#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست🎬: در سحرگاه صبحی زیبا، بوی عود و کندر در فضا پیچید و
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_یکم🎬:
خداوند حکم به جهاد داد و این جهاد، جنگی بسیار مهم بود، جنگی که انتهای آن تعیین می کرد که بشریت رو به کمال می رود یا به راه ابلیس پای می گذارد و باز هم دو گروه حزب الله و حزب شیطان در مقابل هم قرار گرفتند.
از آنجایی که خداوند اراده کرده بود تا این جنگ و فتح بعد از آن به دست مخلص ترین مؤمنان انجام شود باز هم برای طالوتیان ابتلایی در بین بود.
لشکر طالوت به سمت بیت لحم که در آنجا جالوتیان صف آرایی کرده بودند حرکت نمودند.
لشکر بی وقفه راه می پیمودند و بعد از مدتها راه پیمایی در حالیکه از سر و رویشان عرق می ریخت و دهانشان از تشنگی و خشکی به کامشان چسپیده بود نزدیک به رودخانه ای شدند، در این هنگام فرشته ی وحی بر سموئیل نازل شد و فرمان خداوند را ابلاغ کرد.
سموئیل قوم را فرا خواند و به آنان گفت: ای لشکریان خدا! خداوند به شما پیغام داده زمانی که به رودخانه رسیدید بیش از یک کف دست آب نخورید، این امتحانی ست از جانب خداوند برای شما و کسانی که خلاف این امر خداوند عمل کنند به عذابی سخت گرفتار می شوند.
کلام وحی به تمام لشکر رسید و لشکر در کنار رودخانه بودند، همه از تشنگی هلاک بودند و با شتاب خود را به رودخانه رساندند، آنان کخ در ظاهر داد دین می زدند و در حقیقت به دنبال دنیایشان بودند به محض رسیدن به آب، سر به لب رودخانه گذاشتند و شروع به نوشیدن آب کردند، آنها به امر خدا توجهی نکردند و بیش از یک کف دست آب خوردند و عجیب اینکه هر چه که آب می نوشیدند بیشتر تشنه شان می شد و انگار مرضی چون استسقا گرفته بودند و آنقدر آب می خوردند تا شکمشان برآمده می شد و عاقبت از هم پاره می گشت.
و از آنهمه لشکر عظیم تنها ۳۱۳ نفر به عدد یاران بدر باقی ماند و این ۳۱۳ نفر یا یک کف آب خورده بودند و یا احتیاط کرده بودند و اصلا آب ننوشیده بودند و جالب اینجا بود با اینکه آبی ننوشیده بودند اما تشنگیشان به کلی رفع شده بود.
حالا طالوت مانده بود و تعداد سیصد و سیزده مومن با اخلاص و لشکر عظیمی از جالوتیان که باز هم هنوز ابتلای الهی ادامه داشت
ادامه دارد.
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_یکم🎬: خداوند حکم به جهاد داد و این جهاد، جنگی بسیار مه
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_دوم🎬:
حالا از سپاه بزرگ طالوت تنها سیصد و سیزده نفر باقی مانده بود و تعداد زیادی از سپاه که امر خدا را نادیده گرفتند و بیش از یک کف دست آب خوردند، بدن هایشان پر از آب شد و بی رمق بر لب رودخانه افتادند و از همراهی لشکر طالوت بازماندند.
حالا لشکر طالوت به جایی رسیده بودند که به راحتی لشکر جالوت و تجهیزات فراوانشان را می دیدند در این زمان باز هم طالوتیان به دو گروه با دو اعتقاد تقسیم شدند.
گروهی بادیدن تعداد و تجهیزات جالوت همانطور که هیاهو می کردند گفتند: مردم! بیایید برگردیم و خون خودمان را الکی هدر ندهیم چرا که امکان پیروزی ما بر جالوتیان صف است و چه هوشمندانه است اگر عقب نشینی کنیم.
و در مقابل اینها گروهی دیگر بودند که درجه ایمانی بالاتری داشتند و قرآن در وصفشان میفرماید: آن ها یقین دارند خدا را ملاقات می کنند و گفتند با توکل به یاری خداوند به جنگ با جالوت برویم و دعا میکردند خداوندا به ما صبر و ثبات قدم بده و مارا در برابر قوم کافرین یاری فرما .
در میان این همهمه که هر کسی نظریه ای میداد و تکلیفشان مشخص نبود طالوت به میان لشکر آمد، می بایست تصمیمی کلی و مهم بگیرد و در نهایت نظر گروه دوم را پذیرفت.
و به همگان فرمان داد تا با توکل برخدا به پیش روید و جالوت در لشکر خود سوار برفیل، تاجی بر سر و لشکریان در مقابل او صف کشیده بودند.
