#قرارعاشقی ❤️
حسین_جاان
من هر نفَسی را
که جدا از تو کشیدم
غم بود و
شرر بود و ضرر بود و دگر هیچ
#السلام_علیک_یااباعبدلله
@mojaradan
🕊🌷🕊🌷🕊
🖋📚 #خاطرات_شهدا
ارادت خاصی به حضرت معصومه (س) داشت
اکثر مسافرت هایی که با آقا محمود می رفتیم🚕، سفرهای زیارتی 🕌بود، که خیلی برایم خاطره انگیز و جالب بود . خصوصاً حرم #حضرت_معصومه (س)که علاقه و ارادت خاصی نسبت به خانم داشتند👌
بیشتر به #قم سفر می کردیم. گاهی بدون برنامه ریزی قبلی🗓 میخواست که به قم برویم، کافی بود من #مکثی کنم میگفت: وقتی اسم خانم می آید در #هرشرایطی که باشید باید برویم✔️
حتی با این لفظ که "وقتی گفتم حرم حضرت معصومه #باید حتما آماده باشید و کنار در🚪 منتظر باشید". اوایل این حرف ایشان برایم #عجیب و البته کمی سخت بود و لی تقریبا بعد ازمدتی عادت کردم
و ایشان وقتی تصمیم سفر به قم میگرفت، #سریعا آماده می شدم. همین عامل باعث شده بود به #معرفت و درک بیشتری دست پیدا کنم و آرامش را در زندگی بیشترحس کنم.
#شهید_محمود_نریمانی
#شهید_مدافع_حرم
☘☘☘
یه روزی یه غریبه، یه دشمن با کلی آدم بدای دنیا دست به یکی کرده و به خونه و کاشونه ی ما حمله کرد.
همه چی خراب و ویران شده بود
دشمن ناجنس
بمب های انفجاری می ریخت روی سرمون
....و
بمب های شیمیایی
برای نفس هامون تا استنشاق کنیم
تا به بدترین وجه بمیریم
دشمن سبوع روی جنایت رو سفید کرده بود...
چه روزایی بود...
راستی اون روزها چه زود فراموش شدند!
ماها که از اون شیمیایی ها کمی یادگاری داریم
یا اونایی که از بمب های انفجاری تو بدنشون اثری دارن...
خاطره هاش هرگز از ذهنمون پاک نمی شه....
دلتنگ شهدا
هرچه دل تنگت میخواهدبگو
شهدا
ازتو مي خواهم بنويسي
ازتوئي که سعادتت يارت شد وزائر وادي عشق شدي
از تو که فکه را ديدي، حکايت هايش را شنيدي
از تو که طلائيه را ديدي و غربت شهيدان را
با تمام وجودت حس کردي
تو که در خاک پاک شلمچه نفس کشيدي
و هم ناله شهيدانش شدي
تو که وسعت بي انتهاي اروند را ديدي
و صداي ناله لب هاي خشک شهيدانش را شنيدي
از تو که توفيق رفتن به دهلاويه را داشتي
و سکوت پر رمزش را به صداي پايت شکستي
ازتو مي خواهم که بنويسي
ازعشق ،از شهادت ،از غربت ، از گمنامي ،
از مظلومي ، از رشادت ، از شهامت
ار هرآنچه که شهيدان با زبان بي زباني باتو گفتند
وقلبت را تصرف کردند و دست و پاي دلت را
در زنجيرعشقي خدائي کردند
وشايد تا به حال نميدانستي که
پس از آن سفر نوراني
تو رسول شهيداني
که پيام خون پاکشان را
با تمام وجودت به گوش همه برساني
همه انها که زماني بيدار بودند و شايد اينک خواب...
همه آنها که از ابتدا خواب بوده اند و هنوز نيز ...
همه آنهائي که مي خواهند بيدار شوند و نيازمند تلنگري ...
حیـا را از شهـدا بیاموزیـم
سـر کلاس جـواب معلمـش را نمیـداد میگفت تا حجابتـان را رعایتـ نکنید ما باهم حرفے نداریمـ
#شهیدمحمدجهان_آرا
#یادش_باصلوات
#کنیز_الزینب
بی تو ...هرگز...
