زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محمد رفت تو حی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۴۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
پدرشوهرم و محمد جوابی ندادند. چند لحظه ساکت موندم ببینم پدرشوهرم یا محمد حرفی میزنن یا نه. نمیدونم چرا ساکتن. دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:
_ حاجآقا، شما هم میخواید با گاوداری شریک شید و هم ما رو بدهکار خودتون کنید؟ یعنی ما از این بدهی خلاص میشیم، میایم زیر بدهی شما؟
خودشو جابهجا کرد.
_ ببخشید، من خیّر نیستم که بخوام بدهیهای شما رو بدم. باید یه سودی هم برای خودم داشته باشه.
خیلی این حرفش بهم برخورد. نگاهم رو بین پدرشوهرم و محمد و عمه و ناهید چرخوندم ببینم حرفی میزنن. همشون ناراحت شده بودن، ولی اعتراض نمیکردن. رو کردم بهش:
_ این چه حرفیه میزنی؟ مگه ما از شما کمک خواستیم؟ شما بهعنوان مشتری برای بخشی از زمین گاوداری اومدی اینجا، ما هم قبول کردیم. فقط همین.
زمین خالی به چه درد من میخوره؟ اونم پونصد متر. خودتون بودید قبول میکردید؟
_ من اگر بودم اول از واقعیت معامله مطلع میشدم، بعد همه رو جمع میکردم اینجا.
_ ببینید خانم، طرف حساب من شما نیستید. من با زن جماعت معامله نمیکنم. روی صحبت من این دوتا آقا هستن. شما اظهار نظر نکنید. نتیجه هرچی شد قبول کنید.
به خودم گفتم اینطوری نمیشه. من یه جوابی باید به این آقا بدم که هرچی از دهنش درمیاد نگه. خودمو کمی دادم جلوی مبل:
_ حاجآقا، وقتی یه طرف این معامله من هستم، چطوری نظر ندم؟ نکنه چون دستتون رو خوندم میخواید حذفم کنید؟
حاج مرتضی رنگ از روش پرید و ناراحت رو کرد به پدرشوهرم:
_ چی داره میگه این عروست؟
محمد اومد حرف بزنه که پدرشوهرم نذاشت و رو به حاج مرتضی گفت:
_ عروسم داره درست میگه. شما تا دیروز یه حرفی میزدید، امروز اومدید دارید یه حرف دیگه میزنید. اینطوری شما دارید میگید، ما نیستیم.
حاج مرتضی ایستاد و گفت:
پس من میرم. شما اهل معامله نیستید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) پدرشوهرم و مح
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۴۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
هیچکی نگفت نرو همه نگاش کردند...حاج مرتضی فکر کرد اگر بگه میخوام برم جلوش رو میگیرن و اصرار میکنن که بمون ولی وقتی سکوت ماها رو دید از حرفش پشمون شد و پا پا کرد و روکرد به پدر شوهرم
_ برم حاجی
پدر شوهرم ساکت سرشو انداخت پایین
.
_ حاجی من اگه برم دیگه برنمیگردما
.
بازم جوابی نشنید
حاج مرتضی رفت بیرون و کفشهاشو پوشید و خدا حافظی کرد... پدر شوهرم به محمد گفت
_ پاشو برو تو حیاط بدرقش ولی اصلاً تعارفش نکن که برگرده
محمد رفت تو حیاط بعد چند لحظه در حیاط رو بست و اومد تو خونه
پدر شوهرم رو کرد به محمد
_ رفت؟
_آره بابا رفت درُ بستم اومدم
ابرو داد بالا لبش رو برگردوند
_ عجب آدمی بودا، احتیاج ما رو دیده میخواست مالمونو از چنگمون در بیاره...
