#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_شانزده🎬: جالوت ستمگرانه تاخت و تاز می کرد و بنی اسرائیل ر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هفده 🎬:
حضرت سموییل باز هم عهدهای پیشین را که داشت به بوته ی فراموشی سپرده میشد برای قومش بیان نمود و از آنان عهد گرفته که دیگر راه خطا را نروند و به امر پروردگار سر بنهند و توبه شان توبه ای واقعی باشد و البته همه ی آنها می دانستند که این توبه برابر است با جنگ با عمالقه پس خود را آماده این نبرد می کردند و وقتی توبه شان پذیرفته شد از سموییل خواستند تا برای آنها فرمانده و پادشاهی مشخص کند.
سموئیل خواسته ی آنها را پذیرفت و می خواست فرمانده ای مشخص کند که پیرمردی از وسط جمع بلند شد و گفت: ای نبی خدا! شما از میان ما نجیب زاده ای که مال و ثروت زیاد داشته باشد را برگزینید تا برای ما فرماندهی کند.
سموییل با تعجب به گوینده ی سخن چشم دوخت و می خواست سخنی بگوید تا آن مرد از اشتباه در آید زیرا لازمه ی فرماندهی هیچکدام از این دو خصوصیت نیست، اما تمام افرادی که در آنجا جمع شده بودند با هیاهو سخن آن مرد را تایید کردند.
بنی اسرائیل چون مدتها بود از آموزه های دینی به دور بودند و در دنیا و ظواهرش غرق شده بودند، فکر می کردند لازمه ی فرماندهی ثروت زیاد و نجیب زادگی ست.
خداوند که عالم بر تمام امور است برای پاک کردن این ذهنیت شیوه ای ویژه را انتخاب کرد و به سموئیل وحی نمود که به بنی اسراییل بگوید که بزودی خصوصیات فرمانده آنها را عیان می کند.
جمعیت متفرق شدند، حالا سموییل مشغول عبادت خداوند بود در این زمان خداوند جبرئیل را همراه یک عصا و ظرفی از روغن نزد سموئیل فرستاد و فرمود: به بنی اسرائیل بگو کسی فرمانده است که قد او به اندازه عصا باشد و این روغن با آمدن او به جوش بیاید و وقتی روغن را روی سر او بریزند روغن به بدن او نفوذ نکرده و رویش نریزد او را هیچ نشود.
سموییل با شنیدن این موضوع، دستور داد تا تمام بنی اسراییل جمع شدند و هر آنچه را که جبرئیل به او گفته بود به مردم رساند.
مردم در بهت و حیرت بودند، پس همانطور که هیجان زده بودند که شاید مقام فرماندهی از آن آنان شود، یکی یکی نزد سموییل می آمدند به این امید که عصا هم قد آنان شود و روغن به جوش آید، روزها در پی هم می گذشت، حالا تقریبا تمام بنی اسرائیل برای امتحان اینکه خصوصیات مد نظر را دارند به نزد سموئیل آمده بودند
اما عصا هم قد هیچ کس نشد و روغن هم به جوش نیامد، کم کم همه نا امید شده بودند و شاید برخی هم در دل نسبت به این حکم تردید پیدا کرده بودند.
دم دم های غروب خورشید بود، یکی از نوجوانان بنی اسراییل فریاد برآورد، گله، گله ی گوسفند که مدتی بود به کوه رفته بود، دارد می آید.
مردم با شتاب به سمت گله رفتند، جوانک چوپان، گله را هی می کرد همه ی گوسفندان را از نظر می گذراند، گوسفندها که راه خودشان را خوب بلد بودند به سمت آغلشان رفتند.
چوپان نگاهی به گوسفندها کرد و همانطور که آنها را میشمرد زیر لب گفت: بزغاله ی سیاه خال خالی نیست و به اطراف نگاهی کرد.
خبری از بزغاله نبود.
چوپان که جوانی باهوش بود، رد رفتن گوسفندان را نگاه کرد و به گمانش بزغاله به سمت خانه ی سموییل رفته بود، پس با شتاب به همان سمت حرکت کرد....
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌖✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هفده 🎬: حضرت سموییل باز هم عهدهای پیشین را که داشت به بوته
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_هجده🎬:
طالوت که چوپان و چوپان زاده بود به دنبال حیوان گم شده با شتاب وارد خانه سموئیل شد، در این زمان تعداد زیادی از بنی اسرائیل دور سموئیل جمع بودند چون چند نفری برای امتحان به خانه پیامبر آمده بودند تا ببینید آیا می توانند مقامفرماندهی را از آن خود کنند یا نه، اما روغن برای انها به جوش نیامده بود و در همین اثنا، طالوت وارد خانه شد و به محض ورود این چوپان زاده به خانه روغن شروع به جوشیدن نمود.
