زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۰۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ باشه عزیزم م
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۰۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ نرگس جان یه سوال دیگه بپرسم
_ راحت باش ما هرچقدر سوال داری بپرس
_ این زمین جزو املاک شوهرت بوده یا پدر شوهرت بهت داده
_ پدر شوهرم سه تا پسر داره مهریه عروسهاش رو هر کدوم هزار متر زمین بهشون داده
پس جاری هاتم مثل تو باغ هزار متری دارن
خواستم کامل براش بگم که زمین اون دوتا چی شدن اما یه لحظه به خودم گفتم:
شاید فریده و نیلوفر راضی نباشن اصرار زندگیشون رو کسی بدونه جواب دادم
_ پدر شوهرم فرق نگذاشتد به هر سه عروسش یکسان هزار متر زمین داده
خانم حسینی ساکت شد و دیگه چیزی نپرسید
رسیدم به باغ ماشین رو پارک کردم پیاده شدیم زنگ باغو زدم صدای مش رحیم اومد
_کیه؟
_ باز کن مش رحیم
_ اومدم نرگس خانم
در رو باز کرد بعد از سلام و احوالپرسی وارد شدیم خانم مریدی پرسید
_ باغ میوهست
_ بله
کامل چرخیر سمت من
_ با این همه درخت کجای این باغ میخوای مرِغداری بزنیم
_ عجله نکن الان با مش رحیم مشورت میکنیم و ازش نظر میخوایم راهنماییمون میکنه
نگاهی به جمع انداختم
_الان نظرتون چیه یه چرخی تو باغ بزنیم و همه جاش روبرسی کنیم یا بریم بشینیم با مش رحیم مشورت کنیم که کجای باغ و مرغداری بزنیم بهتره
خانم مریدی جواب داد
_ هر دوش... اول یه دوری بزنیم بعد نظر مش رحیم رو هم میپرسیم
خانم کریمی گفت
_ ببخشید هزار متر خیلیه ها ، ما انقدر وقت نداریم همین نرگس خودش بگه و نظر مش رحیم رو بپرسم کافیه...
خانم مریدی سری تکون داد
_ باشه هر چی شما بگید... نرگس جان مش رحیمو صدا بزن
باشه چشمی گفتم و کمی صدام رو بردم بالا
_ مش رحیم یه دقیقه تشریف میارید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۰۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ نرگس جان یه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
بنده خدا فوری اومد
_ بله نرگس خانم...
موضوع مرغداری رو بهش گفتم
فکری کرد و جواب داد
_ والا به نظر من برید جهاد کشاورزی بهشون بگید یکی رو بیارین اینجا خودشون ببینن
_ نه مش رحیم تو برناممون نیست گسترده کار کنیم میخوایم مرغها طبیعی رشد کنند نمیخواهیم از این هورمونی ها باشه
ابرو داد بالا
_ باشه هر چی حتی اگر گوشه حیاطتتون هم بخواهید مرغ پرورش بدید باید برید سراغ جهاد کشاورزی
حرفش رو قطع کرد و گفت
_ میشه من با خودت دو کلام حرف نزن
رو کردم به خانمها که عذر خواهی کنم خانم مریدی نگذاشت من حرفی بزنم و گفت
_ اشکال نداره نرگس جان برو ببین چی میگه
چند قدم از خانمها فاصله گرفتم رو به مش رحیم پرسیدم
_ چی میخواستی بگی مش رحیم
با اکراه و اِن و مِن گفت:
_ شما اول با بردار شوهرت محمد آقا مشورت کن بعد کارتون رو شروع کنید
با تعجب پرسیدم
_به اون چه مربوطه که من تو باغم میخوام چیکار کنم؟
سری تکون داد
از نظر قانونی اون هیچ کاره است اما از اونجایی که آقا ناصر فراموشی گرفته بالاخره اونم برادر بزرگشه یه مسائلی رو پیش میاره که آرامشت رو بهم میریزه
ببخشید کی به شما گفت ناصر فراموشی گرفته
برادر شوهرت هفتهای یکی دو بار میاد اینجا اون بهم گفت
از این حرف به هم ریختم و با عصبانیت پرسیدم
_برای چی میاد اینجا؟
_والا منم خوشم نمیاد از اومدنش ولی میاد دیگه
_ ازش نپرسیدی که چی میخوای اینجا
_ نه نپرسیدم ولی یه حدسهایی میزنم
کنجکاو پرسیدم
_چه حدسی؟
_ به نظرم میخواد اینجا تو کنترل خودش باشه
خنده حرصداری کردم
_ ملک من رو میخواد کنترل کنه؟
نرگس خانم خودتون رو کنترل کنید که این خانمها متوجه دخالت برادرشوهرتون نشن، تو شراکتتون تاثیر میگذاره
حق با مش رحیمه این موضوع رو من باید خودم حلش کنم
_ بله مش رحیم ممنون که هوشیارم کردی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
تن به این ازدواج نمیدادم ولی به اصرار و در واقع اجبار مامانم بعد چند جلسه دیدار تو خونه، حرف زدن کوتاه و شناخت محدود، ما رو به عقد رسوندن. عقد ساده بود، نه آتیش بازی نه مهمونی بزرگ، فقط چند تا خونواده و چند تا لبخند مصنوعی.