یک بار #حاج_قاسم به پدرم گفته بود:
«اگر نزد خدا آبرو و توفیق #شهادت را داشته باشم در #بهشت میایستم تا شما بیایید. من بدون تو به بهشت نمیروم...
این #بیمعرفتیست که من بدون تو به بهشت بروم.»
راوی:نفیسه پورجعفری، دختر شهید
#نثار_روحشان_صلوات
🌹درخواست شهید مدافع حرم از حاج قاسم سلیمانی
✍از فرماندهان خواهش میکنم که اگر خداوند توفیق شهادت را نصیبم کرد، اگر جنازه ام دست دشمنان اسلام افتاد، به هیچ وجه حتی اندکی از پول بیت المال را خرج گرفتن بندهی حقیر نکنند. از فرماندهی محترم این عملیات و یا «حاج قاسم» در خواست دارم فرصت دیدار با امام و سیدمان را برای خانوادهی این حقیر ایجاد نمایند، تا شاید این کار باعث شود زحماتشان را تا حدی جبران کرده باشم.
#شهید_سجاد_طاهرنیا
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت : 5⃣7⃣1⃣
#فصل_پانزدهم
صمد هاج و واج نگاهم کرد. دستم را گرفت و گفت: «چی شده؟! چرا این طوری شدی؟! چرا یخ کردی؟!»
گفتم: «داشتم برف ها را پارو می کردم، نمی دانم چی بر سرم آمد. فکر کنم بی هوش شدم.»
پرسیدم: «ساعت چند است؟!»
گفت: «ده صبح.»
نگاه کردم دیدم بچه ها هنوز خواب اند. باورم نمی شد؛ یعنی از ساعت شش صبح یا شاید هم زودتر خوابیده بودم.
صمد زد توی سرش و گفت: «زن چه کار کردی با خودت؟! می خواهی خودکشی کنی؟!»
نمی توانستم تنم را تکان بدهم. هنوز دست ها و پاهایم بی حس بود.
پرسید: «چیزی خورده ای؟!»
گفتم: «نه، نان نداریم.»
گفت: «الان می روم می خرم.»
گفتم: «نه، نمی خواهد. بیا بنشین پیشم. می ترسم. حالم بد است. یک کاری کن. اصلاً برو همسایه بغلی، گُل گز خانم را خبر کن. فکر کنم باید برویم دکتر.»
دستپاچه شده بود. دور اتاق می چرخید و با خودش حرف می زد و دعا می خواند.
ادامه دارد...✒️
🔴 #تـــــوجـــــــــه #ویـــــــــژه
💜عزیزان دل ظهرتون بخیر💜
✨به مناسبت فرارسیدن
ماه مبارک #رمضان🤲 و باهدف
انس بیشتر با قرآن دراین ماه پربرکت✨
📣📣قصد داریم
#ختم_قرآن دست جمعی درکانال داشته
باشیم که شما عزیزان اگه مایل بودید
میتونید شرکت کنید🌸
✅دراین نوع ختم قران هر فرد با
خواندن رورانه یک جز یا نیم جز
در یک ختم دسته جمعی سهیم بوده
و درپایان ماه مبارک نیز خود فرد
به تنهایی یک #ختم_قرآن کامل انجام داده🌹
❤️برای نام نویسی و گرفتن جزٔ
به ایدی زیر مراجعه کنی:👇
@ati_bb
+پیشنهاد میکنم این صفحه از قرآن رو بخونیم البته با معنی..🌱
شدیدا زیباست..✨
هدیه هم کنیم به آقا امام زمان(عج) و شهید سید مصطفی علمدار🙃
#خدایاشکرت..❤️
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت : 6⃣7⃣1⃣
#فصل_پانزدهم
می گفت: «یا حضرت زهرا! خودت به دادم برس. یا حضرت زهرا! زنم را از تو می خواهم. یا امام حسین! خودت کمک کن.»
گفتم: «نترس، طوری نیست. هر بلایی می خواست سرم بیاید، آمده بود. چیزی نشده. حالا هم وقت به دنیا آمدن بچه نیست.»
گفت: «قدم! خدا به من رحم کند، خدا از سر تقصیراتم بگذرد. تقصیر من است؛ چه به روز تو آوردم.»
