eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20.9هزار دنبال‌کننده
610 عکس
300 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۳۵ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ناصر کامل چرخید سمتم، نگ
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ به قلم (لواسانی) — ببخشید، درکت می‌کنم، ولی باید هوای بچه‌ها رو هم داشته باشیم دیگه. نفس بلندی کشید. — می‌دونم چی می‌گی، حق با توئه. من بهونه‌گیر شدم. — نه عزیزم، اصلاً بهونه‌گیر نشدی. خب داریم حرف می‌زنیم دیگه. حالا با اجازه، من برم. لبخندی زد و سر تکون داد. — برو. از خونه اومدم بیرون و قدم‌هام رو تند کردم. رسیدم جلوی مدرسه، هنوز زنگ نخورده بود. چند تا از مامانا کنار در ایستاده بودن و با هم حرف می‌زدن. یه گوشه منتظر موندم. چند دقیقه بعد، صدای زنگ مدرسه بلند شد و بچه‌ها یکی‌یکی از در بیرون اومدن. چشم چرخوندم تا زینب رو پیدا کنم. یه کم طول کشید، ولی دیدمش. داره میاد. رفتم جلو و آروم صداش زدم: — زینب جان! سرش رو بالا آورد. با تعجب لبخند شیرینی زد و اومد سمتم. — مامان! تو چرا اومدی؟ مگه قرار نبود امیرحسین و عزیز بیان دنبالم؟ دستی کشیدم به سرش. — امروز به دلم افتاد خودم بیام دنبالت. چشم‌هاش برق زد. — چه خوب میشه همیشه خودت بیای دنبالم. — باشه عزیزم، خودمم دوست دارم بیام و از مدرسه بیارمت. برام سوال شد که ازش بپرسم چرا دوست داره من بیام دنبالش. نگاه با محبتی بهش انداختم. — زینب، چرا دوست داری من بیام دنبالت؟ — آخه همه بچه‌ها ماماناشون میان دنبالشون، ولی من همیشه داداشام میان. بعدشم امیرحسین من رو اذیت می‌کنه. — عه، چطور اذیتت می‌کنه؟ — یه وقتا مسخرم می‌کنه، یه وقت‌ها تهدیدم می‌کنه. عزیز دعواش می‌کنه، ولی اون گوش نمی‌کنه. لبخند گرمی زدم. — باشه عزیزم، دیگه خودم میام دنبالت. اما چون داداشات نمی‌دونن من اومدم دنبالت، بیان اینجا ببینن نیستی، نگران می‌شن. صبر می‌کنیم بیان، بعد با هم می‌ریم. — باشه ای گفت و کنارم ایستاد. چشم به راه پسرام بودم که دیدم ترانه اومد از جلومون رد شه. رو کرد به زینب، دستشو تکون داد و لبخند شادی زد. — فردا می‌بینمت. عصبی از رفتار ترانه نگاهی به زینب انداختم. عه، اینم خنده پهنی زده و داره برای ترانه دست تکون می‌ده. نتونستم جلوی احساسم رو بگیرم و قدم برداشتم سمتش. صدا زدم: — ترانه! برگشت سمت من. — بله؟ — مگه من قبلاً بهت تذکر ندادم که دیگه دوروبر زینب نچرخی؟ منتظر جوابشم، اما صدیقه ساکت، نگاهش رو به زمینه . بهش گفتم: «سکوت نشونه رضایت درسته؟» هرچی صبر کردم، حرفی نزد. ملتمسانه گفتم: «یه حرفی بزن! یه چیزی بگو. می‌خوام دوباره واسطه بفرستم پیش بابات. باید مطمئن شم که تو هم دلت پیش من هست یا نه. اینطوری که تو ساکتی، منم بلاتکلیف میمونم همینطور ساکت به زمین خیره شده ناامید از شنیدن حرفی ازش، خواستم برم سمت تراکتورم که یه صدای ضعیف ازش شنیدم... https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d داستانی زیبا از پسری که بر اثر حوادث پدر و مادرش رو از دست میده ولی با اراده قوی همه مشکلاتش رو پشت سر میزاره و حالا هم عاشق شده❤️ این داستان