در میان قوم بنی اسراییل مردی مؤمن و با اراده بود که نام او ایشیا بود.
او فردی مومن در بنی اسرائیل بود که ده پسر داشت و هر ده پسرش در جنگ شرکت داشتند و یاور طالوت بودند اما میان این ده پسر، کوچکترین آنها که نامش داوود و شغلش چوپانی بود از دیگر پسران مؤمن و مخلص تر بود درست است زمانی که سموئیل فرمان جهاد داد،تمام فرزندان او به جنگ رفتند و جزء افرادی هم بودند که از رود گذشتند و به امر خدا عمل نمودند اما داوود دارای قدرت معنوی خاصی بود، انگار او توسلاتش به محمد و آل محمد جور دیگری بود و اعتقاداتش پاک و مخلصانه تر بود، بطوریکه که قبل از این نزد پدرش میگفت: زمانی که در بیابان می روم صدای تسبیح کوه و دشت و سنگ و خاک را می شنوم و من هر سنگی که پرتاب میکنم به هرچیزی که اراده میکنم میخورد و گویی سنگ ها هم همراه نماز وتسبیح من، نماز می خوانند و تسبیح خداوند می گویند و من تمام اینها را با گوش خود می شنوم.
پدرش در آن روز که این سخن را از داوود شنیده بود به او گفت: ای فرزندم! تقوا پیشه کن که من شک ندارم، روزی با همین سنگ ها کار مهمی خواهی کرد...
حالا که لشکر به سمت سپاه جالوت در حرکت بود، در مسیر جنگ داوود سنگی را میبیند که رو به می گوید: داوود! من را بردار و جالوت را بکش همانا که خداوند مرا برای کشتن جالوت خلق کرده است
و بی شک هماهنگی تکوین عالم با اراده خداوند است و این عمل هم خارج از اراده خدا نبود .
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_دوم🎬: حالا از سپاه بزرگ طالوت تنها سیصد و سیزده نفر ب
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_سوم🎬:
داوود نوجوانی سیزده ساله و با ایمان بود که مدام از پیروزی و امداد خداوند سخن می گفت، او چنان با شور و هیجان از قدرت عظیم سپاه حق سخن می گفت که شوق جنگیدن در دل دیگران می افتاد و به همگان می گفت بگذارید جنگشروع شود و ببینید که من با همین سنگ دستم جالوت را می کشم و سپاهش از هم می پاشد و به برکت محمد و ال محمد پیروزی از آن مؤمنان خواهد بود.
داستان شگفت انگیز داوود به گوش طالوت رسید و طالوت بی صبرانه می خواست داوود را از نزدیک ببیند و به صدق شنیده هایش مطمئن شود.
پس قاصدی به نزد داوود امد و او به حضور طالوت رسید، داوود با اطمینان تمام سخنانی را که برای پدر و دیگران گفته بود برای طالوت هم گفت و اطمینان داد که سخنانش درست و صادقانه است.
سرانجام در صبح یکی از روزهای خداوند دو سپاه بی اسرائیل و جالوتیان رودر روی هم قرار گرفتند.
جالوتیان با تعدادی زیاد در حالیکه به انواع و اقسام تجهیزات نظامی آن زمان مجهز بودند جلوی سپاه طالوت که ۳۱۳ نفر بیشتر نبودند عرض اندام می کردند، در یک نگاه ظاهری، ببیننده به یقین می رسید که در کمتر از ساعتی سپاه طالوت در مقابل لشکر عظیم زانو خواهد زد و از هم می پاشد.
جالوت با تکبری زیاد سوار بر مرکب عظیمش که فیلی بزرگ بود، نگاهی از سر تفاخر به سپاه طالوت انداخت و همانطور که آنها را ریشخند می کرد رجز می خواند و فریاد می زد: آیا کسی جرأت رودر رو شدن با جالوت قدرتمند را دارد؟! کسی در این سپاه جگرش را دارد که در مقابل من قرار بگیرد ، اگر مردی در سپاه است به میدان بیاید تا بدانید که این جنگ یک اشتباه لست و به مانند یک خودکشی دسته جمعی برای بنی اسرائیل می ماند.
در این هنگام داوود با شوقی در حرکاتش به سرعت به طرف میدان دوید.
جالوت با تعجب نگاهی به او کرد و قهقه ای بلند سر داد او مطمئن بود که داوود در حد و اندازه او نیست، پس همانطور که قهقه می زد گفت: مردی از تو بزرگتر در این لشکر گیر نمی آمد؟! آهای بچه، من می خواهم بجنگم، اینجا میدان ملعبه و بازی کودکان نیست که به خود جرأت دادی و پا درون ان گذاردی، اگر به زندگی ات علاقه داری، برگرد و بگو بزرگترت بیاید وگرنه خون خود را هدر داده ای...