دوباره همان حالت سراغم آمد؛ بی حسی دست ها و پاها و بعد خواب آلودگی. آمد دستم را گرفت و تکانم داد. «قدم! قدم! قدم جان! چشم هایت را باز کن. حرف بزن. من را کشتی. چه بلایی سر خودت آوردی. دردت به جانم قدم! قدم! قدم جان!»
نیمه های همان شب، سومین دخترمان به دنیا آمد. فردای آن روز از بیمارستان مرخص شدم. صمد، سمیه را بغل کرده بود. روی پایش بند نبود. می خندید و می گفت: «این یکی دیگر شبیه خودم است. خوشگل و بانمک.»
مادر و خواهرها و جاری هایم برای کمک آمده بودند. شینا تازه سکته کرده بود و نمی توانست راه برود. نشسته بود کنار من و تمام مدت دست هایم را می بوسید. خواهرها توی آشپزخانه مشغول غذا پختن بودند، هر چه با چشم دنبال صمد گشتم، پیدایش نکردم.
ادامه دارد...✒️
http://eitaa.com/joinchat/1912668160Cb98d13f3dc
هدایت شده از هنرخانوم خونه(ترفند)
🌹ارائه جدیدترین و شیک ترین #شال و #روسری ها به همراه لوازم #حجاب🌹
👌با مناسب ترین قیمت
🎊با طرح های تخفیفی جذاب
🌹اگر به دنبال خاص بودن هستید
گالری حجاب #تاج_بندگی
را دنبال کنید.😍😍🌹
آیدی کانال :
https://eitaa.com/joinchat/4106551327C1c8f567abe
🌺 با ما بدرخشید 🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😭😭😭
لحظه شهادت مدافع حرم 🕊
پاسدار شهید #ابراهیم_عشریه
و همرزمش در منطقه العیس #سوریه
👈 شهید عشریه داراے ۳ فرزند #دختر بودند
یادت باشد 1.mp3
9.11M
#بشنوید
🔊نمایشنامه #یادت_باشد 1️⃣
💞بر اساس زندگی شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی به روایت همسر
⏰مدت زمان: 9:24 دقیقه
#زندگی_به_سبک_شهدا
#شهدا_عاشق_ترند
💞نمایشنامه صوتی
#یادت_باشد
برگرفته از کتابی با همین
عنوان می باشد که بر اساس زندگی شهید مدافع حرم #حمید_سیاهکالی_مرادی به روایت همسر می باشد
می توانید این نمایشنامه
را هر شب در کانال مادنبال کنید😊🌹
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
🍃🌹 🕊 🕊 🕊 🕊 🌹🍃
💙⛅
.
.
#قرار_عاشقی ❤️
#سلام_ارباب_دلم
ساعتم تنظیم میگردد
به وقتِ ڪربلا ...
هم جدیداً ، هم قدیماً
دوستتدارمحسیݩ؏♥️
#صلی_علیک_یا_ابا_عبدالله
ایستادن پاے امام زمان خویش
#محسن_ڪمالے دهقان
#علیرضا_صفرپور جاجرمی
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\╲
🔸حسین ۲۷ سال👱♂ داشت و جمعاً "۲۵ بار" #ڪربلا رفت. اولین سفرش را در ۲۰ سالگے رفت. در مناسبتهاے مختلف به صورت #مستقل جداے از سازمان حج و زیارت به ڪربلا میرفت
🔹اغلب با ماشین🚗 دوستهایش میرفت. وقتے هم خانمش را #عقد ڪرد، او را به ڪربلا برد. #عاشق ڪربلا بود😍 حتے اگر چند روز مرخصے داشت، آن چند روز را به #ڪربلا میرفت.
🔸یک بار، یک ڪربلاے #سه روزه رفت. میخواست "شب جمعه" را ڪربلا باشد. وقتے عراقیها گذرنامهاش📖 را دیده بودند، به او گفته بودند:❣أنتَ مجنون❣
#شهید_حسین_هریری🌷
#شهید_مدافع_حرم
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت :7⃣7⃣1⃣
#فصل_پانزدهم
خواهرم را صدا زدم و گفتم: «برایم یک لیوان چای بیاور.»
چای را که آورد، در گوشش گفتم: «صمد نیست؟!»
خندید و گفت: «نه. تو که خواب بودی، خبر دادند خانم آقا ستار هم دردش گرفته. آقا صمد رفت ببردش بیمارستان.»