آخه بگو مرد تو مکه رفتی سنی ازت گذشته گیرم که ما از سر احتیاجمون راضی میشدیم و به تو میفروختیم این مال به تو حلال بود؟
عمه رو کرد به محمد
_ این دوباره میاد پیش تو محلش ندیا
محمد سرش رو انداخت بالا
_ نه، مامان روزی که اومد و گفت من میخوام کمکتون کنم اینطوری حرف نمیزد
رو کردم به محمد
_ چرا از همون روز اولم از حرف زدنش معلوم بود که ریگی به کفش داره شما متوجه نمیشدی
محمد صورتش از حرفی که بهش زدم برافروخته شد و ناراحت چرخید سمت من
_ کسی از تو نظر خواست؟
قصد چزوندنش رو نداشتم فقط خواستم بگم تو متوجه نیتش نشده بودی... ولی وقتی اینطوری ناراحت شد دلم از حرفی که زدم خنک شد جوابش روندادم و از روی مبل بلند شدم رو به پدر شوهر، مادر شوهرم گفتم
_ ببخشید کاری که نیست من برم خونمون
محمد گفت
_ از اولم کسی به تو کار نداشت عادت کردی خودت رو نخود هر آشی کنی
جواب دندون شکنی دارم که بهش بگم ولی محمد کینهایه و دنبال فرصت اون سیلی که از من خورده تا تلافی کنه اینجا هم کسی نیست از من دفاع کنه... پدر شوهر مادر شوم که زورشون بهش نمیرسه ناهیدم که طرفدارشه. اگر دستش روم بلند شه بد کتکم میزنه هیچ جوابی بهش ندادم و اومدم توایوون و گفتم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) هیچکی نگفت نر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۴۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
خدا حافظ
باغیض جواب داد
برو به جهنم برو جایی که نادر رفت
صدای پدر شوهرم اومد
عه بس کن دیگه
بابا ندیدی چی به من گفت
انگار یکی بهم گفت زود باش تا نیومده سمتت بزنت برو... پا تند کردم سمت در حیاط و در رو باز کردم و دو پا داشتم دو پا هم قرض کردم و به سرعت از در خونه فاصله گرفتم... چندباری برگشتم پشتم رو نگاه کردم ببینم دنبالم میاد... ازترس ثپش قلب گرفتم
خدا رو شکر دنبالم نیومد خودمو رسوندم خونه تا مامانم نگاهش به من افتاد پرسید:
_چی شده چرا انقدر رنگت پریده؟
هرچی شده بوده براش تعریف کردم
_:خوب کردی مامان زودتر اومدی و سر به سرش نذاشتی شاید اگه ادامه میدادی حتماً میزدت
_ آره خودمم همین فکرو کردم که سریع از خونشون اومدم بیرون
_:نرگس یه چیزی نذر کن بزار این گرهای که به کار گاوداری افتاده باز شه
_ باشه مامان نذر میکنم
یه شهیدی هست تو بهشت زهرا اسمش نوید صفریه این شهید تو وصیت نامهاش نوشته هر کسی نمیدونم چهل بار، یه بار زیارت عاشورا بخونه من حاجتشو میدم یادم رفته مادر یه همچین چیزی گفته
_ اتفاقاً خودم وصیت نامهشو دارم بذار برم بیارم بخونم
اومدم از توی کتابخونه وصیت نامه شهید صفری رو پیدا کردم برگشتم پیش مامانم و گفتم
بزار برات بخونم
_ زیارت عالی و پرفیض زیارت عاشورا را بخوانید از طرف من و به ارباب ابراز ارادت کنید. آه که تمام حسرتم این است که چقدر دیر فهمیدم زیارت عاشورا چیست و حیف که فقط روزی یک مرتبه نصیبم نشد؛ و بدانید هرکه چهل روز عاشورا بخواند و ثواب آن را هدیه بفرستد، حتما تمام تلاش خود را به اذن خدا خواهم کرد تا حاجت او را بگیرم و اگر نه در آخرت برای او جبران کنم. حتی یک عاشورا هم قیامت میکند با روضه ارباب از زبان مادر و خواهرش.ان شاء الله شرمنده شما نباشم.»
