینی را به صورت مستمر و با مستندات توسط عالمان حقوق بین اللملی با اشاره به مفاد قانونی جنایت جنگی به کمیته جایزه صلح جهانی نوبل ارائه نموده و باعث رد طرح مقدماتی ترامپ در کاندیداتوری ترامپ شده است
مستند وی موجود است به موقع پخش خواهد شد
خبرنگار پاشا احمدزاده
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_چهارده 🎬: جامعه ی بنی اسراییل بعد از یوشع نبی، رنگی دیگر ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_پانزده🎬:
گناه در بین بنی اسراییل مثل ویروسی تکثیر میشد و همه را فرا گرفته بود عده ای دچار کبر و خودبینی شده بودند عده ای به سمت فساد و فحشا کشیده شده بودند و عده ای دیگر هم کلا روی از درگاه خداوند برگردانده و به بت پرستی روی آورده بودند در این زمان خداوند اراده کرد تا تابوت سکینه را از آنان بگیرد
این تابوت فقط نماد نبوده بلکه اعجازهای زیاد و اثر تکوینی داشته است
این تابوت نوعی فاروق غربال کننده مومنین از کافرین بود و سکینه رایحه آرامش بخش متساعد میکرد، یعنی در جنگ هایی که مومنین این تابوت را با خود می بردند، نوعی رایحه ی خوش از آن بلند میشد که این رایحه به مشام مومنین می رسید باعث آرامش آنان می شد و پیروزی را برای آنها به همراه داشت
بعد از گناهان و دوری مردم بنی اسرائیل از مناسک دینی تابوت عهد توسط ملائکه از آنها گرفته شد و به امر خداوند ملائکه به زمین نزول نمودند تابوت را با خود بردند و مردم تندیسی سنگی به جای او گذاشتند.
امام باقر ع می فرماید: تا مادامی که تابوت عهد در میان مردم بنی اسرائیل بود دارای عزت و شرف بودند تا خدا تابوت را برداشت.
بعد از رفتن تابوت مثل اتفاقی که زمان سامری افتاد یک بتی سنگی جای آن را گرفت.
بعد از اینکه تابوت عهد از میان بنی اسرائیل محو شد، نه تنها حال معنوی که وضعیت سیاسی آن ها هم خراب شد و آنها به یکباره قدرت خود را ازدست دادند.
امداد الهی که به دلیل عهد و میثاق و ایمان قوم بنی اسرائیل به آن ها میشد از بین رفت.
خداوند در قرآن میفرماید:اگر شما از مسیر دینداری برگردید،قومی از شما بهتر می آیند که خدا را دوست دارند و خدا نیز آن ها را دوست دارد. نزد خدا نژاد پرستی معنا ندارد و این سنت خداست و سنت خدا در همه ی زمان ها اجرا می شود، حتی در این زمان، اگر ما سرباز پای کاری برای نواده ی رسول خاتم نباشیم، شک نکنید خداوند نسلی دیگر را جایگزین ما خواهد نمود تا وعده ی الهی به سرانجام رسد همانا زمین از آن صالحان است.
بنی اسرائیل هم دین خدا تغییر دادند و از امر الهی طغیان کردند،پیامبران را اطاعت نکردند و با اختیار آن ها را کشتند یا سکوت کردند، پس قدرت از آن ها باید باز پس گرفته شود و گرفته میشود.
قوم بنی اسرائیل دوباره به دوران قبل از حضرت موسی برگشتند واقوام قدرتمند کافر از قبطیان برآن
ها مسلط شدند.
در این عصر حاکم ستمگری به نام جالوت بر آنها مستقر شد به طوریکه امنیت قوم بنی اسراییل از بین رفت و از ارض مقدس رانده شدند و دوباره بیابان گرد شدند
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_پانزده🎬: گناه در بین بنی اسراییل مثل ویروسی تکثیر میشد و ه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_شانزده🎬:
جالوت ستمگرانه تاخت و تاز می کرد و بنی اسرائیل روز به روز مستضعف تر می شدند
در چنین شرایطی عامل اصلی حیات و ادامه زندگی بنی اسرائیل داشتن رویای اجتماعی برای منجی شبیه به موسی است.