داوود نفس بلندی کشید و گفت: آماده ی مردن باش و با زدن این حرف ناگهان سنگی که در میان راه برداشته بود را در فلاخن گذاشت و با یک حرکت سریع به طرف جالوت پرتاب کرد .
سنگ به دور خود چرخید و در میان بهت هر دو لشکر به وسط دو چشم جالوت خورد و از سمت دیگر بیرون آمد و به همین راحتی جالوت کشته شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_سوم🎬: داوود نوجوانی سیزده ساله و با ایمان بود که مدام
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_چهارم🎬:
صف اول لشکر جالوت که از نزدیک شاهد کشته شدن جالوت آنهم به دست پسرکی نوجوان و فقط با پرت یک سنگ، بودند، با شگفتی فریاد زدند، جالوت را کشتند، آن پسرک جالوت را کشت، کم کم این خبر صف به صف به تمام لشکر جالوت رسید، عده ای که وضع را چنین دیدند، به بهانه ای لشکر را ترک کردند و با سرعت از میدان نبرد دور شدند، کم کم این فرار به صورت آشکار شد و سربازان آشکارا از میدان نبرد فرار می کردند و دیگران را نیز به فرار ترغیب می کردند.
با کشته شدن جالوت، شیرازه ی لشکر عظیمی که به آن می نازید از هم پاشید و مؤمنان بنی اسرائیل بدون جنگ و خونریزی پیروز شدند و کل ارض مقدس، بعد از سالها یکه تازی جالوتیان و فرمانروایان ستمگر به دست بنی اسرائیل افتاد.
حالا سموئیل و طالوت با لشکر مؤمنان به سمت شهرهای ارض مقدس در حرکت بودند تا به آنجا برسند و مجلس جشن و سرور و عروسی برپا کنند.
البته باید اشاره کرد که سموئیل قبل از اینکه داوود به میدان جنگ برود به طالوت گفت که اگر داوود آنچنان که ادعا می کند توانست جالوت را بکشد، پس تو باید او را به عنوان داماد خود بپذیری و دخترت را به عقد او درآوری و طالوت هم با این نظریه مخالفت نکرد.
بالاخره مومنان بنی اسراییل پر شهرهای ارض مقدس ساکن شدند، طالوت مجلس جشنی برپا کرد و داوود و دخترش را به عقد هم درآورد، گویا مقدر خداوند بود که از مردی مومن و دختری مؤمنه، فرزندی بی نظیر پا بگیرد.
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_چهارم🎬: صف اول لشکر جالوت که از نزدیک شاهد کشته شدن ج
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_پنجم🎬:
حالا کل ارض مقدس زیر سیطره ی بنی اسرائیل بود و موقع تحقق وعده های الهی...
سموئیل دوران پیری را می گذارند و روزی جبرییل خبر مرگ او را به سموییل داد.
سموئیل بنی اسراییل را دور خود جمع کرد و تابوت سکینه و وصایایش را به طالوت و داوود داد و سپس همچون پیامبران قبل از خود، دوباره تجدید عهد نمود و از بنی اسراییل عهد گرفت که همواره محمد و آل محمد را گرامی دارن و خود را آماده کنند تا زمانی که محمد ظهور نمود در رکاب او و جانشینش ایلیا، سربازی و جانفشانی کنند.
سموئیل بعد از عمری خدمت و خدمات بسیار ارزنده و زحمت های زیاد دیده از جهان فرو بست.
روزها سپری می شود و سالها در چشم بهم زدنی می گذرد، دوران طلایی بنی اسراییل آغاز شده است
انتقال قدرت آرام آرام صورت میگرد و بعد از طالوت ،داوود او جانشین میشود.
حکومت او چهل سال طول کشیده بود و هر روز و هر ساعت مردم را به دین موسی دعوت می کرد.
جامعه مومنین در این زمان یک رشد تجربه میکند. او همراهی عام بنی اسرائیل را دارد و پادشاه مقتدریست.
و سرانجام بعد از گذشت سالیان سال پیامبری و پادشاهی در یک فرد جمع شد، و این چیزی ست که خدا نی خواهد همانا حاکم مؤمنین باید هم حاکمیت دینی داشته باشد و هم حاکمیت اجتماعی، یعنی هم پادشاهی و هم پیامبری، دقیقا چیزی که قرار است در زمان ظهور ولی عصر ارواحنا فدا تجربه کنیم، اینک در این زمان دوران داوران به پایان رسید.