خوندن این وصیت نامه یه حال معنوی خاصی بهم داد وصیت نامه رو بوسیدم و گذاشتم توی کتابخونه تو دلم گفتم. خدایا من چهل بار زیارت عاشورا در چهل روز میخونم... در آخرم خونه خودم به خاطر ناصر نمیتونم، خونه مادر شوهرم روضه امام حسین برگزار میکنم...
_______________________
سلام وقت بخیر
یه ضرب المثل ایرانی هست وقتی نادر شاه برای جنگ با قزلباشهای اومد در شهر قوچان اونجا یکی از فرماندهانش نیمه شب نادر شاه رو در خواب کشت و نادر دیگه برنگشت
از اون به بعد شد ضرب المثل که تو هم برو همونجایی که نادر رفت
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) خدا حافظ باغی
قسمتی از رمان جا مونده بود درستش کردم مجدد بخونید🙏🌹
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) خدا حافظ باغی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۴۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
برگشتم پیش مامانم و نذرم رو بهش گفتم
لبخندی زد
_ انشاالله که یه مشتری خوب برای زمین گاو داری بیاد
سرم رو گرفتم بالا
انشاالله
مامانم ایستاد و چادرش رو روی سرش مرتب کرد و خدا حافظی کرد رفت.
اومدم کنار بستر ناصر نشستم و آروم زمزمه کردم
_ عزیزم میخوام تا چهل روز، هر روز برم سر مزار شهدا زیارت عاشورا بخونم و اونها رو در خونه خدا شفیع قرار بدم که شفای تو رو از خدا بخوان.
نفس بلندی کشیدم
هر روزم بعد از نماز صبح تا چهل روز زیارت عاشورا بخونم و هدیه کنم به شهید نوید صفری و این شهید رو شفیع قرار بدم در خونه خدا و ازش بخوام از خدا بخواد این گره کوری که به گاوداری خورده رو باز کنه
یه دفعه دیدم قطرات اشک از گوشه چشم ناصر قل خورد و ریخت روی بالشتش برام تعجب آوره چون ناصر خوابه، یعنی شنید من چی گفتم!
یا شایدم هم زمان با حرفهای من داشته خواب تاثیر گذاری میدیده. بغض گلوم رو گرفت. با همین بغضی که در گلو دارم
خم شدم بوسه آرومی به پیشونیش زدم و تو دلم گفتم ای خدا شوهرم رو شِفا بده
صدای زنگ گوشی خونه سکوت اتاقو شکست. از کنار ناصر بلند شدم، صفحه دستگاه رو نگاه کردم؛ شماره مشرحیمه گوشی رو برداشتم
_ سلام مشرحیم، حالتون خوبه؟
_ سلام دخترم، الحمدالله... زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم
_ خیر باشه انشاالله؟
من رفتم جهاد
مشتاق پرسیدم
_ خب چی شد؟
با هیجان جواب داد:
_ رفتم گفتم میخواهیم یه مرغداری کوچیک بزنیم خیلی از پیشنهادم استقبال کردند... گفتن میایم برسی میکنیم اگر جاش مهیا باشه، وام هم بهتون میدیم . گفتم اول از همه به شما خبر بدم که بدونین کارا داره رو به راه میشه.
از خبرش خوشحال شدم و گفتم:
_ چه خوب اگر وام بدن من دیگه همه طلاهام رو نمیفروشم یکی دو تا تیکهش رو برای اول کار میفروشم
_ منم برای همین زنگ زدم که بدونی وام هست طلا نفروشی...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) برگشتم پیش ما
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سلام شب همگی بخیر
سالروز رحلت مادر شهیدان در کربلا خانم حضرت ام البنین را به همه شما تسلیت عرض میکنم
عزیزان با عرض معذرت به مناسبت رحلت خانم حضرت ام البنین ما امروز برای مسجد عدسی درست کردیم و چون در منزل ما پخت انجام شد بنده وقت نکردم پارت امشب بنویسم🙏
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۴۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) برگشتم پیش ما
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ خدا خیرتون بده، هم خوشحالم کردید و هم کلی بهم دلگرمی دادی.