از دست دادن تعلقات مادی و سختی های آوارگی و استضعافی که روز به روز بیشتر میشد باعث شده بود که میل به بازگشت وتوبه جمعی را در قوم ایجاد کند، اینک تمام بنی اسرائیل، یک دست می خواستند از راه انحرافی که رفته بودند باز گردند، آنها دلتنگ زمان اقتدار خود شده بودند و تقریبا می دانستند که بازگشت به آن اقتدار فقط در پیروی از پیامبر خدا و حرمت در مسیر قرب الهی ست، در این زمان پیامبر بنی اسرائیل حضرت سموئیل بود.
بزرگان و ملاء قوم با هماهنگی مردم نزد پیامبرشان حضرت سموئیل آمدند
سموئیل که به عصایش تکیه داده بود، نگاهی به جمع کرد و گفت: چه شده که به اینجا آمده اید؟! شما که مدتهاست فراموش کرده اید پیامبر و رهبری دارید.
مردی از میان جمع گفت: ای سموئیل! ما از کرده ی خود پشیمانیم و اینک تعدادی به نمایندگی از همه ی قوم به نزد شما آمدیم تا توبه نماییم و بگوییم زین پس هر آنچه کنیم که شما می گویید فقط می خواهیم شما کسی را به عنوان فرمانده و پادشاه برای ما انتخاب کنید تا ما به فرماندهی ایشان به جنگ با دشمن و عمالقه برویم و جالوت و جالوتیان را سرجایشان بنشانیم
سموئیل آهی کشید و همانطور که عصایش را تکیه گاه می کرد تا برخیزد گفت: شما قومی بد عهد هستید، چیزی می گویید و عهدی می بندید، شرایطتان که تغییر کرد و مطلوب نظرتان شد، عهدی را که بسته بودید فراموش می کنید، پس من کاری به کار قوم عهد شکن ندارم.
سموییل این حرف را زد و از خیمه بیرون رفت.
همهمه ای در جمع درگرفت، هر کسی حرفی میزد و نسبت به سخنان سموئیل اظهار نظری می کرد در این هنگام مردی از میان برخواست وگفت: به خدا قسم که سموئیل حقیقت را گفت و حق دارد که سخن ما را نپذیرد و توبه ما را باور نکند، ما کم بدعهدی و سهل انگاری در وظایفمان نکردیم، اما اینبار باید طوری عمل کنیم که تمام بد عهدی های گذشته از ذهن نبی خدا پاک شود، بیایید برویم و دور او را بگیریم و انقدر التماس کنیم تا دلش نرم شود چرا که او پیامبر است و دل او رئوف است.
نظر آن مرد مورد تاییدهمگان قرار گرفت و دسته جمعی بیرون رفتند و سموئیل را دوره کردند و هر کس سخنی می گفت اما سموئیل باز هم به راحتی راضی نشد چراکه اینجا توبه معنی جنگ را میدهد و پیامبر به خوبی از تصمیم های آینده آن ها با خبر است. اما ولی خدا به خاطر کار تربیتی تلاش میکند تا آن ها خودشان متوجه خطای خود شوند
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
https://www.karzar.net/260383
لینک کارزار بازخواست سازندگان عروسک های مرضیه و مرتضی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_شانزده🎬: جالوت ستمگرانه تاخت و تاز می کرد و بنی اسرائیل ر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفده 🎬:
حضرت سموییل باز هم عهدهای پیشین را که داشت به بوته ی فراموشی سپرده میشد برای قومش بیان نمود و از آنان عهد گرفته که دیگر راه خطا را نروند و به امر پروردگار سر بنهند و توبه شان توبه ای واقعی باشد و البته همه ی آنها می دانستند که این توبه برابر است با جنگ با عمالقه پس خود را آماده این نبرد می کردند و وقتی توبه شان پذیرفته شد از سموییل خواستند تا برای آنها فرمانده و پادشاهی مشخص کند.
سموئیل خواسته ی آنها را پذیرفت و می خواست فرمانده ای مشخص کند که پیرمردی از وسط جمع بلند شد و گفت: ای نبی خدا! شما از میان ما نجیب زاده ای که مال و ثروت زیاد داشته باشد را برگزینید تا برای ما فرماندهی کند.
سموییل با تعجب به گوینده ی سخن چشم دوخت و می خواست سخنی بگوید تا آن مرد از اشتباه در آید زیرا لازمه ی فرماندهی هیچکدام از این دو خصوصیت نیست، اما تمام افرادی که در آنجا جمع شده بودند با هیاهو سخن آن مرد را تایید کردند.