سموئیل و مردم دیدند که طالوت تمام ویژگی های گفته شده را دارد یعنی روغن شروع به جوشش میکند،طالوت هم قد عصا ست
پس سومئیل از جا بلند شد و ظرف روغن را بر سر طالوت ریخت و در کمال تعجب همه دیدند که روغن روی بدنش نمیریزد در این زمان سموییل لبخندی زد و بلافاصله رو به قوم به طالوت گفت: ای جوان! می دانی توکیستی؟!
طالوت با تعجب نگاهی به سموییل کرد و گفت: به خدا من کاری نکردم، من طالوت یک چوپان زاده ام که به دنبال یکی از گوسفندانم اینجا آمدم.
سموییل دستی به روی شانه ی اوگذاشت و فرمود: ای طالوت! خدا وحی کرده تو را پادشاه بنی اسرائیل کنم.
قرآن درباره او میگوید که از جهت علم و قوای جسمانی کامل بود و اورا از بین خالص ها انتخاب کردیم.
این شیوه انتخاب هم تنبه و هم تدریج برای کنار گذاشتن ذهنیت های قبلی را داراست.
طالوت با شگفتی به خود اشاره کرد وگفت: آیا درست شنیدم؟ من پادشاه بنی اسرائیل شوم؟
سموییل سری تکان داد و گفت: آری اراده ی خدا بر این تعلق گرفته تا تو پادشاه شوی.
اما بنی اسرائیل به دلیل همان ذهنیت ها پادشاهی او را قبول نکردند.
در این دوران پیامبران از نسل لاوی و پادشاهان از نسل یهودا بودند و آن ها به آبا خود اهمیت زیادی میدادند و نمیتوانستند فردی فقیر و چوپان را به عنوان پادشاه قبول کنند، بنابراین فریاد و هیاهو از جمع بلند شد، هر کسی چیزی می گفت اما منظور همه ی آنها این بود که طالوت چوپان زاده را برای پادشاهی قبول ندارند.
برای جهاد نیاز به وحدت کلمه کلی هست وگرنه پیروزی رقم نمیخورد. پس سموئیل برای بنی اسرائیل
سخنرانی کرد و گفت: ای مردم! آرام باشید و هیاهو نکنید، شما خودتان شاهد بودید که آنچه را جبرییل به من گفته بود در مورد طالوت تحقق پیدا کرد و به غیر از این موضوع، من نشانه ای دیگر برای پادشاهی طالوت دارم....
در این هنگام همهمه کمی فرو نشست و مردی از میان گفت: چه نشانه ای؟
سموییل نگاهی به جمع نمود و فرمود: تابوت عهد! همانا مدتهاست که به خاطر گناهان بنی اسراییل تابوت عهد از میان ما رفته، اما با پادشاهی طالوت، آن تابوت به ما باز می گردد.
تابوت عهد دارای جایگاه ویژه ای در میان بنی اسرائیل از حیث اثرات تکوینی و اتحاد قوم دارد و این می توانست نشانه ای محکم برای پادشاهی طالوت باشد
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_هجده🎬: طالوت که چوپان و چوپان زاده بود به دنبال حیوان گم ش
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_نوزده 🎬:
داستان به سمتی رسید که لازم است درباره تابوت عهد توضیحاتی بدهیم و بدانیم این تابوت چیست و از کجا در بین بنی اسرائیل پیدا شد، بنی اسرائیل به این تابوت بسیار وابسته بود و مدتی به آن بی توجه شدند و زمانی که تابوت غیب شد تازه فهمیدند چه نعمتی را از دست داده اند و حالا رسیدین به این تابوت عهد برایشان یک رؤیا شده بود.
همانطور که در قسمت های پیشین گفتیم، حضرت موسی هنگامی که به دنیا آمد ، مادرش او را در صندوقچه ای قرار داد و به رود نیل سپرد.
و همانطور که می دانید مادر موسی در آن زمان نمی توانست در مصر کسی را برای ساختن صندوقچه پیدا کند و مدتی زمان برد تا این کار انجام شد و این داستان به تفصیل قبلا بیان شده است، پس از نجات حضرت موسی، این صندوقچه باقی ماند و اراده ی خداوند بود که بماند و به عنوان نماد نجات در میان قوم شناخته شود.
در میان پیامبران مرسوم است که هر پیامبری اواخر عمر خود، ودایع و میراث نبوت و وصایای خودش را به پیامبر بعد از خود می سپارد.
حضرت موسی نیز امانات و ودایع نبوت را به پیامبر بعد از خودش یعنی یوشع سپرد و بنی اسرائیل این امانات که الواح تورات نیز در بین آن بود را در همان صندوقچه نگهداری میکردند
و از آن پس این صندوقچه« تابوت عهد» نام گرفت، اصلا تابوت در زبان عربی به معنی «صندوقچه» است و
اندازه آن دو زراع در سه زراع است.