شب با یک جعبه شیرینی آمد و گفت: «خدا به ستار هم یک سمیه داد.»
چند کیلویی هم انار خریده بود. رفت و چند تا انار دانه کرد و توی کاسه ای ریخت و آمد نشست کنارم و گفت: «الحمدلله، این بار خوش قول بودم. البته دخترمان خوب دختری بود. اگر فردا به دنیا می آمد، این بار هم بدقول می شدم.»
کاسه انار را داد دستم و گفت: «بگیر بخور، برایت خوب است.»
کاسه را از دستش نگرفتم. گفت: «چیه، ناراحتی؟! بخور برای تو دانه کردم.»
کاسه را از دستش گرفتم و گفتم: «به این زودی می خواهی بروی؟!»
گفت: «مجبورم. تلفن زده اند. باید بروم.»
گفتم: «نمی شود نروی؟! بمان. دلم می خواهد این بار اقلاً یک ماهی پیشم باشی.»
خندید و سوتی زد و گفت: «او... وَه... یک ماه!»
گفتم: «صمد! جانِ من بمان.»
ادامه دارد...✒️
📸 تصويری کمتر دیدهشده
از رهبر معظم انقلاب
و سردار قاآنی
در دوران دفاع مقدس
🌹🕊 @pare_parvaz🕊🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#همسران_شهدا
#برشی_از_کتاب_عهد_کمیل
#کتاب_صوتی
#تازه_دامادی_که_به_جمع_شهدا_پیوست
#همسرشهیدی_که_توسط_شهید_محجبه_شد
بالاخره بعد از چندماه وقفه و نبود کاغذ کتاب #عهد_کمیل به #چاپ_دوم رسید
🌏🌹🕊 @pare_parvaz🕊🌹
#عاشقانه_احساسی_فول_جذاب🍃🔥
نشستم روی تخت و سرم را تکان دادم و گفتم: –می بافی آقامون؟
کنارم نشست وشروع به بافتن کرد. هر یک بافتی که میزد خم میشد و موهایم را می بوسید و با این کارش غرق احساسم میکرد. کارش که تمام شد از پشت بغلم کردو سرش را گذاشت روی موهام: – راحیلم، همیشه بخند.
خندیدم:–این چه حرفیه، مگه بالاخونه رو دادم اجاره که همیشه بخندم، مردم نمیگن زن فلانی یه تختش کمه؟
آنقدر بلند خندید که برگشتم دستم را گذاشتم جلوی دهانش و گفتم:ــ هیسس. زشته...
https://eitaa.com/joinchat/2048065560C46aba2644d
#اگرهنوزاینرمانونخوندیبجمبآخرینفرصته👆❌
موهایم را برس کشیدم و به خودم عطرزدم، نمی خواستم به هیچ چیز فکرکنم. کنار پنجره ی تراس ایستادم.باپیچیده شدن دستهای آرش دورم به طرفش برگشتم. آرش دوباره مهربان شده بود. دلم برایش تنگ شده بود. دستهایم را روی دوطرف صورتش گذاشتم:آرش چرابهم نمیگی چی شده؟ اگه قراره برم از کسی عذرخواهی کنم بگو...
من را در آغوشش کشید:– همه باید بیان از توعذرخواهی کنن قربونت برم
صورتم رابا دستهایش قاب کرد:–این روزها خدا روالتماس می کنم که معجزه کنه...توام دعا کن راحیل، میگن وقتی دونفرهمدیگه رودوست داشته باشن، دعاشون گیراتره –دعا؟ .دستم را گرفت و نشستیم روی تخت، لیوان شربت رو بهم داد:بخورراحیل، هرچی دیرتربدونی بهتره...بخوردیگه، ببین دستهات چقدرسرده.
رویم را برگرداندم:میخوای زجرکُشم کنی؟
–نگو راحیل، خدا نکنه...می خواستم حداقل چندروز بگذره خودم حالم بهتر بشه، از شوک بیرون بیام بعد بهت بگم. ولی انگار قراره همه چی باهم قاطی بشه.
لیوان را به لبهایم نزدیک کرد:همه اش روبخور میگم، ولی باید قول بدی عکس العملی از خودت نشون ندی...
https://eitaa.com/joinchat/2048065560C46aba2644d
#جذذذاااببببترینرمانعاشقانه🔥♥️