بنی اسرائیل چون مدتها بود از آموزه های دینی به دور بودند و در دنیا و ظواهرش غرق شده بودند، فکر می کردند لازمه ی فرماندهی ثروت زیاد و نجیب زادگی ست.
خداوند که عالم بر تمام امور است برای پاک کردن این ذهنیت شیوه ای ویژه را انتخاب کرد و به سموئیل وحی نمود که به بنی اسراییل بگوید که بزودی خصوصیات فرمانده آنها را عیان می کند.
جمعیت متفرق شدند، حالا سموییل مشغول عبادت خداوند بود در این زمان خداوند جبرئیل را همراه یک عصا و ظرفی از روغن نزد سموئیل فرستاد و فرمود: به بنی اسرائیل بگو کسی فرمانده است که قد او به اندازه عصا باشد و این روغن با آمدن او به جوش بیاید و وقتی روغن را روی سر او بریزند روغن به بدن او نفوذ نکرده و رویش نریزد او را هیچ نشود.
سموییل با شنیدن این موضوع، دستور داد تا تمام بنی اسراییل جمع شدند و هر آنچه را که جبرئیل به او گفته بود به مردم رساند.
مردم در بهت و حیرت بودند، پس همانطور که هیجان زده بودند که شاید مقام فرماندهی از آن آنان شود، یکی یکی نزد سموییل می آمدند به این امید که عصا هم قد آنان شود و روغن به جوش آید، روزها در پی هم می گذشت، حالا تقریبا تمام بنی اسرائیل برای امتحان اینکه خصوصیات مد نظر را دارند به نزد سموئیل آمده بودند
اما عصا هم قد هیچ کس نشد و روغن هم به جوش نیامد، کم کم همه نا امید شده بودند و شاید برخی هم در دل نسبت به این حکم تردید پیدا کرده بودند.
دم دم های غروب خورشید بود، یکی از نوجوانان بنی اسراییل فریاد برآورد، گله، گله ی گوسفند که مدتی بود به کوه رفته بود، دارد می آید.
مردم با شتاب به سمت گله رفتند، جوانک چوپان، گله را هی می کرد همه ی گوسفندان را از نظر می گذراند، گوسفندها که راه خودشان را خوب بلد بودند به سمت آغلشان رفتند.
چوپان نگاهی به گوسفندها کرد و همانطور که آنها را میشمرد زیر لب گفت: بزغاله ی سیاه خال خالی نیست و به اطراف نگاهی کرد.
خبری از بزغاله نبود.
چوپان که جوانی باهوش بود، رد رفتن گوسفندان را نگاه کرد و به گمانش بزغاله به سمت خانه ی سموییل رفته بود، پس با شتاب به همان سمت حرکت کرد....
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌖✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هفده 🎬: حضرت سموییل باز هم عهدهای پیشین را که داشت به بوته
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هجده🎬:
طالوت که چوپان و چوپان زاده بود به دنبال حیوان گم شده با شتاب وارد خانه سموئیل شد، در این زمان تعداد زیادی از بنی اسرائیل دور سموئیل جمع بودند چون چند نفری برای امتحان به خانه پیامبر آمده بودند تا ببینید آیا می توانند مقامفرماندهی را از آن خود کنند یا نه، اما روغن برای انها به جوش نیامده بود و در همین اثنا، طالوت وارد خانه شد و به محض ورود این چوپان زاده به خانه روغن شروع به جوشیدن نمود.
سموئیل و مردم دیدند که طالوت تمام ویژگی های گفته شده را دارد یعنی روغن شروع به جوشش میکند،طالوت هم قد عصا ست
پس سومئیل از جا بلند شد و ظرف روغن را بر سر طالوت ریخت و در کمال تعجب همه دیدند که روغن روی بدنش نمیریزد در این زمان سموییل لبخندی زد و بلافاصله رو به قوم به طالوت گفت: ای جوان! می دانی توکیستی؟!
طالوت با تعجب نگاهی به سموییل کرد و گفت: به خدا من کاری نکردم، من طالوت یک چوپان زاده ام که به دنبال یکی از گوسفندانم اینجا آمدم.