هر تمدنی در مواقع سختی و گرفتاری، نیاز به سکینه و آرامش دارد و در میان بنی اسرائیل نیز این تابوت مایه آرامش تمدنی آنها بود، هنگامی که مشکلی برای بنی اسرائیل پیش می آمد و از همه جا ناامید می شدند ، آن ها به تابوت عهد پناه میبردند.
روحانیتی در این صندوقچه بود که باعث آرامش همه می شد. با این اوصاف این تابوت برای این قوم بسیار مهم و موثر بود تا جایی که در میان جنگها آن را با خود میبردند و هنگامی که کار بر آنها دشوار میشد به آن پناه میبردند و آرام میشدند.
راز این آرامش در بخش دوم نام آن یعنی «عهد» بود. عهدی که تمام پیامبران بنی اسرائیل برای آنها آورده بودند، توسل به محمد صلی الله علیه و آل محمد بود و بی شک ظاهر این تابوت باعث آرامش نمیشد بلکه اثر وضعی تجدید عهد با کلمات بود که برای آن ها آرامش می آورد، در واقع تابوت عهد نماد آرامش بود و ذات آرامش توسل به کلمات بود
همانطور که در قرآن نیز داریم که
الا به ذکرالله تطمئن القلوب، در
واقع ذکر خدا همان توسل به محمد و آل محمد است که باعث آرامش است.
آرامش و سکینه در میان هر قومی باعث ایجاد هویت میشود، ملتی که آرام است میتواند هویت پیدا کند و همین است که کشورهای مستکبر برای گرفتن هویت یک جامعه ابتدا به ترفند ها آرامش آن جامعه را از آنان می گیرند، در میان بنی اسرائیل نیز عامل وحدت و اجتماع ماموریتی بود که خداوند به آنها داده بود و این تابوت نماد یادآ وری آن عهد و میثاق برای بنی اسرائیل بود که به خاطر گناهان زیاد و فراموش کردن عهدشان این تابوت از قوم موسی گرفته شده بود و حالا که بنی اسرائیل سخت محتاج کمک بودند و به این آرامش نیاز داشتند، شرط فرود آمدن تابوت عهد، پذیرش پادشاهی طالوت که فردی فقیر و چوپان زاده بود، عنوان شده بود
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نوزده 🎬: داستان به سمتی رسید که لازم است درباره تابوت عهد
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست🎬:
در سحرگاه صبحی زیبا، بوی عود و کندر در فضا پیچید و ملائک آسمان صف به صف به زمین نزول کردند و روی دستشان صندوقچه ای بود که روزگاری ناجی موسی شده بود و حالا الواح تورات و وصایای موسی در آن بود و از آن مهم تر اینکه این صندوقچه نماد توسل به کلمات مقدس بود و یادآور عهدی ازلی بود که موسی در زمان های مختلف از قومش می گرفت، عهدی که در آن بنی اسرائیل موظف میشد تا شرایط ظهور بنی اسماعیل را فراهم کنند و در رکاب پیامبر آخرالزمان سربازی نمایند.
وعده ی خداوند محقق شد، تابوت عهد که مایه سکینه و آرامش بنی اسرائیل و نشانه ی پادشاهی طالوت بود، دوباره به میان بنی اسراییل بازگشته بود.
صبح زود بود که این خبر دهان به دهان و گوش به گوش رسید و حالا کل قوم می دانستند که تابوت عهد درمیانشان است و مردم دسته دسته و گروه گروه برای تبرک جستن به این تابوت می آمدند.
سموئیل به همه ی افراد بنی اسرائیل پادشاهی طالوت را گوشزد کرد و این بدان معنا بود که جنگ با جالوتیان نزدیک است.
در این زمان عده ای که حرف و عملشان با هم یکی نبود و قبل از لین مدعی جهاد فی سبیل الله بودند، شروع به بهانه تراشی کردند، یکی از تعداد زیاد جالوتیان می گفت و آن دیگری از تجهیزات نظامی آنها دم میزد و همین حرفها باعث یأس و ناامیدی قوم می شد و عده ای هم با این تبلیغات مردد شده بودند.
در این هنگام سموئیل به میان قوم آمد و آنها را از عاقبت کارشکنی شان ترساند، آخر تاریخ بشریت در نقطه ی عطفش قرار داشت، اگر لشکر طالوت بر جالوت پیروز می شد ، پروژه خدا و اقامه ی دین ام مستحکم تر از قبل به سرانجام می رسید اما اگر طالوتیان پا پس می کشیدند و لشکر جالوت پیروز می شد، بی شک تمام زحمات موسی و پیامبران قبل از آن به باد می رفت و در سرزمینی که آنتن تمدنی بشریت محسوب میشد، پروژه ی ابلیس برپا می شد و رونق می گرفت و آنگاه باز دوباره راه کمال بشر منحرف میشد ..