_ انقدر که شما و آقا ناصر به ما خوبی کردید و هوای ما ررو داشتید. هر کاری هم من برای شما انجام بدم جبران خوبیهای های شما نمیشه... الهی که هم گره از کارت باز شه، هم خدا شفای آقا ناصر رو بده. ما هم هر کاری از دستمون بربیاد کوتاهی نمیکنیم.
البته جهاد یه مدارکی رو هم خواست که اونم تو ایتا براتون میفرستم. آماده کنید اگر براتون سخته، شما نیا من میام ازتون میگیرم
با این شرایطی که دارم دلم میخواد بگم بیار ولی دلم نمیاد چون بنده خدا باید با ماشین راه بیاد که اذیت میشه، منم شرایطی ندارم براش اسنپ بگیرم بهش گفتم
_نه سختم نمیشه با ماشین میام
_ پس بچهها رو هم بیارید که یه آب و هوایی عوض کنن
_به روی چشم اونها رو هم میارم... شما مدرکی رو که جهاد میخواد و تو ایتا بگید آماده میکنم میایم
_ باشه همین الان براتون میفرستم... کاری ندارید
_ نه، خدا خیرتون بده
بعد از خداحافظی تماس رو قطع کردم
صدای زینب از پشت سرم به گوشم خورد
_ مامان مش رحیم بود گفت بیاید
باغ... من که نمیام
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم
_ چرا زینب جان؟ اونجا که خوبه بهت خوش میگذره
نه دیگه باغ رو دوست ندارم غازهای مش رحیم دنبال سرم میزارن
_ تو رفتی سر به سرشون گذاشتی اونام دنبالت کردن کارشون نداشته باشی کاری باهات نداره
_ نمی خوام، من نمیام
امیر حسین از اتاق اومد بیرون و رو کرد به زینب
_ آفرین دختر خوب یک کار درست و حسابی توی زندگیم انجام داده باشی همینه که میگی باغ نمیای
اگر جلوشون رو نگیرم بحثشون ادامه پیدا میکنه اخم هام رو تو هم کردم
_ خیلی خب بس کنید
نگاهم رو دادم به زینب
باشه تو نیا بمون پیش بابا و مادر جوون...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ خدا خیرتون ب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
اخماش رفت تو هم
_ تنهایی بمونم خونه حوصلهم سر میره
امیرحسین گفت
_ چیه نکنه ما باید بمونیم اینجا خانم حوصلهشون سر نره
زینب بی توجه به حرف امیرحسین نگاهشو داد به من
_ میشه کلاً نری
_نه، نمیتونم نرم باید برم یه سِری مدارک بدم به مش رحیم
پس من با شما میام تو ماشین میشینم شما برو مدارکو بده بعد بیا با هم بیایم خونه
_ نه نمیشه تو تنهایی تو ماشین بمونی، یا با من میای تو باغ یا اینجا پیش مامان جون و بابا میمونی
زینب صورتشو درهم کرد و گفت
_آخه...
نگذاشتم ادامه بده
آخه نداره، دیگه هم ادامه نده یا میای یا نمیای اصلاً من امروز نمیتونم برم ، میخوام فردا برم. تو از الان میخوای اینجا وایسی تا فردا با من بحث کنی... برو تو اتاقت درست رو بخون
زینب ناراحت شد و رفت امیرحسینم که دید زین رفت اتاقش، اونم رفت
گوشی رو برداشتم ایتا رو باز کردم مدارکی رو که مش رحیم نوشته بود یادداشت کردم به خودم گفتم:.