همسرم مهدی، مردی که بیشتر از هر چیز آرامشش برام جالب بود، ولی نمیدونستم قرار چقدر با این آرامش، زندگیام بهم بریزه.
از همون روز اول که وارد خونهشون شدم، احساس کردم یه دنیای عجیب و غریب بهم خوشامد گفته. دنیایی که توش...
https://eitaa.com/joinchat/4132962888Ce54afeabfb
تقریبا بعضی از خانمها هستن که خرافاتین ولی مردها بیشتر منطقی یند اما اینجا فرق میکنه مرد داستان ما خرافاتیه😱
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۱۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بنده خدا فوری
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ ببخشید مشرحیم این موضوع برادر شوهرم رو خودم حل میکنم حالا میتونی به ما بگی کجای این باغ ما میتونیم کارمون رو شروع کنیم
_ به نظر من ته باغ چون به آب و برق نزدیکه یه جایی هست که اونجا سبری کاری میکنم دیگه لازم نیست که مجوز کندن درخت رو بگیرید
سری به تایید حرفش تکون دادم و تشکر کردم اومدم پیش خانمها
_ مجبورید تا ته باغ بیاید الان مش رحیم گفت که ته باغ برای این کار خوبه
چهارتایی راه افتادیم اومدیم ته باغ رو دیدیم و خانمها تایید کردند و از مش رحیم خدا حافظی کردیم سوار ماشین شدیم خانم حسینی پرسید
_ مش رحیم چیکارت داشت؟
خانم مریدی نگذاشت من جواب بدم اومد تو حرف خانم حسینی
_ نرگس رو معذب نکن مگه ندید خصوصی صحبت کردن
_ باشه حق با شماست ولی نرگس جان اگر کاری از دست ما ساختهاست بگو همین اول کاری حلش کنیم
_ ممنون عزیزم شما لطف دارید چشم
_ نرگس ماشاالله چقدر باغت قشنگ و سرسبز و پر میوهست
_ خدا خیر بده به مش رحیم زحمتش سر این بنده خداست
_ آره مرد خوبی به نظر میومد... زن و بچه نداره تنهایی توی اون باغه
_ چرا داره احتمالا جایی بودن
خانم کریمی رو به خانم حسینی گفت
_ حسینی جان تو اگر خبرنگار میشدی خیلی موفق بودی
از این حرف همه زدیم زیر خنده خانم حسینی خودش بیشتر از همه خندید... خندهاش که تموم شد گفت
_ دست خودم نیست هر چی که اطرافم میبینم در موردش کنجکاو میشم و میخوام ازش سر در بیارم
انقدر سرگرم حرف شدیم که گذر زمان رو متوجه نشدیم به خودم اومدم دیدم دم مدرسهایم خانمها پیاده شدند خدا حافظی کردند و رفتن... به خودم گفتم من باید پای محمد رو به دخالت کردن در این کارم قطع کنم همین الان میرم خونشون بهش میگم دلیل اینکه انقدر به باغ من سر میزنه چیه؟ دور زدم اومدم در خونه محمد پارک کردم و زنگ خونشون رو زدم صدای محمد اومد
_ کیه؟
نرگسم باز کنید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
در باز شد و وارد خونه شدم و بعد از سلام و احوالپرسی با همه، نشستم رو مبل، نیلوفر یه سینی چایی ریخت و بهم تعارف کرد برداشتم. نشست کنارم رو کرد به من
_ صدای ماشین اومد... تو با ماشین اومدی؟
_ آره یه کاری داشتم بیرون ،تموم شد اومدم خونه شما
نگاهم رو دادم به محمد
_ یه سوال ازت دارم پسرعمه
محمد کنجکاو نگاهش رو داد به من
_چه سوالی، بپرس
_ امروز رفتم باغ، مش رحیم بهم گفت که شما هفتهای یکی دو بار میرید باغ ،برام سوال شد چرا؟
محمد کمی جا به جا شد
_ مگه اشکالی داره؟
.