سموئیل با کلام نافذ و دلایل آشکار، مردم را به سمت خود خواند و بالاخره به هر طریق ممکن سپاهی فراهم کرد که در مقابل جالوتیان قد علم کند، اما سنت خدا این است که انسان های مخلص را برای اقامه ی دینش گلچین می کند، پس بار دیگر بنی اسرائیل می بایست امتحان شود و غربال شوند و دانه درشت ها و با اخلاص ها بر جا بمانند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست🎬: در سحرگاه صبحی زیبا، بوی عود و کندر در فضا پیچید و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_یکم🎬:
خداوند حکم به جهاد داد و این جهاد، جنگی بسیار مهم بود، جنگی که انتهای آن تعیین می کرد که بشریت رو به کمال می رود یا به راه ابلیس پای می گذارد و باز هم دو گروه حزب الله و حزب شیطان در مقابل هم قرار گرفتند.
از آنجایی که خداوند اراده کرده بود تا این جنگ و فتح بعد از آن به دست مخلص ترین مؤمنان انجام شود باز هم برای طالوتیان ابتلایی در بین بود.
لشکر طالوت به سمت بیت لحم که در آنجا جالوتیان صف آرایی کرده بودند حرکت نمودند.
لشکر بی وقفه راه می پیمودند و بعد از مدتها راه پیمایی در حالیکه از سر و رویشان عرق می ریخت و دهانشان از تشنگی و خشکی به کامشان چسپیده بود نزدیک به رودخانه ای شدند، در این هنگام فرشته ی وحی بر سموئیل نازل شد و فرمان خداوند را ابلاغ کرد.
سموئیل قوم را فرا خواند و به آنان گفت: ای لشکریان خدا! خداوند به شما پیغام داده زمانی که به رودخانه رسیدید بیش از یک کف دست آب نخورید، این امتحانی ست از جانب خداوند برای شما و کسانی که خلاف این امر خداوند عمل کنند به عذابی سخت گرفتار می شوند.
کلام وحی به تمام لشکر رسید و لشکر در کنار رودخانه بودند، همه از تشنگی هلاک بودند و با شتاب خود را به رودخانه رساندند، آنان کخ در ظاهر داد دین می زدند و در حقیقت به دنبال دنیایشان بودند به محض رسیدن به آب، سر به لب رودخانه گذاشتند و شروع به نوشیدن آب کردند، آنها به امر خدا توجهی نکردند و بیش از یک کف دست آب خوردند و عجیب اینکه هر چه که آب می نوشیدند بیشتر تشنه شان می شد و انگار مرضی چون استسقا گرفته بودند و آنقدر آب می خوردند تا شکمشان برآمده می شد و عاقبت از هم پاره می گشت.
و از آنهمه لشکر عظیم تنها ۳۱۳ نفر به عدد یاران بدر باقی ماند و این ۳۱۳ نفر یا یک کف آب خورده بودند و یا احتیاط کرده بودند و اصلا آب ننوشیده بودند و جالب اینجا بود با اینکه آبی ننوشیده بودند اما تشنگیشان به کلی رفع شده بود.
حالا طالوت مانده بود و تعداد سیصد و سیزده مومن با اخلاص و لشکر عظیمی از جالوتیان که باز هم هنوز ابتلای الهی ادامه داشت
ادامه دارد.
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_یکم🎬: خداوند حکم به جهاد داد و این جهاد، جنگی بسیار مه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_دوم🎬:
حالا از سپاه بزرگ طالوت تنها سیصد و سیزده نفر باقی مانده بود و تعداد زیادی از سپاه که امر خدا را نادیده گرفتند و بیش از یک کف دست آب خوردند، بدن هایشان پر از آب شد و بی رمق بر لب رودخانه افتادند و از همراهی لشکر طالوت بازماندند.
حالا لشکر طالوت به جایی رسیده بودند که به راحتی لشکر جالوت و تجهیزات فراوانشان را می دیدند در این زمان باز هم طالوتیان به دو گروه با دو اعتقاد تقسیم شدند.
گروهی بادیدن تعداد و تجهیزات جالوت همانطور که هیاهو می کردند گفتند: مردم! بیایید برگردیم و خون خودمان را الکی هدر ندهیم چرا که امکان پیروزی ما بر جالوتیان صف است و چه هوشمندانه است اگر عقب نشینی کنیم.
و در مقابل اینها گروهی دیگر بودند که درجه ایمانی بالاتری داشتند و قرآن در وصفشان میفرماید: آن ها یقین دارند خدا را ملاقات می کنند و گفتند با توکل به یاری خداوند به جنگ با جالوت برویم و دعا میکردند خداوندا به ما صبر و ثبات قدم بده و مارا در برابر قوم کافرین یاری فرما .
در میان این همهمه که هر کسی نظریه ای میداد و تکلیفشان مشخص نبود طالوت به میان لشکر آمد، می بایست تصمیمی کلی و مهم بگیرد و در نهایت نظر گروه دوم را پذیرفت.
و به همگان فرمان داد تا با توکل برخدا به پیش روید و جالوت در لشکر خود سوار برفیل، تاجی بر سر و لشکریان در مقابل او صف کشیده بودند.