هرچه حکومت داوود در حال گسترش است بندگی و خاکساری او نیز بیشتر می شود.
در نتیجه ایمان در بدنه جامعه نفوذ می کند.
داوود فصل الخطاب است یعنی حرف آخر را میزند و توسط مردم گرفته میشود.
اینجا نزدیکترین لحظه به اقامه است.
قرآن در این باره میفرماید:بنده ما داوود در حالیکه قدرتمند بود به سمت ما بازگشت میکرد.و همچنین: ما به او همه چیز دادیم ملکش را بزرگ کردیم،حکمت دادیم،فصل الخطاب بود و خلیفه خدا در زمین، یعنی در اینجا خلیفه اللهی بشر در روی زمین، باردیگر خودنمایی کرد
خداوند وعده داده بود که اگر اقامه اتفاق بیفتد نعمت ها به شما سر ازیر میشود و چنین هم شد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_پنجم🎬: حالا کل ارض مقدس زیر سیطره ی بنی اسرائیل بود
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_ششم🎬:
حالا دوران حکومت و پادشاهی، فرمانروایی و پیامبری داوود آغاز شده بود و مقدر خداوند بود که داوود از دختر طالوت، که دختری پاکدامن و مؤمنه بود صاحب پسری شود که نامش عالم گیر شود
خداوند در کتابش میفرماید: به داوود و سلیمان علم دادیم که قدرت می آفریند و همه ساحت ها را در بر می
گیرد.
داوود و سلیمان هم خدا را شکر می کنند که به ما فضیلت هایی دادی که به دیگران نداده بودی.
و این راه و رسم دنیاست که برای پیروزی باید تجهیزات قوی داشت، یعنی علاوه بر ایمان و صالح بودند باید به دنبال تجهیزات به روز و کسب ابزار هم کوشید و خداوند به آنچه که وعده داده بود عمل نمود
در آن زمان آهن کشف شده بود و لباس های آهنی هم بوجود آمده بود و از آنها در جنگها استفاده می کردند اما این لباس ها آنقدر سنگین بودند که کار جنگیدن را برای جنگجو سخت
میکرد و عملا نیروی یک سرباز مبارز را به نصف کاهش میداد.
در این زمان خداوند به داوود صنعت زره سازی را عطا میکند که سبک و شبکه شبکه است و در عین حال
ایمنی بالایی دارد و آن ها را در صحنه های جنگ حفظ می کند و این یکی از هزاران نعمتی بود که خداوند به بنی اسرائیل عطا نمود
خداوند در قرآن میفرماید: آهن را برای داوود نرم کردیم
یعنی برای شکل دادن به آن نیاز به ریخته گری نیست و به راحتی در دستان داوود نرم می شود و مانند خمیر شکل می گیرد.
حال با آهن سرد میتوان الیافی را درست کرد که برای ساخت زره به کار میرود. زرهی گشاد و راحت،دارای
حلقه های یکسان با اندازه ای متناسب که از نفوذ شمشیر جلوگیری کرده و همچنین گردش هوا در آن به سهولت است.
قبل از داوود بنی اسرائیل باید از آهنگران فلسطینی برای ساخت سلاح استفاده میکردند.
با استفاده ازاین زره ها قدرت نظامی داوود افزایش یافت و سرعت فتوحات آن ها افزایش پیدا کرد.
و این یک سنت است که در مرحله اقامه دین باید تمام ساحت های انسانی رنگ خدایی بگیرد، داوود در ابتدای پادشاهی اش دستور خراب کردن بتکده ها را داد و تمام کاهنان و ساحران را که با بت و بت پرستی و جن و سحر برای خود بازاری به راه انداخته بودند برکنار کرد وکم کم جارچیان در کپی و برزن جار زدند که داوود می خواهد شهری عظیم بنا کند
شهری بزرگ که با اصولی الهی پایه ریزی میشود.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_ششم🎬: حالا دوران حکومت و پادشاهی، فرمانروایی و پیامبر
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_هفتم🎬:
داوود با نقشه ای که بر گرفته از علم الهی اش بود، دستور ساخت شهری بزرگ را داد.
معمارانی از اطراف و اکناف به آن سمت آمدند و با نظارت و طرح و نقشه ی داوود، کارها به سرعت پیش می رفت و کم کم شهری بزرگ پدیدار شد، نام این شهر را اورشلیم گذاشتند.
داوود نقشه ی ساختمان های این شهر را طوری داده بود که در میانه ی شهر معبد بزرگ وعظیمی برای عبادت خداوند ساخته شد، معبدی که در ارض مقدس تا آن زمان چنین ساختمانی به خود ندیده بود، این عبادتگاه خداوند، بعدها به معبد سلیمان معروف شد.