_ بدون اطلاع من، بله اشکال داره
هینی کرد و به مسخره گفت
_بدون اطلاع من... مثل اینکه ما خودمون اون باغ رو دادیم به تو حالا واسه خودمون مَن مَن میکنی!
لبم رو به اعتراض برگردوندم
_شما به من باغ دادی یا مهریهام بوده؟
_ اسمش هرچی که هست اونجا ملک حاج نصرالله بابای منه
_ ببین پسرعمه اگر میدونی داری اشتباه میکنی ولی میخوای رو حرف خودت متعصبانه وایسی که حتما میدونی داری گناه میکنی و به گناهت اهمیتی نمیدی
اما اگر واقعا در جهل هستی و متوجه نیستی که مهریه شخصا برای زن هست که بهت بگم اون باغ مهریه منه و به هیچ عنوان راضی نیستم کسی بدون اطلاع من پاش رو اونجا بزاره
صداش رو برد بالا
_ انقدر مَن مَن نکن اونجا مال برادرمه و تو هم زن برادر منی . اون بدبخت هم مثل یه تیکه گوشت متحرک افتاده تو رخت خواب نمیدونه چی به چیه یکی باید مواظب اوضاع و احوال اطراف زندگیش باشه یا نه
منم صدام رو بردم بالا
_ یعنی میخوای بگی شدی بپای زندگی من؟ میفهمی چی داری میگی؟
_ اسمش رو هرچی میخوای بزاری بزار ولی بدون که من مثل سایه دنبال توام
از حرفش خیلی ناراحت شدم نتونستم این گستاخیش رو تحمل کنم و به تندی گفتم
_چرا مگه مریضی؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
چشمهاش رو بهم براق کرد و با لحن تهدید جواب داد
_ حرف دهنت رو بفهم تا من حالیت نکردم
نیلوفر با اضطراب چنگی به چادرم زد
_نرگس جان بس کن تو رو خدا تو کوتاه بیا
انقدر از گستاخی محمد حرص خوردم و ناراحت شدم که برام مهم نیست این جرو بحث به کجا برسه ولی از طرفی هم دلم برای مهدیه و نیلوفر سوخت... ایستادم و رو به محمد گفتم
این حرفی که الان به من زدی باشه به قیامت و اگذارت میکنم به خدا
بدون خدا حافظی از خونشون زدم بیرون و اومدم خونه خودمون مامانم نگاهی بهم انداخت
_ چی شده مامان چرا انقدر رنگ و روت پریده
دستمو گذاشتم روی پیشونیمو شروع کردم ماساژ دادن براش تعریف کردم که مش رحیم چی گفت و منم رفتم خونه محمد چی شد
مامانم دستشو مشت کرد گذاشت جلو دهنش با تعجب گفت
_ همینجور تو چشای تو نگاه کرد و این حرفو زد
_ آره بیشعور... التماس نیلوفر باعث شد که ساکت شدم وگرنه میشستم میذاشتمش کنار
_ نه مادر خوب کردی یه وقت دست روت بلند میکرد تو هم اونجا تنها بودی از دست نیلوفر و مهدی هم کاری بر نمیاومد
_ غلط میکرد که بزنه
_ میزنه دیگه مادر مگه ندیدی زد تو گوش بچهام عزیز به خودتم حمله کرد یادت نیست!
_ چرا یادمه اون لحظه انقدر عصبانی بودم که اصلاً به این چیزا فکر نمیکردم
دست نیلوفر درد نکنه که جلوی دعوا رو گرفت.