در میان قوم بنی اسراییل مردی مؤمن و با اراده بود که نام او ایشیا بود.
او فردی مومن در بنی اسرائیل بود که ده پسر داشت و هر ده پسرش در جنگ شرکت داشتند و یاور طالوت بودند اما میان این ده پسر، کوچکترین آنها که نامش داوود و شغلش چوپانی بود از دیگر پسران مؤمن و مخلص تر بود درست است زمانی که سموئیل فرمان جهاد داد،تمام فرزندان او به جنگ رفتند و جزء افرادی هم بودند که از رود گذشتند و به امر خدا عمل نمودند اما داوود دارای قدرت معنوی خاصی بود، انگار او توسلاتش به محمد و آل محمد جور دیگری بود و اعتقاداتش پاک و مخلصانه تر بود، بطوریکه که قبل از این نزد پدرش میگفت: زمانی که در بیابان می روم صدای تسبیح کوه و دشت و سنگ و خاک را می شنوم و من هر سنگی که پرتاب میکنم به هرچیزی که اراده میکنم میخورد و گویی سنگ ها هم همراه نماز وتسبیح من، نماز می خوانند و تسبیح خداوند می گویند و من تمام اینها را با گوش خود می شنوم.
پدرش در آن روز که این سخن را از داوود شنیده بود به او گفت: ای فرزندم! تقوا پیشه کن که من شک ندارم، روزی با همین سنگ ها کار مهمی خواهی کرد...
حالا که لشکر به سمت سپاه جالوت در حرکت بود، در مسیر جنگ داوود سنگی را میبیند که رو به می گوید: داوود! من را بردار و جالوت را بکش همانا که خداوند مرا برای کشتن جالوت خلق کرده است
و بی شک هماهنگی تکوین عالم با اراده خداوند است و این عمل هم خارج از اراده خدا نبود .
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_دوم🎬: حالا از سپاه بزرگ طالوت تنها سیصد و سیزده نفر ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_سوم🎬:
داوود نوجوانی سیزده ساله و با ایمان بود که مدام از پیروزی و امداد خداوند سخن می گفت، او چنان با شور و هیجان از قدرت عظیم سپاه حق سخن می گفت که شوق جنگیدن در دل دیگران می افتاد و به همگان می گفت بگذارید جنگشروع شود و ببینید که من با همین سنگ دستم جالوت را می کشم و سپاهش از هم می پاشد و به برکت محمد و ال محمد پیروزی از آن مؤمنان خواهد بود.
داستان شگفت انگیز داوود به گوش طالوت رسید و طالوت بی صبرانه می خواست داوود را از نزدیک ببیند و به صدق شنیده هایش مطمئن شود.
پس قاصدی به نزد داوود امد و او به حضور طالوت رسید، داوود با اطمینان تمام سخنانی را که برای پدر و دیگران گفته بود برای طالوت هم گفت و اطمینان داد که سخنانش درست و صادقانه است.
سرانجام در صبح یکی از روزهای خداوند دو سپاه بی اسرائیل و جالوتیان رودر روی هم قرار گرفتند.
جالوتیان با تعدادی زیاد در حالیکه به انواع و اقسام تجهیزات نظامی آن زمان مجهز بودند جلوی سپاه طالوت که ۳۱۳ نفر بیشتر نبودند عرض اندام می کردند، در یک نگاه ظاهری، ببیننده به یقین می رسید که در کمتر از ساعتی سپاه طالوت در مقابل لشکر عظیم زانو خواهد زد و از هم می پاشد.
جالوت با تکبری زیاد سوار بر مرکب عظیمش که فیلی بزرگ بود، نگاهی از سر تفاخر به سپاه طالوت انداخت و همانطور که آنها را ریشخند می کرد رجز می خواند و فریاد می زد: آیا کسی جرأت رودر رو شدن با جالوت قدرتمند را دارد؟! کسی در این سپاه جگرش را دارد که در مقابل من قرار بگیرد ، اگر مردی در سپاه است به میدان بیاید تا بدانید که این جنگ یک اشتباه لست و به مانند یک خودکشی دسته جمعی برای بنی اسرائیل می ماند.
در این هنگام داوود با شوقی در حرکاتش به سرعت به طرف میدان دوید.
جالوت با تعجب نگاهی به او کرد و قهقه ای بلند سر داد او مطمئن بود که داوود در حد و اندازه او نیست، پس همانطور که قهقه می زد گفت: مردی از تو بزرگتر در این لشکر گیر نمی آمد؟! آهای بچه، من می خواهم بجنگم، اینجا میدان ملعبه و بازی کودکان نیست که به خود جرأت دادی و پا درون ان گذاردی، اگر به زندگی ات علاقه داری، برگرد و بگو بزرگترت بیاید وگرنه خون خود را هدر داده ای...