در زمان حکومت داوود، همه ی کائنات با او تسبیح خدا را می گفتند او صدای کوه ها را می شنید که همراه داوود شکر خدا می کردند و زبان طیور و تمام پرندگان را می فهمید و تمام پرندگان، کارهایشان را با نظر داوود به پیش می بردند.
در زمان اقامه ی دین خدا، عالم به سمت خدا صعود میکند.
کوه ها و طیور هر موجودی که امکان پرواز داشت مسخر داوود می شود ، نه تنها که همراه او تسبیح میکردند بلکه همه ی امکانات خود ر ا در اختیار او قرار میدادند و حتی برای خدمت به نبی خدا بر یکدیگر پیشی می گرفتند
هم آهنگی و همراهی عرصه های عالم با ولی الهی نقطه عطف این دوران است و به زبانی دیگر همراهی تشریع و تکوین در کنار هم است
تا این زمان در دنیای بشریت و ماده موسیقی بیشتر در اختیار ابلیس بوده است، اما از این دوران به بعد موسیقی معنوی و الهی هم وارد زندگی ها می شود.
صدا و موسیقی داوود برای مناجات همانند زیبایی یوسف بود، روز به روز تازه و بدون ملال بود و جالب است که همیشه نو و تازه بود و اصلا تکراری نمی شد، تمام افراد با شنیدن این صدای زیبا و موسیقی جان بخش مبهوت میشدند و این موسیقی طوری بود که ناخوداگاه کششی در شخص برای عبادت ایجاد میکرد
او به موسیقی کائنات پی برده بود، همانا کائنات با آهنگی زیبا، موسیقی روح نواز می نوازند
اداره و ایجاد هماهنگی در جوامع بزرگ انسانی نیازمند تحمل سختی ها مشکلات زیادی است و صبر بالایی میطلبد.
داوود،پیامبر بسیار صبوری بوده است تا جایی که خداوند به پیامبر اسلام میگوید همانند داوود صبرکن
داوود با صبر و مهارت و البته امداد الهی و همراهی موجودات و کائنات دنیوی پادشاهی بی نظیر و حکومت اسلامی عظیمی به راه انداخت
ادامه دارد...
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_هفتم🎬: داوود با نقشه ای که بر گرفته از علم الهی اش بو
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_هشتم🎬:
دوران پادشاهی و پیامبری داوود یکی از پر رونق ترین دوران ها برای دین خدا و البته بنی بشر محسوب میشد
حکومت داوود نبی سرزمین وسیعی از یونان و مصر گرفته تا نزدیک فارس ایران را در برمی گرفت
در زمان ایشان امر خداوند اجرا می شد و داوود نبی هم عهدهای قبلی را تجدید کرد و به بنی اسراییل بارها و بارها گوشزد کرد که خداوند اینهمه نعمت به شما داده تا زمینه ی ظهور و نزول کلمات مقدس در زمین را فراهم کنید و خود را آماده کنید برای زمانی که قرار است در رکاب محمد و علی به دین خدا خدمت کنید.
در هر زمانی افراد منافق و حسود وجود داشتند که نمی خواستند برتری محمد و آل محمد را ببینند و در زمان حضرت داوود هم چنین بود اما داوود آنچنان قدرت و اقتدار داشت که هیچ منافقی جرأت عرض اندام نداشت و کسی سخنی خلاف امر خداوند نمی زد و همه منتظر بودند تا عمر داوود به پایان برسد و آن وقت به سمت کرسی حکومت حمله کنند و تمام عقده های این مدت را بیرون ریزند
داوود علاوه بر آنکه صدایی زیبا داشت و موسیقی الهی را رواج داد در قضاوت هم سرآمد بود
روزی داوود در محراب عبادت نشسته بود و مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که متوجه شد دو نفر به محراب نزدیک شدند و می خواستند وارد محراب شوند.
داوود عبادتش را تمام کرد و رو به آن دو نفر گفت: چه شده؟! چرا اینموقع به اینجا آمده اید.
یکی از مردها جلو آمد و گفت: ای نبی خدا! تو بین ما قضاوت کن، این آقا که می بینی برادر من است، من از دار دنیا یک گوسفند دارم و این مرد نود و نه گوسفند دارد.
زندگی من با همین یک گوسفند به سختی میگذرد و این برادرم در ناز و نعمت است، در عوض اینکه کمکی به من کند امروز آمده و حکم می کند که تو باید آن یک گوسفند هم به من بدهی تا گوسفندان من عدد صد شود و من از این ظلم به نزد تو شکایت آوردم.