سموییل دستی به روی شانه ی اوگذاشت و فرمود: ای طالوت! خدا وحی کرده تو را پادشاه بنی اسرائیل کنم.
قرآن درباره او میگوید که از جهت علم و قوای جسمانی کامل بود و اورا از بین خالص ها انتخاب کردیم.
این شیوه انتخاب هم تنبه و هم تدریج برای کنار گذاشتن ذهنیت های قبلی را داراست.
طالوت با شگفتی به خود اشاره کرد وگفت: آیا درست شنیدم؟ من پادشاه بنی اسرائیل شوم؟
سموییل سری تکان داد و گفت: آری اراده ی خدا بر این تعلق گرفته تا تو پادشاه شوی.
اما بنی اسرائیل به دلیل همان ذهنیت ها پادشاهی او را قبول نکردند.
در این دوران پیامبران از نسل لاوی و پادشاهان از نسل یهودا بودند و آن ها به آبا خود اهمیت زیادی میدادند و نمیتوانستند فردی فقیر و چوپان را به عنوان پادشاه قبول کنند، بنابراین فریاد و هیاهو از جمع بلند شد، هر کسی چیزی می گفت اما منظور همه ی آنها این بود که طالوت چوپان زاده را برای پادشاهی قبول ندارند.
برای جهاد نیاز به وحدت کلمه کلی هست وگرنه پیروزی رقم نمیخورد. پس سموئیل برای بنی اسرائیل
سخنرانی کرد و گفت: ای مردم! آرام باشید و هیاهو نکنید، شما خودتان شاهد بودید که آنچه را جبرییل به من گفته بود در مورد طالوت تحقق پیدا کرد و به غیر از این موضوع، من نشانه ای دیگر برای پادشاهی طالوت دارم....
در این هنگام همهمه کمی فرو نشست و مردی از میان گفت: چه نشانه ای؟
سموییل نگاهی به جمع نمود و فرمود: تابوت عهد! همانا مدتهاست که به خاطر گناهان بنی اسراییل تابوت عهد از میان ما رفته، اما با پادشاهی طالوت، آن تابوت به ما باز می گردد.
تابوت عهد دارای جایگاه ویژه ای در میان بنی اسرائیل از حیث اثرات تکوینی و اتحاد قوم دارد و این می توانست نشانه ای محکم برای پادشاهی طالوت باشد
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هجده🎬: طالوت که چوپان و چوپان زاده بود به دنبال حیوان گم ش
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_نوزده 🎬:
داستان به سمتی رسید که لازم است درباره تابوت عهد توضیحاتی بدهیم و بدانیم این تابوت چیست و از کجا در بین بنی اسرائیل پیدا شد، بنی اسرائیل به این تابوت بسیار وابسته بود و مدتی به آن بی توجه شدند و زمانی که تابوت غیب شد تازه فهمیدند چه نعمتی را از دست داده اند و حالا رسیدین به این تابوت عهد برایشان یک رؤیا شده بود.
همانطور که در قسمت های پیشین گفتیم، حضرت موسی هنگامی که به دنیا آمد ، مادرش او را در صندوقچه ای قرار داد و به رود نیل سپرد.
و همانطور که می دانید مادر موسی در آن زمان نمی توانست در مصر کسی را برای ساختن صندوقچه پیدا کند و مدتی زمان برد تا این کار انجام شد و این داستان به تفصیل قبلا بیان شده است، پس از نجات حضرت موسی، این صندوقچه باقی ماند و اراده ی خداوند بود که بماند و به عنوان نماد نجات در میان قوم شناخته شود.
در میان پیامبران مرسوم است که هر پیامبری اواخر عمر خود، ودایع و میراث نبوت و وصایای خودش را به پیامبر بعد از خود می سپارد.
حضرت موسی نیز امانات و ودایع نبوت را به پیامبر بعد از خودش یعنی یوشع سپرد و بنی اسرائیل این امانات که الواح تورات نیز در بین آن بود را در همان صندوقچه نگهداری میکردند
و از آن پس این صندوقچه« تابوت عهد» نام گرفت، اصلا تابوت در زبان عربی به معنی «صندوقچه» است و
اندازه آن دو زراع در سه زراع است.