داوود نفس بلندی کشید و گفت: آماده ی مردن باش و با زدن این حرف ناگهان سنگی که در میان راه برداشته بود را در فلاخن گذاشت و با یک حرکت سریع به طرف جالوت پرتاب کرد .
سنگ به دور خود چرخید و در میان بهت هر دو لشکر به وسط دو چشم جالوت خورد و از سمت دیگر بیرون آمد و به همین راحتی جالوت کشته شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_سوم🎬: داوود نوجوانی سیزده ساله و با ایمان بود که مدام
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_چهارم🎬:
صف اول لشکر جالوت که از نزدیک شاهد کشته شدن جالوت آنهم به دست پسرکی نوجوان و فقط با پرت یک سنگ، بودند، با شگفتی فریاد زدند، جالوت را کشتند، آن پسرک جالوت را کشت، کم کم این خبر صف به صف به تمام لشکر جالوت رسید، عده ای که وضع را چنین دیدند، به بهانه ای لشکر را ترک کردند و با سرعت از میدان نبرد دور شدند، کم کم این فرار به صورت آشکار شد و سربازان آشکارا از میدان نبرد فرار می کردند و دیگران را نیز به فرار ترغیب می کردند.
با کشته شدن جالوت، شیرازه ی لشکر عظیمی که به آن می نازید از هم پاشید و مؤمنان بنی اسرائیل بدون جنگ و خونریزی پیروز شدند و کل ارض مقدس، بعد از سالها یکه تازی جالوتیان و فرمانروایان ستمگر به دست بنی اسرائیل افتاد.
حالا سموئیل و طالوت با لشکر مؤمنان به سمت شهرهای ارض مقدس در حرکت بودند تا به آنجا برسند و مجلس جشن و سرور و عروسی برپا کنند.
البته باید اشاره کرد که سموئیل قبل از اینکه داوود به میدان جنگ برود به طالوت گفت که اگر داوود آنچنان که ادعا می کند توانست جالوت را بکشد، پس تو باید او را به عنوان داماد خود بپذیری و دخترت را به عقد او درآوری و طالوت هم با این نظریه مخالفت نکرد.
بالاخره مومنان بنی اسراییل پر شهرهای ارض مقدس ساکن شدند، طالوت مجلس جشنی برپا کرد و داوود و دخترش را به عقد هم درآورد، گویا مقدر خداوند بود که از مردی مومن و دختری مؤمنه، فرزندی بی نظیر پا بگیرد.
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_چهارم🎬: صف اول لشکر جالوت که از نزدیک شاهد کشته شدن ج
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_پنجم🎬:
حالا کل ارض مقدس زیر سیطره ی بنی اسرائیل بود و موقع تحقق وعده های الهی...
سموئیل دوران پیری را می گذارند و روزی جبرییل خبر مرگ او را به سموییل داد.
سموئیل بنی اسراییل را دور خود جمع کرد و تابوت سکینه و وصایایش را به طالوت و داوود داد و سپس همچون پیامبران قبل از خود، دوباره تجدید عهد نمود و از بنی اسراییل عهد گرفت که همواره محمد و آل محمد را گرامی دارن و خود را آماده کنند تا زمانی که محمد ظهور نمود در رکاب او و جانشینش ایلیا، سربازی و جانفشانی کنند.
سموئیل بعد از عمری خدمت و خدمات بسیار ارزنده و زحمت های زیاد دیده از جهان فرو بست.
روزها سپری می شود و سالها در چشم بهم زدنی می گذرد، دوران طلایی بنی اسراییل آغاز شده است
انتقال قدرت آرام آرام صورت میگرد و بعد از طالوت ،داوود او جانشین میشود.
حکومت او چهل سال طول کشیده بود و هر روز و هر ساعت مردم را به دین موسی دعوت می کرد.
جامعه مومنین در این زمان یک رشد تجربه میکند. او همراهی عام بنی اسرائیل را دارد و پادشاه مقتدریست.
و سرانجام بعد از گذشت سالیان سال پیامبری و پادشاهی در یک فرد جمع شد، و این چیزی ست که خدا نی خواهد همانا حاکم مؤمنین باید هم حاکمیت دینی داشته باشد و هم حاکمیت اجتماعی، یعنی هم پادشاهی و هم پیامبری، دقیقا چیزی که قرار است در زمان ظهور ولی عصر ارواحنا فدا تجربه کنیم، اینک در این زمان دوران داوران به پایان رسید.
هرچه حکومت داوود در حال گسترش است بندگی و خاکساری او نیز بیشتر می شود.
در نتیجه ایمان در بدنه جامعه نفوذ می کند.
داوود فصل الخطاب است یعنی حرف آخر را میزند و توسط مردم گرفته میشود.
اینجا نزدیکترین لحظه به اقامه است.