داوود با شنیدن این حرف برآشفت و رو به برادر توانگر گفت: تو نسبت به برادر خود ظلم می کنی و حق نداری گوسفند او را از او بگیری، همانا مال دنیا برای آزمایش به شما داده می شود و خیلی از ثروتمندان، حریص می شوند و به حق خود قانع نیستند و می خواهند مال ناچیز دیگران را نیز از دستشان درآورند، تو با این کارت ظلم کردی و محکومی...
در این هنگام آن مرد جلو آمد و گفت: تو هم در حق من ظلم کردی، گرچه حکم و قضاوتت درست بود اما تو حرفهای مرا نشنیدی و حکم دادی و این خود نشانه ی قصور در قضاوت شماست و این درسی ست برای داوود نبی، در این هنگام داوود تازه متوجه شد که این مکاشفه است و این دو نفر هم از ملائکه ی خداوند هستند که برای امتحان او به زمین آمده اند، پس به سجده رفت شروع به استغفار کرد
و زیر لب گفت: همانا معصومیت از آن کلمات مقدس است پس درود میفرستم بر محمد و آل محمد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_هشتم🎬: دوران پادشاهی و پیامبری داوود یکی از پر رونق
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_بیست_نهم🎬:
داشتن غایت و رویای اجتماعی باعث جریان اجتماعی می شود، یعنی در هر جامعه ای یک آرزو و رؤیایی که دور دست و دست نیافتنی به نظر می رسد باعث حرکت آن جامعه می شود و این موضوع در همه ی زمان ها و مکان ها بوده است و در این زمان هم هست.
زبور و صحف کتاب های داوود و حتی تورات قبل از آن رویای اجتماعی را حکومت امام زمان معرفی میکند و اینک ما در یک قدمی این رؤیا هستیم، رؤیایی که به درازای تاریخ است.
این رویای اجتماعی در آن زمان، برای گروهی در بنی اسرائیل حسادت زا بوده، حسادتی که همیشه در جوامع بشری وجود داشته و ویروسی از سمت شیطان است و این حسادت و عناد باعث تشکیل بدنه مخفی و شیطانی که ریشه اجتماع آن ها حسادت به محمد و آل محمد صل الله علیکم میشود که بارها نیز توسط داوود لعن شده اند.
همانطور که قبلا هم گفتیم این گروه که در بین مردم حضور داشتند به دلیل اقتدار و قدرت زیاد حکومت داوود فرصت بروز نداشتند، یعنی ترس از اینکه موجودیتشان به خطر بیافتد باعث میشد که اعتقاداتشان را بر ملا نکنند.
ولی در مسئله جانشینی بهترین فرصت برای ان ها ست و به این امید روزها را سر می کردند که داوود از دنیا برود و یکی از آنها صاحب تاج و تخت داوود شود و آنوقت عقده ی این چند ساله را در آورند، در آن زمان که این امید واهی درون آنها ریشه دوانده بود، داوود چند دختر و پسر داشت که هیچ وقت اشاره ای به جانشینی یکی از پسرانش نمی کرد و همین امر باعث شده بود که معاندین فکر کنند قرار نیست فرزندی از داوود نور نبوت داشته باشد تا اینکه پس کوچک داوود پای به عرصه ی وجود گذاشت و به دنیا آمد.
از زمانی که سلیمان به دنیا آمد، گفتار داوود تغییر کرد و اشارات داوود به سمت سلیمان بود و هر چه سلیمان بزرگ و بزرگ تر می شد و قد میکشید آثار حکمت و نبوغ در او نمایان میشد و برتری او نسبت به دیگر فرزندان داوود مشهود بود.
حتی رفتار داوود با او نسبت به دیگر فرزندانش متفاوت بود و داوود، سلیمان را با خود به جلسات قضاوت هم میبرد و این رفتارها باعث شد که بنی اسرائیل هم به این نتیجه برسد که سلیمان با دیگر بچه های داوود متفاوت است و نور نبوت در جبین دارد، اما سلیمان هنوز کودک بود.
زمانی که خداوند به داوود وحی کرد که جانشین بعد از تو سلیمان است و داوود این سخن را با قومش درمیان گذاشت، ولوله ای در بنی اسرائیل افتاد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_بیست_نهم🎬: داشتن غایت و رویای اجتماعی باعث جریان اجتماعی م
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی🎬:
همهمه ای در میان بنی اسرائیل افتاده که فرشته ی خداوند به زمین فرود آمد و خبر آورد خبری در راه است.
خداوند به داوود وحی کرد که برای خود جانشینی انتخاب کن و جانشین بعد از تو کسی جز پسر کوچکت سلیمان نیست.