_ حالا مرغداریتون چی شد
_اگه محمد بزاره راه اندازیش میکنیم
مامانم نفس بلندی کشید
_ چه آتیش شده افتاده به جون زندگی خودش و برادراش
_ میبینی مامان نه خودش عرضه داره گاوداری رو بگردونه و خرج زندگی ما رو بده... نه میذاره من کاری انجام بدم... اگه تو باغ خودمم همینجوری بیاد مزاحمت ایجاد کنه من واقعاً شرمنده مدیر و معلما میشم دیگه اصلاً روم نمیشه پامو تو مدرسه بزارم ان شاالله خدا شرش رو به خودش برگردونه که دست از سر زندگی من برداره...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۱۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) چشمهاش رو به
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
واقعا منو به چه کنم چه کنم انداخته
_ نفرین نکن مادر میگن نفرین برمیگرده به خود آدم
_ نفرینش نمیکنم که میگم خدا شرشو به خودش برگردونه
_ ولش کن به جای این حرف بگو خدایا گره از کار ما باز کن
نفس بلند کشیدم
_ مامان،به نظرت چرا این مشگلِ ما حل نمیشه هرچی من بیشتر تلاش میکنم بیشتر گره به کارم میفته
فکری کرد و گفت
_چی بگم والا، شاید صلاح نیست، شاید امتحان الهیه، ولی هرچی هست تو باید به تلاشت ادامه بدی
من از فردا کارمو شروع میکنم اگر محمد سر را هم قرار بگیره وامیستم تو روشو بهش میگم به تو ربطی نداره فردا میرم مدرسه به خانم مریدی و معلما میگم یه مشکل سر راهمونه اونم برادر شوهرمه هیچ ربطی بهش نداره دخالتهاشم بیجاست... اگه میتونی تحملش کنید بهش بگین به تو ربطی نداره که بیاین جلو کار رو شروع کنیم اگرم نه که ببخشید.
خودمم شده تنهایی با یه سرمایه کم شروع میکنم
_ نرگس جان جو نگیرتت تنهایی که نمیتونی تو چهار تا بچه داری با یه شوهری که باید بهش برسی منم یه وقتا واقعاً نمیتونم بیام پیش بچههات اگه نمیتونی تو این راه شریک پیدا کنی کلاً قیدشو بزن
مامانم درست میگه ولی باید یه راهی پیدا کنم و این کارو انجام بدم یه دفعه ذهنم رفت پیش مش رحیم به مامانم گفتم
_ مامان یه فکری به ذهنم رسید
_ جانم چه فکری؟
اگه خانم مدیر و معلما قبول کردن که کردن... اگه نکردن میرم سراغ مش رحیم و خانمش با اونا شروع میکنم انشاالله انقدر درآمد داشته باشه که من کلاً بیخیال اون گاوداری شم
_ دنبال مرغداریت باش اما بیخیال گاوداری هم نشو حیف مامان سرمایه زیادیه
نفس عمیقی کشیدم
شما درست میگی ولی واقعاً من از دست این محمد موندم... هیچ جوره همکاری نمیکنه که مشکل حل شه
_ تو که تا حالا صبر کردی، یه مدت دیگه هم صبر کن توکل بر خدا شاید که یه راهیم برای اون پیدا شد
_ چارهای ندارم مجبورم بسپارم به دست گذر زمان اما اگه بخوام مرغداری رو شروع کنم. مدیر معلمام قبول نکنن باید برای سرمایه اولیه همه طلاهامو بفروشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ نه مادر همه رو نفروش، یه مقدارش رو نگه دار چون تو تجربه مرغداری رو نداری یه وقت کارت نگرفت دستت خالی نمونه ...خودت که گفتی با کم شروع میکنم اندازه سرمایهت مرغ بریز بعد کم کم گسترش بده
فکری کردم و گفتم
_ آره مامان تو درست میگی همین کار رو میکنم
_ راستی نرگس انقدر در مورد مرغداری حرف زدیم یادم رفت بهت بگم تو نبودی هر چی دادم به آقا ناصر نخورد و رو برگردوند و دائم چشمش به در بود انگار منتظر تو بود
نفسی کشیدم و نگاهم رو دادم بهش
خودمم متوجه شدم، درسته منو نمیشناسه ولی خیلی بهم وابستهس بیدار شه از دلش در میارم
_ حواست خیلی بهش باشه...منم دیگه برم
_ شام بمونید همینجا
_ نه، وسط هفتهست شام بمونیم بچهها دیر میخوابن صبح برای مدرسه سر حال نیستند
مامانم و علی اکبر خداحافظی کردن رفتن... توی این چند ساعتی که بچههام رو ندیدم دلم براشون تنگ شده یه ظرف میوه آوردم صدا شون زدم
بچه ها بیاید میوه بخوریم
همشون اومدن امیر حسن اومد کنارم نشست و نگاهش رو داد به من
مامان تو که نیستی...