قرآن در این باره میفرماید:بنده ما داوود در حالیکه قدرتمند بود به سمت ما بازگشت میکرد.و همچنین: ما به او همه چیز دادیم ملکش را بزرگ کردیم،حکمت دادیم،فصل الخطاب بود و خلیفه خدا در زمین، یعنی در اینجا خلیفه اللهی بشر در روی زمین، باردیگر خودنمایی کرد
خداوند وعده داده بود که اگر اقامه اتفاق بیفتد نعمت ها به شما سر ازیر میشود و چنین هم شد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_پنجم🎬: حالا کل ارض مقدس زیر سیطره ی بنی اسرائیل بود
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_ششم🎬:
حالا دوران حکومت و پادشاهی، فرمانروایی و پیامبری داوود آغاز شده بود و مقدر خداوند بود که داوود از دختر طالوت، که دختری پاکدامن و مؤمنه بود صاحب پسری شود که نامش عالم گیر شود
خداوند در کتابش میفرماید: به داوود و سلیمان علم دادیم که قدرت می آفریند و همه ساحت ها را در بر می
گیرد.
داوود و سلیمان هم خدا را شکر می کنند که به ما فضیلت هایی دادی که به دیگران نداده بودی.
و این راه و رسم دنیاست که برای پیروزی باید تجهیزات قوی داشت، یعنی علاوه بر ایمان و صالح بودند باید به دنبال تجهیزات به روز و کسب ابزار هم کوشید و خداوند به آنچه که وعده داده بود عمل نمود
در آن زمان آهن کشف شده بود و لباس های آهنی هم بوجود آمده بود و از آنها در جنگها استفاده می کردند اما این لباس ها آنقدر سنگین بودند که کار جنگیدن را برای جنگجو سخت
میکرد و عملا نیروی یک سرباز مبارز را به نصف کاهش میداد.
در این زمان خداوند به داوود صنعت زره سازی را عطا میکند که سبک و شبکه شبکه است و در عین حال
ایمنی بالایی دارد و آن ها را در صحنه های جنگ حفظ می کند و این یکی از هزاران نعمتی بود که خداوند به بنی اسرائیل عطا نمود
خداوند در قرآن میفرماید: آهن را برای داوود نرم کردیم
یعنی برای شکل دادن به آن نیاز به ریخته گری نیست و به راحتی در دستان داوود نرم می شود و مانند خمیر شکل می گیرد.
حال با آهن سرد میتوان الیافی را درست کرد که برای ساخت زره به کار میرود. زرهی گشاد و راحت،دارای
حلقه های یکسان با اندازه ای متناسب که از نفوذ شمشیر جلوگیری کرده و همچنین گردش هوا در آن به سهولت است.
قبل از داوود بنی اسرائیل باید از آهنگران فلسطینی برای ساخت سلاح استفاده میکردند.
با استفاده ازاین زره ها قدرت نظامی داوود افزایش یافت و سرعت فتوحات آن ها افزایش پیدا کرد.
و این یک سنت است که در مرحله اقامه دین باید تمام ساحت های انسانی رنگ خدایی بگیرد، داوود در ابتدای پادشاهی اش دستور خراب کردن بتکده ها را داد و تمام کاهنان و ساحران را که با بت و بت پرستی و جن و سحر برای خود بازاری به راه انداخته بودند برکنار کرد وکم کم جارچیان در کپی و برزن جار زدند که داوود می خواهد شهری عظیم بنا کند
شهری بزرگ که با اصولی الهی پایه ریزی میشود.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_ششم🎬: حالا دوران حکومت و پادشاهی، فرمانروایی و پیامبر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_هفتم🎬:
داوود با نقشه ای که بر گرفته از علم الهی اش بود، دستور ساخت شهری بزرگ را داد.
معمارانی از اطراف و اکناف به آن سمت آمدند و با نظارت و طرح و نقشه ی داوود، کارها به سرعت پیش می رفت و کم کم شهری بزرگ پدیدار شد، نام این شهر را اورشلیم گذاشتند.
داوود نقشه ی ساختمان های این شهر را طوری داده بود که در میانه ی شهر معبد بزرگ وعظیمی برای عبادت خداوند ساخته شد، معبدی که در ارض مقدس تا آن زمان چنین ساختمانی به خود ندیده بود، این عبادتگاه خداوند، بعدها به معبد سلیمان معروف شد.
در زمان حکومت داوود، همه ی کائنات با او تسبیح خدا را می گفتند او صدای کوه ها را می شنید که همراه داوود شکر خدا می کردند و زبان طیور و تمام پرندگان را می فهمید و تمام پرندگان، کارهایشان را با نظر داوود به پیش می بردند.
در زمان اقامه ی دین خدا، عالم به سمت خدا صعود میکند.