هر تمدنی در مواقع سختی و گرفتاری، نیاز به سکینه و آرامش دارد و در میان بنی اسرائیل نیز این تابوت مایه آرامش تمدنی آنها بود، هنگامی که مشکلی برای بنی اسرائیل پیش می آمد و از همه جا ناامید می شدند ، آن ها به تابوت عهد پناه میبردند.
روحانیتی در این صندوقچه بود که باعث آرامش همه می شد. با این اوصاف این تابوت برای این قوم بسیار مهم و موثر بود تا جایی که در میان جنگها آن را با خود میبردند و هنگامی که کار بر آنها دشوار میشد به آن پناه میبردند و آرام میشدند.
راز این آرامش در بخش دوم نام آن یعنی «عهد» بود. عهدی که تمام پیامبران بنی اسرائیل برای آنها آورده بودند، توسل به محمد صلی الله علیه و آل محمد بود و بی شک ظاهر این تابوت باعث آرامش نمیشد بلکه اثر وضعی تجدید عهد با کلمات بود که برای آن ها آرامش می آورد، در واقع تابوت عهد نماد آرامش بود و ذات آرامش توسل به کلمات بود
همانطور که در قرآن نیز داریم که
الا به ذکرالله تطمئن القلوب، در
واقع ذکر خدا همان توسل به محمد و آل محمد است که باعث آرامش است.
آرامش و سکینه در میان هر قومی باعث ایجاد هویت میشود، ملتی که آرام است میتواند هویت پیدا کند و همین است که کشورهای مستکبر برای گرفتن هویت یک جامعه ابتدا به ترفند ها آرامش آن جامعه را از آنان می گیرند، در میان بنی اسرائیل نیز عامل وحدت و اجتماع ماموریتی بود که خداوند به آنها داده بود و این تابوت نماد یادآ وری آن عهد و میثاق برای بنی اسرائیل بود که به خاطر گناهان زیاد و فراموش کردن عهدشان این تابوت از قوم موسی گرفته شده بود و حالا که بنی اسرائیل سخت محتاج کمک بودند و به این آرامش نیاز داشتند، شرط فرود آمدن تابوت عهد، پذیرش پادشاهی طالوت که فردی فقیر و چوپان زاده بود، عنوان شده بود
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نوزده 🎬: داستان به سمتی رسید که لازم است درباره تابوت عهد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست🎬:
در سحرگاه صبحی زیبا، بوی عود و کندر در فضا پیچید و ملائک آسمان صف به صف به زمین نزول کردند و روی دستشان صندوقچه ای بود که روزگاری ناجی موسی شده بود و حالا الواح تورات و وصایای موسی در آن بود و از آن مهم تر اینکه این صندوقچه نماد توسل به کلمات مقدس بود و یادآور عهدی ازلی بود که موسی در زمان های مختلف از قومش می گرفت، عهدی که در آن بنی اسرائیل موظف میشد تا شرایط ظهور بنی اسماعیل را فراهم کنند و در رکاب پیامبر آخرالزمان سربازی نمایند.
وعده ی خداوند محقق شد، تابوت عهد که مایه سکینه و آرامش بنی اسرائیل و نشانه ی پادشاهی طالوت بود، دوباره به میان بنی اسراییل بازگشته بود.
صبح زود بود که این خبر دهان به دهان و گوش به گوش رسید و حالا کل قوم می دانستند که تابوت عهد درمیانشان است و مردم دسته دسته و گروه گروه برای تبرک جستن به این تابوت می آمدند.
سموئیل به همه ی افراد بنی اسرائیل پادشاهی طالوت را گوشزد کرد و این بدان معنا بود که جنگ با جالوتیان نزدیک است.
در این زمان عده ای که حرف و عملشان با هم یکی نبود و قبل از لین مدعی جهاد فی سبیل الله بودند، شروع به بهانه تراشی کردند، یکی از تعداد زیاد جالوتیان می گفت و آن دیگری از تجهیزات نظامی آنها دم میزد و همین حرفها باعث یأس و ناامیدی قوم می شد و عده ای هم با این تبلیغات مردد شده بودند.