بچهم ساکت شد انگار داره دنبال یه کلمه میگرده منم از فرصت استفاده کردم نگاهم رو، روی چهرهی معصومش دوختم
امیرحسن ادامه داد
انگار یه چیزی گم کردم
مامان دوستت دارم،
اونقدر صادقانه گفت که نفس توی سینهم گیر کرد. دستم رو کشیدم روی موهای نرمش و گفتم:
_ عزیزم منم دوستت دارم و دلم نمیخواد شماها رو تنها بزارم و برم ولی مجبورم
زینب سریع با لحن کشدار و آهنگین گفت:
_ مامان منم خیییییلی دوستت دارم
سرش رو چسبوندم به سینهم
_ تو گل دختر منی منم دوستت دارم
عزیز با لبخند آرامی نگاهش رو از سیب نیمخوردهاش گرفت و گفت:
– ما عادت کردیم به بودنت، مامان... وقتی نیستی یه جورایی انگار خونه خالیه.
نگاهی به چهرهی ماهش انداختم
– ممنونم پسرم من همیشه باهاتونم، حتی اگه کنار هم نباشیم. دلِ من همیشه پیش شماست.
امیرحسین لبخند پهنی زد
– پس قول بده فردا زودتر بیای امروز خیلی دیر کردی
– چشم پسرم قول میدم
صدای خندهی بچهها توی اتاق پیچید. یه لحظه، خستگی و تلخ زبانی های محمد از تنم بیرون رفت. بهشون نگاه کردم، دل دادم به خنده ها و حرفهای با مزهشون...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
در حال گفتن وخندیدن با بچهها بودم که صدای ناصر اومد
_عزیز، تشنمه آب بیار
همه رو کردیم سمت ناصر... عزیز بلند شد رفت تو آشپز خونه آب ببره برای ناصر من به بچهها گفتم
_ پاشید بریم کنار رختخواب بابا بشینیم
همگی اومدن حلقه زدن دور رخت خواب ناصر نگاهی بهش انداختم
_ سلام خوبی
نگاه دلخوری بهم انداخت و حرفی نزد
دستشو گرفتم با محبت گفتم
_ عزیزم ناراحت نشو کار واجبی پیش اومد مجبور شدم برم
ساکت نفس عمیقی کشیده دست منو گرفت نگاهش رو دوخت به چشمهای من، طوری نگاهم میکنه که انگار یه دنیا حرف داره بزنه
عزیز لیوان آب رو گرفت جلوش
_ بیا بابا تشنت بود برات آب آوردم
ناصر تلاش کرد بشینه منم دستمو گذاشتم پشت کمرش کمکش کردم نشست لیوان آب رو گرفت و خورد... دوباره دراز کشید
سر چرخوندم سمت امیرحسین
_ پاشو برو ظرف میوه و یه پیش دستی و چاقو بیار
بچهام بلند شد آورد یه سیب برداشتم پوست گرفتم و تیکه تیکه کردم یه تیکهش رو بهش دادم خورد سیب رو تا آخر خورد اخمهاش باز شد... خواستم پاشم برم آشپزخونه شام بزارم دستم رو گرفت
_ نه نرو، پیش من بشین
عزیز که این صحنه رو دید رو کرد به من
_ مامان میشه بشینی پیش بابا
رو کردم بهش
_میخوام شام بزارم
_ به من بگو چی میخوای درست کنی راهنماییم کنی درست میکنم... شما بشینید پیش بابا
_ تو نمیتونی عزیزم، اصلا ولش کن امشب املت میخوریم
امیر حسین فوری گفت
_ خیلی هم خوبه من املت خیلی دوست دارم
باشهای گفتم تا اذان مغرب کنار ناصر نشستیم و از هر دری باهاش صحبت کردیم... بهش گفتم
_عزیزم من باید برم نماز بخونم
تبسمی زد
_ منم میخوام بخونم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
وضو گرفتیم همگی نماز مغرب و عشا رو خوندیم سلام نماز عشا رو که دادم عزیز آروم در گوشم گفت
_مامان بابا نماز مغرب رو دو رکعت خوند عشا رو پنج رکعت
سرانداختم بالا
_ عیبی نداره خدا ازش قبول میکنه به روش نیار
ناصر سلام نمازش رو داد. رو کرد به من
_من نمازم رو درست خوندم؟
لبخندی زدم
آره عزیزم...