داوود بار دیگر حکم خداوند را برای قومش گفت، در آن زمان در اورشلیم
جانشینی سلیمان که آن هنگام نوجوانی سیزده ساله بود را مطرح کرد و بزرگان بنی اسرائیل شروع به مخالفت کردند.
سر و صدا به هوا بلند شده بود و هر کس چیزی می گفت و تقریبا بهانه ی همه برای نپذیرفتن جانشینی سلیمان این بود که سلیمان هنوز بزرگ نشده و نوجوان سیزده ساله نمی تواند زمامدار قومی بزرگ مثل بنی اسرائیل شود، گویا حقد و حسد بر سلیمان مانع میشد تا او را بپذیرند.
هر چه که داوود آنها را نصیحت می کرد و به آنان گوشزد می کرد که این اراده ی خداست که سلیمان جانشین او باشد اما کسی نمی پذیرفت، تا اینکه باز هم خداوند راهی برای شناساندن نبی بعد از داوود به مردم نشان داد.
روزی داوود به میان قومش آمد و گفت: ای مردم! من می خواهم با اعجازی جانشینم را مشخص کنم، همه متعجب به او چشم دوخته بودند و از آن میان پیرمردی برخواست وگفت: یا نبی خدا! چگونه می خواهی این واقعه را نشان دهی؟
داوود نگاهی به جمع کرد و فرمود: تمام بزرگان بنی اسرائیل در اینجا جمع شوند و همه ی شما عصاهایتان را برای یک روز در اتاقی بگذارید، صاحب عصایی که برگ ومیوه بدهد خلیفه
خواهد شد.
مردم با تعجب به هم نگاه می کردند و می گفتند: مگر میشود عصایی خشک و برگ و گل و میوه دهد؟!
در ان زمان هر مردی در بنی اسرائیل چهکوچک و چه بزرگ برای خود عصایی داشت، پس عصاها را جمع کردند و داخل اتاقی گذاشتند و خود روسای بنی اسرائیل موظف شدند که به نوبت نگهبان اتاق باشند تا کسی به آن داخل نشود.
این کار انجام شد، صبح روز بعد، داوود همراه بزرگان بنی اسراییل جلوی اتاق اجتماع کردند، داوود در اتاق را که مهر و موم و قفل بود باز کرد و به همراه چند نفر وارد اتاق شدند و همه دیدند که در کمال شگفتی عصای سلیمان برگ و میوه داد و اینجا بود که حجت بر مردم تمام شد.
بعد از این اتفاق، داوود هر روز دست سلیمان را می گرفت و هر بار به سمت محله ای می رفت و سلیمان را میان مردم میگرداند و میگفت: ای مردم! بدانید و آگاه باشید که او خلیفه ی بعد از من است و پیامبری و پادشاهی پس از من از آن سلیمان است، پس سخنانش را به گوش جان بکشید و او را یاری کنید تا دین خدا به درستی اقامه شود و خداوند از شما راضی باشد تا اینکه ....
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی🎬: همهمه ای در میان بنی اسرائیل افتاده که فرشته ی خداوند
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_یک🎬:
داوود هر کجا که می رفت سلیمان را با خود می برد و در حضور او باز هم تجدید عهد می نمود و باز هم از بنی اسرائیل برای احترام و خدمت به بنی اسماعیل عهد می گرفت و در هر جلسه هم دست سلیمان را میگرفت و بالا می برد و می فرمود: ای بنی اسرائیل بدانید و آگاه باشید که نبی و پادشاه بعد از من سلیمان است و از آنها برای سلیمان بیعت می گرفت.
کم کم قاصد مرگ هم به سراغ داوود آمد.
داوود خانه ای داشت که کنیزش هر شب درب اتاق و خانه را قفل می کرد تا کسی وارد نشود، یک شب که درها را قفل نمود و برگشت داخل اتاق ناگهان مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای آسمانی را مشاهده کرد و یکه ای خورد و رو به آن مرد گفت: چگونه وارد خانه شدی در حالیکه من تمام درب ها را قفل کردم و میدانم کسی نمی تواند وارد خانه شود.
مرد لبخندی زد و گفت: همانا هیچ دری برای من قفل نیست و من اذن ورود به هر خانه ای را دارم و اینک هم به ملاقات داوود نبی می روم.
جوان این حرف را زد و داخل اتاق داوود نبی شد و کنیز خیره به رد رفتن او و بوی خوشی که مشامش را می نواخت بود.
آن جوان کسی جز حضرت عزارئیل نبود که برای قبض روح داوود آمده بود و سرانجام داوود پس از سالها پیامبری و حکمرانی بر عرصه ی وسیعی از زمین و خدمت به خدا و خلق خدا دیده از جهان فرو بست.