در این هنگام سموئیل به میان قوم آمد و آنها را از عاقبت کارشکنی شان ترساند، آخر تاریخ بشریت در نقطه ی عطفش قرار داشت، اگر لشکر طالوت بر جالوت پیروز می شد ، پروژه خدا و اقامه ی دین ام مستحکم تر از قبل به سرانجام می رسید اما اگر طالوتیان پا پس می کشیدند و لشکر جالوت پیروز می شد، بی شک تمام زحمات موسی و پیامبران قبل از آن به باد می رفت و در سرزمینی که آنتن تمدنی بشریت محسوب میشد، پروژه ی ابلیس برپا می شد و رونق می گرفت و آنگاه باز دوباره راه کمال بشر منحرف میشد ..
سموئیل با کلام نافذ و دلایل آشکار، مردم را به سمت خود خواند و بالاخره به هر طریق ممکن سپاهی فراهم کرد که در مقابل جالوتیان قد علم کند، اما سنت خدا این است که انسان های مخلص را برای اقامه ی دینش گلچین می کند، پس بار دیگر بنی اسرائیل می بایست امتحان شود و غربال شوند و دانه درشت ها و با اخلاص ها بر جا بمانند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست🎬: در سحرگاه صبحی زیبا، بوی عود و کندر در فضا پیچید و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_یکم🎬:
خداوند حکم به جهاد داد و این جهاد، جنگی بسیار مهم بود، جنگی که انتهای آن تعیین می کرد که بشریت رو به کمال می رود یا به راه ابلیس پای می گذارد و باز هم دو گروه حزب الله و حزب شیطان در مقابل هم قرار گرفتند.
از آنجایی که خداوند اراده کرده بود تا این جنگ و فتح بعد از آن به دست مخلص ترین مؤمنان انجام شود باز هم برای طالوتیان ابتلایی در بین بود.
لشکر طالوت به سمت بیت لحم که در آنجا جالوتیان صف آرایی کرده بودند حرکت نمودند.
لشکر بی وقفه راه می پیمودند و بعد از مدتها راه پیمایی در حالیکه از سر و رویشان عرق می ریخت و دهانشان از تشنگی و خشکی به کامشان چسپیده بود نزدیک به رودخانه ای شدند، در این هنگام فرشته ی وحی بر سموئیل نازل شد و فرمان خداوند را ابلاغ کرد.
سموئیل قوم را فرا خواند و به آنان گفت: ای لشکریان خدا! خداوند به شما پیغام داده زمانی که به رودخانه رسیدید بیش از یک کف دست آب نخورید، این امتحانی ست از جانب خداوند برای شما و کسانی که خلاف این امر خداوند عمل کنند به عذابی سخت گرفتار می شوند.
کلام وحی به تمام لشکر رسید و لشکر در کنار رودخانه بودند، همه از تشنگی هلاک بودند و با شتاب خود را به رودخانه رساندند، آنان کخ در ظاهر داد دین می زدند و در حقیقت به دنبال دنیایشان بودند به محض رسیدن به آب، سر به لب رودخانه گذاشتند و شروع به نوشیدن آب کردند، آنها به امر خدا توجهی نکردند و بیش از یک کف دست آب خوردند و عجیب اینکه هر چه که آب می نوشیدند بیشتر تشنه شان می شد و انگار مرضی چون استسقا گرفته بودند و آنقدر آب می خوردند تا شکمشان برآمده می شد و عاقبت از هم پاره می گشت.
و از آنهمه لشکر عظیم تنها ۳۱۳ نفر به عدد یاران بدر باقی ماند و این ۳۱۳ نفر یا یک کف آب خورده بودند و یا احتیاط کرده بودند و اصلا آب ننوشیده بودند و جالب اینجا بود با اینکه آبی ننوشیده بودند اما تشنگیشان به کلی رفع شده بود.
حالا طالوت مانده بود و تعداد سیصد و سیزده مومن با اخلاص و لشکر عظیمی از جالوتیان که باز هم هنوز ابتلای الهی ادامه داشت
ادامه دارد.
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_یکم🎬: خداوند حکم به جهاد داد و این جهاد، جنگی بسیار مه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_دوم🎬:
حالا از سپاه بزرگ طالوت تنها سیصد و سیزده نفر باقی مانده بود و تعداد زیادی از سپاه که امر خدا را نادیده گرفتند و بیش از یک کف دست آب خوردند، بدن هایشان پر از آب شد و بی رمق بر لب رودخانه افتادند و از همراهی لشکر طالوت بازماندند.