فردا که خواستم برم سر راه همه رو کپی میگیرم بهش میدم. شام خوردیم خوابیدیم صبح بچهها رفتن مدرسه ظهر اومدن بعد از ناهار خوردن زینب موند پیش مامانم من و پسرها نشستیم تو ماشین بین راه کپی گرفتم و اومدیم باغ مدارک رو تحویل مش رحیم دادم در باغ رو باز کردیم بیایم بیرون که دیدم محمد پشت در میخواست زنگ بزنه که ما رو دید. جایی که اون یکه بخوره که تو باغ من چی میخواد. چشمهاشو رو به من براق کرد
_ اینجا چیکار داری؟
بهش گفتم
_ اینجا ملک منه، تو اینجا چی میخوای
چهره در هم کشید
_ باغ حاج نصرالله شده ملک تو
از این حرفش خیلی لجم گرفت عصبانی شدم و در باغ رو به روش بستم و صدام رو بلند کردم
_ ملک حاج نصرالله بود الان مهریه منه تو و هر کسی دیگهای که بخواد بیاد اینحا باید قبلش با من هماهنگ بشه
یه لگد زد به در
_ باز میکنی یا بشکنمش
داد زدم
پسر عمه مجبورم نکن زنگ بزنم پلیس. شما باید اینو بفهمی که اینجا ملک منه و نباید بدون هماهنگی بیای اینجا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) اخماش رفت تو ه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
بی توجه به حرفم دو لگد محکم دیگه زد به در و فریاد زد
_ باز میکنی این لجن زده رو یا نه
از سر و صدایی که بلند شد مش رحیم خودشو رسوند به در باغ، رو کرد به من
_چی شده نرگس خانم؟
_محمد پشت درِ، به من میگه تو چرا اومدی تو باغت
محمد یه لگد دیگه زد به در باغ فریاد زد
_ باز میکنی یا از دیوار بیام بالا
مش رحیم درو باز کرد
و با لحن قاطعی گفت
_ چه خبرته محمد آقا؟
محمد وارد باغ شد عصبانی با چشمهایی که از شدت حرصی که خورده، قرمز شده نگاه تندی به من انداخت
_ خجالت نمیکشه در باغ خودمونمو به رو من میبند؟
رحیم دستشو آورد بالا
_ آروم باش محمد آقا... زن من ترسیده داد و بی داد راه ننداز این باغ ملک نرگس خانمه
تیز نگاهش رو داد به مش رحیم
_ شما دخالت نکن بزار حرمت بزرگتریت رو حفظ بشه
_ من چه دخالتی کردم؟ دارم میگم از داد و بی دادهای تو، زن من ترسیده و قلبش گرفته
بی توجه به حرف مش رحیم سرچرخوند سمت من
_ برای چی اومدی اینجا هم من میدونم هم تو که ناصر الان هوش و حواس نداره، زنی که شوهرش اینجوریه نباید پاشو از در خونه بذاره بیرون برای چی راه افتادی اومدی تو باغ؟
عزیز گفت
_ چی داری میگی عمو مگه مامان من زندانیه که ازخونه بیرون نره
محمد تشر زد به عزیز
_ کسی اجازه داد تو حرف بزنی!
_ وقتی به مادرم بیاحترامی کنی آره من حرف میزنم
محمد یه قدم برداشت سمتش
_ مثل اینکه اون سیلی رو خوردی آدم نشدی، یکی دیگه میخوای
با این حرفش دنیا جلو چشمم تیر و تار شد به خودم گفتم من اون بار زدم تو صورتت که دیگه دست تو بچه من بلند نکنی الان دوباره بچه منو تهدید میکنی...