کوه ها و طیور هر موجودی که امکان پرواز داشت مسخر داوود می شود ، نه تنها که همراه او تسبیح میکردند بلکه همه ی امکانات خود ر ا در اختیار او قرار میدادند و حتی برای خدمت به نبی خدا بر یکدیگر پیشی می گرفتند
هم آهنگی و همراهی عرصه های عالم با ولی الهی نقطه عطف این دوران است و به زبانی دیگر همراهی تشریع و تکوین در کنار هم است
تا این زمان در دنیای بشریت و ماده موسیقی بیشتر در اختیار ابلیس بوده است، اما از این دوران به بعد موسیقی معنوی و الهی هم وارد زندگی ها می شود.
صدا و موسیقی داوود برای مناجات همانند زیبایی یوسف بود، روز به روز تازه و بدون ملال بود و جالب است که همیشه نو و تازه بود و اصلا تکراری نمی شد، تمام افراد با شنیدن این صدای زیبا و موسیقی جان بخش مبهوت میشدند و این موسیقی طوری بود که ناخوداگاه کششی در شخص برای عبادت ایجاد میکرد
او به موسیقی کائنات پی برده بود، همانا کائنات با آهنگی زیبا، موسیقی روح نواز می نوازند
اداره و ایجاد هماهنگی در جوامع بزرگ انسانی نیازمند تحمل سختی ها مشکلات زیادی است و صبر بالایی میطلبد.
داوود،پیامبر بسیار صبوری بوده است تا جایی که خداوند به پیامبر اسلام میگوید همانند داوود صبرکن
داوود با صبر و مهارت و البته امداد الهی و همراهی موجودات و کائنات دنیوی پادشاهی بی نظیر و حکومت اسلامی عظیمی به راه انداخت
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_هفتم🎬: داوود با نقشه ای که بر گرفته از علم الهی اش بو
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_هشتم🎬:
دوران پادشاهی و پیامبری داوود یکی از پر رونق ترین دوران ها برای دین خدا و البته بنی بشر محسوب میشد
حکومت داوود نبی سرزمین وسیعی از یونان و مصر گرفته تا نزدیک فارس ایران را در برمی گرفت
در زمان ایشان امر خداوند اجرا می شد و داوود نبی هم عهدهای قبلی را تجدید کرد و به بنی اسراییل بارها و بارها گوشزد کرد که خداوند اینهمه نعمت به شما داده تا زمینه ی ظهور و نزول کلمات مقدس در زمین را فراهم کنید و خود را آماده کنید برای زمانی که قرار است در رکاب محمد و علی به دین خدا خدمت کنید.
در هر زمانی افراد منافق و حسود وجود داشتند که نمی خواستند برتری محمد و آل محمد را ببینند و در زمان حضرت داوود هم چنین بود اما داوود آنچنان قدرت و اقتدار داشت که هیچ منافقی جرأت عرض اندام نداشت و کسی سخنی خلاف امر خداوند نمی زد و همه منتظر بودند تا عمر داوود به پایان برسد و آن وقت به سمت کرسی حکومت حمله کنند و تمام عقده های این مدت را بیرون ریزند
داوود علاوه بر آنکه صدایی زیبا داشت و موسیقی الهی را رواج داد در قضاوت هم سرآمد بود
روزی داوود در محراب عبادت نشسته بود و مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که متوجه شد دو نفر به محراب نزدیک شدند و می خواستند وارد محراب شوند.
داوود عبادتش را تمام کرد و رو به آن دو نفر گفت: چه شده؟! چرا اینموقع به اینجا آمده اید.
یکی از مردها جلو آمد و گفت: ای نبی خدا! تو بین ما قضاوت کن، این آقا که می بینی برادر من است، من از دار دنیا یک گوسفند دارم و این مرد نود و نه گوسفند دارد.
زندگی من با همین یک گوسفند به سختی میگذرد و این برادرم در ناز و نعمت است، در عوض اینکه کمکی به من کند امروز آمده و حکم می کند که تو باید آن یک گوسفند هم به من بدهی تا گوسفندان من عدد صد شود و من از این ظلم به نزد تو شکایت آوردم.
داوود با شنیدن این حرف برآشفت و رو به برادر توانگر گفت: تو نسبت به برادر خود ظلم می کنی و حق نداری گوسفند او را از او بگیری، همانا مال دنیا برای آزمایش به شما داده می شود و خیلی از ثروتمندان، حریص می شوند و به حق خود قانع نیستند و می خواهند مال ناچیز دیگران را نیز از دستشان درآورند، تو با این کارت ظلم کردی و محکومی...
در این هنگام آن مرد جلو آمد و گفت: تو هم در حق من ظلم کردی، گرچه حکم و قضاوتت درست بود اما تو حرفهای مرا نشنیدی و حکم دادی و این خود نشانه ی قصور در قضاوت شماست و این درسی ست برای داوود نبی، در این هنگام داوود تازه متوجه شد که این مکاشفه است و این دو نفر هم از ملائکه ی خداوند هستند که برای امتحان او به زمین آمده اند، پس به سجده رفت شروع به استغفار کرد
و زیر لب گفت: همانا معصومیت از آن کلمات مقدس است پس درود میفرستم بر محمد و آل محمد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