حالا لشکر طالوت به جایی رسیده بودند که به راحتی لشکر جالوت و تجهیزات فراوانشان را می دیدند در این زمان باز هم طالوتیان به دو گروه با دو اعتقاد تقسیم شدند.
گروهی بادیدن تعداد و تجهیزات جالوت همانطور که هیاهو می کردند گفتند: مردم! بیایید برگردیم و خون خودمان را الکی هدر ندهیم چرا که امکان پیروزی ما بر جالوتیان صف است و چه هوشمندانه است اگر عقب نشینی کنیم.
و در مقابل اینها گروهی دیگر بودند که درجه ایمانی بالاتری داشتند و قرآن در وصفشان میفرماید: آن ها یقین دارند خدا را ملاقات می کنند و گفتند با توکل به یاری خداوند به جنگ با جالوت برویم و دعا میکردند خداوندا به ما صبر و ثبات قدم بده و مارا در برابر قوم کافرین یاری فرما .
در میان این همهمه که هر کسی نظریه ای میداد و تکلیفشان مشخص نبود طالوت به میان لشکر آمد، می بایست تصمیمی کلی و مهم بگیرد و در نهایت نظر گروه دوم را پذیرفت.
و به همگان فرمان داد تا با توکل برخدا به پیش روید و جالوت در لشکر خود سوار برفیل، تاجی بر سر و لشکریان در مقابل او صف کشیده بودند.
در میان قوم بنی اسراییل مردی مؤمن و با اراده بود که نام او ایشیا بود.
او فردی مومن در بنی اسرائیل بود که ده پسر داشت و هر ده پسرش در جنگ شرکت داشتند و یاور طالوت بودند اما میان این ده پسر، کوچکترین آنها که نامش داوود و شغلش چوپانی بود از دیگر پسران مؤمن و مخلص تر بود درست است زمانی که سموئیل فرمان جهاد داد،تمام فرزندان او به جنگ رفتند و جزء افرادی هم بودند که از رود گذشتند و به امر خدا عمل نمودند اما داوود دارای قدرت معنوی خاصی بود، انگار او توسلاتش به محمد و آل محمد جور دیگری بود و اعتقاداتش پاک و مخلصانه تر بود، بطوریکه که قبل از این نزد پدرش میگفت: زمانی که در بیابان می روم صدای تسبیح کوه و دشت و سنگ و خاک را می شنوم و من هر سنگی که پرتاب میکنم به هرچیزی که اراده میکنم میخورد و گویی سنگ ها هم همراه نماز وتسبیح من، نماز می خوانند و تسبیح خداوند می گویند و من تمام اینها را با گوش خود می شنوم.
پدرش در آن روز که این سخن را از داوود شنیده بود به او گفت: ای فرزندم! تقوا پیشه کن که من شک ندارم، روزی با همین سنگ ها کار مهمی خواهی کرد...
حالا که لشکر به سمت سپاه جالوت در حرکت بود، در مسیر جنگ داوود سنگی را میبیند که رو به می گوید: داوود! من را بردار و جالوت را بکش همانا که خداوند مرا برای کشتن جالوت خلق کرده است
و بی شک هماهنگی تکوین عالم با اراده خداوند است و این عمل هم خارج از اراده خدا نبود .
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_دوم🎬: حالا از سپاه بزرگ طالوت تنها سیصد و سیزده نفر ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_سوم🎬:
داوود نوجوانی سیزده ساله و با ایمان بود که مدام از پیروزی و امداد خداوند سخن می گفت، او چنان با شور و هیجان از قدرت عظیم سپاه حق سخن می گفت که شوق جنگیدن در دل دیگران می افتاد و به همگان می گفت بگذارید جنگشروع شود و ببینید که من با همین سنگ دستم جالوت را می کشم و سپاهش از هم می پاشد و به برکت محمد و ال محمد پیروزی از آن مؤمنان خواهد بود.
داستان شگفت انگیز داوود به گوش طالوت رسید و طالوت بی صبرانه می خواست داوود را از نزدیک ببیند و به صدق شنیده هایش مطمئن شود.
پس قاصدی به نزد داوود امد و او به حضور طالوت رسید، داوود با اطمینان تمام سخنانی را که برای پدر و دیگران گفته بود برای طالوت هم گفت و اطمینان داد که سخنانش درست و صادقانه است.