خودمو به محمد نزدیک کردم با دو تا دستام کوبوندم تو سینهش هلش دادم عقب و داد زدم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بی توجه به حر
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ یه بار دیگه دستت به بچه من بخوره میدم جواد دستت رو بشکنه
حمله کرد سمت من که مش رحیم بین منو محمد قرار گرفت
_ عه محمد آقا خودتون رو کنترل کنید
محمد تلاش میکرد مش رحیم رو کنار بزنه و بیاد منو بزنه ولی ماشاالله به قدرت بدنی مش رحیم مثل کوه جلوش وایساد و دستهاش رو گرفته بود
مش رحیم منو خطاب قرار داد
_ نرگس خانم بچههات رو بردار و برو
تند قدم برداشتم سمت خونه باغ... مش رحیم با صدای بلند گفت:
_ خونه ما نه سوار ماشینت شو برو
با همون سرعتی که داشتم میرفتم سمت خونه باغ برگشتم به سمت در باغ من به جلو و بچههامم دنبالم اومدیم نشستیم تو ماشین از بس که هول شدم و دستم میلرزه هرچی میخوام سوئچ رو بکنم تو جا سوئچی ماشین روشنش کنم نمیره
عزیز دستش رو آورد جلو سوئچ رو از دست من گرفت و کرد تو جاسوئچی ماشین و نگاهش رو داد به من
_ مامان زود باش استارت بزن
با دستهای لرزونم سوئچ زدم ماشین روشن شد با بسم الله الرحمن الرحیم حرکت کردم... خدا رو شکر خیابون کوچه باغ خلوت و ماشین تردد نمیکته، دنده ماشین رو گذاشتم روی سه، چون خیلی دست انداز و چاله چوله داره نمیتونم دنده چهار بزنم. همینطوری که دارم میرم نگاهم رو دادم به آینه که ببینم محمد پشت سرمون میاد یا نه که دیدم امیر حسین و امیر حسنم برگشتن عقب دارن جاده رو نگاه میکنن... دلم برای بچههام سوخت این طفلی ها میترسن که عموشون تعقیبمون کنه. افتادم تواتوبان چشمم افتاد به تابلوی زیارتی بیبی سکینه به خودم گفتم بهتره برم حرم خانوم کمی استراحت کنیم تا آروم بگیریم بعد حرکت کنم. با این ترسی که به جونم افتاده میترسم یه وقت تصادف کنم... راهنمام رو زدم و پیچیدم تو خیابون امامزاده بی بی سکینه، عزیز رو کرد سمت من
_مامان اشتباه نمیری؟
سر انداختم بالا
_ نه عزیزم میخوام برم بیبی سکینه اونجا یه کم حالمون بهتر بشه بعد حرکت کنیم
امیرحسین بچهام که تا اون موقع ساکت بود گفت
آره مامان بریم اونجا که اگر عمو افتاد دنبالمون پیدامون نکنه
امیرحسین رو به من ادامه داد
_ مامان چرا عمو اینجوری کرد؟
امیر حسن فوری گفت
عمو یه دفعهای خُل شد من خیلی ترسیدم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ یه بار دیگه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نفس بلندی کشیدم
_ فقط یه آدم ترسو و بزدله که صدا و دستشو برای یه زن و چندتا بچه بلند میکنه
امیر حسین خودشو بین صندلی من و عزیز جا داد
_ ولی مامان دیدی مش رحیم چه زورش بهش میرسید دستای عمو رو گرفته بود عمو تکون نمیتونست بخوره
از تو آینه نگاهمو دادم بهش
_ مش رحیم کشاورز، کشاورزها قدرت بدنیشون بالاست
_ مامان اگر مش رحیم نبود واقعاً عمو میخواست اونجا ماها رو بزنه؟
عزیز سر چرخوند سمتش
_ نه، میخواست ناز و نوازشمون کنه مگه ندیدی اون دفعه منو زد
امیر حسن گفت
_ ما که کاریش نداریم چرا میخواد ما رو بزنه
عزیز جواب داد
_ میگه همه باید به حرف من گوش کنند کسیم حق مخالفت با من رو نداره