با تغییرات بسیار جزئی واقعی ایست😍 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 ╲\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۳۶ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) — ببخشید، درکت می‌کنم، و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ به قلم (لواسانی) نگاه متکبرانه‌ای بهم انداخت و بدون اینکه جوابم رو بده، رفت. صدام رو بردم بالا: — امیدوارم حرفم رو شنیده باشی، دیگه تو رو با زینب نبینم! چند تا از بچه‌های مدرسه وایستادن که ببینن چی میشه. ترانه هم بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، رفت. برگشتم پیش زینب. نگاهم افتاد به چهره ناراحت و عصبانیش. سعی کردم که پیشش کم نیارم. دستم رو به نشونه تهدید گرفتم جلوش: — مگه نگفتم با این نگردی؟ صداش رو برد بالا: — مگه من باهاش گشتم؟ — چرا بهش رو می‌دی که برات دست تکون بده؟ — ول کن مامان! کاشکی نیومده بودی دنبالم. صدای عزیز خورد به گوشم: — چی شده مامان؟ برگشتم سمتش. فوری گفت: — سلام. — سلام عزیزم. هیچی. با نگاهم اطرافم رو دید زدم و پرسیدم: — امیرحسین کو؟ — امروز کلاس فوق‌العاده داره، دیر تعطیل میشه. نچی کردم و سر تکون دادم. — یادم رفته بود. تو برو دنبال امیرحسن، من و زینب میریم خونه. — باشه، ولی چی شده که خودت اومدی دنبال زینب؟ — همینجوری دوست داشتم بیام دنبالش. عزیز حرف منو باور نکرد و نگاهش رو داد به زینب: — چیکار کردی که مامان رو کشوندی اینجا؟ زینب فوری جواب داد: — من کاری نکردم، خودش اومده دنبالم. دستم رو گذاشتم روی بازوش: — برو دنبال امیرحسن، الان تعطیل میشه، می‌مونه پشت در مدرسه. چشمی گفت و رفت. سر چرخوندم سمت زینب: — بیا بریم. دو تایی راه افتادیم سمت خونه. توی راه، برای اینکه سرش داد زدمو از دلش دربیارم، بهش گفتم: — امتحان دیکته‌ت رو خوب دادی؟ ساکت موند و حرفی نزد. دوباره تکرار کردم: — زینب! با توام! می‌گم امتحان دیکته‌ت رو خوب دادی؟ نگاهی تو صورتم انداخت و با لحن حرص درآری جواب داد: — من اسمم رو گذاشتم رویا، رویا صدام کن تا جوابت رو بدم. فهمیدم به تلافی اینکه من باهاش برخورد بدی داشتم، می‌خواد حرصم رو در بیاره و می‌گه اسمم رویاست. یه حسی بهم گفت: — ولش کن، این الان روی دنده لج افتاده. بهتره که باهاش حرف نزنی. دیگه چیزی نگفتم و رسیدیم در خونه. کیفش رو پرت کرد و گفت: جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 ╲\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۳۷ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) نگاه متکبرانه‌ای بهم اند
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ به قلم (لواسانی) — من میرم خونه ی مامان جون. تا خواست بره، تندی دستش رو گرفتم: — نمی‌خواد بری! همزمان که دستش رو از دست من می‌کشه، گفت: — ولم کن! میخوام برم. — لازم نکرده بری اونجا! میای خونه خودمون. بعدم برای چی کیفت رو پرت می‌کنی روی زمین؟ — تو چرا ترانه رو دعوا کردی؟ چرا می‌گی من ترانه رو دوست نداشته باشم؟ — زینب، فقط یک دلیل کافیه که تو ارتباطتو با ترانه قطع کنی. من اصلاً کاری ندارم خونواده ترانه چه جوری هستند یا خودش چیکار می‌کنه یا نمی‌کنه. تو هم سن و سال اون نیستی، نباید باهاش بگردی. تو باید با یه دختری که کلاس دوم یا اول یا سوم هست دوست بشی، نه ششم . متوجه شدی؟ شونه انداخت بالا. — نه، نشدم. — می‌خوای یه جور دیگه متوجهت کنم؟ تو چشم‌های من زل زد. — مثلاً چه جوری؟ می‌خوای بزنیم؟ — اگه حرفمو گوش نکنی و لازم باشه، آره می‌زنمت. ساکت. تو چشم‌های من زل زد. ابرو دادم بالا. — ببین، می‌خوام در حیاطو باز کنم دستتو ول میکنم، اگر فرار کنی بری خونه مامان جون، من می‌دونم با تو... بهش اعتباری نیست. چون می‌دونه به خاطر شرایط باباش الان دنبالش نمیرم، برای همین بی‌خیال در باز کردن شدم و دستش رو رها نکردم. وقتی دید کاری نمیکنم گفت: — پس چرا در رو باز نمیکنی بریم تو! نگاهی بهش انداختم. — چون تو فرار می‌کنی می‌ری خونه مامان جون. اینجا منتظر می‌مونیم تا عزیز بیاد در رو باز کنه. خودش رو مظلوم کرد: — فرار نمیکنم، دستم رو ول کن، در رو باز کن! به حرفش توجهی نکردم، دوباره تکرار کرد: — مامان، میگم نمیرم خونه مامان جون، دستم رو ول کن، در رو باز کن! نگاهم رو دادم بهش. — قول دادی‌ها؟ سری تکون داد. — آره، قول دادم. دستش رو ول کردم، کلید انداختم تو در و در رو باز کردم. خدا رو شکر به قولش عمل کرد. هردو وارد خونه شدیم. طبق هر روز که زینب از مدرسه میاد، بعد از سلام به باباش، رفت بغل ناصر. اونم بعد از جواب سلامش، زینب رو به آغوش کشید و نوازشش کرد. زینب از باباش جدا شد، لباس‌هاش رو عوض کرد و رو کرد به من: — چه بوی خوبی میاد! ناهار چی درست کردی؟ ابرو دادم بالا و با لبخند جواب دادم: — همونی که لیموهاش رو خیلی دوست داری. خوشحال گفت: — آخ جون، قیمه داریم، میاری بخورم؟ — یه کوچولو صبر کنی، برادراتم میان، دور هم می‌خوریم. خنده شیطنت‌آمیزی زد. — اخ جون، امیرحسین امروز کلاس فوق‌العاده داره نیست، منم همه ته‌دیگ‌ها و لیموهای خورشت رو می‌خورم! لپش رو آروم گرفتم: — ای شیطون دوست‌داشتنی من! نگاه سوال‌برانگیزی بهم انداخت و پرسید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۳۸ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) — من میرم خونه ی مامان ج
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ به قلم (لواسانی) — مامان، تو منو دوست داری؟ نگاه پرمحبتی بهش انداختم: — آره عزیزم، دوستت دارم، چرا این حرف رو می‌زنی؟ — آخه من با ترانه دوستم، گفتم شاید تو منو دوست نداشته باشی. — من این کارت رو که با یه دختر بزرگ‌تر از خودت دوست هستی رو دوست ندارم. ولی فقط همین کارت رو، خودت رو خیلی دوست دارم. حالا اگر می‌خوای مامان رو خوشحال کنی، دیگه اسم ترانه رو نیار. ابرو داد بالا. — قول نمیدم. اخم ریزی کردم: — چرا؟ — چون تو آبروی منو جلوی مدرسه پیش دوستام بردی و سرم داد زدی. یه لحظه حرف‌های مامانم تو گوشم اکو شد. با زینب دوست باش، ولی من نتونستم خودم رو کنترل کنم و دم مدرسه به زینب دوستانه بگم که با ترانه دوستی نکن و سرش داد زدم. حق با زینب بود، ولی کاریه که انجام شده و باید تو یه فرصت مناسب از دل زینب در بیارم. زینب دست کرد تو کیفش و یه برگه گرفت جلوم. پرسیدم: — این چیه؟ جلسه اولیاست؟ — نه، بگیر، بخون، میفهمی چیه. برگه رو گرفتم، شروع کردم به خوندن. خوشحال گفتم: — عه، پنج‌شنبه میخوان ببرنتون اردوی پارک ارم، چه خوب! در واقع خوشحالی من برای اینه که همزمانی که زینب می‌خواد با مدرسه بره اردو، من و ناصرم می‌خوایم بریم شاه عبدالعظیم. اینطوری خیالم راحت‌تره. زینب پرسید: — حالا امضا می‌کنی؟ — من که امضا می‌کنم، اما اولویت با باباته. ببر بده بابا ناصر برات امضا کنه، منم، الآن میز ناهارو می‌چینم. زینب برگه رو برد پیش ناصر و منم میز ناهارو چیدم. صدای زنگ خونه اومد. زینب در رو باز کرد. عزیز و امیرحسن هم وارد شدن. همگی دور میز ناهار نشستیم. زینب گفت: — مامان، همه ته‌دیگ‌ها و لیموهاشو بده به من! سر چرخوندم سمتش: — عزیزم، درسته که الآن امیرحسین نیست، ولی برای ناهار میاد، نصفش برای تو، نصفشم برای امیرحسین. عزیز رو کرد به من: — مامان، کفش فوتبالی من پاره شده، میای بریم کفش بخریم؟ نگاهمو دادم به عزیز: — آره پسرم، بزار عموت سود گاوداری رو برامون بریزه. چشم، _اما امروز سوم برجه، باید می‌ریخته. چرا نریخته؟ — می‌ریزه، حالا شاید وقت نکرده. میشه یه زنگ بهش بزنی بگی واریز کنه؟ آخه فردا فوتبال داریم. ناصر رو کرد به من: جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۳۹ #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) — مامان، تو منو دوست دار
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ ،فصل دوم به قلم (لواسانی) ناصر گفت: — راست میگه بچه، یه زنگ بزن به محمد، بگو پولو واریز کنه. — باشه، بزار ناهار بخوریم، بعد از ناهار زنگ می‌زنم. ناهار رو خوردیم، سفره رو جمع کردم، گوشی رو برداشتم و شماره محمد رو گرفتم. چند تا بوق خورد، جواب داد: — بفرمایید. معمولاً هر وقت ناراحت باشه، این‌جوری جواب میده. اهمیتی به لحنش ندادم و گفتم: — سلام، حالتون خوبه؟ جواب سلام و احوال‌پرسیمو نداد، سرد گفت: — امرتون؟ — زنگ زدم بگم سهم سود ما رو بریز. پولشو لازم دارم. — چه سهم سودی؟ سهم سود تو اون اختلافیه که تو زندگی من انداختی. باید تو زندگی تو هم بیاد. حالا نه عینِ من، یه جور دیگه.اگه قراره ما اذیت بشم، شما هم باید اذیت شید! یه لحظه خشکم زد. یعنی چی؟ این دوتا چه ربطی به هم دارن؟ زینب هنوز یه بچه‌س، نادونی کرده، نباید اون حرفو می‌زده، اما این چه ربطی به خرج خونه ما داره؟ نگاهم افتاد به ناصر که داشت به تلفنم گوش می‌داد. اگه اعتراض می‌کردم، ناصر می‌فهمید چی شده. خودمو کنترل کردم و آروم جواب دادم : — بله، متوجهم. اشکالی نداره، خداحافظ. تماس رو قطع کرد. قلبم تند می‌زنه. تمام بدنم از خشم و ناراحتی می‌لرزه ،خدایا، این آدم چطور می‌تونه انقدر بی‌رحم باشه؟ این رسم مسلمونیه، حداقل یه کم انسانیت داشته باش! رزق و روزی ما رو چرا قطع می‌کنی؟ باید یه بهونه پیدا کنم برم خونه عمه هاجر، بهش بگم با محمد صحبت کنه یه سینی چای ریختم و نشستم کنار ناصر. عزیز گفت: — مامان! عمو محمد نگفت کی پولو می‌ریزه؟ لبخند زدم — مثل اینکه مشکلی براش پیش اومده، گفت دو سه روز دیگه عزیز اخم کرد: — حالا من فردا چه جوری تو مدرسه مسابقه بدم؟ — کفشتو امروز برات می‌خرم، نگران نباش. — ممنون مامان! پس تا ساعت پنج بریم دیگه، باشه؟ — باشه عزیزم، ساعت پنج میریم. به خودم گفتم: «یه نیم ساعت میشینم پیش ناصر، بعد میرم خونه عمه هاجر باهاش صحبت کنم.» توی این نیم ساعتی که پیش ناصر نشستم، همین‌طور از دست محمد حرص خوردم. تو دلم گفتم: «ایکاش میشد خودم گاوداری رو بگردونم که دیگه محتاج محمد نباشم و این‌طوری برامون گربه‌رقصونی نکنه.» نگاهم رو دادم به ناصر. «چند روزه مامانت رو ندیدم. امروز می‌خوام برم یه سری بهشون بزنم.» سرش رو به نشانه تأیید تکون داد و گفت: «باشه، برو.» ولی زود بیا... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۰ #رمان_آنلاین_نرگس،فصل دوم به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ناصر گفت: — راس
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) اومدم کنار رخت‌آویز که روسری چادرم رو سرم کنم، زینبم وایساد رو به روم. _منم میام. نمی‌خوام ببرمش چون میترسم حرف‌هایی که بین من و عمه زده میشه رو به کسی بگه و برام دردسر بشه. نگاهم رو دادم بهش _نه، تو بمون پیش بابا، تا من بیام. شونه‌ انداخت بالا: نمی‌خوام. منم باهات میام. ناصر صدای ما رو شنید، سر چرخوند سمت من: _زینبم با خودت ببر. بچه‌م دوست داره بیاد. ناچار قبول کردم: _باشه، روسریت رو سرت کن، بیا. دهنش رو کج کرد: حالا نمی‌شه اینو سرم نکنم؟ من که هنوز تکلیف نشدم. لبخند کم‌ رنگی زدم _نه عزیزم، از الان باید سرت کنی برات عادت بشه که وقتی تکلیف شدی، روسری رو از سرت در نیاری. با پررویی تموم ابرو داد بالا _وقتی بزرگ بشم، سرم نمیکنم. ناصر که صدای زینب رو شنید، اخم کرد و با جدیت بهش نگاه کرد: _چی گفتی زینب؟ زینب ترسید و با تته‌پته جواب داد: _با مامان شوخی کردم. ناصر چشماش رو براق کرد و با لحن جدی گفت: _شوخی بدی بود، بابا. دیگه از این شوخی‌ها نکنیا. اگه بابا رو دوست داری، هیچ وقت روسری نباید از سرت در بیاد. متوجه شدی؟ زینب مودب جواب داد: _بله بابا، چشم. _آی قربون اون چشمای خوشگل دخترم برم. حالا روسریتو بیار، خودم سرت کنم. زینب نشست کنار باباش. ناصر با محبت روسری رو انداخت رو سر زینب و زیر گلوش گره زد. پیشونیش رو بوسید و گفت: _حالا با مامانت برو. سلام منو هم به مامان هاجر برسون. زینب با گفتن "باشه" بلند شد و اومد سمت من نگاهم رو دادم به آسمون، با تمام وجودم از ته دلم دعا کردم که خدایا سایه این مرد رو بر سر ما نگه‌دار. من اگه ده روزم با زینب با هر زبونی حرف می‌زدم، اینطوری حرف گوش نمی‌داد، ولی به یه حرف ناصر چشم گفت. زیر لب زمزمه کردم: بنازم به این اقتدار مردانت، ناصر جان. با زینب از خونه اومدیم بیرون. مسیرمو کج کردم سمت خونه مامانم. زینب پرسید: مامان، مگه نگفتی می‌خوای بری خونه مامان هاجر؟ چرا دخترم، اول بریم خونه مامان من یه کاری اونجا دارم، بعدش می‌ریم خونه مامان هاجر. زینب خیلی تیزه، به سختی می‌شه سرشو کلاه بزاری. چادر منو کشید و گفت... اسمم زهره است... سوم راهنمایی بودم که پسر همسایمون، رضا، اومد خواستگاریم. تا اون موقع، حتی به ازدواج فکر هم نکرده بودم، اما وقتی فهمیدم رضا دوستم داره... یه دل که نه، صد دل عاشقش شدم! اما بابام... به خاطر یه کینه قدیمی با، بابای رضا گفت "نه!" رضا برام نامه نوشت: "من تو رو می‌خوام! اگه تو هم دوستم داری، صبر می‌کنیم تا بابات راضی بشه..." و من جواب دادم: "منم دوستت دارم..." اما یه روز، وقتی رفتم مدرسه که جواب کارنامه‌م رو بگیرم، برگشتم خونه چیزی دیدم بابام عصبانی در حالی که نامه های رضا در دستش هست منتظر منه، وقتی نگاهم به چهره عضبناک بابام افتاد خشکم زد که بابام... https://eitaa.com/joinchat/4132962888Ce54afeabfb این داستان برای سال ۱۳۵۶ هست اون موقع گوشی همراه که هیچ تو روستاها خط تلفن هم نبود. برای همین از نامه نگاری استفاده میکردند😍 رمان نرگس https://eitaa.com/joinchat/3698394183C4cbd826f77 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) اومدم کنار رخت‌
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) راستشو بگو، می‌خوای منو ببری بذاری خونه مامان جون، خودت بری خونه مامان هاجر؟ نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، خنده‌ای کردم. اول دستش رو گرفتم که فرار نکنه سمت خونه عمه چون درست نیست من تو کوچه دنبالش بدوم. بعد گفتم: _آره. نگاهش رو داد به من و سرش رو تکون داد: آهان، پس می‌خواید یه حرف‌هایی بزنید که من نشنوم، آره؟ ولی من میام خونه مامان هاجر، باید منو ببری. دستش رو کشیدم سمت خونه مامانم: _نه عزیزم، نمی‌برمت. همزمان که داشت تلاش می‌کرد دستشو از دست من بکشه، گفت: می‌ترسی حرفاتو جایی بگم؟ نگاهم رو دادم بهش و گفتم: بله، دقیقاً. از همین می‌ترسم. ملتمسانه خواهش کرد: _نه مامان، قول میدم هرچی شنیدم به هیچ‌کس نگم. _نه عزیزم، یه وقت می‌گی برام دردسر میشه. بعدم مگه تو کیفتو در حیاط پرت نکردی که بری خونه مامان جون؟ خب الان دارم می‌برمت دیگه. _اون موقع ترسیدم منو ببری خونه، هی دعوام کنی، غر بزنی که چرا به ترانه خندیدی می‌خواستم برم خونه مامان جون، ولی الان نمی‌خوام برم اونجا، می‌خوام باهات بیام خونه مامان هاجر. اهمیتی به حرفش ندادم و دستشو کشیدم سمت خونه مامانم. اونم خودشو ول کرد روی زمین. لبم رو به دندون گرفتم: زینب، این کارا چیه می‌کنی؟ زشته، یه وقت یکی ببینه، بلند شو. ابرو انداخت بالا: نمیام، باید منو ببری خونه مامان هاجر. قول میدم هرچی شنیدم به کسی نگم. اینطوری که این افتاده روی زمین و منم زورم نمی‌رسه بغلش کنم، زشته. یه وقت یکی ببینه، بد میشه. _باشه، می‌برمت. اما من تو اتاق با عمه حرف می‌زنم، تو باید بیرون باشی. شنیدی؟ زینب تو چشمام زل زد: _نمی‌ذاری حرفاتونو بشنوم؟ نخواستم دیگه بهش بگم که فضولی می‌کنی، گفتم: _یه حرفایی هست که بزرگ‌ترها می‌زنن، بچه‌ها نباید بشنون. _باشه، ببرم. من نمیام تو اتاقی که تو با عمه حرف می‌زنی. قبول کردم و دستشو رها کردم. از روی زمین بلند شد، لباسشو تکوند، ولی هنوز خاکی بود بهش گفتم صبر کن، من لباستو با دست تمیز کنم. با دستم زدم روی لباسش، خاک‌ها رو از لباسش گرفتم. با هم حرکت کردیم سمت خونه ی عمه هاجر. تا نزدیک خونه شدیم، زینب دوید و زنگ رو زد. صدای سید عباس اومد: کیه؟ زینب جواب داد: ماییم، باز کن... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\