سرانجام در صبح یکی از روزهای خداوند دو سپاه بی اسرائیل و جالوتیان رودر روی هم قرار گرفتند.
جالوتیان با تعدادی زیاد در حالیکه به انواع و اقسام تجهیزات نظامی آن زمان مجهز بودند جلوی سپاه طالوت که ۳۱۳ نفر بیشتر نبودند عرض اندام می کردند، در یک نگاه ظاهری، ببیننده به یقین می رسید که در کمتر از ساعتی سپاه طالوت در مقابل لشکر عظیم زانو خواهد زد و از هم می پاشد.
جالوت با تکبری زیاد سوار بر مرکب عظیمش که فیلی بزرگ بود، نگاهی از سر تفاخر به سپاه طالوت انداخت و همانطور که آنها را ریشخند می کرد رجز می خواند و فریاد می زد: آیا کسی جرأت رودر رو شدن با جالوت قدرتمند را دارد؟! کسی در این سپاه جگرش را دارد که در مقابل من قرار بگیرد ، اگر مردی در سپاه است به میدان بیاید تا بدانید که این جنگ یک اشتباه لست و به مانند یک خودکشی دسته جمعی برای بنی اسرائیل می ماند.
در این هنگام داوود با شوقی در حرکاتش به سرعت به طرف میدان دوید.
جالوت با تعجب نگاهی به او کرد و قهقه ای بلند سر داد او مطمئن بود که داوود در حد و اندازه او نیست، پس همانطور که قهقه می زد گفت: مردی از تو بزرگتر در این لشکر گیر نمی آمد؟! آهای بچه، من می خواهم بجنگم، اینجا میدان ملعبه و بازی کودکان نیست که به خود جرأت دادی و پا درون ان گذاردی، اگر به زندگی ات علاقه داری، برگرد و بگو بزرگترت بیاید وگرنه خون خود را هدر داده ای...
داوود نفس بلندی کشید و گفت: آماده ی مردن باش و با زدن این حرف ناگهان سنگی که در میان راه برداشته بود را در فلاخن گذاشت و با یک حرکت سریع به طرف جالوت پرتاب کرد .
سنگ به دور خود چرخید و در میان بهت هر دو لشکر به وسط دو چشم جالوت خورد و از سمت دیگر بیرون آمد و به همین راحتی جالوت کشته شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_سوم🎬: داوود نوجوانی سیزده ساله و با ایمان بود که مدام
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_چهارم🎬:
صف اول لشکر جالوت که از نزدیک شاهد کشته شدن جالوت آنهم به دست پسرکی نوجوان و فقط با پرت یک سنگ، بودند، با شگفتی فریاد زدند، جالوت را کشتند، آن پسرک جالوت را کشت، کم کم این خبر صف به صف به تمام لشکر جالوت رسید، عده ای که وضع را چنین دیدند، به بهانه ای لشکر را ترک کردند و با سرعت از میدان نبرد دور شدند، کم کم این فرار به صورت آشکار شد و سربازان آشکارا از میدان نبرد فرار می کردند و دیگران را نیز به فرار ترغیب می کردند.
با کشته شدن جالوت، شیرازه ی لشکر عظیمی که به آن می نازید از هم پاشید و مؤمنان بنی اسرائیل بدون جنگ و خونریزی پیروز شدند و کل ارض مقدس، بعد از سالها یکه تازی جالوتیان و فرمانروایان ستمگر به دست بنی اسرائیل افتاد.
حالا سموئیل و طالوت با لشکر مؤمنان به سمت شهرهای ارض مقدس در حرکت بودند تا به آنجا برسند و مجلس جشن و سرور و عروسی برپا کنند.
البته باید اشاره کرد که سموئیل قبل از اینکه داوود به میدان جنگ برود به طالوت گفت که اگر داوود آنچنان که ادعا می کند توانست جالوت را بکشد، پس تو باید او را به عنوان داماد خود بپذیری و دخترت را به عقد او درآوری و طالوت هم با این نظریه مخالفت نکرد.
بالاخره مومنان بنی اسراییل پر شهرهای ارض مقدس ساکن شدند، طالوت مجلس جشنی برپا کرد و داوود و دخترش را به عقد هم درآورد، گویا مقدر خداوند بود که از مردی مومن و دختری مؤمنه، فرزندی بی نظیر پا بگیرد.
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