طوری نگاهش رو داد به من که انگار حرف من رو قبول نکرد... بهش گفتم
_ میخوای کمکت کنم بری تو رخت خوابت
سرش رو به نشونه تایید تکون داد... کمک کردم تو رخت خوابش خوابید سجاده رو جمع کردم... اومدم تو آشپزخانه املت درست کردم دور هم خوردیم شام ناصر رو هم دادم بچهها نشستن پای تلویزیون
رو کردم بهشون
_ بچهها این فیلم ساعت یازده تموم میشه...اون موقع شما بخوابید صبح سختتون میشه برای مدرسه بیدار شید
بی خیال این فیلم بشید و برید تو رختخوابتون کتاب بخونید تا خوابتون ببره
امیر حسن رو کرد به من
_ مامان کتاب ایلیا داره تموم میشه بریم برام یه کتاب دیگه بخر
_ چشم عزیزم
_ کی بریم بخریم
پنجشنبه میریم
بچهها شب بخیر گفتن و رفتن تو اتاقهاشون منم رخت خوابم رو کنار ناصر انداختم دراز کشیدم رفتم تو فکر
خدا کنه خانم مریدی فردا نگه نه، گرچه اگرم بگه حق داره .
جایی که تنش باشه اعصابا بهم میریزه و کار پیشرفت نمی کنه... تو همین فکرا بودم که خوابم رفت صبح به بچهها صبحانه دادم و راهی مدرسه کردم .صبحانه و داروهای ناصر رو هم دادم... به خودم گفتم دیگه نرم مدرسه . زنگ بزنم به خانم مریدی ببینم نظرش چیه
شماره خانم مریدی رو گرفتم چند بوق خورد جواب داد
_ سلام نرگس جان چطوری، صبحت بخیر
_سلام خانم مریدی جان شرمنده شماهام
_ چرا شرمنده دشمنت شرمنده باشه چی شده؟
هرچی حرف بین من و برادر شوهرم رد و بدل شده بود رو بهش گفتم... مکثی کرد و جواب داد
_ نرگس جان، با این شرایط و دخالتهای برادر شوهرت نمیشه کار کرد من از طرف خودم میگم نمیتونم باهات همکاری کنم... خانم کریمی و خانم حسینی رو نمیدونم چیکار کنن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۱۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
حدس میزدم بگه نه... نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم:
_ شما نباشی، اونا هم نمیان.
_ باور کن اینطوری نمیشه کار کرد ... خیلی شرایط سختی داری. دعا میکنم انشاءالله برادر شوهرت سر عقل بیاد و دست از دخالت هاش برداره.
_ من شرمندهی شما و خانم کریمی و خانم حسینی شدم... دیگه روم نمیشه تو چشماتون نگاه کنم.
_ سخت نگیر نرگس جان، اتفاقی نیفتاده. فقط میخواستیم یه کار مشارکتی انجام بدیم که شرایطش جور نشد... بهش فکر نکن.
_ ممنونم که درکم میکنید.
_ خواهش میکنم عزیزم... من خودم به خانم کریمی و خانم حسینی میگم، نمیخواد شما بهشون زنگ بزنی.
_ خیلی لطف میکنین، انشاءالله بتونم یه روز جبران کنم.
ـ ممنون نرگس جان... خودتو ناراحت نکن. شاید صلاحمون این بوده. انشاءالله یه وقت دیگه با هم همکاری میکنیم.
با حس شرمندگی گفتم:
ـ توکل بر خدا... ببخشید، بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم. خداحافظ.
ـ خدا نگهدارت.
تماس رو قطع کردم. چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم. از خجالت نفس کشیدن برام سخت شده...دستم رو روی سینهم گذاشتم و زیر لب گفتم:
«خدایا میخوام به مش رحیم و خانمش پیشنهاد بدم با اونها مرغداری بزنم اگر بصلاحمون هست خودت موانع رو از سر راهم بردار...
اگر قبول کنن اونها بهتر میتونن با دخالتهای محمد کنار بیان.
خودمم رفت و امدم به باغ رو بیشتر میکنم که جلوی نفوذ محمد به کارم رو بگیرم... گوشی رو برداشتم شماره مش رحیم و گرفتم... جواب داد
_ سلام نرگس خانم حالت خوبه؟
_ سلام مش رحیم خدا رو شکر خوبم شما خوبید خانمت چطوره؟ خوبه؟
_ الحمدلله هم خودم خوبم، هم خانمم
_مش رحیم خانمهایی که دیروز آوردم باغ، که با هم مرغداری بزنیم
_ آره بابا یادمه
_ اونها وقتی متوجه دخالتهای محمد آقا شدند گفتن ما همکاری نمی کنیم .شما با خانمت میاید شراکتی مرغداری بزنیم؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\