روایت شده که در تشییع جنازه حضرت داوود بیش از چهل هزار نفر از بزرگان شهرها و ولایات مختلفی که داوود بر آنجا حکمرانی داشت آمدند و تشییع جنازه با شکوهی که تا آن زمان هیچ بنی بشری به خود ندیده بود انجام شد
پیکر مقدس او را در بیت المقدس دفن نمودند و پرندگان زیادی در این مراسم حضور داشتند و آنها به احترام داوود بال هایشان را به هم داده بودند تا سایه ای ایجاد شود و در مراسم تشییع آفتاب کسی را اذیت نکند.
هنوز داوود را تازه دفن کرده بودند که بدنه ی منافقین به جوش و خروش افتاد، آنها نقشه ای شوم در ذهن کشیده بودند، نقشه ای که قرار بود حکومت بنی اسرائیل را به کسی غیر از وصی و جانشین داوود بسپارند تا خود بتوانند آزادانه در جامعه فساد و ظلم نمایند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_سی_یک🎬: داوود هر کجا که می رفت سلیمان را با خود می برد و د
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_پانصد_سی_دو🎬:
داوود از دنیا رفت و تاج و تخت و میراث نبوتش را برای سلیمان به ارث گذاشت اما منافقین جامعه، همانها که سالها عدالت داوود برایشان غده ای گلوگیرشان شده بود در منزل یکی از بزرگانشان گرد هم آمدند، آنها می خواستند کاری کنند که دنیا بر مدار هوی و هوسهایشان بگردد و دیگر پیامبری جانشین داوود نشود.
پس از ساعت ها شور و مشورت بالاخره به یک تصمیم جمعی رسیدند و گروهی بزرگ از آنها، دسته جمعی به سمت خانه داوود حرکت کردند.
حرکت دسته جمعی آنها برای مردم شگفت انگیز بود پس این خبر به سرعت در شهر پیچید.
مردم شهر در گروه های کوچک خود را به خانه ی داوود رساندند تا از نزدیک ببینند که چه اتفاقی قرار است بیافتد اخر هنوز یک شبانه روز از مراسم تدفین داوود هم نمی گذشت.
سردسته ی گروه منافقین و طغات که یونا نام داشت به همراه چند نفر که هیکلی پهلوانی داشتند داخل خانه ی داوود شدند و بعد از چند دقیقه یونا در حالیکه دست پسر بزرگ داوود نبی را که نامش«ادونیا» بود در دست داشت بیرون آمد.
جمعیتی زیاد بیرون موج میزد و مردم انگار منتظر شنیدن خبری تازه بودند که یونا خود را به سکویی که جلوی خانه بود رساند و ادونیا را در کنارش گرفت و دست او را در دست گرفت و بالابرد و گفت: ای مردم همه ساکت باشید که می خواهم موضوعی مهم را به شما بگویم
همهمه ی مردم خوابید و یونا ادامه داد: این مرد جوان را همه می شناسید، ادونیا پسر بزرگ داوود نبی ست، او به خاطر اینکه فرزند ارشد داوود است به سلیمان ارجحیت دارد و حق ادونیا است که بر تخت سلطنت بنشیند و بر ارض مقدس حکمرانی کند....
یونا گفت و گفت و گفت ، مردم همه صم بکم بودند و هیچ کس حرفی نزد و اعتراضی نکرد،در صورتیکه همه به خاطر داشتند که داوود قبل از مرگش به همه جای شهر و دیار مقدس سر میزد و برای سلیمان بیعت می ستاند و حتی به حاکمان ولایت اطراف هم جانشینی سلیمان ۱۳ ساله را ابلاغ کرده بود
اما حالا که دنیاطلبان اوضاع را مناسب دیده بودند و می خواستند دین حق را از مسیرش منحرف کنند و ولیّ حقیقی داوود را برکنار کنند و برادرش را به جای او بنشانند تا خودشان به نوایی برسند، ساکت شده بودند.
گویی هیچ کدام از مردم به یاد نمی آوردند که این تاج و تخت حکمرانی و لباس پیامبری از آن سلیمان بوده است.
یونا به همراه گروهش، ادونیا را به مسجد برد و بر منبر نشاندند و به تمام مردم گفتند که به مسجد بیایند و با ادونیا بیعت کنند
مردم دسته دسته وارد می شدند با طغات بیعت می کردند. البته بودند مؤمنانی که با طغات بیعت نکردند اما اگر می خواستند اعتراض همکنند امکان داشت به آنها حمله شود.
ادونیا بر مسند قدرت نشست و منافقین عرصه را برای عرض اندام خالی یافتند و ابراز وجود می کردند تا اینکه...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