امیر حسن با دستش زد روی شونه من
_ مامان
_ جانم
_ به دایی جواد بگو که عمو تو باغ میخواست ما رو بزنه ما فرار کردیم
_ نه، من نمیگم شماهام نگید دعوا میشه بعد آقا جون قلبش میگیره یه وقتم خدای نکرده اتفاق بدی میافته
امیر حسن پرسید
_ مامان اتفاق بدی میافته یعنی میمیره؟
_ آره عزیزم یه وقت از دنیا میره بعد ما همیشه عذاب وجدان میگیریم که ای کاش نگفته بودیم
امیر حسین گفت:
_ یعنی هیچ کاری نکنیم که عمو هر وقت دلش خواست ماها رو بترسونه یا بزنه؟
نمی دونم جوابشون رو چی بدم گفتم
_ بچهها میشه بحثو عوض کنید بزارید برای یه وقت دیگه راجع به این موضوع صحبت کنیم؟
امیرحسین و امیر حسن خودشونو کشیدن کنار تکیه دادن به صندلی و ساکت شدند
رسیدیم به امام زاده بیبی سکینه ماشین رو پارک کردم پیاده شدیم عزیز پرسید
_ مامان، بی بی سکینهً فرزند کدوم یک از امامانمون هست
_ ازنوادگان امام موسیبن جعفر علیهالسلام هست
امیر حسن چادرم رو کشید
_مامان، اونجا رو ببین دارن آش نذری میدن من گشنمه بریم بگیریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۵۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نفس بلندی کشید
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۵۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهی به سمتی که میگفت انداختم دیدم بله چند قدمی از ما دورتر یه دیگه آش و چند نفری که منتظرن آش بگیرن
رو کردم به عزیز و امیر حسین پرسیدم
_ شماها هم آش میخوردید
هر دوشون با اشتیاق جواب دادن
_ آره بریم
اومدیم هر کدوممون یه ظرف یکبار مصرف آش رشته گرفتیم
عزیز گفت
مامان تو ماشین زیر انداز داریم بریم بندازیم بشینیم دور هم بخوریم
لبخندی زدم
_ خیلی هم خوب، بریم
از صندوق عقب ماشین زیر انداز حصیری رو برداشتیم پهن کردیم نشستیم به خوردن که خانمی برامون لقمه نون پنیر سبزی آورد. امیرحسین رو کرد به خانمی که بهمون لقمه داد
_ خانم خیلی ممنون من الان داشتم تو دلم میگفتم ایکاش نون بود من با این آش میخوردم که شما بهمون لقمه دادی
خانم لبخندی زد
_ نوش جونت پسرم
خانم دو قدم ازمون فاصله گرفت بود که امیر حسن گفت
_ کاشکی چایی هم بود میخوردیم
صدای زنگ گوشی از تو کیفم بلند شد گوشیم رو درآوردم دیدم از خونه زنگ زدن جواب دادم
_ الو، جانم
_ سلام مامان کی میاین؟
_ سلام عزیز دلم تا یکی دوساعت دیگه میایم
_ چقدر دیر زود بیاید
امیر حسین داد زد
_ دلت بسوزه ما داریم تو امام زاده بیبی سکینه آش رشته خیلی خوشمزه با لقمه نون پنیر سبزی میخوریم
تا خواستم بگم نگو امیر حسین حرفش رو زد
زینب هینی کشید و طلبکارانه گفت
مامان، راست میگه؟
_ آره عزیزم اینجا نذری میدادن تو نیومدی که با ما بخوری
به من گفتی میری باغ، نگفتی که میرین بیبی سکینه آش بخورید
یه دفعهای شد حالا یه بارم با تو میایم اینجا
_ من الان دلم آش میخواد
_ باشه عزیزم میام خونه خودم برات آش میپزم
_ من از اون آشی که اونجا میدن میخوام
باشه از آش اینجا برات میارم
صداش بغض آلود شد
_ بیاین دیگه
_باشه عزیزم قطع کن ما میایم
_ زود بیاید ها
_ چشم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\